Skip to content
ژوئن 5, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • ژئوپلیتیک و فراموشی مسئلهٔ طبقه
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

ژئوپلیتیک و فراموشی مسئلهٔ طبقه

جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵

در سال‌های اخیر بخشی از چپ برای مقابله با روایت‌های لیبرالی دربارهٔ جنگ سرد از اهمیت تاریخی اتحاد شوروی و نقش آن در شکست دادن فاشیسم، حمایت از جنبش‌های ضدّاستعماری، و ایجاد موازنه در برابر هژمونی آمریکا دفاع کرده است. این دفاع، تا آنجا که متوجه دستاوردهای تاریخی انقلاب اکتبر و تأثیر جهانی آن باشد، قابل فهم است.

همچنین، نمی‌توان انکار کرد که فروپاشی شوروی و شکل‌گیری نظم تک‌قطبی تحت رهبری آمریکا پیامدهای گسترده‌ای برای جهان به همراه داشت. گسترش مداخله‌های نظامی، تشدید سیاست‌های نولیبرالی، و تضعیف بسیاری از جنبش‌های چپ و کارگری از جمله نتایج این وضع بود. از این رو، مناسبات قدرت در نظام جهانی و توازن قوای میان دولت‌ها موضوع‌هایی واقعی و مهم‌اند که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.

اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که تحلیل سیاسی به‌تدریج از بررسی مناسبات طبقاتی فاصله می‌گیرد و به ارزیابی دولت‌ها بر اساس جایگاهشان در منازعه‌های ژئوپلیتیک جهانی تبدیل می‌شود. در این نگاه، پرسش اصلی دیگر این نیست که یک دولت چه رابطه‌ای با طبقهٔ کارگر دارد، چه نوع مناسبات اقتصادی و اجتماعی‌ای را بازتولید می‌کند، یا چه جایگاهی برای تشکل‌های دموکراتیک و تشکل‌یابی مستقل قائل است، بلکه این است که در تقابل با آمریکا قرار دارد یا نه. نتیجه آن است که مخالفت با واشنگتن [دولت آمریکا] به معیار اصلی قضاوت سیاسی تبدیل می‌شود.

البته اهمیت ژئوپلیتیک را نباید انکار کرد. سلطهٔ یک قدرت امپریالیستی، تحریم‌های اقتصادی، اشغال نظامی، و مداخله‌های خارجی زندگی میلیاردها انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهند و بر امکان یا محدودیت مبارزات اجتماعی اثر می‌گذارند. اما ژئوپلیتیک به‌خودی‌خود معیاری برای رهایی نیست. رقابت میان دولت‌ها، حتی زمانی که در برابر هژمونی یک قدرت مسلط شکل می‌گیرد، همچنان می‌تواند در چارچوب مناسبات سلطه، استثمار، و انباشت سرمایه عمل کند. کاهش نفوذ یک قدرت امپریالیستی لزوماً به معنای افزایش قدرت طبقهٔ کارگر یا گسترش آزادی‌های اجتماعی نیست.

یکی از استدلال‌های رایج این است که جهان دوقطبی از جهان تک‌قطبی بهتر بود، زیرا وجود شوروی فضای بیشتری برای جنبش‌های کارگری و ضدّاستعماری ایجاد می‌کرد. این گزاره تا حدی درست است. اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که هر نیروی مخالف آمریکا لزوماً در خدمت رهایی طبقهٔ کارگر است. چنین نتیجه‌گیری‌ای تفاوت میان منافع دولت‌ها و منافع طبقات اجتماعی را از میان می‌برد.

مشکل زمانی پدید می‌آید که تضاد میان دولت‌ها جای تضاد میان کار و سرمایه را بگیرد. در چنین چارچوبی، کارگران و سوسیالیست‌ها به‌جای دفاع از منافع مستقل خودشان ناخواسته در منطق رقابت‌های ژئوپلیتیک ادغام می‌شوند. هر انتقاد از دولت‌های مخالف آمریکا به سود آمریکا تعبیر می‌شود و هر اعتراض کارگری، مطالبهٔ دموکراتیک، و مبارزه با سرکوب داخلی در برابر «مبارزه با دشمن خارجی» به حاشیه رانده می‌شود.

این مسئله در ارزیابی اتحاد شوروی نیز خودش را نشان می‌دهد. اگرچه شوروی در بسیاری از نقاط جهان از جنبش‌های ضدّاستعماری حمایت کرد، اما این واقعیت به معنای مصون بودن آن از سیاست‌های قدرت‌محور، استبدادی، یا مداخله‌های زیان‌بار نبود. دفاع از دستاوردهای تاریخی انقلاب اکتبر لزوماً به معنای دفاع از تمام سیاست‌های دولت شوروی نیست. مسئله زمانی پدید می‌آید که میان این دو تمایزی گذاشته نشود و هر نقدی به سیاست‌های یک دولت به‌منزلهٔ حمایت از رقیب آن تلقی شود.

همین منطق در مورد جمهوری اسلامی نیز تکرار می‌شود. برخی صرفاً به‌دلیل تقابل جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل آن را بخشی از یک جبههٔ مترقی تلقی می‌کنند. اما از دیدگاه مارکسیستی، معیار ارزیابی هر دولت نباید صرفاً سیاست خارجی‌اش باشد.

پرسش‌های اصلی اینهاست:

° این دولت چه رابطه‌ای با طبقهٔ کارگر دارد؟
° ساختار اقتصادی آن چیست؟
° چه نوع مناسبات طبقاتی را بازتولید می‌کند؟
° با تشکل‌های مستقل کارگری و دموکراتیک چگونه برخورد می‌کند؟

جمهوری اسلامی دولتی سرمایه‌داری است که بر استثمار نیروی کار، حفظ مناسبات سرمایه‌دارانه، و سرکوب تشکل‌های مستقل کارگری استوار است. این ساختار با شکل‌هایی از اقتدارگرایی سیاسی و تبعیض‌های گوناگون درهم‌تنیده شده است. تعارض آن با آمریکا این واقعیت‌ها را تغییر نمی‌دهد. همان‌گونه که دشمنی آمریکا با جمهوری اسلامی دلیلی بر مترقی بودن واشنگتن [دولت آمریکا] نیست، دشمنی جمهوری اسلامی با آمریکا نیز دلیلی بر مترقی بودن جمهوری اسلامی نیست.

مارکسیسم نه بی‌تفاوتی به امپریالیسم را تجویز می‌کند و نه دفاع سیاسی از دولت‌هایی را که در تقابل با آن قرار دارند. مخالفت با تجاوز نظامی، تحریم‌های ویرانگر، و سلطهٔ امپریالیستی بخشی از سیاست سوسیالیستی است. اما این مخالفت نباید به چشم‌پوشی از استثمار، سرکوب، و سلطهٔ درون جوامع دیگر تبدیل شود.

به این ترتیب، سوسیالیست‌ها با حملهٔ آمریکا به ایران و با تجاوز امپریالیستی مخالفت می‌کنند. اما این مخالفت نباید به حمایت سیاسی از جمهوری اسلامی تبدیل شود، همان‌گونه که مخالفت با ناتو به معنای حمایت از الیگارشی روسیه نیست. استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر دقیقاً در چنین لحظاتی معنا پیدا می‌کند.

از منظر مارکسیستی، ژئوپلیتیک و مبارزهٔ طبقاتی دو عرصهٔ متفاوت اما مرتبط‌اند. توازن قوای جهانی می‌تواند امکانات یا محدودیت‌هایی برای مبارزهٔ اجتماعی ایجاد کند، اما جایگزین آن نمی‌شود. سوژهٔ رهایی نه دولت‌ها، بلکه طبقات و جنبش‌های اجتماعی‌اند. هر رویکردی که سیاست طبقاتی را به رقابت میان دولت‌ها تقلیل دهد در نهایت کارگران را به پیاده‌نظام پروژه‌های ژئوپلیتیک تبدیل می‌کند و مبارزهٔ آنان برای رهایی را به هدف‌هایی بیرون از خودشان گره می‌زند.

در برابر این منطق، سیاست مارکسیستی بر استقلال طبقاتی، مخالفت با امپریالیسم آمریکا و دیگر شکل‌های سلطه و سرمایه‌داری، و دفاع از منافع مستقل طبقهٔ کارگر تأکید می‌کند.

آنچه ما می‌خواهیم بگوییم این نیست که «ژئوپلیتیک بی‌اهمیت است»، بلکه می‌گوییم ژئوپلیتیک واقعی و مهم است، اما نه سوژهٔ رهایی است و نه معیار کافی برای داوری سیاسی. معیار نهایی همچنان مناسبات طبقاتی و امکان رهایی فرودستان است.

از کانال تلگرامی سرخط

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: نخستین سنگر مبارزهٔ ضد‌ّامپریالیستی در داخل کشور است
Next: تجربهٔ چین در ریشه‌کنی فقر: الگویی برای جهانِ در حال توسعه
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved