مترجم: گودرز اقتداری
دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
گفتوگوی بازبینی چپ نو (New Left Review) با یرواند آبراهامیان یکی از مورخان برجسته ایران مدرن، که در آستانه جنگ، کالبدشکافی انتقادی از ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی ارائه میدهد – و حمله طولانی مدت آمریکا و اسرائیل به این کشور را که برای ایجاد تجزیه و جنگ داخلی به سبک سوریه برنامهریزی شده بود، به شدت محکوم میکند.
ایران زیر آتش (۲)
آنها یک اتحاد سنی، با حماس، تشکیل دادند؟
نمیدانم که آیا این یک اتحاد بود یا نه. این یک رابطه بسیار ناپایدار بود. اختلافات عمدهای بر سر سوریه وجود داشت، جایی که حماس با اسد، متحد ایران، مخالف بود. آنها احتمالاً مقداری پول به حماس دادند، اما بسیاری از قطریها نیز این کار را کردند. روابط ایران با فلسطینیها در واقع بسیار پیچیده است. آنها حمایت لفظی میکنند. آنها از حزبالله حمایت کردند. اما خط مشی سلیمانی، به پیروی از توصیه خامنهای، این بود که ایران باید به هر قیمتی از درگیری با اسرائیلیها و آمریکاییها اجتناب کند. نکته طعنهآمیز این است که سلیمانی در عراق تلاش میکرد از هرگونه رویارویی با ایالات متحده جلوگیری کند و در لبنان نیز سعی در سرد کردن روابط با اسرائیلیها داشت. ترور او این مانع را از بین برد. اما تا همین اواخر، ایران در مورد هرگونه درگیری واقعی با اسرائیل بسیار محتاط بود. بدیهی است که اکنون این وضعیت تغییر کرده است.
آیا هیچ تردید یا نشانهای از پشیمانی در صفوف جمهوری اسلامی در مورد همکاری با امپریالیسم آمریکا، که رسماً دشمن اصلی آن است، در تهاجم به افغانستان و عراق دیده شده است؟ یا خصومت با سنیگرایی باعث شد که روحانیون و پیروان آنها به راحتی با تفنگداران دریایی و سیا همسو شوند؟
هر دو، تا جایی که به جمهوری اسلامی مربوط میشد، رژیمهای متخاصمی بودند. جمهوری اسلامی تقریباً با طالبان وارد جنگ شده بود – ارتش آن بسیج شده بود – بنابراین وقتی ایالات متحده به افغانستان حمله کرد، از نظر ایران، آنها از شر یک دشمن خلاص میشدند. در مورد کمک به تهاجم ایالات متحده تردید چندانی وجود نداشت؛ آنها طالبان را دیوانه میدانستند. در مورد عراق نیز به همین ترتیب: صدام حسین دشمن قدیمی بود، بنابراین اشغال توسط ایالات متحده برای آنها مشکلی نداشت. جایی که همکاری ایران با ایالات متحده به یک مسئله تبدیل شد، در دهه ۱۹۸۰ بود، با ماجرای ایران-کنترا – ریگان در طول جنگ ایران و عراق به ایران اسلحه میفروخت تا برای عملیات غیرقانونی ضد شورش در نیکاراگوئه، که همه توسط اسرائیلیها سازماندهی شده بود، پول جمع کند. در آن زمان شخصی در دفتر منتظری بود که اطلاعات را به یک روزنامه لبنانی فاش کرد. اینگونه بود که این ماجرا به یک رسوایی بینالمللی تبدیل شد. او دستگیر و اعدام شد، اگرچه برای جانشین تعیینشده خمینی کار میکرد. این یک محاکمه بزرگ و یک اعتراف عمومی بود. طبیعتاً آنها نگفتند جرم واقعی او چه بوده است – مخالفت با معامله با ایالات متحده، «شیطان بزرگ»، و دریافت سلاح از اسرائیل. هیچ نشانهای از مخالفت سپاه پاسداران در این مورد وجود نداشت. باز هم، این یک نشانه واضح بود: اگر از یکی از خطوط قرمز خمینی عبور میکردید، اعدام میشدید.
شما به طور قانعکنندهای استدلال کردهاید که دوام جمهوری اسلامی به بهترین وجه با پوپولیسم اجتماعی و اقتصادی آن توضیح داده میشود. چه چیزی دولت رفاه نسبتاً گسترده آن را در مقایسه با آنچه انقلابهای روسیه یا چین به ارث گذاشتند، توضیح میدهد – سطح بالاتری از توسعه اقتصادی، با بودجه نفت؛ وجود طبقه کارگری که از جنگ داخلی آسیب ندیده است؛ یا انتخابی برای عدم قرار دادن دهقانان در معرض انباشت اولیه؟
البته، ایران از نظر نفت خود خوش شانس بود و مجبور نبود سرمایه اولیه را از دهقانان استخراج کند. در سه دهه اول پس از انقلاب، جمهوری اسلامی کار نسبتاً خوبی در ایجاد یک دولت رفاه – و یک دولت اجتماعی، از نظر آموزش و گسترش به روستاها – انجام داد. این امر به وضوح به تثبیت رژیم کمک کرد. تا زمانی که درآمد نفتی وجود داشت، تأمین مالی برنامههای اجتماعی نسبتاً آسان بود. اما با تحریمهای شدیدتر از دهه ۲۰۱۰، این درآمدها تقریباً خشک شدهاند. اکنون ریاضت اقتصادی وجود دارد و بسیاری از برنامهها در حال فروپاشی هستند.
آیا پویاییهای اجتماعی در بیست سال گذشته به نفع رژیم بوده یا به ضرر آن؟
اینجا یک طنز وجود دارد. رژیم سرمایهگذاری زیادی در گسترش آموزش عالی کرده است. اما اگر شما تعداد زیادی پزشک، تعداد زیادی مهندس، تعداد زیادی تکنسین تربیت کنید و نتوانید برای آنها شغل ایجاد کنید و اقتصاد به دلیل تحریمها کوچک شده باشد، در نهایت با ارتشی از بیکاران مواجه خواهید شد. آنها زمانی از مزایای انقلاب بهرهمند میشدند، اما به دلیل چشمانداز اقتصادی بسیار ناامیدکننده، بسیار ناراضی نیز هستند. و این یکی از دلایل مهاجرت باورنکردنی-دیاسپورا- در دهههای اخیر است. رژیم بخش زیادی از حمایت مردمی خود را از دست داده است، زیرا دیگر مزایایی برای ارائه ندارد. تنها راهی که دولت میتواند هزینهها را تأمین کند، چاپ پول است که منجر به تورم میشود. و البته تحریمها یک دولت مافیایی ایجاد میکنند. افرادی که با رژیم مرتبط هستند، مزایایی دریافت میکنند که به بستگان و همکارانشان نیز منتقل میشود.
تاریخچه تحریمهای اعمال شده بر ایران را با تمام پیچیدگیهای فنی آنها – اولیه، ثانویه، آمریکایی، اروپایی، سازمان ملل – چگونه دورهبندی میکنید؟
تحریمهای آمریکا در سال ۱۹۸۰، در جریان بحران گروگانگیری آغاز شد. این روند همچنان ادامه داشته است. گاهی اوقات آنها در حداکثر و گاهی کمتر بوده اند. در دهه ۱۹۹۰، رفسنجانی مذاکره با شرکتهای نفتی آمریکایی را آغاز کرد و قراردادهای وسوسهانگیزی را پیش روی آنها قرار داد. این نمونه دیگری از عملگرایی رژیم بود. رفسنجانی عضو سرسخت سلسله مراتب بود، اما فکر میکرد میتواند با ارائه امتیازاتی به شرکتهای بزرگ نفتی، روابط با آمریکا را بهبود بخشد. آن معاملات توسط دولت کلینتون، احتمالاً تحت فشار اسرائیل، لغو شدند، زیرا آنها به وضوح به نفع شرکتهای آمریکایی بودند. نمیدانم که آیا در آن زمان از اصطلاح تحریم استفاده میشد یا خیر، اما نتیجه همین بود – توافقات مسدود شدند. سپس در زمان بوش جوان، حدود سال ۲۰۰۶، جهش بزرگی رخ داد، زمانی که وزارت خزانهداری ایالات متحده شروع به راهاندازی زیرساختهای مالی جدید خود کرد که پس از ۱۱ سپتامبر توسعه یافته بودند، و بوش شورای امنیت سازمان ملل را تحت فشار قرار داد تا تحریمهایی (مسدود کردن داراییها، تحریمهای فناوری) را اعمال کند، مگر اینکه ایران تمام غنیسازی را متوقف نماید. سپس تحریمهای سازمان ملل به نظارت بر بانکهای ایران نیز گسترش یافت. واشنگتن در آن زمان میتوانست روی آرای چین و روسیه در شورای امنیت سازمان ملل حساب کند.
در سالهای ۲۰۱۱-۲۰۱۲، شوک سختتری رخ داد، زمانی که اوباما، از طریق یک ابتکار عمل لابیگری بزرگ، سازمان ملل را به حمایت از مجموعهای از اقدامات بسیار سختگیرانهتر واداشت و سیستم پرداختهای بینالمللی سویفت را مجبور به قطع پرداختها به بانکهای ایرانی کرد، به عنوان فشار برای برجام، با این وعده که این تحریمها پس از اجرای قابل تأیید توافق توسط ایران لغو خواهند شد، که در آغاز سال ۲۰۱۶ نیز این اتفاق افتاد. اما هنگامی که بانکها این پیام را دریافت کردند که تجارت با یک کشور خاص پرخطر است، در شروع مجدد تردید میکنند – و زمزمههای مبارزه علیه ایران در دنیای مالی ادامه یافت. در سال ۲۰۱۲، در بحبوحه شوکهای ارزی، شاخصهای اقتصادی ایران به شدت سقوط کرد. تنها بهبودی شکننده زمانی رخ داد که فروش نفت پس از برجام کاهش یافت. اما بدترین شوک در سال ۲۰۱۸ رخ داد، زمانی که ترامپ از برجام خارج شد و تحریمها را افزایش داد. سه کشور اروپایی، بریتانیا، فرانسه و آلمان، در ابتدا علیه ترامپ موضع گرفتند؛ صحبتهایی در مورد دور زدن دلار و شاید ایجاد یک سیستم جدید بجای سویفت مطرح شد. اما این [طرح] نیز به سرعت غیرقابل استفاده شد، زیرا شرکتهای اروپایی نمیخواستند از طریق تحریمهای ثانویه دسترسی به بازار ایالات متحده را از دست بدهند. اینک سه کشور اروپایی نیز بر أساس مکانیزم موجود در برجام – ایران را به دلیل عدم انجام تعهدات برجامی خود به بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی مجازات کردند، در حالی که آمریکا این توافق را پاره کرده بود. بنابرین اکنون، در وضعیت بسیار دشواری قرار داریم. جالب اینجاست که بسیاری از بحثهای مطبوعات امروز در مورد برنامه هستهای ایران، این واقعیت را نادیده میگیرد که برجام یک توافق کاملاً خوب بود. افرادی که میگویند به اندازه کافی پیش نرفته است، اغلب این سند را نخواندهاند. این سند بسیار دقیق بود و محدودیتهای سخت و شدیدی را بر میزان اورانیومی که ایران میتوانست تولید کند، اعمال میکرد. هیچ راهی وجود نداشت که ایران بتواند بمب هستهای تولید کند و این [توافق] به دقت زیر نظر بود. این سند خطر داشتن سلاح هستهای توسط ایران را از بین برد.
آیا اگر ایران به توانایی هستهای دست یافته بود، امروز در وضعیت خطرناکتری قرار نمیگرفت؟ آیا مسئله واقعی انحصار هستهای در منطقه توسط یک قدرت واحد، یعنی اسرائیل، نیست که تهاجمیترین قدرت در خاورمیانه بوده است؟ این چیزی است که خود اوباما هرگز به آن نپرداخت. او به طور علنی به آیپک گفت که در صورت عدم اجابت درخواستهای آمریکا در مورد سلاحهای هستهای ایران، به ایده حمله به این کشور متعهد است، بدون اینکه هرگز به منبع درگیری اصلی بر سر مسئله هستهای اشاره کند.
به نظر من، سیاست دولت ایران در این مورد کاملاً واقعبینانه بوده است. اسرائیل از قبل بمب اتمی داشته است. این یک واقعیت بود. اما مسئله اینجا بود که ایران در حال توسعه بمب، با توجه به برخی از لفاظیهایی که میگفتند اسرائیل نباید وجود داشته باشد، در اسرائیل به عنوان یک تهدید بزرگ دیده میشد. دولت ایران خیلی زود اعلام کرد که به فناوری هستهای علاقه دارد اما به بمب اتمی نه. آنها در این مورد کاملاً ثابت قدم بودهاند. تنها زمانی که آنها واقعاً شروع به تحقیق در مورد سلاحهای هستهای کردند، زمانی بود که مردم در واشنگتن از پشت بامها فریاد میزدند که صدام حسین ممکن است در حال ساخت بمب باشد. عراق با استفاده از سلاحهای شیمیایی به ایران حمله کرده بود. اما به محض سقوط صدام و مشخص شدن اینکه هیچ برنامه هستهای در عراق وجود ندارد، ایران تحقیقات تسلیحاتی خود را متوقف کرد.
