Skip to content
آوریل 15, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • ‍ روایت جنگ از درون – ادای زندگی کردن را در می‌آوریم
  • اجتماعی
  • ایران

‍ روایت جنگ از درون – ادای زندگی کردن را در می‌آوریم

عکس از ابوالفضل نسائی.

ترانه بنی‌یعقوب – کانون زنان ایرانی

پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ 

روز سی‌ و دوم جنگ

راستش را بخواهید، امروز دیگر دلم نمی‌خواهد اخبار جنگ را پیگیری کنم. نه فقط استرسم را چندبرابر می‌کند، بلکه این حس را هم دارم که هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. ظرفم پر شده است… پس تصمیم می‌گیرم بیشتر زندگی کنم؛ وقت بیشتری را در خیابان‌های شهرم، تهران، بگذرانم.

زندگی جریان دارد. خیلی‌ها پیش از من این را نوشته‌اند، اما من می‌خواهم بیشتر برایتان توضیح دهم.

درختان سبزِ سبز شده‌اند. هوای بهاری دل‌انگیز است و نسیمی خنک می‌وزد. گاهی باران می‌بارد، گاه هوا صاف و درخشان است. ریه‌هایم را از هوای تازه پُر می‌کنم. دو پسرِ کوچولو در خیابان دوچرخه‌سواری می‌کنند. چند دخترِ جوان در پیاده‌رو می‌خندند و هم‌زمان بستنی‌هایشان را گاز می‌زنند.

کافه‌ای کوچک نزدیک خانه‌مان است. می‌نشینیم و قهوه سفارش می‌دهیم. همان موقع چند صدای انفجار می‌آید. به میز روبه‌رویی نگاه می‌کنم. دو دختر و پسر، بی‌اعتنا، به حرف‌هایشان ادامه می‌دهند. من هم همین‌طور قهوه‌ام را می‌نوشم و با ابوالفضل، همسرم، حرف می‌زنم. صدای چند انفجارِ دیگر می‌آید. حالا دخترِ روبه‌رویی نگاهم می‌کند و لبخندی می‌زند:
— عادت کردیم دیگر.
من هم لبخند می‌زنم و می‌گویم:
— دقیقاً.
و با خودم فکر می‌کنم: چه بد… و آدمیزاد چقدر عجیب است که به همه‌چیز عادت می‌کند.

راه می‌روم، راه می‌روم. برای کاهشِ استرس از هر چیزِ دیگری مؤثرتر است. بعد از روزها خانه‌نشینی و شنیدن و خواندن دربارهٔ جنگ و فکر کردنِ دائم به آن، حتی دلم نمی‌خواهد به خانه برگردم. پیشنهاد می‌دهم برای شام به رستوران برویم؛ رستورانی همیشه شلوغ در نزدیکی… تهران که اتفاقاً چند روز پیش اطرافش حمله‌ای جدّی اتفاق افتاده بود.

رستوران خلوت است. این‌طور سوت‌وکور بودنش دوباره به من سیلی می‌زند که به واقعیت برگرد: زندگی‌مان اصلاً عادی نیست و فقط داریم ادای زندگی کردن را درمی‌آوریم…

غذا را که سفارش می‌دهیم، دائم چشمانم در آن رستورانِ بزرگ و خلوت می‌گردد. وقتی بلند می‌شویم، یک خانوادهٔ چهارنفره وارد می‌شوند: یک زن و مردِ جوان، همراه با دو کودکِ خردسالشان… چه حسِ خوبی…

در راهِ برگشت به خانه، ابوالفضل سریع‌تر از همیشه رانندگی می‌کند. این روزها حمله‌های هواییِ شبانه بیشتر بوده است. صدای پدافند و انفجار می‌شنویم. نورهایی در آسمان می‌درخشند، اما ستاره نیستند.

این بار می‌گوید:
— واقعاً کسی در این دنیای بزرگ نیست که به این وضع خاتمه بدهد…

این سؤالِ هر روزهٔ ماست.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: اعدام یک جوان ۱۸ ساله؛ استمرار ماشین کشتار حکومتی در سایهٔ جنگ، بازداشت، و سرکوب
Next: ایران: مردمی گروگانِ بمباران خارجی، استبداد داخلی، و جنگ روانی مهندسی‌شده
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved