سپیده قلیان، بر سر مزار زندهیاد خسرو علیکردی، مشهد. شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵. عکس از صفحهٔ اینستاگرام سپیده قلیان.
شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵
م. حامد – اندیشهٔ نو: سپیده قلیان، زندانی سیاسیای که در مراسم هفتمین روز مرگ خسرو علیکردی در مسجد غدیر مشهد بازداشت و به یکی از بازداشتگاههای ادارهٔ اطلاعات منتقل و در نهایت بعد از دو ماه به زندان وکیل آباد مشهد انتقال یافته بود، روز شنبه ۹ خرداد از زندان آزاد شد.
خانم قلیان پس از آزادی بر سر مزار زندهیاد خسرو علیکردی حاضر شد. آقای علیکردی وکیل دادگستری و مدافع حقوق بشر اهل سبزوار و ساکن مشهد بود که شامگاه جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴ به طرز مشکوکی درگذشت. در مراسم یادبود خسرو علیکردی در مشهد در روز ۲۲ آذر ۱۴۰۴ عدهای از حاضران از جمله نرگس محمدی، سپیده قلیان، پوران ناظمی، هستی امیری، اسدالله فخیمی، ابوالفضل ابری، عالیه مطلبزاده، نورا حقی، علی آدینهزاده و حسن باقرینیا بازداشت شدند.
سپیده قلیان پس از حضور بر سر مزار خسرو علیکردی یادداشتی در اینستاگرام منتشر کرد که در ادامه میخوانید.
«از زندان یکراست آمدم سر خاک خسرو. جور عجیبی حس میکنم چونان «سیزیف» از طرف خدایگان محکوممان کردهاند که «سنگی را به بالای تپه ببریم». پس تلاش میکنم حملش کنم و بکشم با خودم بالای تپه؛ دوباره و دوباره، به اندازهٔ همهٔ تکرارهای سرسامآور و ضروری جهان. بار سنگین حمل حقیقت، تمام تکههای حقیقت. جداجدا و قطعهقطعه.
آنچنان که دائم قطعمان میکنند، مثل همین اینترنتی که طولاااانیترین قطعی جهانش نیز از آن ماست. با خودم قرار گذاشتهام از هرچه خسته میشوم بشوم، اما از رسیدن به آزادی و حمل کردن این سنگهای سخت حقیقت «نه». برای همین رفتار داعشگونهٔ جمهوری اسلامی در مراسم خسرو نباید و نمیتواند بگذارد که سنگ نیمهتمامم در آذر ۱۴۰۴ را زمین بگذارم.
دوباره سلام خسرو! چطور سعی کردند چشمهای حقیقت را با قتل تو ببندند. اگر ما خاموش شویم، پس کدام شهرزاد قصهٔ تو را بگوید؟
حالا بیرونم، باز مثل همیشه بعد از خروج از زندان- نمیدانم برای چند مدت- دلم در زندان جا مانده، پیش چشمهای رفقایم، آنها که در نینی چشمانشان فقط یک جمله بود: «ما را فراموش نکنید». پیش از خداحافظی از لای دریچهها در زندان انگشتِ رفقایم را لمس کردم: آذر یاهو، محبوبه شعبانی، حدیث مرواریدی، سهیلا حسینی.
کاش خسرو بود، کاش جای اینکه سر مزارش میرفتم شمارهاش را میگرفتم تا بهش زنگ بزنم. سعی کردم سیما ابنایی را از لای جمعیت پیدا کنم، اما گویا از بچهها جدا شده بود.
زندان بودم که کشتار عظیم دیماه و خبر کشته شدن غیرنظامیان و کودکان میناب در جنگ به گوشم رسید. عجب دل خونی به جان یک ایران انداختند. هنوز در راهم با بار سنگین زندانیان دیماه در وکیل آباد. نام تکتکشان را فریاد خواهم زد، کاش شهرزادشان باشم…»