Skip to content
آوریل 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • حاکمیت ملی: از «نام ملت» تا «ارادهٔ مردم»‏
  • علوم اجتماعی
  • نوار متحرک
  • ویژه اندیشهٔ نو

حاکمیت ملی: از «نام ملت» تا «ارادهٔ مردم»‏

وقتی دولت‌ها ملی و نمایندهٔ حاکمیت ملت‌اند، و وقتی نیستند، اما ادعایش را دارند.‏

الف. هوش‌یار

چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵

در زبان سیاست کمتر واژه‌ای به اندازهٔ «ملت» بار معنایی و عاطفی دارد. از آن لحظه‌ای که در اواخر قرن هجدهم ‏خیابان‌های پاریس در تب‌وتاب انقلاب فرانسه به جوش آمد یک اصل ساده اما انقلابی در مرکز اندیشهٔ مدرن قرار گرفت: ‏قدرت از آنِ مردم است. از دل این اصل مفهوم «حاکمیت ملی» زاده شد که در ظاهر ساده است، اما در عمل ‏میدان منازعه‌ای دائمی میان دولت‌ها و جامعه باقی مانده است.‏

ملت مالک قدرت است، نه دولت

در نظریهٔ سیاسی مدرن تمایزی بنیادی وجود دارد: ملت صاحب حاکمیت است؛ دولت صرفاً نمایندهٔ آن.‏
این تمایز شاید بدیهی به نظر برسد، اما تاریخ نشان می‌دهد که بارها و بارها مخدوش شده است. دولت‌ها اغلب خودشان را «صدای ‏ملت» معرفی کرده‌اند، حتی زمانی که فاصله‌شان با ارادهٔ واقعی مردم چشمگیر بوده است.‏
در ساده‌ترین بیان: «حاکمیت ملی» یعنی مردم حق تعیین سرنوشت دارند، نه اینکه هر حکومتی که به نام ملت سخن گفت ‏ملی و خودِ ملت تلقی شود.‏

وقتی نمایندگی واقعی است: نمونه‌های کلاسیک

در برخی از مقاطع تاریخی دولت‌ها توانسته‌اند به‌طور نسبی این نمایندگی را محقق کنند. برای مثال، در فرانسهٔ پس از انقلاب کبیر ‎(۱۷۹۹- ۱۷۸۹)‎، ایدهٔ «ملت» به‌عنوان منبع قانون‌گذاری تثبیت شد. مجلس نه به‌عنوان بازوی پادشاه، بلکه به‌عنوان نمایندهٔ ‏ملت عمل می‌کرد.‏
در ایالات متحد آمریکا نیز پس از استقلال ‏‎(۱۷۸۳- ۱۷۶۵)‎، با وجود همهٔ تناقض‌ها، اصل «ما مردم» (‏We the People‏) ‏به‌عنوان بنیان مشروعیت سیاسی شکل گرفت، یعنی حکومت مشروع است، چون مبتنی بر رضایت مردم است. ‏
همین ایده در انقلاب اکتبر روسیه (۱۹۱۷) هم دیده شد و در شعار «همهٔ قدرت به شوراها»ی بلشویک‌ها تجلی پیدا کرد.‏

وقتی «نام ملت» جای «ارادهٔ مردم» را می‌گیرد

اما همین مفهوم به‌سادگی می‌تواند وارونه شود. در قرن بیستم، بسیاری از نظام‌ها خودشان را نمایندهٔ ملت می‌نامیدند، در حالی که ‏عملاً امکان بیان ارادهٔ مردم را محدود کرده بودند. در این شرایط، «ملت» به مفهومی انتزاعی تبدیل می‌شود، چیزی که ‏دولت تعریفش می‌کند، نه چیزی که مردم آزادانه بیانش کنند. در اینجا یک تغییر ظریف اما تعیین‌کننده رخ می‌دهد: تغییر از ملت ‏به‌عنوان منبع قدرت به ملت به‌عنوان ابزار مشروعیت‌بخشی به قدرت. و این همان نقطه‌ای است که «حاکمیت ملی» از معنای ‏اصلی‌اش فاصله می‌گیرد.‏

از مشروطه تا امروز

در ایران، مفهوم «ملت» در جریان انقلاب مشروطیت دگرگون شد. پیش از آن «ملت» اساساً واژه‌ای با ریشهٔ عربی (از ‏‏«مِلّة») و به معنای «دین، آیین، و شریعت» بود، و نه «مردم» به معنای مدرن سیاسی. در متون کلاسیک فارسی نیز این ‏معنا کاملاً مشهود است. برای مثال، سعدی در «گلستان» از تعبیر «ملت ابراهیم» استفاده می‌کند که به‌روشنی به «دین ‏ابراهیمی» اشاره دارد، نه یک جمعیت سیاسی. یا حافظ می‌گوید: «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بنه»، که در آن «ملت» ‏به معنای «فرقه‌ها و مذاهب» است، نه ملت به معنای امروزی (‏nation‏). این کاربرد سنّتی نشان می‌دهد که در دستگاه ‏مفهومی پیشامدرن، «ملت» نه به «مردم به‌عنوان صاحب حق»، بلکه به «پیروان یک دین» اشاره داشت.‏
دگرگونی بزرگ در دورهٔ انقلاب مشروطیت ایران رخ داد، زمانی که «ملت» به‌تدریج معنایی سیاسی یافت و به «مردم به‌عنوان ‏منبع حاکمیت» تبدیل شد.

ترکیب‌هایی مانند «مجلس شورای ملی» و «حقوق ملت» دقیقاً بازتاب همین چرخش معنایی‌اند: در ‏اینجا «ملت» دیگر نه جماعتی دینی، بلکه مجموعه‌ای از شهروندان است که دارای حق، اراده، و سهم در قدرت سیاسی‌اند. به ‏این ترتیب، می‌توان گفت یکی از مهم‌ترین تحولات زبانی-مفهومی در تاریخ معاصر ایران همان گذار «ملت» از «امت دینی» به ‏‏«سوژهٔ سیاسیِ دارای حق» بوده است، تحولی که بنیان نظری حاکمیت ملی را نیز شکل داد.

‏اما این مفهوم در دهه‌های بعد در معرض بازتعریف‌های متعدد قرار گرفت. پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، واژهٔ «ملت» ‏همچنان در مرکز گفتمان سیاسی باقی ماند، اما اغلب در پیوند با مفاهیمی چون «اسلام» و «امت» معنا شد. نتیجه نوعی ‏ترکیب بود: نه بازگشت کامل به معنای سنّتی و نه حفظ کامل معنای مشروطه‌ای ملت. در این چارچوب، پرسش اصلی همچنان ‏باقی است:‏
آیا حکومت نمایندهٔ واقعی ارادهٔ مردم است یا نمایندهٔ تفسیری خاص از «ملت»؟

معیار تشخیص: نمایندگی واقعی چیست؟

اگر بخواهیم از سطح شعار عبور کنیم، باید بپرسیم: چه زمانی می‌توان گفت حکومت واقعاً نمایندهٔ «حاکمیت ملی» است؟ ‏
چند معیار حداقلی وجود دارد:‏
‏-‏ امکان بیان آزاد ارادهٔ مردم (انتخابات، رسانه، نهادهای مدنی)‏
‏-‏ امکان تغییر مسالمت‌آمیز حکومت
‏-‏ پاسخ‌گویی قدرت به جامعه
‏-‏ و مهم‌تر از همه، تفکیک میان «ملت» و «دولت»‏

بدون این تفکیک هر حکومتی می‌تواند خودش را «ملت» بنامد و هر مخالفتی را «ضدّملی» معرفی کند.‏

خطر یکی‌انگاری: وقتی دولت = ملت می‌شود

بزرگ‌ترین خطر نظری و سیاسی یکی گرفتن دولت و ملت است. در این حالت، نقد حکومت به‌عنوان خیانت به ملت تلقی ‏می‌شود. تغییر سیاسی تهدید هویت ملی معرفی می‌شود. و «ملت» از واقعیتی زنده و متکثر به تصویری رسمی و ‏تثبیت‌شده تبدیل می‌شود.‏
در چنین وضعی، «حاکمیت ملی» دیگر به معنای حاکمیت مردم نیست، بلکه به معنای حاکمیت به نام مردم است.‏

نتیجه: یک مفهوم، دو مسیر

‏«حاکمیت ملی» می‌تواند دو مسیر کاملاً متفاوت طی کند:‏

‏۱. مسیر دموکراتیک‏
ملت = مردم
دولت = نمایندهٔ قابل تغییر
حاکمیت = ارادهٔ واقعی جامعه

‏۲. مسیر ایدئولوژیک‏
ملت = تعریف رسمی
دولت = تجسم ملت
حاکمیت = قدرت تثبیت‌شده

تفاوت این دو نه در واژه‌ها، بلکه در رابطهٔ واقعی میان مردم و قدرت است.‏

جملهٔ پایانی

شاید بتوان همهٔ این بحث را در یک جمله فشرده کرد: زمانی می توان از «حاکمیت ملی» سخن گفت که مردم بتوانند آن را ‏اعمال کنند، نه فقط زمانی که حاکمیت و سخنگویان آن برای جلب مردم به پشتیبانی از سیاست‌های مخربشان به آن نیاز ‏دارند.‏

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: ۱۲ فروردین: سالگرد یک رفراندوم، سالگرد یک مصادره
Next: جنگ با ایران به‌هیچ‌وجه تمام نشده است و عید فصح نمی‌تواند جشن آزادی بی‌خیال باشد
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved