Skip to content
سپتامبر 5, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • این بار پرنده‌ها هم پرپر شدند
  • اجتماعی
  • نوار متحرک

این بار پرنده‌ها هم پرپر شدند

ویرانی جنگ. عکس از ابوالفضل نسایی.

روایت جنگ از درون

یکشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۵

پویا دبیری مهر، کانون زنان ایرانی

ظهر شنبه؛ خیابان صابونچی

یک ساعت پیش موشک های اسرائیلی به ساختمانی نزدیک این منطقه برخورد کرده است.
صدای همهمه می آید. این محله در روزهای تعطیل بسیار خلوت است، چون بیشتر ماشین‌فروش‌ها و شرکت‌ها و ساکنان محلی حضور دارند، چه برسد به روزهای جنگ که پرنده پر نمی‌زند.
اما این بار پرنده‌ها هم پر زدند و مردند. دو جوان چند پرنده را در آغوش گرفتند. انگار کفترهایی هستند که روی سیم‌های کوچهٔ مُبینی بودند و در دم جان دادند.
پسری در گوشهٔ پیاده‌رو نگران نشسته است و انگشتانش را می‌گزد. رد می‌شوم تا به محل حادثه برسم. داخل کوچه ساختمانی با نمای گرانیتی هدف قرار گرفته است. نیروهای امدادی و هلال احمر در حال کمک هستند. چادرهای سیار را سریع برپا می‌کنند. هنوز آواربرداری صورت نگرفته است و همه حیران مانده‌اند. آخوند جوانی عمامه به سر با لباس هلال احمر در وسط کوچه در حال داد زدن است.
برق منطقه قطع شده و تیر برق سر کوچه از وسط شکسته است. موج انفجار باعث شده مغازه‌ها و ساختمان‌های پشت این کوچه و کوچهٔ مجاور آسیب ببینند. آژانس مسافرتی و‌ کافه در خیابان … نزدیک به ساندویچی بیگ بوی، شیشه‌هاشان شکسته است و حفاظ فلزی کافه کج شده است.
خانم جوانی بازوی مردی را در دست گرفته و دستش را روی دهانش گرفته و چشمانش از ترس خون افتاده. دو ماشین پژو له‌شده کنار خیابان را که می‌بیند می‌ترسد. ساختمان بانک کشاورزی هم در جنوب خیابان آسیب جدّی دیده است.
شیشه‌های یک بانک دیگر هم در ضلع شمال خیابان غِلفتی از جا در آمده و روی زمین پاشیده است. فروشگاه مبلمان شیک و لاکچری گالستیان هم که یادآور خاطرات چند نسل است کل شیشه‌هایش شکسته و آنهایی هم که چسب زده بودند ترک برداشته‌اند.

سر کوچه مبینی می‌روم. چند گربهٔ خانگی که معلوم است در خانه‌ها بودند از ترس حیران شدند و دارند در کوچه می‌چرخند. اجازهٔ ورود به غیر اهالی نمی‌دهند. با نشان دادن کارت خبرنگاری وارد کوچه می‌شوم. زنی می‌گوید: «پسرم دستم را بگیر.» می‌گوید مهمانی بوده است و وقتی فهمیده خیابان صابونچی را زدند، آمده تا اینکه فهمیده خانه خودشان هم آسیب دیده. طبقهٔ چهارم یک ساختمان در ابتدای کوچه ساکن است. شیشه‌هایشان شکسته است. می‌گوید که باید بروم داروهایم را بردارم. باند «منطقهٔ خطر، فاصله بگیرید» را بالا می‌زنم و می‌گویم این مادر اهالی محل است.
کم‌کم اهالی محل و ساکنان کوچه هم می‌رسند. پنجره‌های ساختمان‌ها از قاب درآمده و آنها که قاب‌های قوی‌تر داشتند شیشه‌هایشان کاملاً شکسته است.

در پیاده‌رو پسرهایی جوان ایستاده‌اند. ریش‌هایشان سفید و سیاه است. سیگار پشت سیگار می‌کشند. وقتی دوستشان می‌آید، بغلش می‌کنند و می‌زنند زیر گریه. پسری که آمده بود خودش را پرت می‌کند در آغوش آن دیگری و زار می‌زند: «عباااااس… داغون شدیم… عباس چیکار کنم. خاک بر سرم شد.»

جا می‌خورم. دلم تکان می‌خورد. پیش خودم می‌گویم جنگ روی واقعی‌اش را نشان می‌دهد. عجب روی عجیبی دارد. رویی خشن و سخت.

بچه‌های ادارهٔ برق آن وسط سخت در حال کارند تا برق وصل شود. خیلی محترم هستند. اصلاً انگار آدم‌ها در این شرایط باهم رفتار بهتری دارند. در بحران «همذات‌پنداری» خاصی شکل می‌گیرد.

سر شرقی کوچه به سر غربی و سه‌راه تختی می‌آیم. این ور هم مردم محل ایستاده‌اند. پسری مضطرب می‌آید. مردی سر کوچه است و می‌گوید نمی‌شود داخل شوی، پسر می‌گوید: «جون مادرت بذار برم. زندگی‌م رو هواست، مادرم هم تنها در خانه». می‌رود داخل. معلوم نیست چه بر سر مادرش آمده. عجب لحظهٔ عجیبی است. گوشهٔ سمت راست کوچه را نگاه می‌کنم. همین دو ماه پیش در رستوران خاطره‌انگیز زرچ پورهٔ سیب‌زمینی خورده بودم. زرچ آسیب ندیده است. انگار این موج‌های انفجار به‌شکل خاص فیزیکی تخریب می‌کند. فیزیک‌دان‌ها بهتر می‌دانند.
دو نوجوان سر کوچه همدیگر را بغل کرده‌اند. اشک می‌ریزند. لباس درست هم تنشان نیست. هوا هم سرد است. از ترس کُپ کرده‌اند. جای روان‌شناس‌ها و مددکاران اجتماعی در این مواقع خالی است.
نگاهم به نمایشگاه اتومبیل لطفی می‌افتد. سالم سالم است، اما خالی از ماشین. قبل از جنگ بیش از ۳۰ دستگاه بنز و بی‌ام‌و ۲۰۲۶ در نمایشگاه خودنمایی می‌کرد. مردی سن‌دار و از آن آدم‌های اصیل محله سهروردی داشت می‌گفت: «ای بر پدرت نتانیاهو. خدا لعنتت کنه.» چند تا فحش دیگر هم داد.
وقتی خانم سالخورده را دوباره دیدم گفت: «پسرم در شادی‌هایت جبران کنم.» حرف عجیبی بود. کمی فکر کردم و گفتم: «مادر جان، روحیهٔ شما عالی‌ست.» گفت :«دفعه قبل هم صابونچی را زدند. من چند تا جنگ دیدم. نگران چیزی نیستم. خدا بزرگه.»

کمی بعد، بالای ساختمان شرکت بازرگانی سر کوچه را دیدم. باد سردی می‌وزید و پرچم کوچک پارچه‌ای ایران در هوا تکان‌تکان می‌‌خورد.
وقتی داشتم از کوچه بیرون می‌آمدم، پیش خودم گفتم که کدام شادی؟ شادی کجاست و چه وقت می‌خواهد بیاید؟

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: افسانۀ آخرین راه
Next: الگوی مدیریت دموکراتیک در پی ورشکستگی کارخانه‌ها و فرار سرمایه‌ها چگونه کارگران آرژانتینی را نجات داد؟
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved