آزاده ثبوت
یکشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۴
نقدی استعمار زدا و فمینیستی
کانون زنان ایرانی
در حقوق بینالملل، تمایز میان خشونتِ سلطهگر و مقاومتِ مردمی بهروشنی به رسمیت شناخته شده است. مجمع عمومی سازمان ملل متحد در قطعنامه ۳۰۷۰ «مشروعیت مبارزهی ملتها تحت سلطهی استعمار و اشغال خارجی، با استفاده از همه ابزارهای در دسترس، از جمله مبارزهی مسلحانه» را تأیید میکند ( مجمع عمومی سازمان ملل, ۱۹۷۳). همچنین، در پروتکل الحاقی اول به کنوانسیونهای ژنو، درگیریهایی که در آنها مردمی علیه سلطهی استعماری و اشغال خارجی مبارزه میکنند، در چارچوب حق تعیین سرنوشت تعریف شدهاند (صلیب سرخ بین الملل, ۱۹۷۷). از این منظر، مقاومت نه معادل تجاوز، بلکه پاسخی به شرایط ساختاری سلطه و حمله خارجی تلقی میشود.

با این حال، در گفتمانهای مسلط، بهویژه در چارچوبهای لیبرال این تمایز اغلب محو میشود. گزارههایی نظیر «هر دو طرف باید خشونت را متوقف کنند» بهظاهر بیطرفانهاند، اما در عمل به برابرسازی کاذب میان موقعیتهای نابرابر میانجامند. چنین بیانی، خشونت سازمانیافته استعماری و امپریالیستی را در کنار مقاومت مردمی قرار میدهد و از این طریق، نابرابری قدرت، تاریخ استعمار و شرایط اشغال را پنهان میکند.
فمینیسمهای ضداستعماری این منطق را بهطور بنیادین به چالش کشیدهاند. برنادت دولین مکآلیسکی از زنان انقلابی ایرلند، در نقد بیطرفی صلحطلبانه، میگوید: «من طرفدار صلحطلب به هر بهایی نیستم. خشونتِ ستمدیدگان را همسنگ و همارزِ خشونتِ ستمگران محکوم نمیکنم.» (مک آ لینسکی در هوآر, ۱۹۸۷). این موضع، نه دفاع از خشونت، بلکه تأکید بر این نکته است که داوری اخلاقی بدون توجه به روابط قدرت و شرایط تولید خشونت، فاقد معناست.
این تحلیل با نظریهی فرانتس فانون نیز همخوان است. فانون نشان میدهد که استعمار «خشونت در حالت طبیعی خود» است و نظم اجتماعی، فضایی و روانی را بر پایه خشونت سازمان میدهد (۱۹۶۳، ص ۶۱). در چنین بستری، مقاومت نه منشأ خشونت، بلکه واکنشی به نظمی از پیش خشونتبار است. به بیان دیگر، محکوم کردن مقاومت بدون تحلیل خشونتی که آن را تولید کرده، به معنای نادیده گرفتن رابطهی علت و معلول است.

در ادامهی این سنت انتقادی، آنجلا دیویس نیز بر این نکته تأکید میکند که فراخوانهای انتزاعی برای «صلح» و «عدم خشونت»، در صورتی که از مواجهه با خشونت ساختاری، از جمله نژادپرستی، سرمایهداری و نظامیگری طفره بروند، به تثبیت همان نظم نابرابر میانجامند (Davis, 2016). از این منظر، مخالفت کلی و غیرتمایزگذار با خشونت، میتواند بهجای نقد قدرت، به بازتولید آن منجر شود.
در این چارچوب، محدودیتهای فمینیسم لیبرال نیز آشکار میشود. این رویکرد، با تأکید بر مفاهیم جهانشمولی چون «صلح»، «توازن» و «بیطرفی»، اغلب خشونت را از زمینههای تاریخی و سیاسی آن جدا میکند. در نتیجه، بهجای تحلیل روابط استعمار، اشغال و سلطه، به نوعی برابرسازی اخلاقی میان طرفهای نابرابر میرسد. این همان نقطهای است که فمینیسم لیبرال با حفظ وضع موجود همراستا میشود.
در مقابل، فمینیسمهای استعمار زدا و ضداستعماری بر فهم رابطهای خشونت میان استعمارگر و استعمارشده، اشغالگر و اشغالشده، و متجاوز و کسانی که برای بقا مقاومت میکنند تأکید دارند. در این رویکرد، خشونت نه یک پدیدهی انتزاعی، بلکه بخشی از یک ساختار قدرت است که باید در زمینهی تاریخی و سیاسی خود تحلیل شود.
نمونهای معاصر از شکاف میان واقعیت و روایت رسمی را میتوان در استعفای جو کنت، مدیر «مرکز ملی مبارزه با تروریسم» آمریکا، مشاهده کرد. وی در ۱۷ مارس ۲۰۲۶ به دلایل «وجدانی» از سمت خود کنارهگیری کرد و در استعفا نامه خود نوشت:
«پس از تأمل فراوان، تصمیم گرفتم از سمت خود به عنوان مدیر مرکز ملی مبارزه با تروریسم، از امروز استعفا دهم. من نمیتوانم با وجدان راحت از جنگ جاری در ایران حمایت کنم. ایران هیچ تهدید فوری برای کشور ما نداشت و روشن است که ما این جنگ را به دلیل فشار از سوی اسرائیل و لابی قدرتمند آمریکایی آن آغاز کردیم.»
اذعان به اینکه ایران «هیچ تهدید فوری» برای آمریکا نداشته و آغاز جنگ تحت تأثیر فشارهای سیاسی، از جمله لابی اسرائیل، بوده است (۲۰۲۶)، نشان میدهد که حتی در بالاترین سطوح امنیتی آمریکا نیز روایتهای رسمی از این جنگ با تردید و چالش مواجه شدهاند. با اینحال، در سطح گفتمانی، همچنان تلاشهایی جریان دارد تا تجاوز نظامی علیه ایران را بهعنوان امری «اجتنابناپذیر» بازنمایی کند و مسئولیت آن را از جایگاه واقعی خود منحرف کند.

این وارونگی بیطرفانه نیست. کارکردی ایدئولوژیک دارد: جنگی غیرقانونی را به یک بحث گزینشی درباره مشروعیت رژیم سیاسی حاکم بر ایران تبدیل میکند. بهجای آنکه پرسش این باشد که آیا اساساً چنین جنگی باید رخ میداد یا نه، بحث به این منحرف میشود که آیا کشور تحت حمله مشروعیت دفاع از خود را دارد یا نه. در این میان، زبان «هر دو طرف» به ابزاری برای سفیدشویی تبدیل میشود. ظاهری از بیطرفی اخلاقی میسازد، در حالی که خشونتِ تجاوز خارجی را پنهان میکند.
آنچه در ایران در حال وقوع است باید بهروشنی نامگذاری شود: یک جنگ غیرقانونی و تحریک نشده. در چنین شرایطی، تلاش برای سلب مشروعیت از حق دفاع ایران با ارجاع به سرکوب داخلی، واقعیت اصلی را پنهان میکند، اینکه تجاوز نظامی به ایران از اساس فاقد مشروعیت است.
زبان «هر دو طرف» میدان نابرابر سلطه را به یک تعارض متقارن تبدیل میکند؛ تجاوز خارجی را به «درگیری دو طرف» بازتعریف میکند و با سلب مشروعیت از حق ایران برای دفاع از خود، از تجاوز نظامی به ایران عادیسازی میکند. مخالفت واقعی با جنگ، در یکسانسازی همه اشکال خشونت نیست، بلکه در تمایز گذاشتن میان خشونتی است که تجاوز را تحمیل میکند و خشونتی که در پاسخ به آن شکل میگیرد. در غیر این صورت، زبان «صلح» به ابزاری برای حذف، انکار و تثبیت همان نظمی تبدیل میشود که خود تولیدکننده خشونت است.
بنابراین، طرح گزارههایی مانند «فلسطینیها و اسرائیل هر دو باید خشونت را متوقف کنند» یا اینکه «ایران نباید از خود دفاع کند»، نه بیان یک موضع اخلاقی و بیطرفانه، بلکه اتخاذ یک جایگاه سیاسی مشخص است. این نوع بیان، با پاککردن مرز میان متجاوز و تحتِ تجاوز، مسئولیت را از جای واقعی آن منحرف میکند، روابط نابرابر قدرت را همسطح جلوه میدهد و در نهایت به بازتولید و تثبیت ساختارهای سلطه کمک میکند.
References
Davis, A.Y. (2016) Freedom Is a Constant Struggle: Ferguson, Palestine, and the Foundations of a Movement. Chicago: Haymarket Books.
Fanon, F. (1963) The Wretched of the Earth. Translated by C. Farrington. New York: Grove Press.
Hoare, Q. (1987) The Lost Revolution: Germany 1918–۱۹۲۳. London: Pluto Press. [for Devlin citation context]
International Committee of the Red Cross (ICRC) (1977) Protocol Additional to the Geneva Conventions of 12 August 1949 (Protocol I). Geneva: ICRC.
Kent, J. (2026) Resignation statement, 17 March 2026.
United Nations General Assembly (1973) Resolution 3070 (XXVIII): Importance of the Universal Realization of the Right of Peoples to Self-Determination. New York: United Nations.