Skip to content
می 23, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • ‍ میان وطن و غربت: تراژدی انکار ریشه‌ها
  • اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

‍ میان وطن و غربت: تراژدی انکار ریشه‌ها

سهند ایرانمهر

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

بعضی آدم‌ها را اگر از ریشه بکنند، دیگر هیچ‌جا سبز نمی‌شوند، نه آنجا که از آن آمده‌اند برایشان می‌ماند، نه به جایی که آن رسیده‌اند احساس تعلق می‌کنند. مثلاً می‌گویند لالهٔ واژگون زاگرس جوری است که بیرون از اقلیم و ارتفاع خاص خودش بسیار شکننده‌‌ است یا امکان ندارد که درخت «بائوباب» پیر به فرض امکان جابه‌جایی بتواند به حیاتش ادامه دهد. این آدم‌ها هم معلق می‌مانند، مثل تکه‌چوبی در سیلاب که نه درخت‌ است و نه هیزم. ویدئوی این شخص- که حتی نمی‌توانم بگویم «ایرانی»، چون یقین ندارم که خودش را ایرانی بداند- چنین چیزی را به ذهن می‌آورد. مردی جوان در محیطی با حال و هوایی بهاری، با همان اضطراب همیشگی مهاجرها در چشم، که برای اروپایی‌ها خط و نشان می‌کشد که اگر جلوی مهاجران خاورمیانه را نگیرید، بچه‌هایتان به‌جای «هِلو» خواهند گفت «سلام‌علیک مامان!»

آدم اول خنده‌اش می‌گیرد. بعد یکهو دلش می‌گیرد. آخر این «سلام‌علیک» را خود او هم لابد روزی در خانه‌ای در تهران یا شیراز یا تبریز و مشهد شنیده. حالا چه شده که از صدای خودش ترسیده؟ از لهجه خودش؟ از مردمی که شبیه به خودش‌اند؟

قصه از این حرف‌های دم‌دستی نیست که بگوییم «طرف فلان و‌ بهمان است». درد عمیق‌تر از این حرف‌هاست. مهاجرت فقط عوض کردن خاک نیست؛ گاهی پوست‌انداختن است. آدمی که از وطن کنده می‌شود، اگر اهل سیاست آن‌هم از نوع توده‌وارش باشد، اگر با خشم و شکست و تبعید رفته باشد، کم‌کم گرفتار وضعیتی می‌شود که در روان‌شناسی اجتماعی و مطالعات پسااستعماری، از آن با مفاهیمی چون «درونی‌سازی نگاه مسلط» یا «اضطراب هویتی مهاجر» یاد می‌کنند؛ حالتی که فرد، برای پذیرفته‌شدن در جامعه میزبان، تقلا می‌کند بین خود و خاستگاه فرهنگی‌اش فاصله‌گذاری کند.
جامعه‌شناسان مهاجرت هم سال‌هاست درباره پدیده‌ای حرف می‌زنند که می‌توان آن را «ادغام از طریق فاصله‌گذاری» نامید. مهاجر وقتی وارد جامعه میزبان می‌شود، خیلی زود درمی‌یابد که صرف گرفتن اقامت او را به عضوی کامل از جامعه تبدیل نمی‌کند. او باید مدام ثابت کند «تهدید» نیست. در اروپای پس از حملات تروریستی، بحران پناهجویان و رشد راست افراطی، مهاجر خاورمیانه‌ای اغلب پیشاپیش با سوءظن تعریف می‌شود؛ به‌عنوان حامل خشونت، بنیادگرایی یا ناسازگاری فرهنگی. در چنین فضایی، بخشی از مهاجران برای نجات خود، به‌جای شکستن این کلیشه، تصمیم می‌گیرند از آن فاصله بگیرند؛ حتی اگر این فاصله‌گیری به انکار بخشی از ریشه خودشان منجر شود.

در اینجا، مسئله صرفاً «نفرت از خود» نیست. موضوع پیچیده‌تر است. انسان وقتی احساس می‌کند در سلسله‌مراتبی ناپیدا در پایین قرار گرفته، گاهی می‌کوشد با تحقیر کسانی که شبیه خودش‌اند، چند پله بالاتر برود. مهاجر ایرانی‌ای که علیه مهاجر عرب یا افغان سخن می‌گوید اغلب در حال فرستادن یک پیام پنهان به جامعه میزبان است: «من از اوناش نیستم؛ من متفاوت‌ام؛ ببینید چقدر از شمام»

این حالت در میان همه مهاجرین عمومیت ندارد اما در مواردی مثل این و با این مشخصات، طرف تا می‌رسد به غرب، خیال می‌کند برای پذیرفته شدن باید از خودش تبری بجوید. از زبانش، از حافظه‌اش، از بوی غذای خانه‌شان، از منشاء جغرافیایی و از لهجه فارسی‌اش البته اگر بتواند و چه راهی آسان‌تر از این‌که علیه «آن یکی شرقی» حرف بزنی؟

تراژدی از همین‌جا شروع می‌شود. چون غرب، دست‌کم آن غرب رسانه‌ای و سیاست‌زده و راست‌افراطی، خیلی وقت‌ها این فرق‌ها را نمی‌فهمد. برای او ایرانی و عرب و افغان، همه از یک قماش‌اند؛ «غیرغربی». آن بنده‌خدا اما هی خودش را رنگ‌ولعاب می‌زند که ثابت کند متفاوت است و هرچه بیشتر تقلا می‌کند، بیشتر شبیه آدمی می‌شود که جلوی آینه ایستاده و به تصویر خودش فحش می‌دهد.

این وضع را در بخشی از اپوزیسیون ایرانی خارج‌نشین هم می‌شود دید. مخالفت با جمهوری اسلامی، برای بعضی‌ها دیگر فقط مخالفت با یک حکومت نیست؛ آدمیزاد حق دارد با نظامی سیاسی زاویه داشته باشد اما برای این عده، این مخالفت، مبدل شده به نفرت از هرچه بوی این جغرافیا را بدهد. از دینش، از تاریخش، از زبانش، از مردمش. غرب برایشان شده قبله نجات؛ یک بهشت خیالی بی‌تاریخ و بی‌تناقض و جایی که از آن آمده هم مردابی از جهل و خشونت و عقب‌ماندگی.

برای همین است که گاهی می‌بینی ایرانی‌ای که خودش به عنوان پناهنده رفته آن‌ور دنیا، حالا از بمباران ایران دفاع می‌کند، از تحریم ذوق‌زده می‌شود، از فشار خارجی کیف می‌کند و با شنیدن خبر بمباران و جنگ، قر در کمرش می‌افتد! چون در ذهن او، «ما» دیگر مردم ایران نیستند.

«ما» شده‌ایم غرب و هرچه بیرون این دایره باشد، دشمن است؛ حتی اگر هم‌زبان و هم‌خون خودش باشد بنابراین برای آنان، مسئله دیگر «ایران» به‌مثابه یک ملت تاریخی نیست؛ بلکه نبردی است میان دو جهان متضاد، جهانی که می‌خواهند به آن تعلق داشته باشند و جهانی که می‌کوشند از آن فرار کنند.

اینکه بعضی‌ از این جماعت می‌روند سراغ کوروش و داریوش و عکس‌های رنگارنگ تهران قبل انقلاب نقیضی بر ادعای فرار آنان از ریشه‌های‌شان نیست. این رفتار از سر‌ میهن‌دوستی نیست که اگر بود منطقا نباید برای امارات که متحد آمریکا و اسراییل است و مدعی جزایر ایرانی یا ترامپ که از بازگرداندن به عصر حجر می‌گوید، هورا بکشند. قصه این است که آدم اگر از اکنون خودش ببُرد، یک‌جایی باید پناه بگیرد. نمی‌شود معلق ماند. این‌ها برخلاف شعارهای‌شان اما دیگر با ایران امروز آشتی ندارند؛ با خیابانش، با مردمش، با تلخ‌وشیرین تاریخش، با آدم‌هایش، صرف یک نظام سیاسی نمی‌تواند کسی را به نفرت از کل یک جهت جغرافیایی بکشاند. پس می‌روند عقب‌تر. هی عقب‌تر. تا برسند به یک ایران خیالی دست‌نخورده؛ ایرانی که در ذهنشان تمیزتر است، باشکوه‌تر و‌هالیوودی تر است، هرچند هالیوود هم که به آن دوره از ایران می‌رسد نتیجه‌اش می‌شود فیلم ۳۰۰ با خشایارشاهی به هیبت و شمایل دیو. این گذشته‌پرستی، خیلی وقت‌ها نه عشق به تاریخ، که جور دیگری از غربت است؛ آدمی که نمی‌تواند در اکنون خودش زندگی کند، در گذشته برای خودش وطن می‌سازد.

این فقط تحلیل سیاسی نیست، یک بیماری روحی دوران ماست. آدمی که آن‌قدر در نگاه دیگری زندگی کرده که دیگر خودش را هم از چشم همان دیگری می‌بیند. مثل بچه‌ای که آن‌قدر به او گفته‌اند بد است، عقب‌مانده است، کثیف است، تا آخر خودش هم باور کرده.

عجیب اینجاست که این آدم‌ها معمولاً از همه خشمگین‌ترند، چون ته دلشان می‌دانند هنوز کامل پذیرفته نشده‌اند. هنوز آن غربی اصیل آنها را «خودی» و «سفید» حساب نمی‌کند. برای همین مجبورند هر روز بلندتر فریاد بزنند، تندتر حمله کنند، بیشتر مرزبندی کنند، و از خودِ غربی غربی‌تر باشند. این خشم خیلی وقت‌ها فقط نقاب یک ناامنی عمیق است.

آخر کار، آدم با این پرسش سخت مواجه می‌شود که اگر کسی برای پذیرفته شدن مجبور شود از زبان مادری‌اش، رنگش، آیینش، و همه چیزش خجالت بکشد، از مردم خودش متنفر باشد، و از ویرانی سرزمینش احساس پیروزی کند، آیا واقعاً به جهان تازه‌ای تعلق پیدا کرده؟ یا فقط میان دو دنیا آواره‌تر شده است؟

از کانال تلگرام نویسنده

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: سپاه: در صورت تکرار تجاوز، جنگ را به فراتر از منطقه می‌کشانیم
Next: بیانیهٔ سندیکای کارگران شرکت واحد پس از ۸۲ روز قطع ارتباط پیرامون پیامدهای ویرانگر جنگ اخیر و راه رهایی از چنگال جنگ و سرکوب
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved