الف. هوشیار
یکشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۵
جهان در وضعیتی متناقض ایستاده است. هرچه بحران آبوهوایی/اقلیمی آشکارتر، محسوستر، و ویرانگرتر میشود، ارادهٔ سیاسی و رسانهای برای مواجهه با آن در بسیاری از کشورها ضعیفتر به نظر میرسد. عقل و منطق حکم میکند که آتشسوزیهای گسترده، موجهای گرمای مرگبار، سیلابهای ویرانگر، خشکسالیهای ممتد، و آشفتگی فزایندهٔ زیستبومها (اکوسیستمها) به تشدید کنش جمعی برای مهار کردن بحران بینجامد. اما آنچه در برابر ما شکل گرفته نه شتابگیری واکنش، بلکه نوعی فرسایش تدریجیِ توجه، زبان، و تعهد است. گویی جهان بهجای آنکه با دیدن لبهٔ پرتگاه سرعتش را کم کند به عادیسازی خطر روی آورده است.
این عقبنشینی را نمیتوان صرفاً با خستگی افکار عمومی توضیح داد، هرچند فرسودگی روانی و عادت کردن به فاجعه بخشی از ماجراست. مسئله عمیقتر از اینهاست. در سالهای اخیر نوعی واگرایی میان شدت بحران و شدت واکنش شکل گرفته است: بحران شتاب گرفته، اما واکنش نهادی کُندتر و محتاطتر شده است. در چنین وضعی، مسئله فقط انکار تغییرات نامطلوب آبوهوایی نیست، بلکه نوعی بازآرایی سیاسی و رسانهای در جریان است که در آن بحران همچنان وجود دارد، اما صدای آن پایین آورده میشود، از مرکز توجه کنار رانده میشود، و بهتدریج به بخشی از پسزمینهٔ زندگی روزمره تبدیل میشود.
یکی از نشانههای روشن این روند کاهش پوشش رسانهای مسئلهٔ بحران آبوهوایی/اقلیمی است. حتی در شرایطی که پیامدهای گرمایش جهانی در مقیاسی بیسابقه دیده میشود، بسیاری از رسانههای بزرگ از شدت و استمرار توجه به این مسئله کاستهاند. این اُفت صرفاً یک انتخاب حرفهای یا خبری نیست، بلکه بخشی از یک جابهجایی وسیعتر در اولویتبندیهای عمومی است. در لحظهای که بحران آبوهوایی/اقلیمی میبایست به مسئلهای محوری در اقتصاد و سیاست و امنیت بدل میشد، در عمل در بسیاری از موارد به موضوعی فرعی، موسمی، یا وابسته به رخدادهای حاد تقلیل یافته است. آنچه از میدان دید کنار میرود فقط یک موضوع خبری نیست، بلکه خودِ امکان درک پیوستگی بحران است.
همینجاست که باید از پدیدهای سخن گفت که میتوان آن را «سبزخاموشی» (greenhushing) نامید: وضعیت تازهای که در آن بسیاری از شرکتها، بانکها، و حتی نهادهای عمومی/دولتی دیگر مایل نیستند با صدای بلند از تعهدهای زیستمحیطیشان حرف بزنند. اگر در دورهای «سبزشویی» (greenwashing) مسئله بود، امروز سکوت و خاموشی مسئله شده است. نهادهایی که تا دیروز با زبانی پُرطمطراق از پایداری، کربنزدایی، و مسئولیتپذیری آبوهوایی/اقلیمی حرف میزدند، اکنون ترجیح میدهند محتاطتر باشند، کمتر حرف بزنند، و کمتر در معرض حملههای سیاسی یا اقتصادی قرار گیرند. این سکوت نشانهٔ تغییر در حقیقتِ بحران نیست، بلکه نشانهٔ تغییر در توازن قوا است.
پشت این توازن قوای جدید قدرت صنایع سوخت فسیلی همچنان تعیینکننده است. سالها گفته میشد که جهان وارد مرحلهٔ گذار انرژی شده و منطق اقتصادیِ انرژی پاک بهتدریج دست بالا را پیدا خواهد کرد. اما گذار انرژی هرگز صرفاً مسئلهای فنی یا قیمتی نبوده است. هر جا که منافع ساختارهای عظیم نفت، گاز، و زغالسنگ به خطر افتاده، آنها نهفقط با لابیگری مستقیم، بلکه با اثرگذاری بر رسانهها، نهادهای دانشگاهی، فضای انتخاباتی، و حتی زبان عمومی وارد میدان شدهاند. بحران آبوهوایی از این منظر فقط بحرانی زیستمحیطی نیست، بلکه صحنهٔ جدال میان دو افق تمدنی است: یکی افق تداوم انباشت بر محور استخراج، و دیگری افق بقا بر محور بازسازی رابطهٔ جامعه با طبیعت.
در این میان، یکی از خطرناکترین تحولات پیوند میان عقبنشینی آبوهوایی/اقلیمی و رشد اقتدارگرایی است. هر جا که سیاست بهسوی اقتدارگرایی، راستگرایی افراطی، و دشمنی با نهادهای دموکراتیک حرکت کرده، مسئلهٔ تغییرات نامطلوب آبوهوایی نیز بیش از پیش یا به حاشیه رانده شده یا مستقیماً هدف حمله قرار گرفته است. این امر تصادفی نیست. سیاست آبوهوایی به تصمیمگیری بلندمدت، برنامهریزی عمومی/دولتی، اعتماد اجتماعی، و توان مداخلهٔ جمعی نیاز دارد، درست همان چیزهایی که پروژههای اقتدارگرا از آنها بیزارند. اقتدارگرایی با بحرانهای کوتاهمدت خوب کار میکند، چون میتواند از آنها برای تمرکز قدرت استفاده کند. اما با بحران آبوهوایی که به بازاندیشی در الگوی توسعه و مصرف و قدرت نیاز دارد ناسازگار است. از همین رو، در بسیاری از کشورها، تضعیف دموکراسی و تضعیف سیاست آبوهوایی دو روند جداگانه نیستند، بلکه دو روی یک سکه، یعنی بحراناند.
در کنار این عوامل ساختاری یک لایهٔ روانی و فرهنگی هم وجود دارد که نباید نادیده گرفت. بشر نمیتواند برای همیشه در وضعیت هشدار زندگی کند. اگر سالها از «اضطرار آبوهوایی» سخن گفته شود، اما زندگی روزمره برای بسیاری از مردم جز در قالب افزایش هزینهها، ناامنی، و اضطراب تغییری رهاییبخش نداشته باشد، خودِ زبان هشدار فرسوده میشود. مردم نه از آن رو که خطر را نمیفهمند، بلکه از آن رو که احساس میکنند میان هشدار و امکان عمل شکافی عمیق وجود دارد، به نوعی بیحسی تدافعی پناه میبرند. این بیحسی بیاخلاقی فردی نیست، بلکه واکنشی اجتماعی به بنبستی است که در آن دانستن دیگر به عمل منتهی نمیشود.
و دقیقاً همینجاست که مسئله از سطح محیطزیست فراتر میرود و به مسئلهای تمدنی تبدیل میشود. مشکل فقط این نیست که ما به اندازهٔ کافی اطلاعات نداریم. برعکس، جهان امروز انباشته از گزارشها، شاخصها، مدلها، هشدارها، و ارزیابیهای علمی است. مشکل آن است که دانش دیگر خودبهخود به تصمیم سیاسی منجر نمیشود. جهان میداند چه رخ میدهد، اما قادر نیست متناسب با آن عمل کند. این شکاف میان آگاهی و اراده یکی از عمیقترین نشانههای بحران در نظم معاصر است، نظمی که در آن حقیقت علمی اگر با منطق قدرت و سود کوتاهمدت ناسازگار باشد، میتواند دیده شود، اما بیاثر بماند.
به همین دلیل، عقبنشینی آبوهوایی را نباید صرفاً عقبنشینی از چند سیاست زیستمحیطی دانست. این روند عقبنشینی از ایدهٔ آینده نیز هست. جامعهای که در برابر تهدیدی چنین فراگیر، مستند، و رو به تشدید به سکوت، ملاحظهکاری، و تعویق پناه میبرد در واقع دارد از تواناییاش برای تصور و ساختن آینده دست میکشد. خطر اصلی فقط افزایش دما نیست، بلکه عادی شدنِ همزیستی با فاجعه است.
چنین وضعی البته به معنای بسته بودن کامل افق نیست. تاریخ نشان داده است که دورههای انسداد میتواند ناگهان ترک بردارد. ائتلافهای سیاسی تغییر میکنند، منافع دوباره بازچینی میشوند، و رخدادهایی که امروز دور از ذهن مینمایند فردا به واقعیت بدل میشوند. اما این تغییر فقط با اتکای منفعلانه به فرسودگی رقیبان یا سقوط خودکار نظم موجود رخ نخواهد داد. بازگشت کنش آبوهوایی/اقلیمی به مرکز سیاست نیازمند بازسازی زبان عمومی، شکستن سکوت رسانهای، مقابلهٔ مستقیم با قدرت صنایع فسیلی، و پیوند زدن مسئلهٔ تغییرات آبوهوایی با مسئلهٔ تحول اجتماعی، عدالت، دموکراسی، و معیشت است. بحران آبوهوایی وقتی دوباره به مسئلهای زنده بدل میشود که دیگر فقط بهعنوان «محیطزیست» فهم نشود، بلکه بهصورت مسئلهٔ سازماندهی کل زندگی جمعی دیده شود.
در یک جمعبندی ساده اما تلخ میتوان گفت که جهان امروز نه با کمبود هشدار، بلکه با کمبود شجاعت سیاسی برای روبهرو شدن با واقعیتها مواجه است. حقیقتِ بحران آبوهوایی/اقلیمی پنهان نیست. آنچه پنهان میشود مسئولیت است. و شاید به همین دلیل است که این جمله بهخوبی روح زمانه را خلاصه میکند:
«همانطور که آبوهوا فوریت بیشتری پیدا میکند، انتظار دارید پوشش باکیفیتتری دربارهٔ آن و انرژی پاک وجود داشته باشد، اما روند در جهت عکس است، آن هم به دلایل سیاسی، نه بهخاطر آنچه واقعاً در عرصهٔ آبوهوا/اقلیم رخ میدهد.»
امروزه دفاع از سیاست آبوهوایی/اقلیمی دیگر فقط دفاع از قطب، یخچالهای قطبی، جنگلها، یا توافقنامههای بینالمللی نیست. این دفاع بهطور فزایندهای دفاع از خودِ حقیقت، از امکان تصمیمگیری جمعی، و از حقِ داشتنِ آینده است. در جهانی که نیروهای قدرتمند میکوشند هم فاجعه را تولید کنند و هم آن را نامرئی سازند، مبارزه برای حفظ اقلیم چیزی کمتر از مبارزه برای جهانی دیگر نیست.