ترانه بنییعقوب – کانون زنان ایرانی
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
فکر می کنم روز سیام جنگ است. نمیدانم، شاید هم سی و یکم. حسابش از دستم در رفته. نهم فروردین ماه است. دوباره صدای چند انفجار شدید در شرق تهران شنیدیم و بعد هم برق قطع شد.
میگویند امشب اتصال برق را مورد هدف قرار دادهاند. تاریکی مطلق… موبایلم فعلاً شارژ دارد و اینها را زیر نور چراغ قوه برایتان مینویسم. گفته بودم اگر زنده بمانم، باز هم مینویسم. ذهنم پراکنده است و راستش استرس و نگرانی برای آیندهٔ ایران و خودمان توانی برایم باقی نگذاشته.
میگویند قرار است نیروی زمینی وارد کشور شود که جزایر سهگانهمان را بگیرند… چه دقی بالاتر از این. دو روز قبل کارخانهٔ فولاد مبارکه اصفهان و فولاد خوزستان و دیگر زیرساخت های اساسی کشور را هدف قرار دادهاند. من برخلاف سادهدلان میدانم به این زودیها این زیرساختها جایگزین نمیشود، چه برسد که باور کنم بهترش را میسازیم.
هر شب صدای جنگنده و انفجار میشنویم. بیماری خودایمنی آرتریت انگشتانم با شروع جنگ و افزایش استرس شعلهور شده. انگشتانم بیش از هر زمان دیگری ورم کرده. خبر بد، خبر بد. چه نوروز بیرمقی است.
چند روزی به یکی از شهرهای شمالی رفتیم برای دیدن خانوادهٔ همسرم. آنجا خبری از جنگ نبود. همه میگفتند چقدر نگرانی. اعصابت را خراب نکن. من اما میدانستم و میدانم که نگرانیهایم بیمورد نیست. میدانم همهچیز بدِ بد است. هر روز عکسهای جدیدی از خرابیها بیرون میآید. از مناطق مسکونی. میدانم کشورم در خطر است. اما جنگ هنوز به خیلی از شهرها نرسیده، مثل جایی که من بودم، استان … بعضیهایشان با غرور میگفتند اینجا چیزی ندارد که بخواهد حملهای رخ دهد. انگار برایشان جنگ جنگِ تهران باشد… معمولاً سکوت میکردم و میگفتم امیدوارم. در آن چند روز اصلاً خواب نداشتم. مدام خبر چک میکردم هر دو خواهرم و تعدادی از دوستانم در تهران هستند. با هر خبر انفجاری نگران میشوم. زنگ میزنم و حاضر و غایب میکنم. تا تلفن را جواب بدهند قلبم تا دهانم بالا میآید.
تهران حالم بهتر بود. دوری چه آزاردهنده است. حال دوستانم در خارج از ایران را بهتر درک میکنم. توی جادهٔ برگشت، نزدیک شرق تهران، با انفجارهایی که آسمان را قرمز میکند به شهرم نزدیک میشویم. آه، تهران بیچارهٔ من، شهر و زادگاهم، چقدر دوستت دارم. چه نوروز بیرمقی است…