محمد مالجو
دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
«چپِ محور مقاومتی» اصطلاحی است رساتر از «چپِ ضدامپریالیستی» برای توصیف مجموعههای ناهمگنی چون «گروه ۱۰ مهر» و «تلویزیون اینترنتی جدال» و «مجلۀ دانش و امید» و «تدارک کمونیستی» و امثالهم. چرا؟ چون بسیاری از چپها منتقد امپریالیسماند اما لزوماً به معنای سیاسی و عملی در صفبندی موسوم به محور مقاومت قرار نمیگیرند. آنچه چپ محور مقاومتی را متمایز میکند نه صرفاً مخالفت با امپریالیسم بلکه نحوۀ خاصی از پیونددادن این مخالفت با یک آرایش ژئوپولیتیکِ معین است.
برای فهم ضدیت با امپریالیسم باید به زمینۀ تجربیاش توجه کرد. این گرایش از خلأ سر برنیاورده است. اثر زیانبار امپریالیستی در زندگی ایرانیان نه امری انتزاعی که بخشی از تجربۀ زیستهشان است، تجربهای که ریشههایش از مداخلات مخرب قدرتهای امپریالیستی در سراسر تاریخ معاصر امتداد مییابد و در دهههای اخیر نیز در قالب تحریمهای فراگیر اقتصادی و بیثباتسازی مزمن منطقهای و نهایتاً نیز جنگ بازتولید شده است. مجموعۀ این عواملِ درهمتنیده به شکلگیری ضدیتی موجه با امپریالیسم انجامیدهاند.
بااینحال، ضدیت با امپریالیسم لزوماً به همسویی با محور مقاومت نمیانجامد. فاصلهای مهم میان تشخیص نقش ساختاری امپریالیسم و پشتیبانی از سیاست خارجیِ جمهوری اسلامی وجود دارد، فاصلهای برآمده از چهار محور که هر کدام بهتنهایی میتوانند مسیرهای متفاوتی را پیشاروی چپ قرار دهند: نسبت با نظام اسلامی، جایگاه دموکراسی سیاسی، ارزیابی سرکوب داخلی، و فهم عاملیت نیروهای اجتماعی.
میتوان ضدامپریالیست بود اما همزمان نسبت به نیرویی که خود را صدر محور مقاومت تعریف میکند موضعی انتقادی یا حتی مخالف داشت. چپ محور مقاومتی چنین نیست: ناهمسو با امپریالیسم است و همسو با تمامیت محور مقاومت.
از منظر روششناسانه که بنگریم، تفاوت چپ محور مقاومتی با سایر چپهای ضدامپریالیستی از جایی شروع میشود که یک واقعیت مهم، یعنی فشار امپریالیسم، کمکم به یگانه عدسی نگاهشان بدل میشود. امپریالیسم که در ابتدا بهدرستی یکی از عوامل مهم برای فهم اوضاع به حساب میآمد تدریجاً به عامل اصلی و تعیینکنندۀ همهچیز تبدیل میشود. در نگاه چپ محور مقاومتی، جهان در این نقطه به تصویری ساده فروکاسته میشود: در یک سو امپریالیسم و در سوی دیگر محور مقاومت.
اینجاست که اولین لغزش چپ محور مقاومتی رخ میدهد. مسائل داخلی مثل فقر و نابرابری و سرکوب و بحرانِ نمایندگی اکنون دیگر مشکلاتی برآمده از بطن جامعه تلقی نمیشوند بلکه غالباً به نقشآفرینی مستقیم یا غیرمستقیم امپریالیسم منتسب میشوند. تجربۀ زیستۀ واقعی مردم آنگونه که هست دیده نمیشود بلکه پیشاپیش در قالب یک توضیح ازپیشآماده ریخته میشود.
وقتی واقعیت اجتماعی اینگونه در قالبی ازپیشساخته فشرده میشود، پیآمد بعدی هم دور از انتظار نیست: نقش خودِ مردم در صحنه کمرنگ جلوه داده میشود. چپهای محور مقاومتی گرچه اعتراضهای اجتماعی را نشانهای از مسائل واقعی جامعه میدانند اما عمدتاً خیلی زود با برچسب «ابزار امپریالیسم» نادیدهشان میگیرند. ازاینرو آنچه میتوانست صدای مطالبات و بازتاب تناقضات واقعی جامعه باشد عمدتاً به صورت فرصتی برای بهرهبرداری دشمن خارجی به تصویر کشیده میشود. مردم در مقام بازیگران اصلیِ تغییر به رسمیت شناخته نمیشوند بلکه عمدتاً به عناصری فرعی در یک بازی بزرگتر جهانی تقلیل مییابند. تاریخ، در چنین روایتی، نه حاصل کنش و انتخاب انسانها بلکه محصول ساختارهای کلان ژئوپولیتیک است.
وقتی نقش مردم اینگونه به حاشیه رانده میشود البته که نگاه به تغییر هم تغییر مییابد. در چنین چارچوبی، احتیاط سیاسی که در شرایط تهدید خارجی هم معقول و هم ضروری است کمکم به یک قاعدۀ دائمی بدل میشود. نتیجه این است که حکمِ «الان وقتش نیست» دیگر نه حکمی موقتی که پاسخی همیشگی میشود. ازآنجاکه تهدید خارجی اصولاً پایانناپذیر است، هر مطالبه و هر تغییر نیز مدام به آیندهای نامعلوم موکول میشود. حال همواره زمانِ تعویق است و آینده همواره افقی دور که تغییر به آن حواله داده میشود.
وقتی تغییر دائماً به آینده حواله داده میشود، پیآمد دیگری هم برای چپ محور مقاومتی به همراه میآید: خودِ اختلافنظرها معنایشان عوض میشود. در این فضا، مخالفت فقط نظری متفاوت نیست بلکه بهراحتی رنگوبوی سیاسی میگیرد. منتقدان نه رقبای فکری که غالباً کسانی تلقی میشوند که یا سادهلوحاند یا خواسته و ناخواسته در زمین دشمنِ امپریالیستی بازی میکنند.
چنین نگرشی را نمیتوان صرفاً «چپِ ضدامپریالیستی» نامید. باید دقیقتر و بیپردهتر نامگذاریاش کرد: چپِ محور مقاومتی.