چرا ایران باید یک برنامه تحقیقاتی هستهای بخواهد، اگر نه برای بمب؟ برای انرژی به انرژی اتمی نیاز ندارد – نفت دارد.
تفکر آنها همیشه این بوده است که برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ، باید فناوری هستهای داشته باشید. البته، ایران نفت، گاز، خورشید و باد زیادی دارد که منابع انرژی کارآمدتری هستند. من فکر میکنم این یک تصور غلط است، اما از دیدگاه آنها – یک ملت با عزت نفس در دنیای مدرن باید دانش هستهای داشته باشد. شاه، که برنامه هستهای ایران را آغاز کرد، نیز چنین فکر میکرد. این یک مسئله مربوط به اعتبار ملی است – و البته حق غنیسازی در پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای گنجانده شده است. استراتژی ایران این بود که با اجازه دادن به بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی برای دسترسی کامل، آمریکاییها را متقاعد کند که علاقهای به تهدید اسرائیل ندارد. به همین دلیل ابتکار اوباما مهم بود – و به همین دلیل است که او از طرف تل آویو بسیار مورد انتقاد قرار گرفت. قبل از اوباما، سیاست ایالات متحده این بود که ایران اصلاً نباید هیچ برنامه هستهای داشته باشد، حتی برای تحقیقات پزشکی. اوباما این موضع را تغییر داد – خیلی بیسروصدا؛ او نمیخواست این موضوع علناً فاش شود. او گفت: بله، ایران میتواند برنامه هستهای داشته باشد، تا زمانی که بتوانیم تأیید کنیم که برای سلاح نیست – و آنها این کار را کردند. اسرائیلیها اگر به ترامپ میگفتند که توافق اوباما را حفظ کند، هوشمندانهتر عمل میکردند. اکنون وضعیت بسیار مبهمتر است. آنها ادعا میکنند که با جنگ ژوئن، نیروگاههای هستهای را ویران کردهاند، اما هیچکس واقعاً نمیداند که چقدر اورانیوم غنیشده وجود دارد یا کجا رفته است. آنها ممکن است سیستمهای پرتاب نداشته باشند، اما بمبهای کثیف را میتوان از راههای دیگری پرتاب کرد.
برای بازگشت به سوال تحریمها: این اجبار اقتصادی خارجی چه تأثیری بر پایگاه حمایتی جمهوری اسلامی داشته است؟
تحریمها طبقه متوسط حقوقبگیر را، بهویژه در پنج سال گذشته، ویران کرده است. افرادی که در ادارات دولتی کار میکنند، که معمولاً بهطور گسترده از رژیم حمایت میکنند، از نظر اقتصادی نابود شدهاند. طبقات فقیرتر تقریباً به فقر در سطح گرسنگی رسیدهاند. تحریمها احتمالاً تأثیر همهگیری کوید را بدتر کردهاند، که به آشکار شدن مشکلات کمک کرده است. این تحریمها به این معنی بود که ایران نمیتوانست از اروپا کمک پزشکی دریافت کند و برخی از واکسنهای آن احتمالاً به خوبی واکسنهای غربی نبودهاند. اما تاکنون، برخلاف سالهای ۱۹۷۸-۱۹۷۹، اعتصابهایی در میان کارمندان دولت در اعتراض به رژیم رخ نداده است. مطمئن نیستم که این اتفاق خواهد افتاد یا نه، اما باید نارضایتی اقتصادی زیادی وجود داشته باشد.
این رژیم هنوز ریشههای واقعی در جامعه دارد، اگرچه پایگاه آن اکنون کوچکتر است. این اساساً یک رژیم خردهبورژوازی یا طبقه متوسط رو به پایین است و آن عنصر طبقاتی هنوز قوی است، از جمله در بخش روستایی. هر چقدر هم که رژیم به طور کلی نامحبوب باشد، هنوز از حمایت آن لایه قابل توجه، که به شدت در سپاه پاسداران نمایندگی میشود، برخوردار است. بسیاری از ایدئولوگهای مذهبی، کسانی که مایل به کشتن هستند، از خانوادههای طبقه متوسط رو به پایین میآیند. تا زمانی که این پایگاه اجتماعی وجود داشته باشد، فکر میکنم رژیم نسبتاً امن است. از خونریزی شانه خالی نمیکند. برای بقا با چنگ و دندان خواهد جنگید. وضعیت اقتصادی ویرانگر و تنشهای ژئوپلیتیکی فزاینده با دیدگاه سختگیرانه رژیم، جلوگیری از هرگونه گزینه اصلاحات پارلمانی و ذهنیت دولت پادگانی آن، به طرقی که حل کردن آنها بسیار دشوار است، در هم تنیده شدهاند. یک اصطلاح فارسی وجود دارد: او با “ما”ست، یا یکی از ما نیست. این «ما» محدودتر و محدودتر شده است، نتیجه سی سال برش های مکرر جناحی آن بوده که تنها افرادی که میتوان به آنها اعتماد کرد، خودیهای رژیم هستند. این یک روش کلاسیک مصدود کردن راه فرار است.
اگر رژیم هنوز برای مشروعیت خود به الهام الهی روحانیون ارشد، که از طریق قانون اساسی تبیین میشود، وابسته است، آیا با نگاه به کل جمعیت، به ویژه لایههای شهری، عمق اعتقاد به شیعه به عنوان یک جهانبینی اکنون بسیار کمتر از دهه ۱۹۸۰ است؟
قطعاً، بله. آنچه در ایران اتفاق افتاده است شبیه اروپای قرن هفدهم پس از جنگ سی ساله است. وقتی دین با سیاست، جنگ داخلی و کشتار جمعی اینقدر در هم تنیده میشود، مردم علیه کل ایده آن شورش میکنند. در گفتمان عمومی سالهای ۱۹۷۷-۱۹۷۹، واژگان اسلامی بود – اسلام راه حل بود. حامیان رژیم هنوز با اصطلاحات مذهبی صحبت میکنند، اما شکاف بزرگی بین زبان آنها و گفتمان عمومی رایج وجود دارد. واژگان اعتراض اکنون عمدتاً درباره حقوق فردی است: آزادی، برابری، رهایی زنان؛ گفتمان روشنگری. نگرانکنندهتر اینکه، در آخرین اعتراضات دسامبر-ژانویه، شاهد احیای کلیشههای سلطنتطلبی بودهایم که کاملاً چیز دیگری است. این نگرانکننده است. اما من هنوز فکر میکنم آرمان غالب این است که دولت باید به حقوق فردی مردم احترام بگذارد.
این نشان میدهد که رژیم عملاً هیچ مشروعیتی ندارد، جدا از حدود ۲۰ درصدی که شما شناسایی کردهاید. اما یک سؤال که با احیای سلطنتطلبی در گفتمان اپوزیسیون نیز مطرح میشود: آیا رژیم یا عناصری از آن، علاوه بر مذهب، ابزار دیگری هم ندارند – یعنی مقاومت در برابر دخالت خارجی؟ نه لزوماً به شکل خام، بلکه یک احساس کلیتر مبنی بر اینکه ایران باید یک کشور مستقل باشد و مدتهاست که به روشهایی که به نفع مردم نیست، به این سو و آن سو رانده شده است.
بله، بخشی از آن وجود دارد و دولت سعی میکند از آن استفاده کند. پس از جنگ دوازده روزه، مخالفتهای ملیگرایانه زیادی با حمله اسرائیل و آمریکا وجود داشت. آنها بیش از هزار غیرنظامی را کشتند؛ آنها فقط سپاه پاسداران را هدف قرار نمیدادند. این امر برای مدتی باعث ایجاد نفرت علیه مهاجمان شد. اما برای تعداد فزایندهای از مردم، خشم از آنچه درست در مقابل آنهاست – رژیم – آنقدر قوی شده است که آن را، گاهی اوقات ناعادلانه، به خاطر بحران اقتصادی سرزنش میکنند. برخی حتی حاضرند درباره آزادی خارجی صحبت کنند – برخلاف عراقیهای تحصیلکرده که آنقدر از صدام حسین عصبانی بودند که به ایالات متحده به عنوان یک آزادیبخش نگاه میکردند و معتقد بودند که دموکراسی به دنبال آن خواهد آمد. من سعی میکنم برای ایرانیان توضیح دهم که این ممکن است در نهایت تفاوتی با عراق نداشته باشد: نه آزادی دموکراتیک، بلکه فروپاشی جامعه.
از کار آنلاین
پیوند به بخش ۱ این گفتوگو
پیوند به بخش ۳ این گفتوگو