احمد جواهریان
جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
«پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود / زان سبب عالم کبودت مینمود» (مولوی)
تصور کنید فناوری به نقطهای برسد که بتوانید عینکی بر چشم بزنید و جهان را به سبک یک نقاش ببینید. خیابانهای شهر به آبرنگ تبدیل شوند، آسمان به ضربههای قلمموی امپرسیونیستی، و چهرهها به خطوط اغراقشدهٔ یک کاریکاتور. چنین فناوریهایی دیگر صرفاً خیالپردازی علمی نیستند. از دههٔ ۱۹۹۰ به این سو پژوهشگران گرافیک رایانهای در شاخهای موسوم به «بازنمایی غیر عکاسانه» (Non-Photorealistic Rendering) کوشیدهاند تصویرها و ویدئوها را به سبک نقاشیهای آبرنگ، رنگروغن، طراحی زغالی، یا کمیک بازآفرینی کنند.
این پروژهها ناخواسته یک استعارهٔ فلسفی قدیمی را زنده میکند که مولوی در بیتی که در پیشانی مطلب گذاشته شده به آن اشاره دارد: اگر بتوان با عینک دیجیتال جهان را مانند نقاش یا کاریکاتوریست دید، این سؤال مطرح میشود که آیا ما از پیش با عینکهای اجتماعی، طبقاتی، و ایدئولوژیک به جهان نگاه نمیکنیم؟
فیلم «آنها زندگی میکنند» (They Live) ساختهٔ جان کارپنتر پاسخی استعاری به این پرسش میدهد. در این فیلم گروهی از مبارزان عینکی را کشف میکنند که به آنان اجازه میدهد پشت پردهٔ تبلیغات و رسانهها را ببینند. نوشتههای رنگارنگ بیلبوردها (آگهینماها) ناگهان به فرمانهایی ساده تبدیل میشود: «اطاعت کن»، «مصرف کن»، و «در خواب بمان». آن عینک ویژه واقعیتِ پنهان در پسِ تبلیغات جامعهای مصرفگرا را آشکار میکند.
اسلاوی ژیژک، فیلسوف معاصر، هنگام تحلیل این فیلم نکتهای ظریفتر را مطرح میکند. به تعبیر او، ایدئولوژی صرفاً پردهای نیست که روی واقعیت کشیده شده باشد. واقعیت اجتماعی از پیش در درون ساختارهای ایدئولوژیک سازمان یافته است. مسئله این نیست که ما نخست جهان را میبینیم و سپس ایدئولوژی آن را تفسیر یا تحریف میکند، بلکه ما از همان آغاز جهان را از خلال چارچوبهایی میبینیم که ادراک ما را شکل دادهاند.
در اینجا میتوان به مارکس بازگشت. کارل مارکس میگفت که اندیشههای مسلط هر عصر اندیشههای طبقهٔ مسلط آن عصرند. منظور او این نبود که گروهی از سرمایهداران در اتاقی مخفی گرد هم میآیند و دربارهٔ آنچه مردم باید فکر کنند تصمیم میگیرند. نکتهٔ او عمیقتر بود: ساختارهای اقتصادی و روابط طبقاتی بهتدریج شیوههای دیدن جهان را نیز شکل میدهند.
در چنین تصویری، ایدئولوژی صرفاً مجموعهای از عقاید درست یا نادرست نیست، بلکه نوعی سازماندهی ادراک است.
در اینجا میتوان یک گام دیگر برداشت و به سراغ پییر بوردیو رفت. بوردیو از مفهومی به نام «هابیتوس» (Habitus) سخن میگوید؛ مجموعهای از گرایشها، سلیقهها، داوریها، و عادتهای ذهنی که در طول زندگی اجتماعی در ما رسوب میکنند. هابیتوس نه کاملاً آگاهانه است و نه کاملاً ناآگاه. ما از خلال آن جهان را میبینیم، بیآنکه خودِ آن را ببینیم.
اگر از استعارهٔ عینک استفاده کنیم، هابیتوس همان عینکی است که هرگز از روی چشمانمان برنمیداریم. کارگر، استاد دانشگاه، سرمایهگذار، فعال سیاسی، هنرمند، مهاجر، یا مدیر یک شرکت چندملیتی همگی در یک خیابان راه میروند، اما لزوماً خیابان واحدی را نمیبینند. آنچه دیده میشود از خلال شبکهای از تجربیات، آموزش، زبان، موقعیت اجتماعی، سرمایهٔ فرهنگی، و سرمایهٔ اقتصادی عبور کرده است.
از نگاه سرمایهگذار، محله ممکن است «فرصت سرمایهگذاری» باشد. از دید جامعهشناس، همان محله «تجسّد نابرابری اجتماعی» است. معمار آن را «ترکیب فضاهای شهری» میبیند و محله برای کودک «زمین بازی» است. واقعیت بیرونی یکسان است، اما عینکهای ذهنی متفاوتاند.
گرچه مارکس و بوردیو از سنّتهای نظری متفاوتی میآیند، هر دو بر یک نکته تأکید دارند: انسانها جهان را بیواسطه تجربه نمیکنند، بلکه آن را از خلال ساختارهای اجتماعی و تاریخیای میبینند که پیش از آنان شکل گرفتهاند. از این منظر، آنچه امروز «جنگ روایتها» نامیده میشود در بسیاری موارد جنگ میان عینکهاست.
در عصر شبکههای اجتماعی این مسئله اهمیت بیشتری پیدا کرده است. الگوریتمها، رسانهها، جوامع آنلاین، و فضاهای سیاسی پیوسته عینکهای ما را تنظیم میکنند. هر روز اطلاعات تازهای دریافت میکنیم، اما لزوماً جهان را از زوایای بیشتری نمیبینیم. گاهی فقط عدسیهای عینک موجودمان ضخیمتر میشود.
اگر انسانها جهان را از خلال عینکهایی نامرئی میبینند، پرسش بعدی این است: چه کسی این عینکها را میسازد؟ امروز بخش بزرگی از تجربهٔ ما از جهان از طریق صفحههای نمایش شکل میگیرد. بسیاری از جنگها را ندیدهایم؛ آن چیزی را دیدهایم که به ما نشان دادهاند. بسیاری از بحرانها را لمس نکردهایم؛ آنها را از خلال رسانهها تجربه کردهایم. بسیاری از سیاستمداران را ملاقات نکردهایم؛ تصویرشان را دیدهایم.
به بیان دیگر، ما بیش از آنکه در جهان زندگی کنیم، در بازنمایی جهان زندگی میکنیم.
اینجاست که مفهوم «چارچوببندی» یا «فریمبندی» وارد صحنه میشود. رویدادی واحد میتواند در روایتهای مختلف معانی متفاوتی پیدا کند. اغلب اختلاف فقط بر سر اطلاعات نیست، بلکه اختلاف بر سر نوع عدسیای است که در ذهن داریم.
اما در دههٔ اخیر تحول مهمتری رخ داده است. نخستین بار در تاریخ است که بخشی از این عینکها را دیگر فقط سیاستمداران، روزنامهنگاران، و دانشگاهیان نمیسازند. الگوریتمها نیز وارد بازی شدهاند. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی هر روز تصمیم میگیرند چه چیزی دیده شود و چه چیزی دیده نشود. الگوریتمها تعیین میکنند کدام خبر میلیونها بار دیده شود و کدام خبر در سکوت دفن گردد. آنها هستند که توجه ما را توزیع میکنند؛ و در عصر اطلاعات، توزیع توجه خودش نوعی قدرت است.
اگر کارخانههای قرن نوزدهم فولاد و پارچه تولید میکردند، پلتفرمهای قرن بیست و یکم ادراک تولید میکنند. و این در حالی است که در قدم بعدی هوش مصنوعی [هوشواره] هم وارد صحنه میشود.
ما معمولاً هوش مصنوعی را ابزاری برای پاسخ دادن به پرسشها، تولید تصویر، یا نوشتن متن میشناسیم. اما شاید نقش تاریخی مهمتر آن چیز دیگری باشد. هوش مصنوعی میتواند به بزرگترین کارخانهٔ تولید و توزیع و نصب عینک در تاریخ بشر تبدیل شود.
فرض کنید میلیونها نفر اخبار روزانه، تحلیلهای سیاسی، توصیههای شغلی، انتخابهای فرهنگی، و حتی روابط شخصی خودشان را از خلال سامانههای هوشمند دریافت و تنظیم کنند. در چنین وضعی، هوش مصنوعی صرفاً اطلاعات منتقل نمیکند، بلکه چارچوبهای تفسیر را نیز شکل میدهد.
در این نقطه، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا هوش مصنوعی [هوشواره] پاسخ درست میدهد یا نه. پرسش این است که از چه زاویهای پاسخ میدهد. چه چیزی را برجسته میکند؟ چه چیزی را حذف میکند؟ چه چیزی را بدیهی میانگارد؟ و چه چیزی را اساساً نامرئی میکند؟
در اینجا دوباره به ژیژک بازمیگردیم. او بارها تأکید کرده است که خطر اصلی ایدئولوژی در دروغهای آشکار نیست. خطر اصلی در آن چیزهایی است که آنقدر طبیعی به نظر میرسند که دیگر به چشم نمیآیند.
شاید بتوان گفت در عصر هوش مصنوعی مهمترین نبرد سیاسی و فرهنگی بر سر دادهها یا حتی حقیقت نخواهد بود. نبرد اصلی بر سر عینکها خواهد بود؛ بر سر اینکه چه کسی چارچوبهای دیدن را میسازد، چه کسی تعیین میکند کدام پرسشها مطرح شوند، و چه کسی مشخص میکند کدام آیندهها ممکن و کدام آیندهها ناممکن به نظر برسند. مارکس از طبقات سخن میگفت. بوردیو از میدانها. گرامشی از هژمونی. ژیژک از ایدئولوژی.
اما شاید همهٔ آنان، هر یک با زبان خودش، به واقعیتی واحد اشاره میکردند: انسانها فقط بر سر منابع و ثروت با یکدیگر رقابت نمیکنند؛ انسانها بر سر حقِ تعریف واقعیت نیز رقابت میکنند.
و در قرن بیست و یکم این رقابت بیش از هر زمان دیگری به رقابت بر سر عینکها شبیه شده است، عینکهایی که دیگر بر چشم نیستند، بلکه در رسانهها، الگوریتمها، میدانهای اجتماعی، و اکنون در الگوهای هوش مصنوعی زندگی میکنند و پیوسته در حال بازتولید و بهروزرسانیاند.
شاید آزادی نه دیدن جهان بدون عینک، بلکه آگاه شدن از عینکی باشد که از خلال آن به جهان مینگریم، زیرا خطرناکترین عینکها آنهایی نیستند که بر چشم داریم، بلکه آنهاییاند که فراموش کردهایم بر چشم داریم.