ف. کنجکاو
سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
مقدمه
یکی از سادهانگارانهترین برداشتها از سیاست این است که تصور کنیم دیکتاتوری فقط به فرد وابسته است، گویی با حذف رهبر کل نظام فرومیپاشد و جامعه خودبهخود بهسمت آزادی حرکت میکند. اما تاریخ بارها نشان داده که استبداد بسیار پیچیدهتر از آن است که در چهرهٔ فرد خلاصه شود.
بسیاری از نظامهای اقتدارگرا حتی پس از مرگ، ترور، یا سقوط رهبرانشان نیز قادرند خودشان را بازسازی کنند و همان ساختار قدرت را با چهرهای جدید دوباره تولید کنند، زیرا دیکتاتوری پیش از آنکه متکی به فرد باشد، سیستم است، سیستمی متشکل از نهادهای امنیتی، شبکههای اقتصادی، دستگاههای تبلیغاتی، ساختارهای مذهبی، بوروکراسی، فرهنگ سیاسی، و روان اجتماعیای که برای بقای قدرت طراحی شدهاند.
اما این تمام ماجرا نیست. در بسیاری از کشورها دیکتاتوری صرفاً «ساختار سیاسی» نیست، بلکه بخشی از نظم اقتصادی و طبقاتی است. استبداد در چنین ساختاری فقط برای حفظ قدرت سیاسی عمل نمیکند، بلکه وظیفهاش حفاظت از شبکهای عظیم از رانت، انحصار، ثروت، و منافع طبقاتی است.
نمونهٔ معاصر این پدیده را میتوان در ایران دید، جایی که حتی پس از بحرانهای بزرگ نظامی، سیاسی، و امنیتی، ساختار جمهوری اسلامی نهتنها فرو نپاشید، بلکه توانست خودش را بازسازی و انتقال قدرت را مدیریت کند. همین امر نشان میدهد که موضوع اصلی فقط «رهبر» نیست، بلکه ماشین تولید و بازتولید قدرت است.
دیکتاتوری زمانی پایدار میشود که بتواند خودش را در نهادهای نظامی، سیاسی، اقتصادی، امنیتی، فرهنگی، و حتی در ذهن جامعه تکثیر کند. این همان لحظهای است که استبداد دیگر فقط در دفتر رهبر یا ساختمان دولت نیست، بلکه در مدرسه، رسانه، زندان، مسجد، دانشگاه، بازار، روابط کاری، و زندگی روزمرهٔ مردم بازتولید میشود.
دیکتاتوری چگونه خودش را بازتولید میکند؟
نظامهای اقتدارگرا برای بقا صرفاً به سرکوب مستقیم متکی نیستند. آنها با مرور زمان ساختاری میسازند که حتی در غیاب رهبر نیز بتواند به حیاتش ادامه دهد.
یکی از مهمترین ویژگیهای این نظامها نهادینهسازی قدرت است. قدرت فقط در شخص دیکتاتور متمرکز نمیماند، بلکه در شبکهای از ساختارهای اقتصادی، ارتش، دستگاههای امنیتی، رسانههای حکومتی، بوروکراسی دولتی، دستگاه قضایی، و نهادهای مذهبی-عقیدتی (اسلامی یا یهودی یا نازی) توزیع میشود. هر کدام از این بخشها منافعی در بقای سیستم دارند و بقایشان را در گرو بقای حکومت (دیکتاتوری) میبینند.
در بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا این شبکه به شبکهای از بلوکهای اقتصادی-امنیتی تبدیل میشود. ثروت و قدرت این بلوکهای متشکل از سرمایهداران رانتی، پیمانکاران وابسته، فرماندهان نظامی، بوروکراتهای فاسد، و نهادهای شبهدولتی به تداوم ساختار سیاسی حاکم وابسته است.
به همین دلیل، حتی اگر رأس هرم حذف شود، بدنهٔ سیستم همچنان برای حفظ ساختار عمل میکند.
ماکس وبر (Max Weber) این وضع را تبدیل شدن اقتدار شخصی به اقتدار نهادی مینامید، لحظهای که قدرت از کاریزمای (شخصیت و جذبه) فرد عبور میکند و به بخشی از سازوکار اداری و سیاسی جامعه بدل میشود. در چنین شرایط است که حکومت میتواند رهبر تازهای تولید کند بیآنکه ماهیتش تغییر کند.
در جمهوری اسلامی نیز بخش بزرگی از اقتصاد به شبکههایی وابسته شده است که از رانت نفت، تحریم، انحصار واردات، پروژههای دولتی، و اقتصاد غیرشفاف تغذیه میکنند. فروپاشی حکومت در چنین ساختاری فقط به معنای تغییر سیاسی نیست، بلکه تهدیدی علیه شبکهٔ عظیم اقتصادی و امنیتی موجود است. به همین دلیل، سیستم برای بقا مقاومت میکند، حتی اگر مجبور شود چهرهها را تغییر دهد.
مهندسی ترس: ستون روانی استبداد
از مهمترین ابزارهای بقای نظامهای اقتدارگرا تولید مداوم ترس است: ترس از زندان، حذف، جنگ داخلی، فروپاشی، بیکاری، فقر، و آیندهٔ نامعلوم.
حکومتهای اقتدارگرا تلاش میکنند جامعه را به نقطهای برسانند که بخشی از مردم حتی اگر از حکومت متنفر باشند، ثبات استبدادی را به بیثباتی ترجیح دهند.
هانا آرنت (Hannah Arendt) توضیح میدهد که هدف نهایی ترور سیاسی فقط حذف مخالفان نیست، بلکه ساختن جامعهای منزوی و متفرق، خسته، و فاقد اعتماد اجتماعی است، جامعهای که در آن افراد از یکدیگر جدا شدهاند و توان سازماندهی جمعی ندارند.
اما در نظامهای رانتی و اقتدارگرا ترس فقط ابزار سیاسی نیست، بلکه کارکرد اقتصادی نیز دارد. کارگر میترسد شغلش را از دست بدهد، معلم از اخراج میترسد، روزنامهنگار از حذف اجتماعی، و زن از سرکوب روزمره. حکومت این ترسها را به بخشی از نظم اجتماعی تبدیل میکند.
وعدهٔ «ثبات» دقیقاً در همینجا به ابزار کنترل تبدیل میشود: این تصور که هر تغییری ممکن است به هرجومرج، فقر بیشتر، یا جنگ منتهی شود. حکومت در چنین فضایی نهفقط بر بدنها، بلکه بر ذهنها نیز حکومت میکند.
شرط بقای دیکتاتوری: نابودی جامعهٔ مدنی
هیچ دیکتاتوریای در حضور جامعهای مستقل و سازمانیافته دوام طولانی ندارد. به همین دلیل، تقریباً همهٔ حکومتهای اقتدارگرا از نخستین روزهای قدرت حمله به جامعهٔ مدنی را آغاز میکنند.
تعطیل و ممنوع کردن فعالیت حزبهای سیاسی، سرکوب رسانههای مستقل، کنترل دانشگاهها، حذف روشنفکران، دستگیری فعالان مدنی، و نابود کردن سندیکاها و اتحادیههای مستقل زحمتکشان بخشی از همین پروژه است، زیرا «جامعهٔ مدنی» و نهادهای مردمی آن تنها فضایی است که مردم میتوانند در آن اعتماد اجتماعی، سازمان سیاسی، و مقاومت جمعی تولید کنند.
در ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز همین روند بهوضوح دیده شد: حزبهای مستقل حذف شدند، دانشگاهها در روند اجرای پروژهٔ بهاصطلاح انقلاب فرهنگی «پاکسازی» شدند، بسیاری از گروههای سیاسی سرکوب شدند، و تشکلهای کارگری یا نابود شدند یا به نهادهایی فرمایشی تبدیل شدند.
اما مسئله فقط نابودی هر نوع نهاد در جامعهٔ مدنی نیست، بلکه نابودی هر شکل از سازمانیابی مستقل مردمی است. حکومتهای اقتدارگرا خوب میدانند که اگر جامعه بتواند مستقل از قدرت حاکم خودش را سازمان دهد، امکان شکلگیری بدیل (آلترناتیو) سیاسی نیز به وجود خواهد آمد. به همین دلیل، حکومتها جامعه را اتمیزه (متفرق) میکنند، یعنی افراد را از یکدیگر جدا میسازند تا امکان تشکل و کنش جمعی از بین برود.
چرخهٔ منافع؛ قلب ماشین استبداد
شاید مهمترین عامل بقای دیکتاتوری چرخهٔ منافع باشد.
هیچ نظام اقتدارگرایی فقط با زور دوام نمیآورد. در اطراف هر حکومت استبدادی قشری از ذینفعان شکل میگیرد: فرماندهان نظامی، مدیران امنیتی، بوروکراتها، رسانههای وابسته، سرمایهداران رانتی، واسطههای اقتصادی، و نهادهای ایدئولوژیک. بقای این اقشار به بقای حکومت گره خورده است.
در جمهوری اسلامی بخش بزرگی از ساختار اقتصادی و سیاسی به شبکههای وابسته به سپاه، بنیادهای مذهبی، اقتصاد رانتی، و مناسبات غیرشفاف متصل شده است. سقوط حکومت در چنین ساختاری فقط به معنای تغییر رهبر نیست، بلکه به معنای تهدید منافع گستردهٔ اقتصادی و امنیتی این اقشار در درون ساختار دولت است. این همان نقطهای است که دیکتاتوری از پروژهٔ سیاسی به ماشین بازتولید منافع تبدیل میشود.
به همین دلیل، بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا حتی در اوج بحران نیز قادرند خودشان را بازسازی کنند، زیرا برای بخشهایی از ساختار قدرت بقای حکومت صرفاً مسئلهٔ ایدئولوژیک نیست، بلکه مسئلهٔ بقا و حفظ قدرت و ثروت است.
دین، بدن زنان، و بازتولید اقتدار
یکی از مهمترین ابزارهای بازتولید دیکتاتوری در نظامهای ایدئولوژیک اقتدارگرا و غیردموکراتیک استفادهٔ سیاسی از دین است. حکومت در این ساختارها تلاش میکند اطاعت سیاسی را به وظیفهای مقدس تبدیل کند. مخالفت دیگر صرفاً مخالفت سیاسی نیست، بلکه تهدیدی علیه ایمان، سنّت، یا هویت جمعی معرفی میشود. اما شاید آشکارترین نمود این کنترل ایدئولوژیک در چنین حکومتهایی سرکوب زنان باشد.
در بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا بدن زن به میدان نمایش اقتدار حکومت تبدیل میشود. کنترل پوشش، دخالت در زندگی خصوصی، تفکیک جنسیتی، و نظارت بر رفتار اجتماعی زنان فقط سیاست فرهنگی نیست، بلکه بخشی از سازوکار قدرت است.
کنترل زنان در واقع تمرین کنترل جامعه است
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ایران دقیقاً به همین دلیل به بحرانی عمیق برای جمهوری اسلامی تبدیل شد، زیرا فقط علیه حجاب اجباری نبود، بلکه علیه کل نظم ایدئولوژیک اقتدارگرا و سازوکار کنترل سیاسی شورش کرده بود.
در عین حال، مسئلهٔ زنان فقط مسئلهای فرهنگی نیست و جنبههای اقتصادی و طبقاتی نیز دارد. زنان در بسیاری از جوامع اقتدارگرا با تبعیض مزدی، حذف شدن از بازار کار، وابستگی اقتصادی به مردان، و محدودیتهای حقوقی مواجهاند. به همین دلیل، مبارزه برای آزادی زنان در بسیاری از مواقع به بخشی از مبارزهٔ گستردهتر علیه این ساختارهای سلطه تبدیل میشود.
کنترل روایت؛ وقتی حکومت بر حقیقت حکومت میکند
دیکتاتوریها فقط مخالفان را سرکوب نمیکنند، بلکه تلاش میکنند حقیقت را نیز کنترل کنند.
آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) این وضع را «هژمونی» مینامید، لحظهای که حکومت موفق میشود روایتش را بهعنوان حقیقت طبیعی جامعه جا بیندازد. در چنین شرایطی، رسانهها، آموزش رسمی، تبلیغات حکومتی، و دستگاههای مذهبی همگی در خدمت بازتولید نظم سیاسی قرار میگیرند.
در جمهوری اسلامی ایران نیز سالهاست که روایت رسمی تلاش میکند بقای حکومت را معادل بقای کشور معرفی کند: این ایده که آلترناتیو حکومت کنونی فقط هرجومرج، جنگ، یا فروپاشی است.
کنترل روایت دقیقاً از همینجا عمل میکند: محدود کردن تخیل سیاسی جامعه. یعنی نابود کردن امکان تصور جهانی متفاوت.
خلاصهٔ کلام
دیکتاتوری فقط حکومت کردن نیست؛ سیستمِ بازتولید قدرت است. سیستمی است که با ابزار ترس، خشونت، ایدئولوژی ضدّمردمی، کنترل روایت، نابود کردن جامعهٔ مدنی، وابستگی اقتصادی، شبکههای منافع، و سرکوب اجتماعی خودش را دوباره و دوباره تولید میکند.
به همین دلیل، مرگ دیکتاتور لزوماً پایان دیکتاتوری نیست. تا زمانی که ساختارهای تولیدکنندهٔ استبداد باقی بمانند قدرت میتواند با چهرهای تازه بازگردد. گذار واقعی از استبداد زمانی ممکن میشود که جامعه دوباره بتواند سازمان پیدا کند؛ حزبهای مستقل شکل بگیرند، سندیکاها و اتحادیههای مردمی آزاد احیا شوند، رسانههای مستقل نفس بکشند، زنان از کنترل ایدئولوژی ارتجاعی رها شوند، و شهروندان دوباره به یکدیگر اعتماد کنند.
در غیر این صورت، فقط نامها عوض میشوند، ماشین استبداد همچنان به کارش ادامه میدهد، و دیکتاتورها دوباره دیکتاتور میزایند.
منابع و مآخذ:
Hannah Arendt (۱۹۰۶–۱۹۷۵) The Origins of Totalitarianism سال انتشار: ۱۹۵۱
تحلیل کلاسیک دربارهٔ توتالیتاریسم، ترور سیاسی و اتمیزه شدن جامعه.
Antonio Gramsci (۱۸۹۱–۱۹۳۷) Prison Notebooks
نوشته شده میان سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۵، انتشار کامل پس از مرگ او، عمدتاً از دههٔ ۱۹۴۰ به بعد ، مفهوم «هژمونی» و کنترل فرهنگی-روایی قدرت.
Max Weber (۱۸۶۴–۱۹۲۰) Economy and Society
انتشار پس از مرگ نویسنده: ۱۹۲۲
نظریهٔ اقتدار کاریزماتیک، نهادی و بوروکراتیک.
Karl Marx (۱۸۱۸–۱۸۸۳) Das Kapital (Capital)
جلد اول: ۱۸۶۷
تحلیل رابطهٔ سرمایه، طبقه و استثمار.
Michel Foucault (۱۹۲۶–۱۹۸۴) Discipline and Punish
سال انتشار: ۱۹۷۵
دربارهٔ سازوکارهای نظارت، انضباط و کنترل بدنها.
Naomi Klein (متولد ۱۹۷۰) The Shock Doctrine
سال انتشار: ۲۰۰۷
بررسی پیوند بحران، اقتصاد سیاسی و اقتدارگرایی.
David Harvey (متولد ۱۹۳۵) A Brief History of Neoliberalism
سال انتشار: ۲۰۰۵
تحلیل نولیبرالیسم، انباشت سرمایه و دولت.
Reuters
گزارشها و تحلیلهای مرتبط با ساختار قدرت، اقتصاد سیاسی و تحولات جمهوری اسلامی.
The Guardian
تحلیلهای سیاسی و اجتماعی پیرامون اقتدارگرایی و ایران.
The Washington Post
گزارشهای تحلیلی دربارهٔ بحران مشروعیت، اعتراضات و ساختار قدرت در ایران.
Al Jazeera
پوشش تحولات سیاسی خاورمیانه و جنبش «زن، زندگی، آزادی».
Foreign Affairs
مقالات تحلیلی دربارهٔ دولتهای رانتی، اقتدارگرایی و نظم جهانی.
Jacobin Magazine
تحلیلهایی دربارهٔ سرمایهداری، طبقه و سیاست.