محمد مالجو
سهشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
ایران در آستانۀ دورۀ صلحی ولو موقت بیش از هر زمان دیگری با مسئلۀ بنیادین همیشگیاش مواجه است: بحران نمایندگی. اگر جنگ چهلروزه شکافها را میپوشاند و همهچیز را به نام بقا توجیه میکرد، دورۀ صلح اما چنین پوششی را کنار میزند و پرسش اصلی را به صحنه بازمیگرداند: چه کسی به نام جامعه سخن میگوید؟ جامعه هست، مطالبات هست، اما هیچ نیرویی نیست که بتواند واقعگرایانه به نام جامعه سخن بگوید.
در دوران جنگ یا وضعیت شبهجنگی اصولاً اولویت با بقاست. در چنین شرایطی، تعلیقِ سیاست امری «طبیعی» جلوه میکند. نیروهای اجتماعی عقب مینشینند، مطالبات به حاشیه میرود، حکومت مستقر نیز میتواند خودش را یگانه ضامن بقا معرفی کند. اما این تعلیق نه حل [شدن] مسئلۀ نمایندگی، بلکه بهتعویقاندازیاش است.
اکنون، با نزدیک شدن به امضای تفاهمنامه برای پایان جنگ، این تعویق به پایان میرسد. صلح، اگر واقعاً محقق شود، نقطۀ نه پایان، که آغاز است: آغاز بازگشتِ سیاست. بازگشتِ سیاست نیز یعنی بازگشت بحران نمایندگی.
خطر اصلی در این نقطه عبارت است از ظهور توهمی فراگیر: تلقی از صلح همچون حل [شدن] مشکل. حاکمیت [حکومت] خواهد کوشید دورۀ صلح را دورۀ عبور موفق از بحران معرفی کند. تعاملگرایانِ درونحکومتی دورۀ صلح را نشانۀ درستیِ مسیر خودشان خواهند خواند. بخشی از جامعه نیز، خسته از فشار، چهبسا پذیرای چنین روایتی باشد. اما این خوانش دقیقاً همان چیزی است که مشکل تاریخی نمایندگی را دوباره پنهان میکند.
نشانههای بحران نمایندگی بس پُرشمارند. دولتی که با حداقلی از آرا به قدرت رسیده با نارضایتی حتی در میان رأیدهندگان خودش مواجه است. بخش وسیعی از جامعه اساساً کلیت حکومت را نمیپذیرد. مجلسی که با آرایی شکننده شکل گرفته در سایۀ شرایط جنگی عملاً به حاشیه رفته است. حتی بخشی از پایگاه اجتماعی تندرو نظام نیز که در تجمعهای شبانۀ خیابانی حضور مییابد با تصمیم اصلی حکومت برای امضای تفاهمنامه مطلقاً همدل نیست. درعینحال، جابهجایی موقعیت رهبری در میانۀ جنگ چهلروزه نیز به شکل ناشفافی رخ داد که خود بر ابهامها افزوده است. اینها جملگی نه نشانههای مسئلهای جدید، بلکه صورتهای تازهای از همان بحران قدیمیاند.
اگر صلح لحظۀ آشکار شدن دوبارۀ بحران نمایندگی است، این بحران پیش از هر چیز در آرایش نیروهای سیاسی جلوه مییابد. جابهجاییهایی رخ میدهد، اما نه از آن رو که مشکل حل شده، بلکه دقیقاً به این دلیل که هیچ نیرویی قادر به تصاحب کامل این لحظه نیست. حاکمیت [حکومت] با اتکا به روایت عبور از بحران دست بالا را میگیرد. تعاملگرایانِ درونحکومتی امکان یک احیای موقت پیدا میکنند بیآنکه تغییری واقعی در بنیانهای قدرت رخ دهد. در مقابل، نیروهای سلطنتطلب، که افق خود را بر جنگ و تهاجم خارجی بنا کرده بودند، تضعیف میشوند. تجزیهطلبان بیش از پیش به حاشیه میروند. نیروی چپ نیز در ایران امروز مطلقاً یک بازیگر سیاسیِ بالفعل نیست که بتواند این خلأ را پر کند. بنابراین، کماکان با تداوم همان وضعیت فقدان نمایندگی مواجهیم، اما با آرایشی تازه.
در همین چارچوب فقدان نمایندگی است که نقش نیروهای نظامی برجستهتر میشود. نظامیان، که در عبور کشور از بلایای جنگ حقیقتاً نقش تعیینکننده داشتهاند، خود را ذیحقِ دورۀ پس از جنگ خواهند دانست. اگرچه پیش از این نیز سهم قابلتوجهی از قدرت را در اختیار داشتند، اما در دورۀ صلح علیالقاعده خواهان سهمی بیشتر و نقشی پُررنگتر در تعیین جهتگیریهای کلان خواهند بود. این امر قطعاً یکی از عوامل بازتولید یا حتی تشدید همان بحران نمایندگی خواهد بود.
مشکل در ایران امروز نه کمبود نیرو، بلکه این است که نیروهای سیاسی و اجتماعی به هم وصل نمیشوند و هیچ بیان مشترکی ندارند و از این رو پراکنده و بیاثر باقی میمانند. صلح گرچه میتواند از شدت بحرانهای بیرونی بکاهد، اما در درون عیناً همان مشکل قدیمی را بهشکلی عریانتر پیش میکشد.
مشکل را در چنین شرایطی باید بیپرده طرح کرد: چه کسی نمایندگی میکند؟ نمایندگیِ چه کسانی را بر عهده دارد؟ و این نمایندگی به چه افقی از آینده گره خورده است؟
صلح، بهخودیِخود، هیچیک از این پرسشها را پاسخ نمیدهد. اگر نیرویی نتواند این لحظه را به فرصتی برای بازسازی نمایندگی تبدیل کند، دورۀ صلح فقط به وقفهای در یک فرسایشِ طولانی بدل خواهد شد. اما اگر این پرسشها بهدرستی طرح شوند و پاسخی واقعی بیابند، همین لحظه میتواند به نقطۀ عزیمت مسیری متفاوت تبدیل شود.
از کانال تلگرام نویسنده