تانکها و موشکهای تولید داخل در ۲۵ مارس ۲۰۲۶ در تهران، ایران، به نمایش گذاشته شدند ـ عکس از Fatemeh Bahrami/ منبع: AFP.
حسین رزاق – رادیو زمانه
سهشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
تحلیلهای رایج از جمهوری اسلامی، چه در قالب امید به فروپاشی و چه در شکل انتظار اصلاح، بر یک خطای مشترک استوارند: تقلیل یک ساختار پیچیده به یک فاعل واحد. حسین رزاق در این نوشته نشان میدهد چرا چنین سادهسازیهایی نهتنها به فهم دقیق واقعیت کمک نمیکنند، بلکه به تولید فانتزیهای سیاسی و نسخههای ناکارآمد میانجامند.
چه آن که برای جهنم نشدن ایران و جلوگیری از نابودی زیرساختها تجویز میکند «به سپاه فشار بیاورید تا تسلیم شود» و چه آن که نسخهٔ «بازگشت به مذاکرهٔ بُرد-بُرد» میپیچد، هیچیک نه درک دقیقی از سیاست در ایران دارد و نه جمهوری اسلامی را درست میشناسد. این ایدههای ناشیانه ناشی از یک خطای راهبردی مشترک است: تقلیل یک «ساختار پیچیده» به «یک فاعل». ریشهٔ این خطا از جاییست که مسئله را صرفاً در یک حکومت یا چند فرد خلاصه کردهاند نه یک ساختار. ما با ساختاری طرفیم که رانتیر [رانتخوار]، حامیپرور، رفاقتسالار، و غارتگر است و مهمتر از پول و سلاح، مسلح به ایدئولوژیای با شبکههای گستردهٔ مذهبی و اجتماعی است. ساختاری متشکل از نهادها، رویهها، قوانین، منافع و مراکز قدرت درهمتنیده که بهشدت انطباقپذیر و خودبازتولیدگر است. در چنین سیستمی، قدرت نه متمرکز در یک فرد، بلکه توزیعشده در شبکهای از روابط رسمی و غیررسمی است، همان چیزی که در تحلیلهای دقیق از آن با عنوان «تابآوری ساختاری» یاد میشود. شاخصههای این ساختار چنان آشکار است که شرح آن در تحلیلهای مخالفان و منتقدان مثنوی هفتاد من کاغذ شده است، اما در سطح تجویز راهبردی کمترین دقتی به آن نمیشود. با همین بیدقتی، یک سو پیوسته تبلیغ میکرد «حذف یا برکناری رهبر» یعنی فروپاشی نظام، و سوی دیگر ترویج میکرد که «تغییر رفتار رهبر» به اصلاحات ساختاری میانجامد. حال آنکه رهبر خودکامه در لحظهٔ ابتدایی جنگ حذف شد، اما نه به فروپاشی انجامید و نه بویی از اصلاح میآید. در عمل نیز فردی بیسابقه و بینیاز از رؤیت بلافاصله جایگزین رهبری مقتدر میشود و در همان قامت بین حامیان نظام پذیرفته میشود. اساساً تجربهٔ جمهوری اسلامی نشان داده بود حذف یک فرد در بالاترین سطح هم لزوماً به فروپاشی نمیانجامد، زیرا ساختار قادر است با بازتوزیع منابع، بازتعریف ائتلافها، و جابهجایی درونسیستمی افراد خودش را بازسازی کند. مثل تمام حذفها و برکناریهای شاخصترین چهرههای سیاسی و نظامی در دههٔ شصت و دوران جنگ با عراق.
خطا از جایی آغاز میشود که فعالان سیاسی با صورتبندی خطی از واقعیتی پیچیده، بهجای ارائهٔ تحلیل دقیق، به تولید روایتهای سادهسازیشده برای دلبری از جامعه روی میآورند. جامعهای گرفتار مصائب روزمره که بهدنبال روزنهای برای رهایی است طبیعتاً به روایتهای ساده، امیدوارکننده، و فوری گرایش دارد. اما این «امیدبخشی» وقتی جای تحلیل را میگیرد به خلق نوعی فانتزی سیاسی میانجامد که امروز نمودش را میتوان در این تصور دید که «از دل نابودی کامل رهایی کامل زاده میشود».
درک نادرست از ماهیت ساختار به سوءفهم کارکرد بحران نیز منجر شده است. در نظام رانتیر، بحرانهایی از جمله جنگ و ویرانی لزوماً تهدید نیست، بلکه میتواند به فرصت تبدیل شود. از همین رو، آن که به سپاه میگوید برای حفظ زیرساختهای حیاتی کشور تسلیم شو اندک درکی از اقتصاد سیاسی و مفاهیمی چون رانتجویی و حتی «سرمایهداری فاجعه» ندارد. در چنین ساختاری، ویرانی زیرساختها یعنی بازتعریف پروژههای کلان، بازتوزیع رانت، حذف رقبا، و تقویت شبکههای ذینفع برای سپاه و قرارگاههای زیرمجموعه. در این سیستم ویرانی موتور سودآوری و غارت است برای انباشت و کنترل.
یا سوی دیگری که توصیه به بازی مذاکرهٔ بُرد-بُرد میکند نیز دچار سادهسازی از سیاست شده و وضعیت جدید جامعه پساز قتلعام دیماه را اساساً ندیده است. خوف حکومت از مخالفان داخلی و التهابی که در جامعه موج میزند چنان است که «صلح» و عادی شدن اوضاع مخاطرات بیشتری برایش دارد تا «جنگ». تا اطلاع ثانوی پایان جنگ یعنی تخلیهٔ خیابانها از حامیان حکومت و احتمال بازگشت مخالفان با مطالباتی انباشتشده به خیابان. جنگ مشروعیت سرکوب را بالا برده، جامعه مدنی را فرسوده و محدود کرده، هزینهٔ اعتراض را به سقف رسانده، پایگاه اجتماعی حکومت را منسجم کرده، امکان سیاستورزی را تعلیق کرده، و فرصت گذار را به تعویق انداخته.
از سوی دیگر، تصور تقابل سادهٔ «استبداد داخلی» و «فشار خارجی» نیز خطای دیگری است. این دو نهتنها لزوماً مانع یکدیگر نیستند، بلکه کارکردی همافزا پیدا کردهاند. کافیست نگاه کنید که چگونه بیچکوچانه مسیر برای کودتای سپاه هموار شد، افسانهٔ جانشینی مجتبی محقق گشت، شکافهای درونی با گفتمان «بقا» و «میهن پرستی» موقتاً پوشانده شد، و بدنهٔ متزلزل و مسئلهدارشده پس از اعتراضهای دی دوباره به ساختار قدرت پیوند خورد. جنگ و استبداد به راحتی قرینهٔ هم میشوند: یکی بهانه میدهد و دیگری بهرهبرداری میکند.
در این میان، برخی، گرچه معدود، از جمله سعید مدنی، بارها هشدار داده بودند که این نوع تقلیلگرایی در فهم ساختار قدرت آفتِِ تحلیل است. اما این هشدارها کمتر شنیده شد و نتیجه تولید شبهراهبردهایی شد که یا خیال فروپاشی قریبالوقوع میفروشند یا امید به پوستاندازی و اصلاح از درون، و هر دو هم بر پایهٔ صورتبندی نادرست مسئله.
واقعیت آن است که مسئله نه در انتخاب میان این دو نسخه، بلکه در خودِ نحوهٔ تعریف مسئله است. تا زمانی که «ساختار» بهدرستی فهم نشود، نه بهعنوان واژهای لوکس، بلکه بهعنوان شبکهای پیچیده، انطباقپذیر، و بحرانزی، هر راهبردی، هرقدر هم جذاب، بر زمینی سُست بنا خواهد شد که یا رویافروشی میکند یا جنگ را بزک.