الف. هوشیار
چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
در زبان سیاست کمتر واژهای به اندازهٔ «ملت» بار معنایی و عاطفی دارد. از آن لحظهای که در اواخر قرن هجدهم خیابانهای پاریس در تبوتاب انقلاب فرانسه به جوش آمد یک اصل ساده اما انقلابی در مرکز اندیشهٔ مدرن قرار گرفت: قدرت از آنِ مردم است. از دل این اصل مفهوم «حاکمیت ملی» زاده شد که در ظاهر ساده است، اما در عمل میدان منازعهای دائمی میان دولتها و جامعه باقی مانده است.
ملت مالک قدرت است، نه دولت
در نظریهٔ سیاسی مدرن تمایزی بنیادی وجود دارد: ملت صاحب حاکمیت است؛ دولت صرفاً نمایندهٔ آن.
این تمایز شاید بدیهی به نظر برسد، اما تاریخ نشان میدهد که بارها و بارها مخدوش شده است. دولتها اغلب خودشان را «صدای ملت» معرفی کردهاند، حتی زمانی که فاصلهشان با ارادهٔ واقعی مردم چشمگیر بوده است.
در سادهترین بیان: «حاکمیت ملی» یعنی مردم حق تعیین سرنوشت دارند، نه اینکه هر حکومتی که به نام ملت سخن گفت ملی و خودِ ملت تلقی شود.
وقتی نمایندگی واقعی است: نمونههای کلاسیک
در برخی از مقاطع تاریخی دولتها توانستهاند بهطور نسبی این نمایندگی را محقق کنند. برای مثال، در فرانسهٔ پس از انقلاب کبیر (۱۷۹۹- ۱۷۸۹)، ایدهٔ «ملت» بهعنوان منبع قانونگذاری تثبیت شد. مجلس نه بهعنوان بازوی پادشاه، بلکه بهعنوان نمایندهٔ ملت عمل میکرد.
در ایالات متحد آمریکا نیز پس از استقلال (۱۷۸۳- ۱۷۶۵)، با وجود همهٔ تناقضها، اصل «ما مردم» (We the People) بهعنوان بنیان مشروعیت سیاسی شکل گرفت، یعنی حکومت مشروع است، چون مبتنی بر رضایت مردم است.
همین ایده در انقلاب اکتبر روسیه (۱۹۱۷) هم دیده شد و در شعار «همهٔ قدرت به شوراها»ی بلشویکها تجلی پیدا کرد.
وقتی «نام ملت» جای «ارادهٔ مردم» را میگیرد
اما همین مفهوم بهسادگی میتواند وارونه شود. در قرن بیستم، بسیاری از نظامها خودشان را نمایندهٔ ملت مینامیدند، در حالی که عملاً امکان بیان ارادهٔ مردم را محدود کرده بودند. در این شرایط، «ملت» به مفهومی انتزاعی تبدیل میشود، چیزی که دولت تعریفش میکند، نه چیزی که مردم آزادانه بیانش کنند. در اینجا یک تغییر ظریف اما تعیینکننده رخ میدهد: تغییر از ملت بهعنوان منبع قدرت به ملت بهعنوان ابزار مشروعیتبخشی به قدرت. و این همان نقطهای است که «حاکمیت ملی» از معنای اصلیاش فاصله میگیرد.
از مشروطه تا امروز
در ایران، مفهوم «ملت» در جریان انقلاب مشروطیت دگرگون شد. پیش از آن «ملت» اساساً واژهای با ریشهٔ عربی (از «مِلّة») و به معنای «دین، آیین، و شریعت» بود، و نه «مردم» به معنای مدرن سیاسی. در متون کلاسیک فارسی نیز این معنا کاملاً مشهود است. برای مثال، سعدی در «گلستان» از تعبیر «ملت ابراهیم» استفاده میکند که بهروشنی به «دین ابراهیمی» اشاره دارد، نه یک جمعیت سیاسی. یا حافظ میگوید: «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بنه»، که در آن «ملت» به معنای «فرقهها و مذاهب» است، نه ملت به معنای امروزی (nation). این کاربرد سنّتی نشان میدهد که در دستگاه مفهومی پیشامدرن، «ملت» نه به «مردم بهعنوان صاحب حق»، بلکه به «پیروان یک دین» اشاره داشت.
دگرگونی بزرگ در دورهٔ انقلاب مشروطیت ایران رخ داد، زمانی که «ملت» بهتدریج معنایی سیاسی یافت و به «مردم بهعنوان منبع حاکمیت» تبدیل شد.
ترکیبهایی مانند «مجلس شورای ملی» و «حقوق ملت» دقیقاً بازتاب همین چرخش معناییاند: در اینجا «ملت» دیگر نه جماعتی دینی، بلکه مجموعهای از شهروندان است که دارای حق، اراده، و سهم در قدرت سیاسیاند. به این ترتیب، میتوان گفت یکی از مهمترین تحولات زبانی-مفهومی در تاریخ معاصر ایران همان گذار «ملت» از «امت دینی» به «سوژهٔ سیاسیِ دارای حق» بوده است، تحولی که بنیان نظری حاکمیت ملی را نیز شکل داد.
اما این مفهوم در دهههای بعد در معرض بازتعریفهای متعدد قرار گرفت. پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، واژهٔ «ملت» همچنان در مرکز گفتمان سیاسی باقی ماند، اما اغلب در پیوند با مفاهیمی چون «اسلام» و «امت» معنا شد. نتیجه نوعی ترکیب بود: نه بازگشت کامل به معنای سنّتی و نه حفظ کامل معنای مشروطهای ملت. در این چارچوب، پرسش اصلی همچنان باقی است:
آیا حکومت نمایندهٔ واقعی ارادهٔ مردم است یا نمایندهٔ تفسیری خاص از «ملت»؟
معیار تشخیص: نمایندگی واقعی چیست؟
اگر بخواهیم از سطح شعار عبور کنیم، باید بپرسیم: چه زمانی میتوان گفت حکومت واقعاً نمایندهٔ «حاکمیت ملی» است؟
چند معیار حداقلی وجود دارد:
- امکان بیان آزاد ارادهٔ مردم (انتخابات، رسانه، نهادهای مدنی)
- امکان تغییر مسالمتآمیز حکومت
- پاسخگویی قدرت به جامعه
- و مهمتر از همه، تفکیک میان «ملت» و «دولت»
بدون این تفکیک هر حکومتی میتواند خودش را «ملت» بنامد و هر مخالفتی را «ضدّملی» معرفی کند.
خطر یکیانگاری: وقتی دولت = ملت میشود
بزرگترین خطر نظری و سیاسی یکی گرفتن دولت و ملت است. در این حالت، نقد حکومت بهعنوان خیانت به ملت تلقی میشود. تغییر سیاسی تهدید هویت ملی معرفی میشود. و «ملت» از واقعیتی زنده و متکثر به تصویری رسمی و تثبیتشده تبدیل میشود.
در چنین وضعی، «حاکمیت ملی» دیگر به معنای حاکمیت مردم نیست، بلکه به معنای حاکمیت به نام مردم است.
نتیجه: یک مفهوم، دو مسیر
«حاکمیت ملی» میتواند دو مسیر کاملاً متفاوت طی کند:
۱. مسیر دموکراتیک
ملت = مردم
دولت = نمایندهٔ قابل تغییر
حاکمیت = ارادهٔ واقعی جامعه
۲. مسیر ایدئولوژیک
ملت = تعریف رسمی
دولت = تجسم ملت
حاکمیت = قدرت تثبیتشده
تفاوت این دو نه در واژهها، بلکه در رابطهٔ واقعی میان مردم و قدرت است.
جملهٔ پایانی
شاید بتوان همهٔ این بحث را در یک جمله فشرده کرد: زمانی می توان از «حاکمیت ملی» سخن گفت که مردم بتوانند آن را اعمال کنند، نه فقط زمانی که حاکمیت و سخنگویان آن برای جلب مردم به پشتیبانی از سیاستهای مخربشان به آن نیاز دارند.