عکس آرشیوی از ویرانههای جنگ ۱۴۰۴.
حسام سلامت
پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
این موضع لزومی ندارد به این پرسش رایج پاسخ دهد که «اگر میگویید جنگ تمام شود، گزینهٔ جایگزین شما چیست؟». به این دلیل ساده که جنگ اصلاً گزینه نیست. مشخصاً گزینهای «برای آزادی» نیست. جنگ نه بخشی از راهحل، که خودِ مشکل است. این جنگ امروز خودش بزرگترین مشکل است.
به من اگر بود میگفتم این جنگ باید همین امروز تمام شود. یک روز تأخیر هم زیادی است. ادامهٔ جنگ برای حتی یک ساعت دیگر هم فاجعه است. مسلماً این «باید» را نه به نمایندگی از هیچ گروه یا جماعتی، که صرفاً به نمایندگی از خودم میگویم، به نمایندگی از یک شهروندِ ایران. در عین حال حدس میزنم که احتمالاً بیشتر ایرانیان مثل من فکر نمیکنند. هم هواداران تندوتیز حکومت، هم مخالفانِ سرسختِ به جنگ راضیشدهاش سخن گفتن از پایانِ جنگ را در شرایط حاضر چیزی در حد خیانت یا فاجعه میدانند.
مسئله برای دومی، که بخش بسیار بزرگی از جامعه هم هست، بهمراتب حادتر است. آنها همهٔ انرژیِ عاطفیشان را بر آزادیبخشی این جنگ سرمایهگذاری کردهاند و انتظار میکشند که کار نظام همین روزها تمام شود. میدانم برای این مردم که بسیاری از اطرافیان و خویشان و دوستان من هم در شمارشان هستند (و من حاضر نیستم آنها را بهراحتی «جنگطلب» بنامم) پایان جنگ در همین لحظه و همینجا احتمالاً چیزی کم از کابوس ندارد. اغلب آنها ترجیح میدهند این جنگ «تا آخرش» ادامه پیدا کند.
«آخرش» اما جهنم است. «آخرش» فقط با برپایی جهنم از راه میرسد. اگر در طلب «آخرش» باشید، باید طلب کنید جهنم به پا شود. چیزی شبیه به همان تهدیدهایی که ترامپ از تکرارشان خسته نمیشود: پالایشگاهها را میزنیم، شبکهٔ برق را بمباران میکنیم، تأسیسات و زیرساختها را ویران میکنیم، جزایر جنوب را میگیریم، و غیره و غیره.
تازه این «محشر کبری» هم که از راه برسد هیچکس با هیچ درجهای از اطمینان نمیداند «آخرش» چه میشود. «آخرش» میتواند هر چیزی باشد. به من اگر بود میگفتم این جنگ باید همین امروز تمام شود. یک روز تأخیر هم زیادی است. ادامهٔ جنگ برای حتی یک ساعت دیگر هم فاجعه است.
این موضع لزومی ندارد به این پرسش رایج پاسخ دهد که «اگر میگویید جنگ تمام شود، گزینهٔ جایگزین شما چیست؟». به این دلیل ساده که جنگ اصلاً گزینه نیست. مشخصاً گزینهای «برای آزادی» نیست. جنگ نه بخشی از راهحل، که خودِ مشکل است. این جنگ امروز خودش بزرگترین مشکل است.
جنگ که تمام شود، جامعهای خواهیم بود که از قبل خستهتر و زخمخوردهتر و ناامیدتر است و حالا پرسشاش از خودش این خواهد بود که چگونه میتواند خودش را دیگر بار بر پا کند، چگونه میتواند از قعر تاریکی برخیزد و توانهایش را بازیابد، چگونه میتواند بهراستی یک «ملت» شود.
*****
توجیه این جنگ در ذهن کسانی که آن را یک گزینهٔ سیاسی برای آزادی قلمداد میکردند، و احتمالاً هنوز هم قلمداد میکنند، بهواسطهٔ قسمی «عاملیت نیابتی» ممکن شد: «کاری از ما برنمیآید. از “آنها” ولی برمیآید. مردم دیگر عاملیتی ندارند. “آنها” ولی میتوانند عاملیت داشته باشند. کاری که “ما مردم” نمیتوانیم انجام دهیم را “آنها” برای ما انجام میدهند».
در یک کلام، «ما نمیتوانیم ولی “آنها” میتوانند». این توجیه ذهنی از دل تجربهٔ استیصال برآمد، از دل تجربهٔ بیقدرتی، ناتوانی، و بیاثر بودن. مسئلهٔ استیصال امروز مسئلهای سیاسی است. خروجِ از استیصال و بازیابی توانمندیها و عاملیتهای خودِ مردم هم به همان اندازه مسئلهای است سیاسی. اما موضوع را با یک «ما میتوانیمِ» ساده نمیتوان حل کرد.
تجربهی استیصال تا مغز استخوان هر یک از ما– و در هر یک از ما بهنحوی– نفوذ کرده است. هر یک از ما واقعیت استیصال را زیستهایم. همهٔ «نشد»ها، «شکست خوردیم»ها، «بازماندیم»ها، «به بنبست خوردهایم»ها، و «نتوانستیم»ها بارها تا انتها زیسته شدهاند و همچون «خاطرات استیصال» به بخشی از حافظهٔ جمعی ما بدل گشتهاند.
به جنبشی بهغایت فراگیر نیاز داریم، به زایش یک روح جمعی شورمند، درست در همین هنگامهٔ تباهی و مرگ، که از راه بسیج همهٔ این بدنهای زخمی، جانهای آزرده و زندگیهای انکارشده را به بازپسگیری توانها و قدرتهای مردم فرابخواند. برپاشدن ایران از قعر فرسودگی و نََفَسبریدگیِ امروزش در گرو اراده به آزادی است، همچون خیزش یک «ملت» برای بازیافتنِ «خود»ش.
برگرفته از کانال تلگرام نویسنده