ف. کنجکاو
سهشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵
مقدمه
قدرت سیاسی برای بقا فقط به زور متکی نیست. حکومتها میتوانند مخالفان را سرکوب کنند، رسانهها را محدود کنند، و نهادهای مستقل را تضعیف کنند، اما هیچ ساختار اقتدارگراییای صرفاً با ابزار قهری پایدار و مستحکم نمیشود. قدرت زمانی ماندگار میشود که بتواند خودش را طبیعی، اخلاقی، و مشروع/برحق جلوه دهد. دقیقاً در همین نقطه است که رابطهٔ میان ارتجاع مذهبی و اقتدارگرایی سیاسی اهمیت پیدا میکند.
در بسیاری از جوامع، مذهب بخشی از هویت فرهنگی، معنا، و انسجام اجتماعی است. اما زمانی که قرائتهای بسته، انحصاری، و ضدتکثر (انحصارطلبانه) از دین وارد ساختار قدرت میشود، دین میتواند از منبعی معنوی به ابزاری برای تثبیت نظم سیاسی بدل شود. در چنین شرایطی، اقتدارگرایی سیاسی و ارتجاع مذهبی نه بهصورت دو پدیدهٔ مجزا، بلکه بهصورت دو سازوکار مکمل عمل میکنند: یکی (دین) برای قدرت مشروعیت/حقانیت اخلاقی و نمادین میسازد، و دیگری بستر نهادی، امنیتی، و سیاسی لازم برای گسترش آن قرائت ارتجاعی را فراهم میسازد.
این پیوند فقط اتحاد ایدئولوژیک نیست، بلکه نوعی همزیستی ساختاری است که میتواند بر فرهنگ، بدن، هویت، قانون، آموزش، و حتی تعریف حقیقت اثر بگذارد.
جامعهٔ مدنی: نخستین قربانی این پیوند
هرجا این اتحاد محکمتر میشود، جامعهٔ مدنی ضعیفتر میشود.
دانشگاهها، روشنفکران، رسانههای مستقل، گروههای زنان، نهادهای مدنی، اقلیتها، و جنبشهای اجتماعی معمولاً نخستین حوزههاییاند که زیر فشار قرار میگیرند. چرا؟ زیرا جامعهٔ مدنی محل پرسش و نقد و تکثر است.
اما ارتجاع مذهبی و اقتدارگرایی سیاسی، در شکل افراطی، از استقلال اجتماعی و تنوع تفسیرها واهمه دارند.
وقتی نهادهای مستقل ضعیف شوند، قرائت رسمی حکومت از حقیقت تقویت میشود.
وقتی رسانهها محدود شوند، روایت رسمی تثبیت میشود.
وقتی نقد ضعیف شود، قدرت کمتر پاسخگو و مسئولیتپذیر میشود. این همان چرخهای است که سلطه را بازتولید میکند. (Gramsci, 1971)
مشروعیت: وقتی قدرت خودش را مقدس میکند
یکی از اساسیترین نیازهای هر حکومت کسب و نمایش مشروعیت یا حقانیت است. ماکس وبر توضیح میدهد که اقتدار سیاسی صرفاً از طریق اجبار پایدار نمیماند، بلکه باید نوعی پذیرش اجتماعی ایجاد کند.(Weber, 1978) او میان اقتدار سنّتی، قانونی، و کاریزماتیک (باجَذَبه) تمایز میگذارد. در بسیاری از ساختارهای اقتدارگرا این مشروعیت با پیوند دادن قدرت سیاسی به سنّت، دین، یا امر مقدس بازتولید میشود.
در چنین شرایطی، اطاعت از حکومت دیگر فقط وظیفهای سیاسی نیست، بلکه میتواند بهشکل وظیفهای اخلاقی، فرهنگی، یا حتی دینی بازتعریف شود. مخالفت سیاسی نیز ممکن است از سطح «اختلافنظر» عبور کند و بینظمی، انحراف اخلاقی، یا تهدید علیه نظم مقدس معرفی شود.
همچنین، پیتر برگر نشان میدهد که نهادهای اجتماعی میتوانند نظم سیاسی را در قالب چیزی طبیعی و قُدسی (مقدس) بازنمایی کنند.(Berger, 1969) وقتی قدرت خودش را فراتر از قرارداد اجتماعی معرفی میکند، نقد آن دشوارتر میشود، زیرا دیگر فقط نقد حکومت نیست، بلکه نقد نظمی مقدس تلقی میشود. به همین دلیل، ارتجاع مذهبی میتواند یکی از مؤثرترین ابزارهای قدسیسازی قدرت باشد.
دین و مرزبندی اجتماعی: ساختن «ما» و حذف «دیگری»
قدرت برای دوام یافتن فقط مشروعیت و پذیرش اجتماعی نمیخواهد، بلکه به مرزبندی نیز نیاز دارد. هر ساختار اقتدارگرا تلاش میکند میان وفاداری و تهدید، میان خودی و غیرخودی، مرز بکشد.
امیل دورکیم مذهب را یکی از مهمترین نهادهای تولید انسجام اجتماعی میدانست. (Durkheim, 1912/2008) اما همان سازوکاری که میتواند همبستگی اجتماعی بسازد اگر در اختیار قدرت متمرکز باشد، میتواند به ابزاری برای حذف تکثر تبدیل شود.
ارتجاع مذهبی معمولاً با ارائهٔ قرائت و برداشت انحصاری از حقیقت جامعه را به دوگانههایی مانند مشروع/نامشروع، برحق/ناحق، مؤمن/منحرف یا کافر، پاک/ناپاک، و خودی/غیرخودی تقسیم میکند. این تقسیمبندی فقط فرهنگی نیست، بلکه بهتدریج میتواند وارد سیاست، قانون، آموزش، و روابط اجتماعی شود.
در چنین فضایی، تکثر دیگر نشانهٔ پویایی اجتماعی نیست، بلکه تهدید تلقی میشود.
نتیجهٔ این روند جامعهای است که در آن وفاداری ایدئولوژیک میتواند مهمتر از شهروندی، گفتوگو، و حق اختلافنظر باشد.
هژمونی فرهنگی: سلطهای که شبیه به اجبار دیده نمیشود
اقتدارگرایی همیشه با سرکوب مستقیم کار نمیکند. گاهی قدرت خودش را در قالب فرهنگ و اخلاق بازتولید میکند.
آنتونیو گرامشی توضیح میدهد که سلطهٔ پایدار فقط با زور حفظ نمیشود، بلکه از طریق «هژمونی فرهنگی» تثبیت میشود. (Gramsci, 1971) یعنی حکومت ارزشها و معناهایی تولید میکند که سلطه را طبیعی جلوه میدهند.
ارتجاع مذهبی میتواند بخشی از همین سازوکار باشد.
از مدرسه تا رسانه، از نهادهای مذهبی تا گفتمان رسمی، مجموعهای از ارزشها بازتولید میشود: اطاعت، سلسلهمراتب، نظم اخلاقی بسته، حذف تفاوت، و اولویت اقتدار بر نقد.
وقتی این ارزشها درونی شوند، شهروندان فقط با ساختار قدرت مواجه نیستند، بلکه با نظامی از معنا مواجهاند که قدرت را اخلاقی و طبیعی معرفی میکند. اینجاست که اقتدار، حتی بدون خشونت آشکار، حفظ و بازتولید میشود.
بدن، انضباط، کنترل روزمره
یکی از برجستهترین و «مؤثر»ترین شکلهای اعمال قدرت آن چیزی نیست که در پارلمان یا زندان رخ میدهد، بلکه آن چیزی است که در بدن و زندگی روزمرهٔ شهروندان رخ میدهد.
میشل فوکو نشان میدهد که قدرت مدرن از طریق انضباط، هنجارها، و کنترل رفتارهای روزمره عمل میکند.(Foucault, 1995)
در پیوند میان ارتجاع مذهبی و اقتدارگرایی این مسئله اهمیت ویژهای پیدا میکند.
کنترل پوشش، رفتار، روابط جنسیتی، آموزش، سانسور فرهنگی، اخلاق عمومی، و کیفیت و چونی بدن همگی میتوانند بخشی از قدرت انضباطی باشند.
فوکو توضیح میدهد که حکومتها فقط با اجبار بیرونی عمل نمیکنند؛ حکومتها هنجارها را درونی میکنند تا فرد خودش به ابزار نظارت بر خودش تبدیل شود. (Foucault, 1990)
در اینجاست که ارتجاع مذهبی برای اقتدارگرایی کارآمد میشود، زیرا کنترل اخلاقی را به کنترل سیاسی پیوند میزند.
قدرت دیگر فقط در نهاد نیست، بلکه در ذهن، بدن، و رفتار روزمرهٔ شهروندان نیز حضور دارد.
بحران، ترس، و بازگشت به اخلاقگرایی سیاسی
بسیاری از ساختارهای اقتدارگرا در شرایط بحران به گفتمانهای سنّتگرایانه و اخلاقی بازمیگردند.
هانا آرنت نشان میدهد که اقتدارگرایی در بستر ترس، انزوا، و فرسایش حوزهٔ عمومی رشد میکند. (Arendt, 1973)
وقتی حکومت با بحران اقتصادی، ناکارآمدی، نارضایتی اجتماعی، یا بحران مشروعیت/پذیرش/اعتبار روبهرو میشود، بازتعریف مسئله اهمیت پیدا میکند.
در چنین شرایطی، بحرانهای ساختاری را میتوان به تهدیدهای هویتی ترجمه کرد: فساد اخلاقی. دشمن خارجی. تهاجم فرهنگی. انحراف اجتماعی.
این چرخش گفتمانی توجه جامعه را از ساختار قدرت به کنترل هویت و اخلاق منحرف میکند. ارتجاع مذهبی در این حالت دیگر فقط ابزار فرهنگی نیست، بلکه به پوششی ایدئولوژیک برای بحران موجود تبدیل میشود.
خلاصهٔ کلام
رابطهٔ میان ارتجاع مذهبی و اقتدارگرایی سیاسی را میتوان نوعی همزیستی ساختاری دانست، رابطهای که در آن هر پدیده خلأ دیگری را پُر میکند.
ارتجاع مذهبی میتواند مشروعیت اخلاقی، هویتی، و قُدسی برای قدرت سیاسی فراهم کند. اقتدارگرایی نیز بستر نهادی، سیاسی، و امنیتی لازم را برای تثبیت و گسترش خوانشها و برداشتهای بسته و انحصاری از دین ایجاد میکند.
وبر این رابطه را در قالب مشروعیت/حقانیت تحلیل میکند. (Weber, 1978)
دورکیم آن را در حوزهٔ هویت جمعی توضیح میدهد. (Durkheim, 1912/2008)
گرامشی از بازتولید سلطه از مسیر هژمونی فرهنگی سخن میگوید. (Gramsci, 1971)
فوکو نشان میدهد که این قدرت چگونه وارد بدن و انضباط روزمره میشود. (Foucault, 1995)
و آرنت توضیح میدهد که بحران و ترس چگونه زمینهٔ تقویت این اتحاد را میسازند. (Arendt, 1973)
مسئلهٔ اصلی در این بررسی نقد دین نیست. مسئله استفادهٔ ابزاری از خوانشهای ارتجاعی و ضدّتکثر (انحصارطلبانه) از دین برای تثبیت سلطهٔ سیاسی است.
هرچه این پیوند عمیقتر شود، فاصلهٔ جامعه با آزادی، نقد عمومی، تکثر، و استقلال دموکراتیک بیشتر خواهد شد.
و شاید دقیقاً در همینجاست که دفاع از جامعهٔ مدنی، اندیشهٔ انتقادی، و نهادهای مستقل به مهمترین سدّ در برابر پیوند میان امر مقدس و اقتدار سیاسی تبدیل میشود.
منابع ذکرشده در متن:
Arendt, H. (1973). The origins of totalitarianism. Harcourt Brace.
Berger, P. L. (1969). The sacred canopy: Elements of a sociological theory of religion. Anchor Books.
Durkheim, E. (2008). The elementary forms of religious life. Oxford University Press. (Original work published 1912)
Foucault, M. (1990). The history of sexuality: Volume 1: An introduction. Vintage Books.
Foucault, M. (1995). Discipline and punish: The birth of the prison. Vintage Books.
Gramsci, A. (1971). Selections from the prison notebooks. International Publishers.
Weber, M. (1978). Economy and society. University of California Press.