اعظم صوفیانی – کانون زنان ایرانی
شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
روایت جنگ از درون: جدال آبیِ آسمان با سیاهیِ انفجار؛ فعالان محیط زیست کجا هستند؟
شنبه شانزدهم اسفند چهارصد و چهار، حدود ساعت ده شب، روز هشتم جنگ رو به پایان است. حدود یک ساعت پیش انبار نفت شهر ری و شرق تهران مورد حمله قرار گرفته بود. تازه چراغها را خاموش کردهام تا کمی آرام بگیریم که ناگهان با صدای وحشتناک انفجاری از جا میپرم و میگویم: «این انفجار انبار نفت شهران است.» سریع با مادر و برادرم به حمام خانه پناه میبریم. چندین صدای انفجار بلند دیگر هم میشنویم. حدود ده دقیقه در حمام مینشینیم تا اوضاع کمی آرام شود. وضعمان در این پناهگاه هم خندهدار است و هم گریهدار. همزمان در گروه خانواده پیام میگذارم تا از حال و امنیت همه باخبر شوم.
خبرها یکییکی میرسند؛ بله، انبار نفت شهران را زدهاند. دوستم که خانهشان در حوالی مهرآباد را بهدلیل شدت حملهها ترک کرده و چند روزی در خانهٔ برادرش در شهران ساکن شده بودند تماس میگیرد. صدایش پر از ترس و اضطراب است و معلوم است در خیابان و در حال فرار هستند. میگوید: «اعظم، انبار نفت شهران رو زدن، خانهتان را تخلیه کنید.» میگویم: «کجا برویم؟ خانه امن است. ما تا آنجا فاصله داریم.»
انبار نفت شهران همیشه برای ساکنان این محدوده محل ترس و خطر بوده و حالا جنگ این ترس را چندبرابر و تبدیل به کابوس کرده بود. کابوسی که به واقعیت تبدیل شد. در جنگ قبلیِ خردادماه، انفجار انبار نفت شهران ما را مجبور به ترک تهران کرد. اما این بار، با اینکه انفجار بسیار شدیدتر بود، ناچار بودیم بمانیم؛ هم مجبور بودیم و هم پوستمان کلفتتر شده بود. اخبار را دنبال میکنم تا از ابعاد حادثه و خطراتش مطلع شوم. چیزی نمیگذرد که عکسهای آخرالزمانی از آتش و دود در آسمان و خیابانها منتشر میشود. نمیدانم آن شب تا صبح را چگونه سپری کردم. لابد مثل بقیهٔ شبها در گروههای مختلف اخبار را دنبال کردم، عکسها و گزارشها را دیدم، با دوستانم دربارهٔ ابعاد فاجعه و ترسها حرف زدم. شبها پس از انفجارها بوی گاز و مواد شیمیایی احساس میکنم. از سوزش چشم و کمی درد گوش و نیز ترس از اینکه نفسم بگیرد یا این بو باعث آتشسوزی شود نمیتوانم بخوابم. شیر گاز را چک میکنم که مبادا باز مانده باشد. اما منبع این بو از بیرون خانه است.
فردای آن روز هوا ابری و بارانی است، اما این ابر ابری معمولی نیست؛ سیاهی عظیمی آسمان را پوشانده است. دوستم که حوالی میرداماد زندگی میکند پیام میدهد: «اعظم، همهجا تاریک است، میگویند دود است؛ از خانه بیرون نیایید.» کمی دلگرمش میکنم و میگویم هوا ابری است. سمت ما هم باران میبارد. از پنجرهٔ اتاق به حیاط خانه نگاه میکنم. لایهای سیاهرنگ از دوده سراسر حیاط را پوشانده است. برادرم سر کار رفته و خبر میدهد که امروز تا جای ممکن از خانه بیرون نروید؛ همهجا سیاهی و دوده نشسته و خطرناک است. به بالکن میروم. روی لباسها هم دوده نشسته است. آنها را از روی رختآویز برمیدارم، دوباره داخل ماشین لباسشویی میاندازم و تا چند روز بیرون خانه لباس پهن نمیکنم. دوست دیگری که تا امروز در تهران بود تماس میگیرد و میگوید: «ما امروز از تهران میرویم. چون میدانی که خط قرمز همسرم آلودگی هواست و هوای آلوده را نمیتواند تحمل کند.» دائم از پنجرهٔ آشپزخانه آسمان را زیر نظر دارم؛ شاید نوری دیده شود، شاید آسمان آبی شود. اما هیچ.
فردای آن روز آسمان کمی روشنتر میشود. از پنجرهٔ آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم؛ دو بخش آبی و سیاه آسمان کاملاً از هم جدا شدهاند. آسمان تمام زورش را میزند که آبی بماند، اما سیاهیِ انفجار اجازه نمیدهد. تقریباً یک هفته پس از این انفجار برای کاری گذرم به آن محدوده میافتد؛ هنوز آتش و دود از انبارهای نفت به آسمان میرود. عکسی میگیرم و از اینکه هنوز هم پس از یک هفته میسوزد متعجبم. در خبری به نقل از شورای راهبردی سازمان حفاظت محیط زیست میخوانم: «فقط در ۱۴ روز نخست حملات نظامی دشمن علیه ایران حدود ۵ تا ۵٫۶میلیون تُن دیاکسیدکربن وارد جوّ شده است […] میزان انتشار گازهای گلخانهیی در دو هفتهٔ نخست جنگ تقریباً معادل کل انتشار سالانهٔ کشور ایسلند یا برابر با انتشار سالانهٔ حدود ۱٫۱میلیون خودرو بنزینی است.» با خودم میگویم این دودها در آسمان به کجا میروند؟ مگر هوا برای همه نیست؟ مگر کل جوّ زمین را آلوده نمیکند؟ مگر مردم تمام دنیا نباید نگران این آلودگی باشند؟ فعالان محیط زیست کجایند؟ چرا صدایی از اعتراض جدّی به این وضع نمیشنوم؟