Skip to content
آوریل 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • «جنگ میهنی» یا «مبارزهٔ طبقاتی»؟
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

«جنگ میهنی» یا «مبارزهٔ طبقاتی»؟

یاشار دارالشفاء

دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۵

در رویارویی با جنگ امپریالیسم علیه ایران

وسط‌بازی نداریم‎: ‎یا پروامپریالیسم یا دفاع از مقاومت میهنی ـ منطقه‌یی‎!‎

بیایید یک‌راست سراغ محل دعوای کنونی چپ ایران بر سر جنگ جاری برویم: اکنون در جریان ‏جنگ جاری بین ایران با آمریکا و اسرائيل، گروهی از چپ‌های ایرانی این جنگ را «جنگ ‏میهنی» می‌دانند و آن را با جنگی که ویتنام با آمریکا درگیرش بود یا چین با ژاپن (پیش از تحقق ‏انقلاب کمونیستی) مقایسه می‌کنند. آنها با دست گذاشتن بر اینکه در امپریالیستی بودن ‏آمریکا و اسرائيل تردیدی نیست معتقدند که همهٔ مسئله بر سر این است که ماهیت جمهوری ‏اسلامی را چطور ارزیابی کنیم. از نظر این گروه از چپ، جمهوری اسلامی طی سالیان حضورش ‏در قدرت، با همهٔ سرکوبگری‌ها علیه چپ‌ها و به‌ویژه طبقهٔ کارگر، در نهایت یک رژيم ملی با ‏استقلال سیاسی است و همین امر هم باعث می‌شود که باید در این جنگ پُشتش بایستیم. ‏به همین قیاس آنها معتقدند که سوریهٔ بشار اسد هم رژیمی سوسیالیستی نبود، اما جنگی که ‏در جریان بهار عربی علیه آن به راه افتاد در واقع چیزی نبود جز تلاش برای براندازی ‏امپریالیستی. یا مورد لیبی قذافی هم به همین شکل، یا سقوط صدام. آنها جملگی رژيم‌هایی ‏دیکتاتور و حتی خون‌خوار بودند، اما به معنایی دارای استقلالی سیاسی/ملی بودند و در نتیجه ‏نیروی چپ در هنگامهٔ جنگ‌هایی که امپریالیست‌ها علیه چنین رژيم‌هایی برمی‌افروزند باید ‏پُشت چنین رژيم‌هایی بایستند. سرنوشت‌هایی که عراق، لیبی، و سوریه پس از سقوط ‏دیکتاتورهایشان پیدا کردند برای این گروه از چپ گواهی بر حقانیت موضعشان است. نابودی ‏زیرساخت‌های عراق و تبدیل شدنش به کشوری وابسته خوب بود یا باقی ماندنش تحت ‏زمامداری صدام؟ تجزیهٔ لیبی خوب بود یا باقی ماندنش تحت زمامداری قذافی؟ سوریهٔ اسد خوب ‏بود یا سوریهٔ تروریستی به نام جولانی که روزانه توسط اسرائیل بمباران می‌شود؟

اما نیروهای چپ انقلابی ضدّامپریالیست با این صورت‌بندی‌ها مخالف‌اند. آنان معتقدند ضدیت با ‏امپریالیسم و جنگ‌افروزی‌هایش مؤلفه‌ای نیست که به اعتبار آن باید در لحظه تمامی اشکال ‏ضدیت با رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی، اسد، صدام، یا قذافی را عجالتاً کنار گذاشت و با ‏پشتیبانی از مقاومت آنها در برابر تهاجم نظامی امپریالیستی از میهن دفاع کرد. این رژيم‌ها اگر ‏پس از چنین جنگی بتوانند به بقایشان ادامه دهند، بسیار وحشی‌تر از قبل به چپ و طبقهٔ ‏کارگر یورش می‌برند. البته این حرف به این معنا نیست که پس باید دعا کرد این رژيم‌ها در جریان ‏جنگ‌های این‌چنینی سقوط کنند تا فرصت چنان وحشیگری‌ای را نیابند، زیرا روشن است که ‏هم‌هنگام با نابود شدن این رژيم‌ها، زیرساخت‌های کشور هم بر باد می‌رود. از نظر چپ انقلابی، ‏اساساً موضوع این نیست که در هنگامهٔ افروخته شدن جنگ باید خود را در تنگنای دوگانهٔ یا ‏دفاع از امپریالیسم یا رژیم قرار داد. اینکه چپ‌های محور مقاومتی اصرار دارند این لحظه را ‏به‌گونه‌ای صورت‌بندی کنند که هر شکلی از روی‌گردانی از دو طرف «وسط‌بازی» و در واقع ‏جانبداری از امپریالیسم به‌شکلی خاموش است، خودش ابتلا به «رئال‌پلتیکی منحط و ‏ضدطبقاتی» است. اینجا دوباره بحث‌های جدّی دوران جنگ جهانی اول میان کمونیست‌های ‏بین‌الملل دوم طرح می‌شود که آیا برای ضدیت با امپریالیسم لاجرم باید موضعی میهنی اتخاذ ‏کرد یا اینکه موضع طبقاتی می‌تواند و باید صف خودش را از هر شکلی از نگاه ملی جدا کند؟

در واقع، محل اصلی دعوا اینجاست که از نظر چپ محور مقاومتی، باید اساساً کشوری با ‏زیرساخت‌هایی و امکان اشتغالی پابرجا باشد که بعد بر بستر آن طبقهٔ کارگری بخواهد شکل ‏بگیرد و مبارزه کند. پس به این اعتبار، باید ابتدا ملی و مستقل باشیم و سپس طبقاتی. در ‏شرایط کنونی هم، چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، این جمهوری اسلامی به محوریت ‏سپاه پاسداران است که دارد از استقلال کشور دفاع می‌کند. در نتیجه، اگر خودمان را ‏ضدّامپریالیست می‌دانیم، دیگر جای تردیدی نیست که باید در این لحظه بی‌هیچ لُکنتی از جمهوری اسلامی ‏دفاع کنیم. اما چپ انقلابی زیر بار این صورت‌بندی نمی‌رود و سعی چپ محور ‏مقاومتی در پروامپریالیستی دانستن موضعش در ضدیت توأمان با امپریالیسم و جمهوری ‏اسلامی را مردود می‌شمارد‎.‎

آیا میهن میانجی ضروری سیاست پرولتری است؟

مسئله فقط این نیست که «امپریالیسم بد است» یا «رژیم داخلی سرکوبگر است». دعوا بر سر ‏این است که معیار سیاست مستقل چپ در جنگ چیست. آیا معیار اصلی صف‌بندی میان ‏دولت‌هاست، یا صف‌بندی میان طبقات؟ و آیا «استقلال سیاسیِ دولت» به‌خودی‌خود برای تبدیل ‏شدن یک جنگ به «جنگ میهنی» کافی است، یا نه؟

اینجا لازم است در ابتدا یک تصحیح مهم تاریخی را یادآور شویم: در بحران ۱۹۱۴، برنشتاین و ‏اکثریت سوسیال‌دموکراسی آلمان به حمایت از دولت در جنگ نزدیک شدند، اما کائوتسکی دقیقاً ‏هم‌صفِ سادهٔ آنها نبود؛ او به‌سوی موضعی «مرکزگرا» رفت: نه انترناسیونالیسم انقلابیِ ‏لوکزامبورگ و لیبکنشت را پذیرفت، نه به‌صراحت خط انقلابیِ شکست‌طلبانهٔ لنین را. همین ‏‏«میانه‌روی» بود که لنین آن را شکل دیگری از تسلیم در برابر سوسیال‌شووینیسم می‌دانست. ‏حزب سوسیال دموکرات آلمان در اوت ۱۹۱۴ به اعتبارات جنگی رأی مثبت داد، لیبکنشت در ‏دسامبر ۱۹۱۴ نخستین رأی علنیِ مخالف را داد، و شکاف انترناسیونال دوم عملاً از همین‌جا به ‏انفجاری رسید‎.‎

اگر این وضع را به بحث امروز ترجمه کنیم، اختلاف واقعی میان «چپ محور مقاومتی» و «چپ ‏انقلابی ضدّامپریالیست» بر سر این است که اولی مسئلهٔ جنگ را عمدتاً در سطح دولت‌ها ‏می‌بیند، دومی در سطح رابطهٔ طبقات و دولت‌ها. از اینجا به بعد اِشکال موضع محور مقاومتی ‏را می‌شود دقیق‌تر صورت‌بندی کرد‎.‎

نخستین اشکال، یکی گرفتنِ استقلال دیپلماتیکِ دولت با محتوای مترقیِ جنگ است. اینکه ‏رژیمی تابع مستقیم واشنگتن نباشد هنوز ثابت نمی‌کند که جنگِ آن رژیم «ملی-‏رهایی‌بخش» است. لنین در ۱۹۱۵ دقیقاً روی همین تمایز اصرار می‌کرد: همهٔ جنگ‌ها را ‏نمی‌شود با یک برچسب فهمید؛ جنگ ملیِ رهایی‌بخش با جنگ میان دولت‌های سرمایه‌داریِ ‏رقیب یکی نیست. او از جنگ‌های ضدّاستعمار و حق تعیین سرنوشت دفاع می‌کرد، اما ‏هم‌زمان می‌گفت در جنگ امپریالیستیِ میان قدرت‌ها، شعار «دفاع از میهن» پوششی برای ‏تابع‌کردن کارگران به بورژوازی خودی است‎.‎

اینجا مقایسهٔ ایرانِ امروز با ویتنام یا چینِ دوران جنگ با ژاپن معمولاً از همین‌جا حرکت خطایش ‏را آغاز می‌کند. در ویتنام و در بخش بزرگی از تجربهٔ چین، با ترکیبی از اشغال یا سلطهٔ خارجی، ‏مسئلهٔ ملیِ حل‌نشده، بسیج توده‌یی دهقانی و کارگری توسط کمونیست‌ها، و افق دگرگونی ‏اجتماعی از پایین روبه‌رو بودیم. اما در مورد رژیم‌هایی مثل جمهوری اسلامی، اسد، صدام، یا ‏قذافی با دولت‌هایی طرفیم که گرچه ممکن است در نسبت‌هایی با نظم جهانی امپریالیستی ‏تنش داشته باشند، اما خودشان دولت‌های سرکوبگر سرمایه‌دار، ضدکارگری، و ضدسازمان‌یابی ‏از پایین‌اند. بنابراین، «مستقل‌بودن از آمریکا» به‌تنهایی آنها را در جایگاه ویتنام قرار نمی‌دهد. ‏اینجا شباهت‌سازی شباهتِ صوری را جایگزین تفاوتِ ساختاری می‌کند‎.‎

دومین اشکال، جانشین‌کردنِ ضدیتِ ژئوپولیتیک با امپریالیسم به‌جای ضدیتِ طبقاتی با سرمایه ‏و دولت است. چپ محور مقاومتی معمولاً از این مقدمۀ درست شروع می‌کند که آمریکا و ‏اسرائیل نیروهای امپریالیستی و جنگ‌افروزند، اما بعد از این گزارهٔ درست، یک نتیجهٔ نادرست ‏می‌گیرد: هر دولتی که زیر ضرب آنهاست به‌نحو سیاسی سزاوار حمایت است. این همان ‏لغزشی است که در تاریخ مارکسیسم نام‌های مختلفی گرفته: «سوسیال‌شووینیسم»، ‏‏«دفاع‌گرایی»، یا در زبان جدیدتر، «کمپیسم». مشکلش این است که ضدیت با یک قطبِ سلطه ‏به حمایت از قطب دیگر می‌لغزد. لوکزامبورگ و لیبکنشت دقیقاً علیه همین منطق می‌گفتند ‏‏«دشمن اصلی در خانه است»: یعنی کارگر نباید به‌ نام ملت در دولت خودی حل شود‎.‎

سومین اشکال، تبدیلِ وضعیت جنگی به تعلیقِ مبارزهٔ طبقاتی است. ‎استدلال محور مقاومتی ‏این است که «الآن وقت حساب‌کشی از رژیم نیست؛ اول باید کشور بماند، بعداً دربارهٔ آزادی و ‏طبقه حرف می‌زنیم». از نظر تاریخی این دقیقاً همان منطق «صلح درون دژ» (Burgfrieden) ‎در ‏‏۱۹۱۴ است: تعلیقِ همهٔ اختلاف‌های طبقاتی و سیاسی در داخل کشور به‌ نام وحدت ملی در برابر ‏دشمن خارجی. اما تجربهٔ قرن بیستم نشان داد که این «بعداً برمی‌گردیم سر اختلاف‌هایمان» ‏معمولاً هرگز به‌ نفع کارگران برنمی‌گردد. وقتی طبقهٔ کارگر در لحظهٔ جنگ خلع‌سلاح سیاسی ‏می‌شود و همهٔ مطالباتش را به بقای دولت حواله می‌دهد، دولت پس از جنگ نه‌فقط با او ‏مهربان‌تر نمی‌شود، بلکه از مشروعیت جنگی و دستگاه امنیتیِ بسط‌یافته برای سرکوب ‏شدیدتر استفاده می‌کند. این فقط پیش‌بینی اخلاقی نیست؛ در خود نقد لنین و لوکزامبورگ ‏به ایدهٔ «دفاع از میهن» هم دقیقاً همین ایده وجود داشت که ائتلاف طبقاتیِ زمان جنگ ابزار ‏ادغام جنبش کارگری در دولت بورژوایی است‎.‎

چهارمین اشکال، بدفهمیِ خودِ مفهوم «میهن» از منظر مارکسیستی است. در صورت‌بندی ‏محور مقاومتی، «میهن» تقریباً هم‌ارزِ «دولت موجود + تمامیت ارضی + زیرساخت‌ها» در نظر ‏گرفته می‌شود. اما برای سیاست طبقاتی، میهن اسمِ خنثای سرزمین نیست. میهن همیشه ‏از خلال یک دولت، یک نظم مالکیت، یک ماشین سرکوب، و یک الگوی مشخصِ توزیع قدرت و ‏ثروت وساطت می‌شود. پس پرسش این نیست که «آیا از نابودی کشور جلوگیری کنیم؟». ‏بدیهی است که بمباران، تحریم، اشغال، و تخریب زیرساخت‌ها باید قاطعانه رد شود. پرسش این ‏است که «آیا دفاع از مردم و امکانات زندگی لزوماً به‌ معنای سیاسیِ دفاع از دولتِ حاکم است؟» پاسخ چپ انقلابی «نه» قاطع است. میان «دفاع از مردم» و «الحاق به دولت» فاصله‌ای ‏واقعی وجود دارد‎.‎

پنجمین اشکال، همان نکته‌ای است که محور مقاومتی می‌گوید: این ادعا که «اول باید ملی بود ‏تا بعد بتوان طبقاتی شد» یک صورت‌بندی کاذب است. چرا؟ چون فرض می‌کند طبقه فقط در ‏شرایط عادیِ بازتولید سرمایه و در چارچوب دولت-ملتِ پایدار می‌تواند سوژه شود. حال آنکه ‏از لحاظ تاریخی طبقات در دل بحران، جنگ، آوارگی، و فروپاشی نیز شکل گرفته‌اند؛ حتی گاهی دقیقاً در ‏دل همین گسست‌ها رادیکال‌تر شده‌اند. استدلالِ «اول بقا، بعد طبقه» در عمل یعنی طبقه فقط ‏وقتی حق حرف‌ زدن دارد که از قبل به‌مثابهٔ نیروی ذخیرهٔ دولت ملی پذیرفته شده باشد. این دیگر ‏سیاست طبقاتی نیست؛ این مشروط‌ کردنِ طبقه به نیازهای دولت است‎.‎

ششمین اشکال، فروریختنِ تمایز میان مخالفت با تجاوز و حمایت از رژیم است. این یکی از ‏مهم‌ترین خطاهای عملیِ چپِ محور مقاومتی است. آنها هر موضع سومی را «وسط‌بازی» یا ‏‏«هم‌سویی خاموش با امپریالیسم» می‌نامند. ولی این یک دوگانه‌سازیِ کاذب است. همان‌طور ‏که در سنت انترناسیونالیستیِ ضدّجنگ آمده، می‌شود هم‌زمان سه چیز را با هم گفت‎:‎
۰ آمریکا و اسرائیل نیروی متجاوز و امپریالیستی‌اند
۰ بمباران و تحریم و پروژهٔ براندازیِ خارجی باید شکست بخورد
۰ اما این شکست نباید به معنای ادغام سیاسیِ کارگران و چپ در دولتِ سرکوبگر داخلی باشد‎.‎

این موضع «بی‌طرفی» نیست، استقلال سیاسیِ طبقاتی است. لنین در برابر شعار «دفاع از ‏میهن» در جنگ جهانی اول دقیقاً می‌خواست همین استقلال حفظ شود‎.‎

هفتمین اشکال، فروکاستنِ ضدّامپریالیسم به سیاست دولت‌ها است. ضدّامپریالیسمِ ‏مارکسیستی در اصل یعنی مبارزه با مناسبات سلطهٔ جهانی سرمایه، نه صرفاً جانبداری از هر ‏دولتی که با واشنگتن درافتاده است. وگرنه هر دولت اقتدارگرا می‌تواند با چند شعار ‏ضدّآمریکایی از چپ «اعتبار ضدّامپریالیستی» بگیرد، حتی اگر در داخل با سازمان‌یابی کارگری، ‏زنان، اقلیت‌ها، و هر شکل خودسازمان‌یابی توده‌یی بجنگد. اشکال اصلیِ موضع محور مقاومتی ‏همین‌جاست: ضدّامپریالیسم را از پایین به بالا نمی‌فهمد، بلکه از بالا به پایین، یعنی از منظر ‏بقای دولت درک و صورت‌بندی می‌کند‎.‎

مشکل اصلیِ موضع چپ محور مقاومتی این است که‎
۰ از «تشخیص درستِ دشمن خارجی» به «تبعیت سیاسی از دولت داخلی» می‌رسد،
۰ از «رد بمباران و اشغال» به «تعلیق مبارزهٔ طبقاتی» می‌لغزد، و
۰ از «ضدّامپریالیسم» چیزی می‌سازد که دیگر نه پرولتری است و نه انترناسیونالیستی، بلکه ‏نوعی رئال‌پولیتیکِ دولتی است با رنگ‌ولعاب چپ‎.‎

در برابر این صورت‌بندی، موضع دقیق و منسجم چپ انقلابی باید چنین باشد‎:‎
۰ نه به تجاوز امپریالیستی، نه به اتحاد ملی زیر پرچم رژیم
۰ نه به تخریب زیرساخت‌ها و زندگی مردم، نه به تعلیق مبارزه علیه دولت سرکوبگر
۰ دفاع از مردم، نه دفاع از دولت
۰ حفظ استقلال سازمانی و سیاسیِ طبقه، حتی و به‌ویژه در جنگ‎

با این تفاسیر، باید پرسید آیا «میهن» میانجیِ ضروریِ سیاست پرولتری است، یا برعکس، ‏سیاست پرولتری فقط وقتی مستقل می‌ماند که از اسارتِ صورت‌بندی ملیِ جنگ بیرون خودش را ‏خلاص سازد؟ موضع چپ محور مقاومتی دقیقاً در همین نقطه می‌لغزد، چون «ضدّامپریالیسم» ‏را در نهایت به «عقلانیت دولتِ ملیِ موجود» تقلیل می‌دهد‎.‎

بر اساس این صورت‌بندی‌ها می‌توان یک جدول مقایسه‌یی از مواضع درخصوص «جنگ میهنی» ‏در سنّت چپ ارائه داد‎:‎‎

جدول مقایسه‌یی مواضع دربارهٔ «جنگ میهنی‎»

چه کسی عملاً در برابر امپریالیسم ایستاده؟ سپاه یا کمونیست‌ها؟
نتیجهٔ نهاییِ موضع چپ‌های محور مقاومتی چنین است: «این ما نیستیم که به اسرائیل و ‏مواضع آمریکا در منطقه موشک می‌زنیم، تنگهٔ هرمز را بسته‌ایم، نفس اقتصاد سیاسی ‏امپریالیسم را گرفته‌ایم، و در تیررس حمله‌های امپریالیسم و خود و خانواده‌مان در معرض شهادتیم. ‏این سپاهی‌ها و بسیجی‌ها هستند که در این موقعیت خطیر قرار دارند. آنان کمونیست‌های ‏عملی هستند، هر چند که با مفهوم کمونیسم مشکل داشته باشند. پس اتفاقاً بیاییم ما ‏کمونیست‌های اسمی پا پس بکشیم تا این کمونیست‌های عملی مسیر تکامل‌ سیاسی‌شان ‏را به اعتبار این مقاومت مقدس میهنی طی کنند، حتی اگر در راه این تکامل مرتکب اشتباهاتی ‏شوند و ما کمونیست‌های اسمی را بار دیگر اعدام کنند‎»!

به این ترتیب، موضع «محور مقاومتی» با یک جابه‌جایی نامحسوس مسئله را از اساس دگرگون ‏می‌کند: «دفاع از مردم و امکانِ زیست» را با «دفاع سیاسی از دولتِ مستقر» یکی می‌گیرد. ‏این همان لغزشی است که در تاریخ بارها دیده‌ایم؛ از لحظه‌ای که اختلاف‌های طبقاتی به نام «وحدت ‏ملی» تعلیق می‌شود تا جایی که طبقهٔ کارگر عملاً به نیروی پشتیبانِ دولت خودی تبدیل ‏می‌شود‎.‎

اینکه نیروهایی مثل سپاه یا بسیج در خط مقدم‌اند واقعیتی انکارناپذیر است. اما از این واقعیتِ ‏میدانی نتیجهٔ سیاسی این نیست که «باید بی‌هیچ لُکنتی از جمهوری اسلامی دفاع کرد». در ‏هر جنگی، دولت‌ها ماشین‌های نظامی دارند و کسانی را به میدان می‌فرستند. این امر ‏به‌خودی‌خود نه ماهیت جنگ را تعیین می‌کند و نه نسبت نیروهای اجتماعی با آن را. مسئله این ‏است که این جنگ در چه چارچوبی فهمیده و به چه سیاستی ترجمه می‌شود: آیا به «الحاقِ ‏کامل به دولت» می‌انجامد یا به «حفظِ استقلالِ سیاسیِ نیروهای اجتماعی در دلِ مخالفت با ‏تجاوز»؟

موضع محور مقاومتی می‌کوشد این دو را یکی کند و هر فاصله‌ای را «وسط‌بازی» بنامد. اما این ‏دوگانه‌سازی کاذب است. از این‌رو، اگر «ضدّامپریالیسم» را جدّی بگیریم، نمی‌توان آن را به ‏سطح رقابت دولت‌ها فروکاست. ضدّامپریالیسم اگر از پایین فهم شود، یعنی مخالفت با جنگ و ‏ویرانی و سلطه، بی‌آنکه به تبعیت سیاسی از دولتِ خودی بینجامد. این موضع نه بی‌طرفی ‏است و نه انفعال. برعکس، کوششی است برای نگه‌داشتنِ سیاست در سطحی که بتواند ‏هم‌زمان علیه تجاوز خارجی و علیه سلبِ حقوق و امکان‌های زیستِ مردم در داخل بایستد. در ‏نهایت، پرسش این نیست که «چه کسی در خط مقدم است؟»، بلکه این است که چه کسی ‏نمایندهٔ منافع و امکان‌های رهاییِ جامعه است‎.‎

اینکه نیروهایی که در وضعیت عادی سازمان‌یابی کارگری و اعتراض اجتماعی و هر شکل از ‏خودمختاری توده‌ها را سرکوب می‌کنند ناگهان «کمونیست‌های عملی» نامیده می‌شوند- ‏صرفاً به این دلیل که در برابر یک نیروی امپریالیستی ایستاده‌اند- نه اغراق لفظی، بلکه ‏تحریف بنیادیِ معیارهای سیاست طبقاتی است. ادعای اینکه «کمونیست‌های اسمی کنار ‏بکشند تا این کمونیست‌های عملی تکامل یابند» نیز در واقع چیزی جز دعوت به انحلال کاملِ ‏سیاست مستقل کارگری نیست. این همان منطقی است که در تاریخ بارها دیده‌ایم: از نیروهای ‏اجتماعی خواسته می‌شود که موقتاً از خود صرف‌نظر کنند، به نام ضرورتی بزرگ‌تر: ملت، جنگ، ‏توسعه، امنیت، و غیره. وعده داده می‌شود که در آینده همین نیروهای مسلط به‌تدریج دگرگون ‏خواهند شد‎.‎

ماتریالیسم تاریخی متوهم‌ها

در این منطق، دیگر این کارگران نیستند که با مبارزهٔ خودشان تاریخ را پیش می‌برند، بلکه این ‏نهادهای مسلح‌اند که- حتی در حال سرکوب کردن همان کارگران و کمونیست‌های مدافعشان- ‏به‌عنوان حاملان ناخودآگاهِ یک «روند تکاملی» معرفی می‌شوند. این دقیقاً نقطه‌ای است که ‏هرگونه سیاست طبقاتی فرو می‌پاشد و جایش را به نوعی تقدیرگرایی دولتی می‌دهد: صبر ‏کنید، ماتریالیسم تاریخی مقاومت ضدّامپریالیستی چاره‌ای ندارد جز اینکه خودش اصلاح شود و ‏کمونیسم را بپذیرد‎.‎

در این صورت‌بندی، تاریخ گویا به یک قصهٔ اخلاقیِ خوش‌پایان تبدیل می‌شود: «مقاومت ‏ضدّامپریالیستی»- صرف‌نظر از اینکه حاملانش چه می‌کنند، چه روابطی را بازتولید می‌کنند، و ‏با چه کسانی می‌جنگند- بالاخره «چاره‌ای ندارد» جز آنکه در مسیرش تصحیح شود و به ‏کمونیسم برسد. کافی است صبر کنیم تا اضطرار فروکش کند. آنگاه همان نیروهایی که امروز ‏به‌ نام بقا می‌جنگند فردا به‌ نام رهایی عمل خواهند کرد. تاریخ، در این روایت، نه میدانِ ‏کشمکش‌های واقعی، بلکه نوعی دستگاهِ خودتصحیح‌کننده است که دیر یا زود «به‌جا» ‏می‌نشیند‎.‎

این تصویر اگرچه آرام‌بخش است، اما بیش از آنکه به ماتریالیسم تاریخی شباهت داشته باشد ‏به الهیاتِ سکولارِ تاریخ شبیه است: وعدهٔ رستگاریِ ناگزیر، بدون سوژهٔ آگاه و بدون کشمکش ‏از پایین. در چنین نگاهی، کافی است نیروهای مسلط «در جبههٔ درست» قرار داشته باشند؛ ‏خودِ واقعیتِ مقاومت ضامنِ تحولِ بعدی تلقی می‌شود، حتی اگر همین نیروها در عمل دقیقاً ‏بر ضدِ هر شکل از خودسازمان‌یابی کارگری و دموکراسی از پایین عمل کنند‎.‎

نگاهی به چند تجربهٔ برجسته کافی است تا این «خوداصلاحیِ ناگزیر» را به تردید بیندازد‎:‎
در چینِ پس از ۱۹۴۹، دولتی که از دلِ یک انقلاب عظیم بیرون آمده بود در دهه‌های بعد نه ‏به‌سوی «فروکاستِ اضطرار» و گسترشِ کنترل از پایین، بلکه به‌سوی تمرکز هرچه بیش‌تر قدرت ‏دولتی و ادغام عمیق در بازار جهانی حرکت کرد. اگر هم کسی بخواهد این وضعیت را ‏‏«کمونیسم جنگیِ ممتد» بنامد، باید توضیح دهد این «وضعیت اضطراری» چرا دهه‌هاست که ‏پایانی ندارد و چرا دقیقاً در همین امتداد اشکال جدیدی از انباشت و نابرابری تثبیت شده‌اند‎.‎

در بسیاری از دولت‌های برآمده از مبارزات ضدّاستعماری در آفریقا و آسیا ائتلاف‌های «ملی»، که ‏در لحظهٔ رهایی بسیج‌کننده بودند، پس از تثبیت قدرت به دولت‌های تک‌حزبی، بوروکراتیک، و ‏سرکوبگر بدل شدند؛ نه از سرِ انحرافِ تصادفی، بلکه به‌سبب همان سازوکارهایی که در دوران ‏جنگ و اضطرار ساخته شده بود: تمرکز، امنیتی‌سازی، و تعلیقِ نظارت از پایین‎.‎

حتی در مواردی که دولت‌ها خودشان را «سوسیالیستی» می‌نامیدند، پایانِ جنگ و اضطرار به‌ معنای ‏گشایشِ خودبه‌خود به‌سوی کنترلِ کارگری نبود؛ اغلب برعکس، دستگاه‌های حزبی-دولتی ‏تثبیت شدند و فاصلهٔ آنها با جامعه افزایش یافت‎.‎

در سوی دیگر طیف، دولت‌هایی که صرفاً به‌واسطهٔ تعارض با آمریکا «ضدّامپریالیست» خوانده ‏شدند، در غیاب فشار و سازمان‌یابی مستقل از پایین یا به نظم‌های اقتدارگرای پایدار تبدیل ‏شدند یا در بهترین حالت با چرخش‌های فرصت‌طلبانه به همان نظم جهانی بازگشتند. ‏‏«مقاومت» در اینجا نه پلی به رهایی، که اغلب پلی به تثبیت نوعی دولت‌گرایی امنیتی بوده ‏است‎.‎

«‎مقاومت» به‌خودی‌خود حاملِ جهت نیست. جهت را نسبتِ نیروهای اجتماعی، شکل‌های ‏سازمان‌یابی از پایین، و توازن واقعی قدرت تعیین می‌کنند. هر جا این عوامل تعلیق شوند- به‌ نام ‏جنگ، امنیت، یا «تکامل آینده»- مسیرِ محتمل نه رهایی، بلکه تثبیت همان روابطی است که ‏قرار بود دگرگون شوند‎.‎

از این‌رو، این گزاره که «ماتریالیسم تاریخیِ مقاومت ناگزیر خودش را اصلاح می‌کند و کمونیسم را ‏می‌پذیرد» بیش از آنکه تحلیل باشد، چک سفید بی‌پشتوانه برای «انقلابی شدن ‏ضدانقلاب» است. ماتریالیسم تاریخی اگر معنایی داشته باشد، دقیقاً نفی چنین تضمین‌هایی ‏است: هیچ ضرورتی در کار نیست که نیروهای مسلط صرفاً به‌سبب قرار گرفتن در تقابل با ‏امپریالیسم به‌سوی رهایی چرخش کنند. بدون فشارِ سازمان‌یافته از پایین، بدون مبارزات ‏گستردهٔ طبقهٔ کارگر، و بدون امکانِ واقعیِ نظارت و مداخلهٔ توده‌یی «تکامل»ی در کار نیست، ‏جز تکاملِ ابزارهای کنترل‎.‎

به بیانی کنایی: اگر قرار بود تاریخ به صرفِ قرارگرفتن در «جبههٔ درست» خودش را اصلاح کند، ‏دیگر نیازی به کمون‌ها، شوراها، اعتصاب‌ها، و تمام آن مبارزات پُرهزینه نبود؛ کافی بود منتظر ‏بمانیم تا قدرت، در اوقات فراغتش، به کمونیسم برسد. اما تاریخِ واقعی چنین تنبلی‌ای را ‏برنمی‌تابد. هر جا رهایی رخ داده نه از دلِ خوداصلاحیِ قدرت، بلکه از دلِ گسستِ آن توسط ‏نیروهای از پایین بوده است‎.‎

برگرفته از وبگاه نقد

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: آیا آتش‌بس واقعاً گامی به‌سوی صلح است یا فرصتی برای بازآرایی نیروها؟
Next: تأکید وزیر دفاع پکن بر تعهد به توافق‌های تجاری و انرژی با ایران
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved