Skip to content
ژوئن 12, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • از پسِ چه عینکی جهان را می‌بینیم؟
  • دیدگاه‌ها
  • ویژه اندیشهٔ نو

از پسِ چه عینکی جهان را می‌بینیم؟

احمد جواهریان

جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵

‏«پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود / زان سبب عالم کبودت می‌نمود»‏ (مولوی)

تصور کنید فناوری به نقطه‌ای برسد که بتوانید عینکی بر چشم بزنید و جهان را به سبک یک نقاش ببینید. خیابان‌های شهر به ‏آبرنگ تبدیل شوند، آسمان به ضربه‌های قلم‌موی امپرسیونیستی، و چهره‌ها به خطوط اغراق‌شدهٔ یک کاریکاتور.‏ چنین فناوری‌هایی دیگر صرفاً خیال‌پردازی علمی نیستند. از دههٔ ۱۹۹۰ به این سو پژوهشگران گرافیک رایانه‌ای در ‏شاخه‌ای موسوم به «بازنمایی غیر عکاسانه» (‏Non-Photorealistic Rendering‏) کوشیده‌اند تصویرها و ویدئوها را ‏به سبک نقاشی‌های آبرنگ، رنگ‌روغن، طراحی زغالی، یا کمیک بازآفرینی کنند. ‏

این پروژه‌ها ناخواسته یک استعارهٔ فلسفی قدیمی را زنده می‌کند که مولوی در بیتی که در پیشانی مطلب گذاشته شده به آن اشاره دارد: اگر بتوان با عینک دیجیتال جهان را مانند نقاش یا کاریکاتوریست دید، این سؤال مطرح می‌شود که آیا ما از پیش با عینک‌های ‏اجتماعی، طبقاتی، و ایدئولوژیک به جهان نگاه نمی‌کنیم؟

فیلم «آنها زندگی می‌کنند‎» (They Live‏) ساختهٔ جان کارپنتر پاسخی استعاری به این پرسش می‌دهد. در این فیلم گروهی ‏از مبارزان عینکی را کشف می‌کنند که به آنان اجازه می‌دهد پشت پردهٔ تبلیغات و رسانه‌ها را ببینند. نوشته‌های رنگارنگ ‏بیلبوردها (آگهی‌نماها) ناگهان به فرمان‌هایی ساده تبدیل می‌شود: «اطاعت کن»، «مصرف کن»، و «در خواب بمان». آن عینک ویژه واقعیتِ ‏پنهان در پسِ تبلیغات جامعه‌ای مصرف‌گرا را آشکار می‌کند.‏

اسلاوی ژیژک، فیلسوف معاصر، هنگام تحلیل این فیلم نکته‌ای ظریف‌تر را مطرح می‌کند. به تعبیر او، ایدئولوژی صرفاً ‏پرده‌ای نیست که روی واقعیت کشیده شده باشد. واقعیت اجتماعی از پیش در درون ساختارهای ایدئولوژیک سازمان یافته است. ‏مسئله این نیست که ما نخست جهان را می‌بینیم و سپس ایدئولوژی آن را تفسیر یا تحریف می‌کند، بلکه ما از همان آغاز جهان ‏را از خلال چارچوب‌هایی می‌بینیم که ادراک ما را شکل داده‌اند.‏

در اینجا می‌توان به مارکس بازگشت. کارل مارکس می‌گفت که اندیشه‌های مسلط هر عصر اندیشه‌های طبقهٔ مسلط آن ‏عصرند. منظور او این نبود که گروهی از سرمایه‌داران در اتاقی مخفی گرد هم می‌آیند و دربارهٔ آنچه مردم باید فکر کنند ‏تصمیم می‌گیرند. نکتهٔ او عمیق‌تر بود: ساختارهای اقتصادی و روابط طبقاتی به‌تدریج شیوه‌های دیدن جهان را نیز شکل ‏می‌دهند.‏

در چنین تصویری، ایدئولوژی صرفاً مجموعه‌ای از عقاید درست یا نادرست نیست، بلکه نوعی سازمان‌دهی ادراک است.‏
در اینجا می‌توان یک گام دیگر برداشت و به سراغ پی‌یر بوردیو رفت. بوردیو از مفهومی به نام «هابیتوس» (‏Habitus‏) ‏سخن می‌گوید؛ مجموعه‌ای از گرایش‌ها، سلیقه‌ها، داوری‌ها، و عادت‌های ذهنی که در طول زندگی اجتماعی در ما رسوب ‏می‌کنند. هابیتوس نه کاملاً آگاهانه است و نه کاملاً ناآگاه. ما از خلال آن جهان را می‌بینیم، بی‌آنکه خودِ آن را ببینیم.‏

اگر از استعارهٔ عینک استفاده کنیم، هابیتوس همان عینکی است که هرگز از روی چشمانمان برنمی‌داریم.‏ کارگر، استاد دانشگاه، سرمایه‌گذار، فعال سیاسی، هنرمند، مهاجر، یا مدیر یک شرکت چندملیتی همگی در یک خیابان راه ‏می‌روند، اما لزوماً خیابان واحدی را نمی‌بینند. آنچه دیده می‌شود از خلال شبکه‌ای از تجربیات، آموزش، زبان، موقعیت ‏اجتماعی، سرمایهٔ فرهنگی، و سرمایهٔ اقتصادی عبور کرده است.‏

از نگاه سرمایه‌گذار، محله ممکن است «فرصت سرمایه‌گذاری» باشد. از دید جامعه‌شناس، همان محله «تجسّد ‏نابرابری اجتماعی» است. معمار آن را «ترکیب فضاهای شهری» می‌بیند و محله برای کودک «زمین بازی» است.‏ واقعیت بیرونی یکسان است، اما عینک‌های ذهنی متفاوت‌اند.‏

گرچه مارکس و بوردیو از سنّت‌های نظری متفاوتی می‌آیند، هر دو بر یک نکته تأکید دارند: انسان‌ها جهان را بی‌واسطه ‏تجربه نمی‌کنند، بلکه آن را از خلال ساختارهای اجتماعی و تاریخی‌ای می‌بینند که پیش از آنان شکل گرفته‌اند.‏ از این منظر، آنچه امروز «جنگ روایت‌ها» نامیده می‌شود در بسیاری موارد جنگ میان عینک‌هاست.‏

در عصر شبکه‌های اجتماعی این مسئله اهمیت بیشتری پیدا کرده است. الگوریتم‌ها، رسانه‌ها، جوامع آنلاین، و فضاهای ‏سیاسی پیوسته عینک‌های ما را تنظیم می‌کنند. هر روز اطلاعات تازه‌ای دریافت می‌کنیم، اما لزوماً جهان را از زوایای ‏بیشتری نمی‌بینیم. گاهی فقط عدسی‌های عینک موجودمان ضخیم‌تر می‌شود.‏

اگر انسان‌ها جهان را از خلال عینک‌هایی نامرئی می‌بینند، پرسش بعدی این است: چه کسی این عینک‌ها را می‌سازد؟ امروز بخش بزرگی از تجربهٔ ما از جهان از طریق صفحه‌های نمایش شکل می‌گیرد. بسیاری از جنگ‌ها را ندیده‌ایم؛ آن چیزی ‏را دیده‌ایم که به ما نشان داده‌اند. بسیاری از بحران‌ها را لمس نکرده‌ایم؛ آنها را از خلال رسانه‌ها تجربه کرده‌ایم. بسیاری از ‏سیاستمداران را ملاقات نکرده‌ایم؛ تصویرشان را دیده‌ایم.‏

به بیان دیگر، ما بیش از آنکه در جهان زندگی کنیم، در بازنمایی جهان زندگی می‌کنیم.‏

اینجاست که مفهوم «چارچوب‌بندی» یا «فریم‌بندی» وارد صحنه می‌شود. رویدادی واحد می‌تواند در روایت‌های مختلف ‏معانی متفاوتی پیدا کند. اغلب اختلاف فقط بر سر اطلاعات نیست، بلکه اختلاف بر سر نوع عدسی‌ای است که در ذهن داریم.‏

اما در دههٔ اخیر تحول مهم‌تری رخ داده است. نخستین بار در تاریخ است که بخشی از این عینک‌ها را دیگر فقط ‏سیاستمداران، روزنامه‌نگاران، و دانشگاهیان نمی‌سازند. الگوریتم‌ها نیز وارد بازی شده‌اند.‏ الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی هر روز تصمیم می‌گیرند چه چیزی دیده شود و چه چیزی دیده نشود. الگوریتم‌ها تعیین می‌کنند کدام ‏خبر میلیون‌ها بار دیده شود و کدام خبر در سکوت دفن گردد. آنها هستند که توجه ما را توزیع می‌کنند؛ و در عصر اطلاعات، توزیع ‏توجه خودش نوعی قدرت است.‏

اگر کارخانه‌های قرن نوزدهم فولاد و پارچه تولید می‌کردند، پلتفرم‌های قرن بیست و یکم ادراک تولید می‌کنند.‏ و این در حالی است که در قدم بعدی هوش مصنوعی [هوشواره] هم وارد صحنه می‌شود.‏

ما معمولاً هوش مصنوعی را ابزاری برای پاسخ دادن به پرسش‌ها، تولید تصویر، یا نوشتن متن می‌شناسیم. اما شاید نقش ‏تاریخی مهم‌تر آن چیز دیگری باشد. هوش مصنوعی می‌تواند به بزرگ‌ترین کارخانهٔ تولید و توزیع و نصب عینک در تاریخ ‏بشر تبدیل شود.‏

فرض کنید میلیون‌ها نفر اخبار روزانه، تحلیل‌های سیاسی، توصیه‌های شغلی، انتخاب‌های فرهنگی، و حتی روابط شخصی ‏خودشان را از خلال سامانه‌های هوشمند دریافت و تنظیم کنند. در چنین وضعی، هوش مصنوعی صرفاً اطلاعات منتقل نمی‌کند، بلکه ‏چارچوب‌های تفسیر را نیز شکل می‌دهد.‏

در این نقطه، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا هوش مصنوعی [هوشواره] پاسخ درست می‌دهد یا نه. پرسش این است که از چه ‏زاویه‌ای پاسخ می‌دهد. چه چیزی را برجسته می‌کند؟ چه چیزی را حذف می‌کند؟ چه چیزی را بدیهی می‌انگارد؟ و چه چیزی ‏را اساساً نامرئی می‌کند؟

در اینجا دوباره به ژیژک بازمی‌گردیم. او بارها تأکید کرده است که خطر اصلی ایدئولوژی در دروغ‌های آشکار نیست. خطر ‏اصلی در آن چیزهایی است که آن‌قدر طبیعی به نظر می‌رسند که دیگر به چشم نمی‌آیند.‏

شاید بتوان گفت در عصر هوش مصنوعی مهم‌ترین نبرد سیاسی و فرهنگی بر سر داده‌ها یا حتی حقیقت نخواهد بود. نبرد ‏اصلی بر سر عینک‌ها خواهد بود؛ بر سر اینکه چه کسی چارچوب‌های دیدن را می‌سازد، چه کسی تعیین می‌کند کدام پرسش‌ها ‏مطرح شوند، و چه کسی مشخص می‌کند کدام آینده‌ها ممکن و کدام آینده‌ها ناممکن به نظر برسند.‏ مارکس از طبقات سخن می‌گفت. بوردیو از میدان‌ها. گرامشی از هژمونی. ژیژک از ایدئولوژی.‏

اما شاید همهٔ آنان، هر یک با زبان خودش، به واقعیتی واحد اشاره می‌کردند: انسان‌ها فقط بر سر منابع و ثروت با یکدیگر ‏رقابت نمی‌کنند؛ انسان‌ها بر سر حقِ تعریف واقعیت نیز رقابت می‌کنند.‏

و در قرن بیست و یکم این رقابت بیش از هر زمان دیگری به رقابت بر سر عینک‌ها شبیه شده است، عینک‌هایی که دیگر ‏بر چشم نیستند، بلکه در رسانه‌ها، الگوریتم‌ها، میدان‌های اجتماعی، و اکنون در الگوهای هوش مصنوعی زندگی می‌کنند و ‏پیوسته در حال بازتولید و به‌روزرسانی‌اند.‏

شاید آزادی نه دیدن جهان بدون عینک، بلکه آگاه شدن از عینکی باشد که از خلال آن به جهان می‌نگریم، زیرا خطرناک‌ترین ‏عینک‌ها آنهایی نیستند که بر چشم داریم، بلکه آنهایی‌اند که فراموش کرده‌ایم بر چشم داریم.‏

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: قدرت پنهانی پشت سر «سیتی آو لندن»‏
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved