حمید آصفی
سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
در میان بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، بهویژه آنانی که امروز شیفتهٔ ترامپ، نتانیاهو، و «جنگِ رهاییبخش» شدهاند، فقط یک موضع سیاسی وجود ندارد، یک وضعیت روحی-تاریخی شکل گرفته است. چیزی فراتر از تحلیل سیاسی. نوعی «تبعیدِ فرسایشیِ هویتی» که آرامآرام انسان را از واقعیت کشورش جدا میکند و او را به آستانهٔ پناه بردن به هر نیروی خارجی میرساند که وعدهٔ «بازگشت» بدهد.
باید واقعبین بود؛ بخش مهمی از این مهاجران دهههاست از ایران دور ماندهاند. بسیاری دیگر خانوادهای در ایران ندارند، بخشی از نسل اولشان از دنیا رفته، و نسلهای بعدی نیز در غرب متولد یا بزرگ شدهاند. آنها در وضعیتی معلق زندگی میکنند، نه کاملاً متعلق به ایراناند و نه کاملاً پذیرفتهشده در غرب. در بسیاری از کشورهای اروپایی و حتی آمریکا، با اوجگیری راست افراطی و سیاستهای ضدّمهاجرت، مهاجر هرقدر هم موفق باشد باز در لحظهٔ بحران «شهروندِ نیمهپذیرفته» تلقی میشود، انسانی که حضورش تحمل میشود، اما تعلقش هرگز کامل به رسمیت شناخته نمیشود.
این وضع بهمرور نوعی «بیخانمانیِ تمدنی» تولید میکند، حالتی که انسان نه میتواند به گذشته بازگردد و نه در اکنون ریشه بدواند. در چنین خلئی رؤیای بازگشت به وطن به وسواس سیاسی تبدیل میشود. اما وقتی سالها میگذرد و اپوزیسیونهای جمهوریخواه، دموکراتیک، و ملی نتوانستهاند نیرویی مؤثر و سازمانیافته بسازند، بخشی از این مهاجران دچار نوعی «ناامیدیِ بازگشت» میشوند. اینجاست که نیروی خارجی وارد صحنه میشود، نهفقط بهعنوان بازیگر سیاسی، بلکه بهعنوان رواندرمانگرِ تبعید.
ترامپ و نتانیاهو برای این بخش از اپوزیسیون فقط دو سیاستمدار نیستند؛ آنها به «میانبُرِ بازگشت» تبدیل شدهاند. نوعی امید اضطراری. آخرین آسانسورِ رؤیایی برای رسیدن به وطنی که سالهاست از دست رفته است. و دقیقاً در همین نقطه سیاست جایش را به روانشناسیِ تبعید میدهد.
تلویزیونهای فارسیزبان نیز در این میان فقط رسانه نبودند. آنها کارخانههای «نوستالژیسازیِ سیاسی» بودند. بهویژه منوتو که توانست با تکنیکهای مدرن رسانهیی نوعی «شاهنوستالژیِ سینمایی» خلق کند، روایتی که در آن گذشته نه بهعنوان تاریخ، بلکه بهعنوان رؤیای ازدسترفته بازسازی میشد. در این روایت، ایرانِ پیش از انقلاب به سرزمینی بیتناقض، آرام، شیک، و باشکوه تبدیل شد، وطنی که انگار فقط با یک جابهجایی سیاسی میتوان دوباره به آن بازگشت.
اما مشکل از جایی آغاز شد که نوستالژی جای سیاست را گرفت. وقتی خاطره تبدیل به ایدئولوژی شود، انسان دیگر واقعیت را نمیبیند، فقط تصویر گمشدهای را تعقیب میکند که در ذهنش منجمد شده است. اینجاست که جنگ میتواند به «افسانهٔ رهایی» تبدیل شود. زیرا کسی که در تبعیدِ طولانی زندگی میکند گاهی چنان از انتظار خسته میشود که حاضر است حتی بر ویرانههای کشورش بازگردد، فقط برای آنکه حس کند هنوز راهی به خانه باقی مانده است.
در تاریخ این تراژدی بیسابقه نیست. پس از [آغاز جنگ جهانی دوم]، بخشی از مهاجران و اشراف فراری روس چنان در رؤیای سقوط بلشویکها غرق شدند که […] بعضی از آنان به همکاری با ارتش آلمان نازی رسیدند: بهعنوان مترجم، نیروی میدانی، یا پیشقراول. آنان گمان میکردند ارتش هیتلر میتواند آنان را به روسیه بازگرداند. اما وقتی جنگ شکست خورد، نهتنها رؤیای بازگشت فروپاشید، بلکه بسیاری از آنان آخرین امکان تاریخیِ آشتی با وطنشان را نیز از دست دادند.
این مقایسه برای تحقیر مهاجران ایرانی نیست، بلکه هشداری درباره روانشناسیِ تبعیدِ طولانی است. انسانِ دورافتاده از وطن اگر امید سیاسیِ مستقل نداشته باشد ممکن است کمکم به نیروی خارجی پناه ببرد، نه از سر خیانت، بلکه از سر فرسودگیِ روحی و تاریخی.
باید میان نقد یک گرایش سیاسی و تحقیر انسانها تفاوت گذاشت. همانطور که همهٔ هواداران [جمهوری اسلامی] را نمیتوان صرفاً با چهرههای سرکوبگر و رانتی تعریف کرد، همهٔ طرفداران یا مدافعان حملهٔ خارجی نیز انسانهای بدخواه یا بیوطن نیستند. بسیاری از آنان زخمیِ تاریخاند، انسانهایی خسته، دورافتاده، ناامید، و معلق میان دو جهان. مسئله این نیست که آنان ایران را دوست ندارند. مسئله این است که بخشی از آنان در اثر تبعید طولانی کمکم «ایرانِ واقعی» را با «ایرانِ ذهنی» جابهجا کردهاند.
و خطر دقیقاً همینجاست؛ آنجا که وطن از واقعیتی زنده با میلیونها انسان واقعی تبدیل به تصویری نوستالژیک میشود که میتوان حتی روی ویرانههایش هم رؤیای بازگشت کشید.
هیچ ملتی با بمباران درمان نمیشود. آزادی اگر از دل جامعه نجوشد و بر بستر نهادهای ملی و دموکراتیک شکل نگیرد، حتی اگر موقتاً پیروز شود، خیلی زود به وابستگی، خشونت، و سرخوردگی تازهای تبدیل خواهد شد.
از کانال تلگرام نویسنده