Skip to content
می 23, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ همه‌چیز را بی‌سروصدا تغییر دادند
  • جهان
  • نوار متحرک

دونالد ترامپ و شی جین‌پینگ همه‌چیز را بی‌سروصدا تغییر دادند

گفت‌وگوی یانیس واروفاکیس و ولفگانگ مونشاو در پادکست اکونوکلاستز

ترجمهٔ مینا آگاه

جمعه ۱ خرداد ۱۴۰۴

واروفاکیس: دونالد ترامپ می‌توانست با رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ وارد درگیری شود. این همان چیزی بود که مارکو ‏روبیو می‌خواست. اما خب، ترامپ این کار را نکرد.‏
ولفگانگ: اگر واقعاً این جهان به‌سمت نوعی تقابل «غرب در برابر بقیه» برود، نه‌تنها خطر وقوع درگیری نظامی جدّی، ‏یعنی جنگ جهانی سوم، بسیار زیاد است، بلکه خطر بروز اختلال اقتصادی گسترده نیز وجود دارد.‏
واروفاکیس: شرکت‌هایی مثل آنتروپیک واقعاً از شرکت‌هایی مثل دیپ‌سیک می‌ترسند، چون چینی‌ها خیلی خیلی سریع در حال ‏رسیدن به آنها هستند.‏
ولفگانگ: چین یک مزیت عظیم دارد. در بلندمدت سیاست انرژی بهتری دارد. سرمایه‌گذاری گسترده‌ای در انرژی‌های تجدیدپذیر کرده است. ترامپ عملاً این صنعت را در آمریکا نابود کرده است.‏

ولفگانگ: به اکونوکلاستز خوش آمدید، در هفته‌ای با شیوع خطرناک ابولا در آفریقا و پس از آنکه دونالد ترامپ سفری ‏شاید نه‌چندان تاریخی یا شاید هم واقعاً تاریخی به چین کرد. صبح به خیر یانیس. روایت غالبی که امروز می‌خواهی آن را ‏به چالش بکشی چیست؟
واروفاکیس: سلام به همه. بله، واقعاً ما زیاد دربارهٔ آفریقا صحبت نمی‌کنیم. شاید باید این رویه را تغییر دهیم. شیوع ابولا خبر ‏بسیار ناگواری است. اما من قصد دارم روی نشست رئیس‌جمهور شی و رئیس‌جمهور ترامپ در پکن تمرکز کنم. و این ‏روایت غالبی که در حال شکل‌گیری است: اینکه هیچ‌چیز مهمی اتفاق نیفتاد؛ در نهایت نتیجه‌ای کمتر از حد انتظار داشت؛ و ‏هیچ توافق بزرگی حاصل نشد.

می‌خواهم بگویم که این نشست بسیار مهم بود و در واقع نسبتاً موفق بوده است. این نشست، به‌طرزی خوشایند، تعلیق ‏نامحدود تعرفه‌های [عوارض گمرکی بر واردات] ترامپ و تعویق ممنوعیت‌های صادرات عناصر خاکی کمیاب از سوی شی را تمدید کرد، و این چیزی ‏نیست که بتوان به‌سادگی از آن گذشت.‏

خُب دوستان، رویداد مهم، حداقل در عرصهٔ سیاست‌ورزی در رده‌های بالا در چند روز گذشته، سفر رئیس‌جمهور ترامپ به همراه ‏عدهٔ زیادی از غول‌های فناوری و دیگر بازرگانان، مارکو روبیو، و پیت هگست به پکن بود. رسانه‌های غربی، مطبوعات ‏آمریکا، واشنگتن‌ پُست، گاردینك، و دیگران چندان تحت تأثیر نتایج این نشست قرار نگرفتند. این نشست را بُن‌بست، یا ‏نشستی که وعدهٔ زیادی داد، اما دستاورد کمی داشت توصیف کردند. و این همان روایت غالبی است که ما، ولفگانگ و من، ‏احساس می‌کنیم باید آن را به چالش بکشیم، چون گاهی «هیچ چیز» خودش دستاورد بزرگی است. این نشست پس از یک ‏سال تشدید تنش‌ها میان آمریکا و چین برگزار شد، نوعی جنگ سرد جدید که ترامپ در دورهٔ اولش آغاز کرده بود و ‏حالا شدت چشمگیری یافته است. بنابراین، برگزاری چنین نشستی که مسیر شکل‌گرفته در اکتبر یا نوامبر سال گذشته را ‏تثبیت کرد و ادامه داد دستاورد کوچکی نیست. دو ابرقدرت به‌تدریج به‌سمت نوعی همزیستی حرکت کردند.‏

و وقتی به ترامپ نگاه می‌کنم و به حرف‌هایش گوش می‌دهم، به نظر من او تا حدّی فشار نومحافظه‌کاران برای سوق دادن ‏اوضاع به‌سمت درگیری بر سر تایوان را خنثی کرده است. این گره حساس اکنون در وضع بسیار پُرخطری قرار دارد، ‏چون سیلیکون وَلی باید در رقابت با چین شدت تنش را افزایش دهد. اما بگذارید از ابتدا شروع کنم.‏

به خاطر دارید که در «روز آزادی» ترامپ تعرفه‌هایی (عوارض گمرکی بر واردات) ۵۴درصدی علیه چین اعلام کرد و سپس چین تلافی کرد. و بعد در ‏اکتبر سال گذشته، در ۲۰۲۵، ترامپ تهدید کرد که این تعرفه‌ها را به رقم گزاف ۲۰۰درصد افزایش خواهد داد. اگر این کار ‏را می‌کرد، عملاً تمام تجارت میان آمریکا و چین را متوقف می‌کرد.‏

و تهدید متقابلِ چین، یعنی تهدید به منع کامل صادرات عناصر خاکی کمیاب به آمریکا بود که باعث شد ترامپ ‏عقب‌نشینی کند و خیلی سریع به آتش‌بس تن بدهد. او گفت: «ما علیه شما تعرفه وضع نمی‌کنیم، اگر شما ما را از عناصر ‏خاکی کمیاب محروم نکنید.»‏

و قرار بود این آتش‌بس در آوریل گذشته دوباره بررسی شود. در نهایت، در ماه مه و طی همین سفر رئیس‌جمهور آمریکا به ‏پکن مورد بازبینی قرار گرفت. اینکه حتی در این نشست هم به جنگ تعرفه‌ها و جنگ عناصر خاکی کمیاب اشاره‌ای نشد ‏نشانه‌ای بود از اینکه ممکن است این آتش‌بس دائمی شود، و این باید موفقیتی بزرگ تلقی شود. به نظر من، این سکوت در ‏مورد جنگ تعرفه‌ها و عناصر خاکی کمیاب را باید نتیجه‌ای مثبت، حتی پُرسروصدا و آشکارا خوب، در نظر گرفت.‏

اشتباه است اگر فکر کنیم چنین آتش‌بسی از قبل قطعی بوده است. چند نشانه وجود دارد. در دوم ماه مه، چند هفته پیش، دولت ‏چین قانونی تصویب کرد که شرکت‌های چینی را از تبعیت از تحریم‌های آمریکا و اروپا منع می‌کند. در واقع، دولت شی به آمریکا و اتحادیهٔ‌ اروپا گفت دوره‌ای که غرب می‌توانست صلاحیت فراسرزمینی‌اش را در چین اعمال کند کاملاً به پایان ‏رسیده است. و ترامپ می‌توانست در برابر این اقدام وارد تقابل شود، اما این کار را نکرد.‏
دوم اینکه پیش از ورود ترامپ به پکن، دولت چین به او دربارهٔ تعهد آمریکا به ارسال حدود ۱۵میلیارد دلار تسلیحات ‏پیشرفته به تایوان هشدار داده بود. ترامپ می‌توانست واکنش تندی نشان دهد، همان چیزی که مارکو روبیو و نومحافظه‌کاران ‏می‌خواستند، یعنی فشار بیشتر بر تهدیدهای شی جین‌پینگ، اما ترامپ این کار را نکرد.‏

در عوض ترامپ گفت: «وقتی به احتمال‌ها نگاه می‌کنید، چین کشور بسیار بسیار قدرتمند و بزرگی است. و «آن» جزیره‌ای ‏کوچک است.» منظورش تایوان بود. «فکرش را بکنید، ۵۰ مایل با چین فاصله دارد، در حالی که ما ۹,۵۰۰ مایل دورتر ‏هستیم. این مسئله‌ای نسبتاً دشوار است.»‏

او ادامه داد: «تایوان توسعه پیدا کرد، و این جالب است، چون در آمریکا رئیس‌جمهوری‌هایی بودند که واقعاً ‏نمی‌دانستند چه می‌کنند. آنها صنعت تراشهٔ ما را دزدیدند. یعنی تایوانی‌ها صنعت تراشهٔ ما را دزدیدند.»‏
و این ادعای بزرگی است، این‌طور نیست؟ این اظهارنظری بود که در تایوان بازتاب‌های گسترده‌ای داشت و احتمالاً ‏به گوش رئیس‌جمهور شی هم بسیار خوش‌آهنگ به نظر می‌رسید.‏

و حالا موضوع سوم را هم می‌خواهم مطرح کنم. مسئلهٔ اینکه ترامپ چگونه به حرکت قدرت‌نمایانهٔ شی جین‌پینگ برای نوعی ‏رهبری مشترک چین و آمریکا بر جهان واکنش نشان می‌دهد. در واقع، شی بدون هیچ ابهامی و رودررو به ترامپ گفت که ‏اگر آمریکا می‌خواهد دوباره «عظمت» پیدا کند، به چین نیاز دارد.‏

و گویی که این کافی نبود، شی به ترامپ دربارهٔ تفاوت میان توازنِ وحشتِ ابرقدرت‌ها، آن‌طور که در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت، درس داد. پیشنهادهایش، یعنی پیشنهادهای چین برای «ثبات راهبردی ‏سازنده» (آن‌طور که خودشان می‌نامند)، بر سه پایه استوار است:
– اول: گسترش دامنه منافع مشترک میان آمریکا و چین؛
– دوم: حذف بازی‌های حاصل‌جمع صفر، جایی که یک طرف برنده و دیگری بازنده است؛
– سوم: پایان دادن به چرخهٔ نوسانیِ درگیری، تقابل، یا جنگ که از سوی آمریکا تحریک می‌شود.‏

و ترامپ می‌توانست در برابر این موضع‌گیری واکنش نشان دهد، اما این کار را نکرد. بنابراین، این خبر خوبی است. نظر تو ‏چیست، ولفگانگ؟

ولفگانگ: با تو موافقم. من هم باور دارم که رابطهٔ آمریکا و چین لزوماً نباید خصمانه باشد و در واقع فکر می‌کنم شی در ‏اینجا نکتهٔ درستی را مطرح می‌کند. به نظر من، بسیاری از آنچه در دههٔ ۲۰۲۰ در اطراف ما رخ می‌دهد نتیجهٔ برآورد ‏اشتباه غرب از اندازه و میزان نفوذ خودش است. این همان روایت ما دربارهٔ اوکراین است، همین روایت دربارهٔ چین هم هست. ‏ما داریم با چین درگیر می‌شویم، محصولاتش را تحریم می‌کنیم، و غیرمستقیم از طریق کمک کردن به اوکراین با روسیه در ‏حال جنگ هستیم. پشت همهٔ اینها این تصور وجود دارد که ما هنوز یک قدرت بزرگ و مسلط هستیم، نوعی توهم «سانست ‏بولوار» (‏Sunset Boulevard‏)، یعنی زندگی با شکوه ازدست‌رفتهٔ قدرت‌ها.‏

اما واقعیت این است که اگر تولید ناخالص داخلی جهانی را درست اندازه بگیرید، میزان آن در مورد غرب تقریباً هم‌اندازهٔ محور ‏روسیه–چین است. ما دیگر نیروی مسلط نیستیم؛ جهان از نظر اقتصادی بسیار متوازن‌تر شده است. این موضوع را اگر فقط با معیار ‏دلاری نگاه کنید، نمی‌بینید، چون روسیه و چین کاملاً‌ در بازارهای دلاری ادغام نشده‌اند. بنابراین، قدرت خرید و توان ‏اقتصادی واقعی آنها در نگاه کلاسیک دلاری به‌طور کامل منعکس نمی‌شود.‏

ما کمتر از آنها متحدیم و کمتر توان تحمل فشار داریم، برخلاف روس‌ها. برای مثال، در اوکراین هم این را می‌بینیم: ‏روسیه نه‌تنها توانسته تحریم‌های غرب را با مهارت دور بزند، بلکه فشار اقتصادی را هم بیش از آنچه ما تحمل می‌کردیم تاب ‏آورده است. این جنگی نیست که بتوانیم به‌راحتی در آن پیروز شویم.

‏و این را در همهٔ درگیری‌ها می‌بینیم؛ چه ایران باشد، چه روسیه، ما بارها توان واقعی دشمن را دست‌کم گرفته‌ایم. همین دربارهٔ ‏چین هم صادق است. دولت بایدن وقتی محدودیت صادرات نیم‌رساناهای پیشرفته به چین را اعمال کرد، عملاً تصور می‌کرد که چین را در ‏وضعیت توسعه‌نیافتگی دائم نگه می‌دارد، اما نتیجه برعکس شد: چین صنعت نیم‌رساناهایش را توسعه داد.‏ و اگرچه ممکن است خودمان را فریب بدهیم و فکر کنیم چین هنوز یک نیم‌نسل عقب‌تر از ماست، اما این تصور در مورد اثر آن ‏سیاست کاملاً اشتباه است.‏

من تا حد زیادی در چارچوب فکری کیسینجر هستم. هرچه دربارهٔ او بگویید، و چیزهای منفی زیادی هم می‌توان گفت، اما ‏او یک چیز را درست فهمید: خطر وضعیت جنگ سرد را و نیاز به مدیریت کردن آن را درک می‌کرد. او دیپلماسی کانال‌های ‏پشت‌پرده را حفظ می‌کرد. معروف است که با سفیر شوروی در واشنگتن یک کانال ارتباطی محرمانه داشت.‏

این نوع کانال در دوران جنگ سرد حیاتی بود. امروزه در اروپا چنین چیزی نداریم. ما با روسیه صحبت نمی‌کنیم، و حتی ‏دربارهٔ اینکه آیا باید صحبت کنیم یا نه هم اختلاف داریم. بنابراین، اینکه ترامپ چنین کانالی با شی دارد بسیار مهم است، چون ‏همین کانال‌هاست که از وقوع برخوردها جلوگیری می‌کند.‏

این گفت‌وگوها و دیدارهای ذهن‌ها در چنین سطحی برای ثبات جهانی اهمیت دارد و می‌تواند بسیاری از عوامل را بازچینی ‏کند. اگر جهان واقعاً به‌سمت تقابل «غرب در برابر بقیه» برود، در آن صورت نه‌تنها خطر وقوع درگیری نظامی جدّی، حتی ‏در حد جنگ جهانی سوم وجود دارد، بلکه خطر بروز اختلال شدید اقتصادی هم هست. علاوه بر آن، همکاری در حوزهٔ تغییرات نامطلوب آب‌وهوایی (اقلیمی) هم از بین می‌رود، در حالی که حل مسائل بزرگ جهان نیازمند همکاری قدرت‌های اصلی است، نه تقابل آنها.

‏می‌بینید که پیشرفت در حوزهٔ تغییرات آب‌وهوایی در عمل متوقف یا منحرف شده است و اگر هم پیشرفتی هست، بیشتر ناشی از پیشرفت ‏اقتصادی و فناوری است، نه در ارادهٔ سیاسی. از نظر سیاسی، ما از بسیاری جنبه‌ها در حال عقب‌گرد هستیم. بنابراین، من این ‏وضع را مثبت می‌بینم و کاملاً با تو در این نکته موافقم.‏

واروفاکیس: موضوع جالبی است که می‌گویید او تلاش دارد جنگ سرد جدید را، جنگی را که ‏اتفاقاً خودش آغاز کرد، مدیریت کند.‏ حتی اگر درست باشد که او این جنگ سرد جدید را شروع کرد، آن زمان را یادتان هست که شرکت هواوی را تحریم کرد و تعرفه‌های ۲۵درصدی ‏بر آلومینیوم چین اعمال کرد؟ با این حال، نکتهٔ جالب این است که وقتی در انتخابات به جو بایدن باخت، بایدن ‏قرار بود ضدّترامپ باشد، کسی باشد که وارد کاخ سفید شود و همهٔ کارهایی را که ترامپ کرده بود معکوس کند. اما در عمل ‏جنگ سرد جدیدی را که ترامپ آغاز کرده بود بایدن تشدید و چندبرابر شدیدتر کرد. و به نظر من بایدن آن را ‏تا جایی تشدید کرد که خودِ ترامپ هم از شدت گرفتن این جنگ سرد ترسید. حالا او در تلاش است آن را مدیریت کند، به‌ویژه ‏در مورد منع صادرات تراشه‌ها و «‏Chips Act‏» دولت بایدن.‏

فکر می‌کنم ترامپ از این سیاست‌ها راضی نبود و الآن هم می‌بینیم که حتی جنسن هوانگ، مدیرعامل شرکت انویدیا، را با خودش به ‏چین برده است. لحظهٔ خنده‌داری بود وقتی ترامپ در یکی از مصاحبه‌هایش در هواپیمای ایر فورس وان رئیس‌جمهور گفت که از چین خواهد ‏خواست بازارش را برای صادرات تراشه‌های آمریکایی باز کند. جدّی؟! دولت‌های بایدن و آمریکا بودند که فروش تراشه‌های پیشرفتهٔ انویدیا به چین را ممنوع کردند! و حالا ترامپ عملاً ‏دارد از چین می‌خواهد که سیاست‌هایش در تعامل با آمریکا را معکوس کند، چون نمی‌تواند آن‌قدرها با «‏Chips Act‏» بایدن ‏مقابله کند، و دلیلش هم این است که زیر فشار قرار گرفته است، به‌ویژه با چیزی که اخیراً منتشر شده: شرکت آنتروپیک ‏مقاله‌ای منتشر کرده با عنوان «۲۰۲۸: دو سناریو برای رهبری جهانی».‏‎‎۱

در این متن، آنتروپیک، که نسبت به گوگل یا پلانتیر کمتر جنگ‌طلب و تهاجمی در عرصهٔ نظامی‌سازی هوش مصنوعی ‏است، از دولت آمریکا می‌خواهد که جنگ سرد جدید علیه چین را تشدید کند و حتی سیاست‌های بایدن در ‏محدود کردن صادرات تراشه‌ها را بیشتر کند.‏ سوال این است: چرا؟

یک توضیح روشن وجود دارد: شرکت‌هایی مثل آنتروپیک واقعاً از شرکت‌هایی مثل دیپ‌سیک (‏DeepSeek‏) می‌ترسند، ‏چون چینی‌ها خیلی سریع در حال رسیدن به آنها هستند. حتی اگر به پیشرفته‌ترین تراشه‌ها دسترسی نداشته باشند، راه‌حل‌هایی برای دور ‏زدن دارند، برنامه‌نویس‌های بسیار قوی دارند، و می‌توانند از سخت‌افزارهای قدیمی‌تر هم بهره‌وری بسیار زیادی بگیرند. اما به نظر من چیز دیگری هم در حال رخ دادن است. این نوعی «همگرایی» است بین سیلیکون ‌ولی و وال‌ استریت. این نظریهٔ ‏من است، اگر خواستی می‌توانی ردش کنی.‏

فکر نمی‌کنم شرکت اوپن اِ آی و آنتروپیک واقعاً زیر فشار رقابت مستقیم شرکت‌های هوش مصنوعی چینی در بازار آمریکا ‏یا اروپا باشند، چون عملاً در آن بازارها حضور جدّی ندارند. اما از چیزی که واقعاً می‌ترسند همان مزیت نه صرفاً فناورانه، ‏بلکه «سیستمی» چین است. در چین، تضاد یا رقابت رانت‌جویانه بین شرکت‌های بزرگ فناوری و بخش مالی وجود ندارد. ‏این دو بخش مجبورند، یا حداقل به‌واسطهٔ دولت مجبورند، در یک راستا کار کنند. نتیجه این می‌شود که نوعی ادغام میان «سرمایهٔ ابری» ‏‏(‏cloud capital‏)، هوش مصنوعی، و نظام مالی صورت می‌گیرد، چیزی که من آن را «سیستم مالی ابری» (‏cloud ‎finance‏) می‌نامم. نمونه‌هایش را در وی‌چت (‏WeChat‏)، یا حتی ارز دیجیتال بانک مرکزی می‌بینید، چیزهایی که در ‏آمریکا به این شکل نخواهید دید. چرا؟ چون وال‌ استریت حاضر نیست امتیازهای مالی خودش را با سیلیکون ولی تقسیم کند.

‏بنابراین، شرکت‌های بزرگ فناوری آمریکا مثل آنتروپیک یا حتی ایکس‌اِ‌آی (‏xAI‏) ایلان ماسک احتمالاً دوست دارند چنین ‏ادغام مالی–فناورانه‌ای را توسعه دهند، اما وال‌ استریت اجازه نمی‌دهد. در نتیجه، این وضع تبدیل به مانعی ساختاری شده است. ‏و همچنین، بر اساس «قانون جینیِس» (‏Genius Act‏)، شرکت‌هایی مثل تتر (‏Tether‏) عملاً این امکان را پیدا ‏می‌کنند که نسخهٔ دیجیتال دلار آمریکا را منتشر کنند، در حالی که سیلیکون ولی به‌دلیل اینکه در آمریکا مستقر است و ‏چون وال‌ استریت اجازهٔ چنین کاری را به آن نمی‌دهد در انجام این کار با مشکل مواجه است.‏

بنابراین، دست‌کم از نظر من، این همان دلیلی است که باعث شده شرکت‌هایی مثل آنتروپیک تا این حد به تشدید جنگ سرد ‏جدید، که حالا ترامپ در تلاش است آن را مدیریت کند، تمایل داشته باشند.‏

ولفگانگ: به نظر من وضعیت هوش مصنوعی در حال حاضر تا حد زیادی مبهم و غیرشفاف است. آمریکایی‌ها در واقع در ‏همین چند هفتهٔ اخیر موفق شده‌اند مدل‌هایی بسیار قدرتمند طراحی کنند و توسعه دهند. به‌روزرسانی‌های اخیر، هم در ‏آنتروپیک و هم در اوپن‌ای‌آی، فقط بهبودهای کوچک نیستند؛ اینها چیزهایی‌اند که نسل قبلی اساساً قادر به انجامشان نبود.۲

فکر می‌کنم آمریکایی‌ها یک مزیت دیگر هم دارند که نباید دست‌کم گرفته شود. چین از قبل اعلام کرده که اجازه نخواهد داد ‏شرکت‌ها کارگران را اخراج کنند و آنها را با هوش مصنوعی جایگزین کنند. و ما می‌دانیم که بخش بزرگی از افزایش ‏بهره‌وری دقیقاً از همین‌جا می‌آید: شما نیروی کار را کاهش می‌دهید و کار را به سیستم‌های کامپیوتری می‌سپارید. وقتی از ‏رشد بهره‌وری صحبت می‌کنیم، منظور همین است.

‏اما چین این مسیر را نخواهد رفت. در مقابل، در آمریکا ابزارهایی برای جلوگیری از این روند وجود ندارد. همین حالا هم ‏می‌شنویم که متا در حال کاهش ۱۰درصدی نیروی کار است، و جی‌پی‌مورگان هم برنامه‌ای مشابه برای کاهش حدود ۱۰‏درصدی کارکنان دارد. به نظر می‌رسد این عدد ۱۰درصد دارد الگوی تقریبی شرکت‌های آمریکایی می‌شود.‏

بنابراین، انتظار من این است که رقابتی بسیار شدید شکل بگیرد. اما فکر نمی‌کنم هوش مصنوعی نظامی نقش تعیین‌کننده ‏یا پیش‌برندهٔ اصلی داشته باشد. این موضوع مثل توسعهٔ نیم‌رسانا‌ها در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ نیست که عمدتاً در ارتش و ‏پروژه‌های دفاعی و با بودجه‌های دولتی هدایت می‌شد. آن زمان یک برنامهٔ پژوهشی نظامی-دولتی بود، اما الآن چنین نیست. این ‏بار کاملاً پدیده‌ای در بخش خصوصی است. مدل‌های تأمین مالی مختلفی وجود دارد، اما ارتش نیروی اصلی پیش‌برندهٔ این ‏حوزه نیست. این بازار آن‌قدر بزرگ است که رقابت در آن به این شکل نیست که اگر دیپ‌سیک موفق شود، دیگران شکست ‏بخورند. شرکت‌های بسیار بیشتری در راه خواهند بود و آنتروپیک و اوپن‌ای‌آی هم از جمله بازیگران اصلی‌اند. مسئلهٔ مهم ‏برای آنها صرفاً عقب نماندن نیست، بلکه توسعهٔ محصول است، اینکه چگونه این مدل‌ها را به کنش‌های واقعی در جهان ‏متصل کنند، و کاری کنند که در کاربردهای واقعی ادغام شوند، چیزی که در برخی از پیشرفت‌های اخیرشان هم دیده می‌شود.‏

واروفاکیس: این دقیقاً این سؤال را پیش می‌آورد که چرا آنتروپیک در ۱۴ مه چنین مقالهٔ مهمی منتشر کرد، مقاله‌ای که از ‏نظر اهمیت بسیار شایان توجه بود، و در آن به‌طور جدّی و قاطع از این ایده دفاع می‌شد که باید سطح تنش در «جنگ سرد ‏جدید» علیه چین را بالا برد. این همان کاری است که دارند می‌کنند.‏

ولفگانگ: من این موضوع را خیلی بزرگ نمی‌کنم. نمی‌خواهم بیش از حد تعمیم بدهم. مثلاً اوپن‌اِ‌آی وارد چنین بازی‌ای نمی‌شود. بقیه ‏هم لزوماً وارد این بازی نمی‌شوند، چون این بازاری بسیار بزرگ است.‏

می‌دانیم که آنتروپیک به‌طور جدّی وارد حوزهٔ امنیت شده است. آنها نرم‌افزاری به نام «میتوس» (‏Mythos‏) را وارد بازار ‏کرده‌اند، البته فقط برای تعداد محدودی از مشتریان، که آسیب‌پذیری‌های امنیتی در سیستم‌های نرم‌افزاری را شناسایی می‌کند. ‏حالا میتوس می‌تواند به نوعی یک «ماشین آخرزمانی» بالقوه باشد، چون فقط آسیب‌پذیری‌های سیستم خودت را پیدا نمی‌کند، ‏بلکه آسیب‌پذیری‌های دیگران را هم شناسایی می‌کند. بنابراین، عملاً امکان هک کردن تقریباً همه در جهان وجود دارد. پس ‏آنتروپیک به‌وضوح در حال ورود به حوزهٔ امنیت است. و برای آنتروپیک جنگ سرد «مناسب» می‌تواند از نظر ‏تجاری خیلی سودآور باشد.‏

اما دیگران مدل‌های متفاوتی دارند. به نظر من پول اصلی در هوش مصنوعی اصلاً در بخش نظامی نیست. حتی اگر به ‏بودجهٔ نظامی نگاه کنیم، مثلاً در کشورهایی مثل آمریکا، حدود ۳٫۵درصد تولید ناخالص داخلی‏ و در روسیه حدود ۶درصد تولید ناخالص داخلی است. اینها ‏اعداد بزرگی‌اند، اما در مقایسه با هزینه‌های عظیم بخش خصوصی و صنعت خیلی کوچک‌اند.‏

هوش مصنوعی یک داستان صنعتی است. وقتی در آینده به دههٔ ۲۰۲۰ نگاه کنیم- البته اگر به اندازهٔ کافی عمر کنیم- شاید جنگ ‏اوکراین یا حتی درگیری ایران را هم به‌خاطر بیاوریم، اما احتمالاً چیزی که واقعاً به یاد خواهیم آورد هوش مصنوعی است. ‏این داستان اصلی دههٔ ۲۰۲۰ است، چیزی که در بلندمدت جهان را تغییر داد.‏

این پدیدهٔ اجتماعی گسترده‌ای است و هم آمریکا و هم چین برای آن موقعیت بسیار خوبی دارند. جای تعجب نیست که اروپا ‏در این رقابت عقب است، به دلایلی که قبلاً هم درباره‌اش صحبت کرده‌ایم و دوباره هم به آن برمی‌گردیم. اما هر دو کشور، با وجود مسیرهای کاملاً متفاوتی که در پیش گرفته‌اند، مزیت‌هایی دارند. چین یک مزیت بزرگ و ساختاری دارد: در بلندمدت ‏سیاست انرژی بهتری دارد و همچنین برنامه‌ریزی انرژی بهتری می‌کند. آنها سرمایه‌گذاری گسترده‌ای در انرژی‌های تجدیدپذیر کرده‌اند: خورشیدی، برق‌آبی، و توسعهٔ عظیم زیرساخت‌های سبز.‏

در مقابل، ترامپ عملاً صنعت انرژی‌های تجدیدپذیر را در آمریکا ضعیف کرده و مسیر را به‌سمت نفت و گاز برده است. ‏اما نفت و گاز نمی‌تواند آن حجم عظیم انرژی مورد نیاز را تأمین کند. بنابراین، این ضدیت با انرژی‌های تجدیدپذیر یک اشتباه ‏استراتژیک بزرگ آمریکا است.‏

این دلیل اصلی بدبینی من است. اما در حال حاضر، از نظر توسعهٔ محصول و نرم‌افزار، آمریکایی‌ها عملکرد بسیار خوبی ‏دارند، و همین‌طور دیپ‌سیک. من کاملاً موافقم که بازیگری بسیار جدّی است و فکر می‌کنم جا برای همهٔ اینها هست.‏

واروفاکیس: خب، تقریباً کسی با این موضوع مخالفت ندارد که هوش مصنوعی در صد سال آینده یکی از موضوع‌های اصلی ‏بحث خواهد بود. بنابراین، جمع‌بندی اینکه باید یک مناظرهٔ مستقل دربارهٔ خودِ هوش مصنوعی داشته باشیم، منطقی است.‏

اما باید تأکید کنم که این ترکیبِ «هوش مصنوعی، سرمایهٔ ابری، و سیستم مالی» تهدیدی روشن و حاضر برای هژمونی ‏ایالات متحد آمریکاست. این داستانی است که من فعلاً مدتی به گفتن آن ادامه خواهم داد.‏


۱. ‎ https://www.anthropic.com/research/2028-ai-leadership

۲. ‎نسل جدید ‏ChatGPT‏ و ‏Claude‏ فقط کمی بهتر نشده‌ است؛ در فهم، استدلال، کدنویسی، و انجام کارهای واقعی جهش ‏جدّی داشته‌اند.‏

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: بولیوی در آستانه انفجار؛ اعتراض‌ علیه دولت پاز، صف‌آرایی آمریکا و راست منطقه
Next: کنگرهٔ «آزادی» ایران یا تریبون تبلیغ مناسبات «بردگی»؟
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved