دیدگاه
محمد مالجو
چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
استمرار پافشاری بخشی از ایرانیان در دفاع از تهاجم خارجی نه نشانهٔ بیخبری از واقعیت، که نشانهٔ کوششی است برای نگهداشتنِ معنا در دلِ واقعیتی که جنگ را هر روز هرچه بیمعناتر میکند. دفاعیهشان پیش از آغاز جنگ بر تصویری استوار بود از فشاری که میتواند موازنهها را بر هم بزند و گرهی را که از درون گشوده نمیشود از بیرون بگشاید. رنجافزاییهای جنگ در آن تصویر همچون هزینهای محدود و گذرا فهم میشد و زمان نیز در تصورشان به یک لحظهٔ سرنوشتساز تقلیل مییافت. اما اکنون، با کش آمدنِ جنگ، همان تصویر تَرَک برداشته است بیآنکه لزوماً فروبپاشد. در دلِ این تَرَکها نهفقط تردید، بلکه صورتبندیهای تازهای از توجیه و بازتفسیر شکل گرفتهاند که هنوز امکانِ دفاع از تهاجم خارجی را زنده نگه میدارند.
پافشاری داخلنشینان بر دفاع از تهاجم خارجی بر بسترِ بنبستِ سیاسیِ مزمن شکل گرفته است. برای کسانی که سالها در متنی از افقِ بسته و احساسِ بیقدرتی زیستهاند تهاجم خارجی هنوز میتواند در مقامِ «آخرین امکان» ظاهر شود، نه همچون گزینهای مطلوب، بلکه چونان راهی برای بر هم زدنِ تعادلی که از درون بر هم نخواهد خورد. اینجا محاسبهای سیاسی در کار است: اگر ساختِ قدرت از درون اصلاحناپذیر باشد، هر نیرویی که بتواند موازنه را بر هم بزند، حتی بیرونی و خشونتبار، میتواند حاملِ نوعی گشایش تلقی شود. اما این محاسبه بدون یک جابهجاییِ روانی پایدار نمیماند. رنجِ جنگ، در این نگاه، نه نفیِ فرضِ اولیه، بلکه «بهای ناگزیر» جنگ است. بدینسان، تجربهٔ درد به بازاندیشی نمیانجامد، بلکه درونِ همان روایتِ پیشین جذب میشود.
میان خارجنشینان اما فاصلهٔ جغرافیایی عملاً امکانِ نوعی بازچینشِ ادراک را فراهم میکند. تصاویرِ رنج، هرچند پرقدرت، بهتنهایی تعیینکننده نیستند و چهبسا همزمان دو معنا یابند: برای برخیها نشانهٔ ضرورتِ توقف جنگ، اما برای دیگران چهبسا گواهی بر نیمهکاره بودنِ کار. این دوگانگی اصولاً ریشه در موقعیتِ سیاسیِ نیروها دارد. برای بخشی از اپوزیسیون، تهاجم خارجی جزئی از یک استراتژیِ کلانتر برای تغییرِ رژیم است، نوعی استراتژی که بر ائتلاف با قدرتهای خارجی و تشدیدِ فشار تکیه دارد. در این نگاه، جنگ نه یک خطا یا انحراف، بلکه یکی از گامهای مسیرِ تغییر تلقی میشود و رنجافزاییهای جنگ نیز درونِ منطقِ «هزینه برای گذار».
وانگهی، رقابتهای درونِ اپوزیسیون نیز به استمرار پافشاری بر دفاع از تهاجم خارجی دامن زده است. در فضایی که نیروها برای جلبِ حمایت و کسبِ مشروعیت رقابت میکنند، اتخاذِ مواضع تندروانهتر میتواند به سرمایهٔ سیاسی بدل شود. دفاع از تهاجم خارجی، در این معنا، فقط یک داوری نیست، بلکه نشانهای از قاطعیت و همسویی با بازیگرانِ قدرتمند منطقهیی و جهانی است. عقبنشینی از چنین موضعی نیز پُرهزینه است، زیرا چهبسا به استهلاک چنین سرمایهای بینجامد.
سازوکارهای شناختی در این میان نقشِ پیونددهنده را بازی میکنند. پذیرشِ اینکه حمایت از تهاجم خارجی میتواند به رنجهای گسترده انجامیده باشد مستلزمِ مواجهه با نوعی مسئولیت اخلاقی است، مواجههای که غالباً با مقاومت روبهرو میشود. در نتیجه، واقعیت بازتفسیر میشود: رنجافزاییهای جنگ را یا کوچکنمایی میکنند یا به پای ضرورتهای بزرگتر مینویسند یا به عاملِ دیگری نسبت میدهند. این بازتفسیر عملاً امکانِ حفظِ انسجامِ روایت را فراهم میکند، حتی وقتی شواهد بهجدّ تضعیفش کرده باشند.
همچنین، باید به ادراکِ خاصی از «زمانِ سیاسی» توجه کرد. برخیها هنوز تصور میکنند جنگ ضرورتاً به یک نقطهٔ سرنوشتساز خواهد رسید، نقطهای که اگر فشار بهاندازهٔ کافی تشدید شود، میتواند به گسست بینجامد. در این افق اصولاً کش آمدنِ جنگ نه نشانهٔ بنبست، بلکه بخشی از مسیر تلقی میشود. این تعلیقِ امید، در واقع، امکانِ تعویقِ داوری را فراهم میکند: تا زمانی که «شایدِ فردا» زنده است، «واقعیتِ امروز» میتواند تحمل شود.
نهایتاً اینکه دلیلِ ادامهٔ دفاع از تهاجم خارجی را میتوان سادهتر دید: برای این گروهها جنگ هنوز ابزاری برای تغییر موازنهٔ قدرت است، حتی اگر هزینههایش سنگین باشد. آنان رنجهای موجود را نه انکار، بلکه در چارچوبِ یک هدفِ بزرگتر معنا میکنند: تغییر بنیادین موازنهٔ قوا که میاندیشند بدون این فشار رخ نخواهد داد. به همین دلیل، تا وقتی تصور کنند که جنگ، حتی بهصورت فرسایشی، میتواند قدرتِ مسلط را ساقط کند، دفاعپذیر تلقیاش خواهند کرد. این موضع زمانی تغییر میکند که این پیوند میان «جنگ» و «امکانِ تغییر» در ذهنشان از هم بگسلد، یعنی وقتی که دیگر ببینند جنگ نه مسیر موردنظرشان را طی کرده نه به مقصد مطبوعشان رسیده.
برگرفته از کانال تلگرام نویسنده