محمد مالجو
جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
یکی از اشتراکنظرها میان ترامپ و شی در دیدار اخیرشان بر سر تنگۀ هرمز شکل گرفت: هر دو بر ضرورت گشایش این گلوگاه حیاتی برای جریان آزاد انرژی تأکید کردند. این همصدایی از دل رقابتیترین روابط ژئوپلیتیک جهان بیرون آمده است و یک قاعدۀ نانوشته در نظم سرمایهداری جهانی را بازتاب میدهد: گلوگاههای انرژی نه میدان رقابت، بلکه قلمروِ حداقلیِ همکاریاند. همصدایی میان چین و امریکا چه معنایی برای سیاست ایران دارد؟
ایران در ماههای اخیر کوشیده است تنگه را تحت نوعی رژیم کنترلیِ خاصی قرار دهد: نه انسداد کامل، بلکه تنظیم تبعیضآمیز دسترسی. تنگه در این چارچوب نه بسته شده و نه کاملاً رها، بلکه به ابزاری برای تفکیک میان بازیگران «مطلوب» و «نامطلوب» تبدیل شده است. این سیاست، بهواسطۀ جایگاه استراتژیک تنگه، پیامدهایی فراتر از یک اقدام تاکتیکی دارد و به همین دلیل نیز ارزیابیاش در گرو تفکیک دقیق میان کارکرد کوتاهمدت و نتایج درازمدت است.
ایران در معرض تهاجمی چهلروزه قرار گرفت. استفاده از اهرم تنگۀ هرمز در چنین وضعی توانست نقشی بازدارنده ایفا کند: هم هزینۀ طرفهای مهاجم را افزایش داد و هم از وخیمتر شدن موقعیت ایران جلوگیری کرد. بنابراین، این اقدام را باید در سطح واکنشی دفاعی و مقطعی فهمید.
اما همینجا پرسش اصلی سر برمیآورد: آیا چنین ابزاری که در وضعیت اضطراری کارآمد است میتواند به قاعدۀ پایدار سیاستِ ایران تبدیل شود یا استمرارش بهتدریج به تضعیف همان ظرفیتهایی میانجامد که متکای این اهرم بوده است؟ به نظر میرسد دقیقاً همان ویژگی که این ابزار را در وضعیت اضطراری مؤثر میکند، یعنی ایجاد نااطمینانی، اگر مستمر تداوم یابد به عامل تضعیفکننده بدل میشود.
مسئله دقیقاً در همین تمایز نهفته است: فاصله میان «اهرمسازی از گلوگاه تجاری» و «فرسایش همان اهرم در درازمدت». تاریخ نشان میدهد که قدرتهای پایدار نه از مسیر اخلال در تجارت، بلکه از رهگذر تنظیم و پیشبینیپذیرسازی و بهرهبرداری از جریانهای تجاری توانستهاند قدرتشان را تثبیت کنند. در مقابل، تبدیل کردن یک گلوگاه حیاتی به منبع نااطمینانی مزمن عملاً جایگاه بازیگر را از «تنظیمگر بالقوه» به «عامل ریسکزا» تنزل میدهد، تغییری که پیامدهایش بهسرعت در رفتار بازارها و دولتها بازتاب مییابد.
ریسک ژئوپلیتیک در اینجا مستقیماً به «مالیات پنهان» بر تجارت تبدیل میشود، مالیاتی که نهفقط مهاجمان، بلکه خود ایران نیز باید بپردازد. در چنین شرایطی، ابزار فشار خارجی بهتدریج به سازوکار انتقال فشار به درون اقتصاد ملی بدل میشود.
افزایش ریسک در تنگه، حتی اگر با هدف ضربه زدن به دشمن صورت گیرد، به افزایش هزینههای بیمه و حملونقل و مبادله برای همۀ بازیگران، از جمله خود ایران، میانجامد. در اقتصاد ایران، که به جریانهای ارزی وابسته است، این افزایش هزینهها بهتدریج توان مالی دولت را تحلیل میبرد. ازاینرو، همان ظرفیتی که باید پشتوانۀ قدرت در لحظات بحران باشد بر اثر تداوم این وضع فرسوده میشود.
این فرسایش مالی در گام بعدی به بازآرایی ژئوپلیتیک میانجامد. نااطمینانی پایدار اکنون سایر بازیگران را بهسمت مسیرهای جایگزین سوق میدهد: خطوط لوله، کریدورهای زمینی، و مسیرهای دریایی دیگر. هر خط لولۀ جدید یا کریدور جایگزین در عمل رأیی است علیه قابلیت اتکا بر تنگۀ هرمز.
ازاینرو، تهدید مکرر تنگه نهفقط ابزار فشار را فعال میکند، بلکه بر انگیزۀ جهانی برای بیاثر کردنش نیز میافزاید. اگر این روند تثبیت شود، اهمیت استراتژیک تنگۀ هرمز کاهش مییابد و در نتیجه اهرم ایران نیز ضعیف میشود. همزمان، تهدید مکرر این گلوگاه جهانی عملاً زمینهساز اجماعسازی امنیتی علیه ایران خواهد شد، روندی که دامنۀ کنشگری ایران را محدودتر میکند. در این چارچوب، ایران از بازیگر منطقهیی به «مسئلۀ امنیتی بینالمللی» بازتعریف میشود.
در مجموع، مسئله این نیست که ایران نباید از این اهرم استفاده میکرد. ایران در برابر دو منطق قرار دارد: منطق «اهرمسازی از نااطمینانی» و منطق «قدرتسازی از ثبات». اولی در بحرانها کارآمد است، دومی در تاریخ. واقعبینی اقتضا میکند که کارکرد بازدارندهاش در شرایط جنگی به رسمیت شناخته شود. مسئله این است که تداوم و نهادینهسازی این رویکرد به معنای «مصرف سرمایۀ استراتژیک» است: استفادهای که در کوتاهمدت سودمند، اما در درازمدت فرساینده است.
سیاست موفق نه در حداکثرسازی استفاده از اهرمها، بلکه در زمانبندی و محدودسازیشان است. تمایزگذاری میان استفادهٔ مقطعی از اهرم تنگه و تبدیل کردن این اهرم به قاعدۀ پایدار مشخصاً شرط حفظ همان ظرفیتی است که امروز همچون ابزار دفاعی به کار گرفته شده است. هر اهرم استراتژیک اگر به قاعده بدل شود، دیگر اهرم نیست، بلکه به بخشی از فرسایش ساختاری تبدیل میشود.
از کانال تلگرام نویسنده