کیوان مسعودی
شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵
تصویر احمدینژاد را در کاراکاس، کنار چاوز و مادورو، به یاد بیاورید؛ تصویری مطلوب برای بخشی از چپ جهانی: رئیسجمهوری از جنوب جهانی در برابر امپریالیسم. کمتر از دو دهه بعد، همان تصویر وارونه شده است: مادورو قربانی واشنگتن شده و احمدینژاد، بنا بر گزارشها، در «الگوی ونزوئلایی» مداخله، به گزینه احتمالی آمریکا و اسرائیل برای ایران پس از خامنهای بدل شده است. این فقط سقوط یک چهره نیست، رسوایی آن سادهلوحی سیاسیای است که لفاظی علیه آمریکا و اسرائیل را با سیاست رهاییبخش ضدّامپریالیستی اشتباه میگیرد.
نوامبر ۲۰۰۹، کاراکاس؛ رئیسجمهور ایران، با کت خاکستری و ادبیات آخرالزمانیاش، از پلههای هواپیما پایین میآید و نیکلاس مادورو، آن زمان وزیر خارجهٔ ونزوئلا، به استقبالش میرود.
سخن از محمود احمدینژاد است، کسی که چند ساعت پیشتر، در لاپاز، کنار اوو مورالس از اتحاد علیه «امپریالیسم» سخن گفته بود و حالا در کاراکاس نقشی را بازی میکرد که بخشی از چپ جهانی با ولع مشتاق بود ببیند: رئیسجمهوری از جنوب جهانی، خشمگین علیه «امپریالیسم»، دست در دست هوگو چاوز، با واژگانی آشنا از مقاومت، استقلال، و نبرد با سلطهٔ آمریکا.
در کاراکاس، او و چاوز از «امپریالیسم» گفتند؛ در بولیوی، پای لیتیوم، معدن، فناوری و «استقلال» وسط بود. سالار دو اویونی، نمکزار عظیم جنوبغربی بولیوی، در افق رؤیاهای آنان فقط ذخیرهای از لیتیوم و مخزن باتریهای آینده نبود، به صحنهای بدل شده بود که در آن ژئوپلیتیک منابع، استقلال ملی، و تئاتر ضدّامپریالیستی در یک قاب ظاهر میشدند.
اما تاریخ گاهی یک تصویر را با بیرحمی برمیگرداند و پشت آن را نشان میدهد. کمتر از دو دهه بعد، مادورو دیگر میزبان ضدّامپریالیستها نیست؛ آمریکاییها او را ربودهاند و سرنوشت او، تحت عنوان «الگوی ونزوئلا»، به فرمولی برای مداخله تبدیل شده است. و احمدینژاد؟ همان مردی که زمانی در کاراکاس علیه «امپراتوری جهانی» خطابه میخواند حالا بنا به گزارش نیویورک تایمز گزینهٔ واشنگتن و تلآویو از درون نظام برای ایران پس از خامنهای بوده است.
در واقع، آن تصویر از همان آغاز هم ترک داشت. احمدینژاد نه نمایندهٔ رهایی جنوب جهانی بود، نه چهرهای از سوسیالیسم ضدّسلطه، نه حتی دولتمردی مستقل در معنای رادیکال کلمه. او رئیسجمهور رژیمی بود که در داخل کارگر، دانشجو، زن، معلم، روزنامهنگار، بلوچ، و مخالف سیاسی را سرکوب میکرد و در خارج زبان ضدّآمریکایی را به سرمایهای برای چانهزنی بدل میساخت. ضدّآمریکاییگری او نه ضرورتاً ضدّسرمایهداری بود، نه ضدّسلطهٔ طبقاتی، نه ضدّسرکوب. بیشتر شبیه ارز سیاسی بود: سکهای برای معامله در بازار بحران.
درس نخست سرنوشت احمدینژاد همینجاست: هرکس علیه آمریکا حرف میزند لزوماً ضدّامپریالیست نیست. ضدّامپریالیسم اگر از مردم، طبقه، آزادی، و برابری جدا شود، بهراحتی به زبان دیپلماتیک دولتهای سرکوبگر تبدیل میشود. در چنین وضعی، «امپریالیسم» دیگر نام یک رابطهٔ جهانی سلطه نیست، بلکه به فحشی حاضر و آماده برای پوشاندن زندان، فساد، خفقان، اعدام، و سرکوب داخلی بدل میشود. همان زمان هم برخی چپهای ایرانی و بینالمللی هشدار میدادند که مشروعیت دادن به احمدینژاد به نام صلح در عمل مشروعیت دادن به حکومتی است که مردم ایران علیه آن برخاستهاند.
احمدینژاد در ۲۰۰۹، در بیرون، قهرمان «محور مقاومت» و دوست آمریکای لاتین چپگرا بود؛ در داخل، چهرهٔ انتخاباتی بود که به میانجی آن جنبش سبز و یکی از گستردهترین سرکوبهای پس از انقلاب پدیدار شد. تناقضی در کار نبود. این همان منطق دولتهای اقتدارگراست: در مرزها پرچم استقلال را بالا میبرند، در خیابانها باتوم را. در سازمان ملل از عدالت جهانی میگویند؛ در اوین و کهریزک معنای واقعی حاکمیت خودشان را نشان میدهند. ریاستجمهوری او با انزوای بینالمللی، بحران اقتصادی، تورم، سقوط ارزش پول، و تشدید منازعهٔ هستهای همراه بود؛ و انتخابات ۲۰۰۹ به اعتراضهایی انجامید که حکومت با خشونت پاسخ داد.
بعد، چرخش آغاز شد. احمدینژاد از مرکز قدرت رانده شد، با خامنهای و حلقههای امنیتی درافتاد، چند بار برای بازگشت ثبتنام کرد و رد صلاحیت شد: ۲۰۱۷، ۲۰۲۱، ۲۰۲۴. همان کسی که زمانی محصول ائتلاف بیت، سپاه، و پوپولیسم نفتی بود آرامآرام خود را در قامت «منتقد نظام» بازسازی کرد، نه منتقدی دموکراتیک، نه مخالفی مردمی، بلکه سیاستمداری زخمی، بیرونافتاده از سفرهٔ قدرت، در جستوجوی صحنهای تازه.
محمود احمدینژاد از همان آغاز سیاستمداریاش– از نارمک تا کاراکاس و از کاراکاس تا معلوم نیست کجا– مرد چرخشها و دوربرگردانها بود: از دانشجوی خط امامیِ ضدّچپ به استاندار نمونهٔ دولت هاشمی، و نهایتاً به شهردار سادهزیست تهران؛ از نامزد محبوب بیت رهبری و سپاه در ۱۳۸۴، به رئیسجمهوری که با قهر و خانهنشینی یازدهروزه شکافش با همان مرکز قدرت علنی شد؛ از رئیسجمهوری که در ۱۳۸۸ معترضان را «خس و خاشاک» خواند، تا کسی که بعدها گفت «مردم باید مسئولان را استنطاق کنند»؛ از نماد تهاجمی برنامه هستهای به منتقد نیمهداخلی نظام و متهمکنندهٔ «برادران قاچاقچی»؛ از رئیس دولتی که قطعنامهها را به سُخره میگرفت، به سیاستمداری که از تعامل با جهان سخن گفت.
در روند چرخندگی احمدینژاد، سال ۲۰۱۹ اهمیت خاصی دارد. احمدینژاد در گفتوگو با نیویورک تایمز از ترامپ تمجید کرد: ترامپ، به تعبیر او، «مرد عمل» و تاجری است که میتواند هزینه و فایده را محاسبه کند. این دیگر صدای همان خطابهخوان کاراکاس نبود؛ این زبان معامله بود، عریان و بیتعارف. ضدّامپریالیست سابق ناگهان کشف کرده بود که امپریالیسم هم شاید شریک خوبی باشد، به شرط آنکه حسابوکتاب درست انجام شود. این چرخش عجیب نیست. کسی که ضدیتش با آمریکا از ابتدا بر نقد سرمایهداری جهانی و همبستگی با فرودستان بنا نشده باشد، دیر یا زود میتواند همان ضدیت را به پیشنهاد مذاکره با تاجر کاخ سفید تبدیل کند.
این چرخش حالا به نقطهای تقریباً هجوآمیز رسیده است: آمریکا و اسرائیل، در طرحی شبیه به الگوی ونزوئلا پس از ربودن مادورو و همکاری دلسی رودریگز، احمدینژاد را بهعنوان گزینهای از درون نظام برای رهبری ایران پس از فروپاشی احتمالی در نظر گرفتهاند. گاردین مینویسد حمله به نزدیکی خانهٔ او با هدف آزاد کردنش از حصر خانگی طراحی شده بود، هرچند این طرح بهسرعت از مسیر خارج شد.
عجب! همان کسی که در کنفرانس «جهانی بدون صهیونیسم» از محو شدن «رژیم اشغالگر قدس» از صفحهٔ روزگار سخن گفته بود و کمی بعد هولوکاست را «افسانه» خواند حالا به گزینهٔ اسرائیل بدل شده است.
این طنز تاریخ نیست، زهر تاریخ است. کسی که زمانی برای بخشی از چپ جهان «نماد ایستادگی در برابر امپریالیسم» بود حالا بهعنوان گزینهٔ احتمالی همان آمریکا و اسرائیل برای مهندسی کردن قدرت در ایران ظاهر میشود. این نهفقط رسوایی احمدینژاد است، بلکه رسوایی نگاههایی است که سیاست را با ژست اشتباه میگیرند. ضدّامپریالیسم خام و سادهلوحانه چون معیار طبقاتی و دموکراتیک ندارد، خیلی زود فریب صدا، پرچم، شعار، و دشمن مشترک را میخورد. برایش کافی است کسی به واشنگتن فحش بدهد تا بر صدر نشیند.
اما مسئله از احمدینژاد بزرگتر است. آمریکا و اسرائیل نیز در این روایت چهرهٔ واقعیشان را نشان دادهاند: طراحان جابهجایی مهرهها. برای آنان مسئله نه آزادی مردم، بلکه یافتن کسی از درون ساختار است که بتواند نظم را حفظ کند، بحران را مدیریت کند، و جهتگیری ژئوپلیتیک را تغییر دهد. همان منطق قدیمی: رژیم بد است، مگر آنکه بخشی از آن قابل استفاده باشد. دیکتاتور بد است، مگر آنکه تبدیل به شریک شود. مردم مهماند، تا وقتی که به سناریوی قدرت لطمه نزنند.
احمدینژاد از این نظر یک مورد نمادین است. او نشان میدهد که چگونه پوپولیسم اقتدارگرا میتواند همزمان سه لباس بپوشد: در جنوب جهانی، لباس ضدّامپریالیست؛ در داخل، لباس سرکوبگر نظم موجود؛ و در لحظهٔ بحران، لباس گزینهٔ معامله. این سهگانه تصادفی نیست. وقتی سیاست بهجای رهایی بر نمایش، نفرت، دشمنسازی، و معامله بنا شود، پایانش همین است: قهرمان دیروز ضدّامپریالیسم، مهرهٔ احتمالی فردای مداخله.
این فقط تصویر توخالی دیروز احمدینژاد نیست که امروز رسوا شده است، بنای نوعی سادهلوحی سیاسی نیز فرو ریخته است. هر ضدّآمریکایی ضدّامپریالیست نیست. هر دولتمردی که از جنوب جهانی سخن میگوید لزوماً صدای فرودستان در جغرافیای جنوب فقر نیست. گاهی فقط با زندانبانی روبهرو هستیم که کلید زندان را در جیب دارد و همزمان پشت تریبون شعر رهایی و استقلال میخواند. فاجعه از آنجا آغاز میشود که در ترجمهٔ جهانی این نمایش، شعر میماند و زندان حذف میشود؛ خطابه شنیده میشود و فریاد زندانیان نه.
از وبگاه رادیو زمانه