ع. اندیشه
سهشنبه ۱ ازدیبهشت ۱۴۰۵
چپ همچنین نمیتواند این مفهوم را بی هیچ نقدی به دولت واگذار کند و آن را با وفاداری به قدرت موجود یکی بگیرد. معنای واقعیِ دفاع از میهن، از این منظر، دفاع از آن چیزی است که زندگی مشترک مردم را ممکن میسازد: امنیت نسبی، تداوم خدمات عمومی، تمامیت سرزمینی، منابع حیاتی، توان تولیدی، و ظرفیتهای سازمانیابی و بازسازی اجتماعی.
امروز ایران در یکی از حساسترین و بحرانیترین لحظه های تاریخ معاصر خود قرار گرفته است؛ لحظه ای که در آن، جنگی ناعادلانه و غیرقانونی از سوی ایالات متحده و اسرائیل، تاکنون خسارات سنگین و جبران ناپذیری بر کشور و مردم آن وارد کرده است. کشته شدن و زخمی شدن شمار زیادی از انسانها، ویرانی خانه ها، آسیب دیدن زیرساخت های غیرنظامی و نظامی، و گسترش ناامنی و اضطراب اجتماعی، تنها بخشی از پیامدهای این جنگ است. با این همه، جنگ هنوز پایان نیافته و همچنان ادامه دارد؛ از اینرو، خطر گسترش بیشتر و تحمیل خساراتی باز هم سنگین تر، همچنان کاملاً واقعی و جدی است. در چنین وضعیتی، برای جریانهای گوناگون چپ یک پرسش اساسی و گریزناپذیر پیش میآید: چگونه میتوان از میهن دفاع کرد، بیآنکه به مدافع سیاسی جمهوری اسلامی بدل شد؟ چگونه میتوان هم زمان در برابر تجاوز امپریالیستی ایستاد و در عین حال استقلال فکری، سیاسی و طبقاتی خود را حفظ کرد؟ این مقاله تلاشی است برای اندیشیدن به همین مسئله؛ تلاشی برای آنکه با بهره گیری از برخی ایده ها و سنت های فکری چپ، نسبت پیچیده ی میان دفاع از کشور، مبارزه با امپریالیسم، و حفظ افق عدالت خواهانه و رهایی بخش روشن تر شود.
۱. مسئله را نباید با دوگانه های انتزاعی آغاز کرد
هر زمان که کشوری در معرض تهدید خارجی، حمله نظامی، محاصره اقتصادی، یا پروژه بی ثبات سازی قرار میگیرد، بخشی از بحث سیاسی به سرعت به دام دوگانه هایی میافتد که در ظاهر روشن و قاطع اند اما در حقیقت بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهند، آن را می پوشانند. یکی از رایج ترین این دوگانه ها، قرار دادن «جنگ میهنی» در برابر «مبارزهی طبقاتی» است؛ گویی جامعه ناچار است در لحظه خطر یکی را برگزیند و دیگری را کنار بگذارد. این نوع صورتبندی، از همان ابتدا مسئله را بهشکلی انتزاعی و مصنوعی میچیند، زیرا نه میهن مفهومی صرفاً ایدئولوژیک و تهی از مفهوم اجتماعی است، و نه مبارزه طبقاتی امری معلق در هواست که بیرون از تاریخ، جغرافیا، زبان، زیرساخت، تولید، مرز، حاکمیت، و شرایط واقعیِ زیست مردم جریان پیدا کند. جامعه واقعی همزمان در چند سطح حرکت میکند: در سطح تضادهای درونی، در سطح کشمکش های طبقاتی، در سطح تنازع دولتها، و در سطح فشارهای جهانی سرمایه. اگر این سطوح از هم بریده شوند، سیاست نیز بهجای آنکه تحلیلی تاریخی و مادی از وضعیت ارائه کند، به عرصه انتخاب های صوری و اخلاقی فرو میافتد. از اینرو، بحث جدی باید نه از تقابل مکانیکی میان دو مفهوم، بلکه از بررسی نسبت زنده، متناقض و تاریخی میان آنها آغاز شود؛ نسبتی که تنها در بستر مشخص هر جامعه و هر لحظه تاریخی میتوان آن را فهمید.
۲. جنگ میهنی و مبارزه طبقاتی دو فرایند هم سنخ نیستند
برای پرهیز از آشفتگی نظری، باید از همان آغاز روشن کرد که جنگ میهنی و مبارزهی طبقاتی اساساً از یک سنخ تاریخی نیستند و در نتیجه نمیتوان آنها را همچون دو نیروی هم ارز یا دو منطق هم سطح در برابر یکدیگر نشاند. مبارزه طبقاتی، در معنای مارکسیستی آن، موتور درونی حرکت جوامع طبقاتی است؛ فرایندی درازمدت، ژرف، ساختاری و تاریخی که در خلال آن تضاد میان نیروهای مولد و روابط تولید، میان کار و سرمایه، و میان فرودستان و طبقات مسلط، به اشکال گوناگون خود را بروز میدهد و در افق بلند، امکان گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم و سپس کمونیسم را میگشاید. اما جنگی که علیه یک کشور شکل میگیرد و وحدت سرزمینی، ثبات اجتماعی، زیرساخت های حیاتی و امکان ادامه حیات جمعی آن را تهدید میکند، هرچند ممکن است سرنوشت ساز و ویرانگر باشد، اما از نظر تاریخی یک وضعیت محدودتر، فشرده تر و مقطعی تر است. به همین دلیل، اگر این دو را در برابر هم قرار دهیم، در واقع دو سطح نامتجانس را بهزور به یک تقابل صوری تقلیل دادهایم. جنگ میتواند یکی از میدان هایی باشد که مبارزه طبقاتی در آن شکل ویژه ای به خود میگیرد، اما نمیتواند جانشین آن شود؛ همانطور که مبارزه طبقاتی نیز نمیتواند بهانه ای برای بیاعتنایی به موجودیت مادی جامعه و خطر نابودی یک کشور باشد. بنابراین، سیاستی که این دو را از یک جنس میپندارد و آنها را به انتخابی «یا این یا آن» تبدیل میکند، نه به دیالکتیک واقعیت، بلکه به هندسهای ذهنی و انتزاعی وفادار مانده است.
۳. طبقه در خلأ شکل نمیگیرد
یکی از سرچشمه های اصلی سوءفهم در این بحث آن است که طبقه گاه بهصورت یک حقیقت ناب، مجرد و مستقل از همه بسترهای عینی حیات اجتماعی تصور میشود؛ گویی کارگر، زحمتکش، معلم، پرستار، کارمند، دهقان، و مزدبگیران شهری و روستایی میتوانند بدون اتکا به قلمرو، تولید، راهها، انرژی، نظام توزیع، آموزش، درمان، امنیت نسبی، ارتباطات، و تداوم زندگی جمعی، همچنان بهعنوان سوژه های تاریخیِ مبارزه حضور داشته باشند. اما طبقه در خلأ پدید نمیآید. طبقه در کارخانه، کارگاه، مزرعه، بندر، مدرسه، بیمارستان، پالایشگاه، محله و شهر شکل میگیرد؛ در دل مناسبات واقعیِ تولید و بازتولید اجتماعی قوام مییابد؛ و در پیوند با حافظه تاریخی، زبان مشترک، تجربه جمعی و حیات مادی یک جامعه به نیرویی آگاه بدل میشود. از این منظر، حمله به یک کشور فقط حمله به دولت نیست، بلکه حمله به همان بستری است که طبقات اجتماعی در آن نفس میکشند، کار میکنند، سازمان مییابند و افقهای خود را میسازند. نابودی زیرساخت ها، بیثباتی عمومی، و فروپاشی نظم مادی زندگی، فقط موجودیت دولت را تهدید نمیکند، بلکه امکان سازمان یابی و پایداریِ نیروهای مردمی را نیز فرسوده میسازد. بنابراین، دفاع از شرایط مادیِ بقا و بازتولید جامعه، در سطحی معین، دفاع از امکان خودِ مبارزه اجتماعی نیز هست. هر تحلیلی که این پیوند را نبیند، طبقه را به مفهومی فراتاریخی و بیریشه فرو میکاهد.
۴. دفاع از جامعه، دفاع از دولت نیست
با این همه، پذیرش این واقعیت که طبقه در بستر یک جامعه واقعی و یک سرزمین معین شکل میگیرد، نباید ما را به این اشتباه متقابل بکشاند که دفاع از جامعه یا میهن را با دفاع بیقیدوشرط از دولت یکی بگیریم. میان دولت، جامعه و میهن تمایزهایی واقعی وجود دارد، هرچند این سه در حیات تاریخی یک کشور کاملاً بی ارتباط با یکدیگر نیستند. دولت دستگاه قدرت است؛ مجموعهای از نهادهای اداری، امنیتی، نظامی، قضایی و ایدئولوژیک که در هر جامعه ای نسبت معینی با منافع طبقات و گروه های مسلط دارد و میتواند، بسته به ساختار تاریخیاش، درجات مختلفی از سرکوب، انحصار، فساد یا ناکارآمدی را با خود حمل کند. اما جامعه چیزی وسیع تر و زنده تر از دولت است: مردم، کار، خانواده ها، نهادهای آموزشی و درمانی، پیوندهای محلی، فرهنگ، زبان، حافظه جمعی، و همهی آن ظرفیت های مادی و معنوی ای که حیات اجتماعی را ممکن میسازند. میهن نیز اگر به طور تاریخی و مادی فهم شود، نه صرفاً مرزهای سیاسی و نه فقط پرچم و شعار، بلکه نام فشرده همین تجربه انباشته تاریخی و اجتماعی است: مجموعه ای از شهرها و روستاها، منابع طبیعی، زبان مشترک، مناسبات تولید، شبکه های زیستی و افق مشترکی که مردم در آن خود را باز مییابند و آینده شان را تصور میکنند.
از اینرو، دفاع از جامعه و میهن در برابر تجاوز خارجی الزاماً به معنای تعطیلکردن نقد دولت، تقدیس قدرت مستقر، یا فروبردن همه نیروهای اجتماعی در دستگاه رسمی نیست. دولتها همواره میکوشند بقای خود را با بقای میهن یکی بگیرند و دفاع از کشور را به انحصار زبان رسمی و سازوکارهای قدرت درآورند، اما از این تلاش نباید نتیجه گرفت که خودِ جامعه یا میهن واقعیتی موهوم یا صرفاً ایدئولوژیک است. مردم برای چیزی بیش از دولت زندگی میکنند و رنج میبرند: برای خانهها، برای زبانشان، برای پیوندهای اجتماعیشان، برای امکانات زندگی روزمره، و برای زمینی که حیات جمعیشان بر آن جریان دارد. به همین دلیل، دفاع از کشور میتواند معنایی مردمی و اجتماعی داشته باشد، مشروط بر آنکه به خاموشکردن آگاهی انتقادی و بهحاشیهراندن مطالبات مردم تقلیل نیابد.
اما در همان حال، این تمایزها را نباید به جدایی مطلق و انتزاعی تبدیل کرد. زیرا در لحظهی جنگ، تخریب سازوکارهای دفاعی، ارتباطی، لجستیکی، درمانی و اجرایی کشور، و نیز ویرانی زیرساخت های حیاتی و منابع عمومی، مستقیماً به زندگی مردم ضربه میزند. بنابراین، سیاست پخته آن است که نه به دولت پرستی بلغزد و نه چنان از دولت فاصله بگیرد که جامعه واقعی و نیازهای فوری آن از نظر دور بماند. دفاع از جامعه و میهن یعنی دفاع از مردم، از امکانات زندگی، از زیرساخت های حیاتی، از تمامیت سرزمینی، از منابع و ظرفیت های تولید و بازتولید اجتماعی، و از تداوم حیات جمعی؛ در عین حال که استقلال نقد، حق مطالبه، و افق مداخله اجتماعی نیز حفظ میشود. هر نیروی مترقی باید بتواند این تمایز را حفظ کند: نه دولت را با جامعه و میهن یکی بگیرد، و نه دفاع از جامعه و میهن را بهطور انحصاری به دولت واگذار کند.
۵. مبارزه با امپریالیسم یکی از صورت های مبارزه طبقاتی است
اگر امپریالیسم را فقط بهعنوان یک سیاست خارجی تهاجمی یا یک عادت تاریخیِ چند دولت قدرتمند بفهمیم، طبعاً مبارزه با آن نیز بیرون از منطق مبارزهی طبقاتی بهنظر خواهد رسید. اما از دیدگاهی مارکسیستی، امپریالیسم چیزی بسیار بیشتر از این است: شکل فشرده و جهانیِ سلطهی سرمایه، سازمان یافتگیِ بین المللیِ انباشت، تقسیم نابرابر قدرت و ثروت، کنترل منابع و بازارها، و تحمیل وابستگی سیاسی، مالی، تکنولوژیک و نظامی بر جوامع مختلف. در این معنا، مقابله با آمریکا و اسرائیل، آنجا که بهمثابه دو کانون مهم سلطه امپریالیستی عمل میکنند، فقط یک واکنش سیاسی یا دیپلماتیک نیست، بلکه میتواند یکی از جلوه های کشمکش گسترده تر میان نیروهای سلطه و نیروهای تحت سلطه در مقیاس جهانی باشد. به بیان دیگر، مبارزه با امپریالیسم در ذات خود بیرون از مبارزه طبقاتی نیست، بلکه یکی از سطوح و صورت های آن است؛ زیرا امپریالیسم خود شکل بین المللیِ اقتدار سرمایه است. البته این نکته را نباید بهگونه ای ساده لوحانه تفسیر کرد و از آن نتیجه گرفت که هر نیروی درگیر با آمریکا و اسرائیل خود به خود مردمی، انقلابی یا سوسیالیستی است. مسئله دقیقاً در همینجا پیچیده میشود: مبارزه با امپریالیسم میتواند در افق های متفاوت و به سود نیروهای اجتماعی متفاوت پیش رود. اما اصلِ پیوند این مبارزه با منطق گسترده تر کشمکش طبقاتی جهانی را نمیتوان انکار کرد. از همینرو، کسی که ضد امپریالیسم را از مبارزهی طبقاتی جدا میکند، در واقع ساختار جهانی سرمایه را از تحلیل خود حذف کرده است.
۶. توازن قوا، صلح و جنگ در جهان امپریالیستی
در جهانی که هنوز زیر سلطه نظام طبقاتی و ساختار امپریالیستی اداره میشود، جنگ را نمیتوان به سطح خطای اخلاقی، سوءتفاهم دیپلماتیک، یا صرفاً ارادهی این یا آن دولت فروکاست. جنگ، در بسیاری از موارد، ادامه همان مناسبات سلطه ای است که در دوران موسوم به صلح نیز از طریق تحریم، بدهی، تهدید، کودتا، فشار مالی، کنترل تکنولوژیک، و بازسازی وابستگی عمل میکند. تا زمانی که قدرت های بزرگ جهانی حاضر نیستند از منافع انباشتی خود، از مسیرهای انرژی، از هژمونی مالی، از پایگاه های نظامی، و از ساختارهای فرمانروایی بین المللی دست بکشند، توسل به زور همواره یکی از ابزارهای واقعی آنان باقی خواهد ماند. در چنین شرایطی، صلح نیز نه یک وضعیت طبیعی و جاودانه، بلکه نتیجه موقت توازن قواست. هر جا این توازن بهکلی به سود قدرتهای مسلط برهم بخورد، «مذاکره» نیز غالباً به شکلی از تحمیل و تسلیم بدل میشود. این سخن بهمعنای نفی دیپلماسی یا تمجید از جنگ نیست، بلکه بهمعنای درک مادیِ رابطهی میان صلح و قدرت است. در جهان امپریالیستی، صلح پایدار بدون تغییر موازنه ها و بدون فرسایش ساختارهای سلطه بهآسانی حاصل نمیشود. از اینرو، هر تحلیل جدی از جنگ باید علاوه بر نقد دولتها و تضادهای درونی جوامع، نقش توازن قوا را نیز در سطح منطقهای و جهانی در نظر بگیرد؛ وگرنه در دام یا اخلاقگراییِ بیقدرت میافتد یا ساده سازیِ خطرناک واقعیت.
۷. جهان چندقطبی و جایگاه ایران
تحولات چند دههی اخیر نشان دادهاند که جهان دیگر بهسادگی در چارچوب نظم یک قطبیِ باثباتی که پس از فروپاشی شوروی شکل گرفته بود، قابل فهم نیست. فرسایش تدریجی هژمونی آمریکا، رشد اقتصادی و تکنولوژیک چین، بازگشت روسیه به نقشآفرینی تهاجمی تر در سیاست بین المللی، گسترش ابتکارهای منطقهای و فرامنطقهای در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، و نیز بحران های پیاپی مالی، نظامی و سیاسی در غرب، همگی از جهانی حکایت میکنند که در حال گذار به شکلی پیچیدهتر از توازن قواست. این گذار البته به معنای پایان سرمایهداری، پایان سلطه، یا تحقق خود به خودیِ جهانی عادلانه تر نیست؛ جهان چندقطبی نیز میتواند حامل رقابت ها، منازعه ها و اشکال تازهای از سلطه باشد. اما در عین حال، چندقطبی شدنِ نسبیِ جهان، امکان هایی نیز برای کشور هایی پدید میآورد که نمیخواهند به طور کامل در مدار فرمان یک مرکز واحد جهانی باقی بمانند. ایران، به سبب موقعیت ژئوپولیتیک ممتاز خود، جایگاهش در حوزه انرژی، کنترل بخشی از یکی از مهم ترین آبراه های جهان، و پیوندش با چندین کانون بحرانی در خاورمیانه، در متن این جا به جایی جهانی، اهمیتی بیش از اندازه پیدا کرده است. از همینرو، فشار بر ایران را نمیتوان تنها از منظر منازعه ای دوجانبه میان تهران و واشنگتن یا تهران و تلآویو توضیح داد؛ این فشار بخشی از تلاش گسترده تری برای حفظ برتری در منطقهای است که هم برای انرژی جهانی اهمیت حیاتی دارد و هم برای مهار مسیرهای استقلال یابی نسبی در آسیا و پیرامون آن. فهم این جایگاه، برای هر تحلیل چپ ضروری است، زیرا بدون آن، جنگ کنونی یا فقط به سطح یک بحران داخلی تقلیل مییابد یا برعکس، بهگونهای توضیح داده میشود که هیچ جایی برای عاملیت مردم و نیروهای اجتماعی کشور باقی نمیماند.
۸. استقلال سیاسی، نقد مسئولانه و پرهیز از انتزاعگرایی
یکی از دشوارترین اما ضروری ترین وظایف نیروهای مترقی در شرایط بحرانی آن است که مفهوم استقلال سیاسی را از دو درک نادرست رایج نجات دهند. از یک سو، استقلال سیاسی نباید به معنای انحلال در دولت، تکرار بی چون و چرای زبان رسمی، و کنار گذاشتن هر نوع نقد و مطالبه فهمیده شود؛ زیرا در این صورت، آنچه باقی میماند نه استقلال، بلکه تبعیت است. از سوی دیگر، استقلال سیاسی نباید چنان فهم شود که گویی نیروهای اجتماعی میتوانند با کنارهگیری از سرنوشت واقعی کشور، با بیاعتنایی نسبت به تهدید خارجی، و با پناه بردن به مواضع صرفاً اعلامی و ذهنی، استقلال خود را حفظ کنند. استقلال واقعی درست در همان نقطهای آزموده میشود که نیروی سیاسی بتواند هم زمان در کنار مردم و در متن دغدغه های مادی و حیاتی جامعه بایستد، اما خود را در دستگاه قدرت مستقر حل نکند.
در چنین وضعیتی، نقد دولت نیز تنها زمانی میتواند از اعتبار اجتماعی و اثرگذاری سیاسی برخوردار باشد که از درون مسئولیت اجتماعی و تاریخی صورت گیرد. نقدی که از موضع بیاعتنایی نسبت به سرنوشت مردم، نسبت به خطر جنگ، نسبت به ویرانی شهرها و زیرساختها، و نسبت به رنج روزمره تودهها بیان شود، هرچند ممکن است در لفظ رادیکال بهنظر برسد، در عمل بهآسانی از سوی جامعه پس زده میشود، زیرا مردم در آن نشانی از تعهد مشترک نمیبینند. در مقابل، نقدی که از درون دغدغه حفظ جامعه، دفاع از زندگی مردم، و جلوگیری از تبدیل کشور به میدان ویرانی و وابستگی مطرح شود، میتواند عمیق تر، جدی تر و نافذتر باشد. نیروهای چپ اگر میخواهند نقدشان به دولت و ساختارهای قدرت مؤثر بماند، باید نشان دهند که این نقد از دل بیمسئولیتی یا بی طرفی نمیآید، بلکه از درون تعهد به سرنوشت جمعی، از دغدغه بقا و عدالت، و از اراده برای جلوگیری از آنکه مردم همزمان قربانی تجاوز خارجی و ناکارآمدی یا انحصارطلبی داخلی شوند، برمیخیزد.
از همینرو، سیاست درخورِ شرایط بحرانی امروز باید همزمان از دو پرتگاه دوری کند: از یکسو پرتگاهِ تسلیم به قدرت، و از سوی دیگر پرتگاهِ انتزاع گرایی سیاسی. تسلیم به قدرت آنجاست که همهی تضادهای درونی، مطالبات مردم، و حق نقد و مشارکت، به نام خطر خارجی یا وحدت ملی به حاشیه رانده شوند و جامعه به توده ای خاموش فروکاسته شود. انتزاعگرایی سیاسی نیز آنجاست که نیروی سیاسی چنان شیفتهی خلوص مفاهیم خود شود که دیگر نسبت زندهای با ترسها، نیازها، فشارها و واقعیت مادی زندگی مردم نداشته باشد. در این حالت، استقلال سیاسی به شعاری شناور بدل میشود که نمیتواند پاسخ دهد در صورت نابودی زیرساختها، در صورت فروپاشی ظرفیت تولیدی و درمانی کشور، و در صورت گسترش فقر و آوارگی، چه بستری برای تداوم مبارزه اجتماعی باقی خواهد ماند. بنابراین، سیاست پخته باید از هر دو منطق فاصله بگیرد: نه به اسم ضرورت، جامعه را به تابعی از دولت تقلیل دهد، و نه به اسم رادیکالیسم، از سرنوشت ملموس جامعه کناره بگیرد. این راه نه سازشکاری است و نه بیتصمیمی، بلکه تلاشی است برای حفظ پیوند میان استقلال سیاسی، مسئولیت اجتماعی، و نقد رهاییبخش.
۹. مبارزهی طبقاتی در شرایط جنگی تغییر شکل می دهد
در بحث مربوط به جنگ میهنی و مبارزهی طبقاتی ، یکی از خطاهای رایج آن است که تصور شود یا جنگ همه چیز را متوقف میکند و مبارزهی طبقاتی را به تعویق میاندازد، یا اینکه مبارزه طبقاتی باید در شرایط جنگی دقیقاً به همان شکلِ دوران عادی ادامه یابد. هیچیک از این دو برداشت با واقعیت تاریخی سازگار نیست. جنگ، بهویژه هنگامی که با تحریم، محاصره، ناامنی و فرسایش اقتصادی همراه میشود، تنها میدان های نبرد را دگرگون نمیکند، بلکه تار و پود زندگی روزمره را نیز از هم میگسلد؛ قیمتها رو به جهش میگذارند، توان معیشتی مردم تحلیل میرود، شکافهای اجتماعی عمیقتر میشوند، بار اصلی بحران بر شانههای فرودستان میافتد، سوداگران و واسطهها امکان های تازه ای برای چپاول و انباشت پیدا میکنند، و دولتها نیز اغلب به سمت گسترش منطق امنیتی در اداره جامعه کشانده میشوند. در چنین شرایطی، مبارزهی طبقاتی نه ناپدید میشود و نه لزوماً به اعتصاب و اعتراضِ به شکلِ پیشین محدود میماند، بلکه اشکال تازه ای پیدا میکند. دفاع از توزیع عادلانه نان و دارو و سوخت، مطالبه حمایت واقعی از خانوادههای فرودست، مبارزه با احتکار و فساد، پافشاری بر حقوق کارگران در صنایع حیاتی، دفاع از حق تشکل یابی محلی و صنفی، نظارت بر نحوه اداره منابع عمومی در شرایط اضطراری، و جلوگیری از آنکه بار اصلی بحران بر دوش مردم بیفتد، همه بخشی از همین مبارزهاند. در نتیجه، نیروهای چپ اگر بخواهند در متن جنگ نیز وفادار به ایدئولوژی پرولتاریا بمانند، باید فرمهای نوین این مبارزه را بشناسند و از تکرار شعارهایی که تنها در شرایط عادی معنا مییابند فراتر روند. آنچه اهمیت دارد حفظ حضور و مداخله طبقهی کارگر در متن وضعیت است، نه اصرار بر قالبهای ثابت.
۱۰. پیوند دیالکتیکیِ دفاع ملی و افق رهایی اجتماعی
درک درستِ رابطه میان دفاع ملی و افق رهایی اجتماعی در گرو آن است که این دو را نه دو امر متقابل و ناسازگار، بلکه دو واقعیت مرتبط و دیالکتیکی بدانیم. دفاع ملی، آنگاه که کشوری در معرض تجاوز، تحریم فلجکننده، ویرانی زیرساختها و خطرِ بیثباتیِ مداوم قرار میگیرد، در معنایی عمیقتر چیزی جز دفاع از امکان بقا، تداوم زندگی اجتماعی، حفظ توان مادی و انسانی جامعه، و جلوگیری از فروغلتیدن مردم به وضعیتِ پراکندگی و بیقدرتی نیست .اما همین دفاع، اگر به حذف صدای مردم، به تعلیق دائمی مطالبات اجتماعی، به امنیتیکردن همهی عرصههای حیات جمعی، و به تثبیت انحصار قدرت منجر شود، بهتدریج از محتوای مردمی خود تهی میگردد و به ابزاری برای بازتولید سلطه بدل میشود. از سوی دیگر، افق رهایی اجتماعی نیز اگر خود را از مسئلهی موجودیت جامعه، از خطر نابودی سرزمین، از جنگ و محاصره و فروپاشی جدا کند، به افقی انتزاعی تبدیل میشود؛ افقی که از نظر لفظی بلندپروازانه است، اما از نظر تاریخی در جایی فرود نمیآید. نسبت دیالکتیکیِ این دو یعنی فهم این واقعیت که دفاع از کشور میتواند شرطی برای حفظ میدانِ هر مبارزهی رهاییبخش آینده باشد، و در عین حال، این دفاع فقط زمانی واقعاً مردمی و مترقی میماند که با آگاهی انتقادی، با مطالبهی عدالت، با حضور فعال نیروهای اجتماعی، و با حق مردم برای نظارت و مداخله در سرنوشت خویش پیوند بخورد. هر جا یکی از این دو سویه حذف شود، یا به دولتگرایی میلغزیم یا به انتزاعینگریِ بیاثر
۱۱. معنای نیروهای مردمی و مسئولیت تاریخی آنها
در لحظه های بحرانی تاریخ، آنچه بیش از هر چیز تعیینکننده میشود، فقط تصمیم دولتها یا آرایش نیروهای نظامی نیست، بلکه کیفیت حضور نیروهای مردمی و شکل مداخلهی آنها نیز هست. اگر جامعه واقعی، با همه کارگران، معلمان، پرستاران، زنان، جوانان، دانشجویان، کارمندان، بازنشستگان، و شبکههای محلی و صنفیاش، از صحنه کنار زده شود، آنگاه سرنوشت کشور تنها در سطح نهادهای بالادستی و رقابتهای ژئوپولیتیک رقم خواهد خورد. اما اگر همین نیروها بتوانند در متن بحران، نه به صورت تماشاگر، بلکه به مثابه عاملی آگاه و مسئول حضور یابند، امکان آن پدید میآید که دفاع از کشور فقط به معنای دفاع نظامی یا اداری نباشد، بلکه به معنای دفاع از بافت زنده جامعه نیز تبدیل شود. این حضور میتواند در اشکال گوناگون خود را نشان دهد: در سازمان دهی همبستگی اجتماعی، در مراقبت از آسیب دیدگان، در مطالبه شفافیت و عدالت در توزیع منابع، در مقابله با فساد و سودجویی جنگی، در دفاع از حق دسترسی برابر به امکانات حیاتی، و در پافشاری بر این اصل که هیچ وضعیت اضطراری نباید بهانه ای برای حذف دائمی مردم از تصمیمگیری درباره زندگی خودشان شود. مسئولیت تاریخی نیروهای مردمی در چنین لحظه هایی دقیقاً در همینجاست: هم از جامعه دفاع کنند و هم نگذارند دفاع از جامعه به حذف جامعه از سیاست بینجامد.
۱۲. معنای واقعیِ دفاع از میهن در چشم انداز چپ
از منظر چپ، دفاع از میهن زمانی معنای واقعی و موجه پیدا میکند که از سطح شعارهای مجرد و از انحصار زبان رسمی فراتر رود و به دفاع از مردم، از زندگی، از ظرفیتهای تولید و بازتولید اجتماعی، از حافظهی تاریخی، و از امکان آیندهی جمعی بدل شود. چپ نمیتواند میهن را فقط بهعنوان یک واژه مشکوک بورژوایی کنار بگذارد، زیرا مردم در خلأ زندگی نمیکنند و نسبت آنان با سرزمین، با زبان، با تاریخ، با زیرساخت ها و با پیوندهای اجتماعی، بخشی واقعی از هستی تاریخیشان است. اما چپ همچنین نمیتواند این مفهوم را بی هیچ نقدی به دولت واگذار کند و آن را با وفاداری به قدرت موجود یکی بگیرد. معنای واقعیِ دفاع از میهن، از این منظر، دفاع از آن چیزی است که زندگی مشترک مردم را ممکن میسازد: امنیت نسبی، تداوم خدمات عمومی، تمامیت سرزمینی، منابع حیاتی، توان تولیدی، و ظرفیتهای سازمانیابی و بازسازی اجتماعی. این دفاع، اگر با افق عدالت اجتماعی و با وفاداری به منافع فرودستان همراه نشود، ناقص میماند؛ اما اگر از همان آغاز به نام خلوص طبقاتی نادیده گرفته شود، چپ را از متن جامعه جدا میکند. بنابراین، سیاست چپ باید بتواند معنای مردمیِ میهن را از انحصار دولت بیرون بکشد و آن را در افقی اجتماعی، انتقادی و رهایی بخش بازتعریف کند.
جمع بندی
در نهایت، آنچه باید با صراحت گفت این است که «جنگ میهنی» و «مبارزهی طبقاتی» نه دو مفهوم همسنخاند و نه دو اصل لزوماً متضاد. مبارزهی طبقاتی موتور درازمدت تاریخ در جوامع طبقاتی است؛ روندی عمیق و ممتد که در افق آن، گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم و کمونیسم قابل تصور میشود. اما جنگی که علیه یک کشور تحمیل میشود و موجودیت آن را تهدید میکند، لحظه ای محدودتر اما بسیار فشرده و تعیینکننده در حیات تاریخی یک جامعه است. این دو را نباید در برابر یکدیگر قرار داد، زیرا از اساس از یک جنس نیستند. در شرایطی که ایران زیر فشار جنگی ناعادلانه و غیرقانونی از سوی آمریکا و اسرائیل قرار گرفته است، برای نیروهای چپ پرسش اصلی این نیست که میان «میهن» و «طبقه» یکی را انتخاب کنند، بلکه این است که چگونه میتوان از کشور، از مردم، از زیرساخت ها و از امکان بقا دفاع کرد، بیآنکه استقلال فکری، سیاسی و اجتماعی خود را از دست داد. پاسخ به این پرسش نه در تسلیم به قدرت رسمی نهفته است و نه در فاصلهگیری انتزاعی از سرنوشت جامعه. پاسخ در ساختن سیاستی است که بتواند همزمان ضد امپریالیستی، مردمی، انتقادی و مسئول باشد؛ سیاستی که بداند مبارزه با سلطه آمریکا و اسرائیل در سطحی معین خود یکی از صورت های مبارزه طبقاتی است، اما در همان حال آگاه باشد که هیچ دولت و هیچ ساختار قدرتی نباید از این واقعیت برای خاموشکردن مردم و تعویق بیپایان عدالت استفاده کند. از همینجا عنوان این مقاله معنای کامل خود را پیدا میکند: «جنگ میهنی و مبارزهی طبقاتی»؛ نه به عنوان دو راه متقابل، بلکه به عنوان دو سطح از واقعیت تاریخی که تنها در نسبت زنده، مادی و دیالکتیکی شان میتوان آنها را به درستی درک نمود.
صدای مردم