مارکس در دفتر کارش (۱۸۷۵). نقاش: ژانگ وون. تصویر از DeAgostini/Getty Images
دیوید هاروی*
ترجمهٔ فریبرز شایگان – اندیشهٔ نو
چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
تمام عمرم را صرف شرح و تفسیر سرمایهداری کردهام تا جایگزینی برای آن بسازم.
در نوامبر ۲۰۰۸، در اوج بحران مالی جهانی، ملکه الیزابت از مدرسهٔ اقتصاد لندن بازدید کرد. در آن بازدید او از اقتصاددانان حاضر پرسید چرا بحران مالی را پیشبینی نکرده بودند. اقتصاددانان که هیچ پاسخ فوری و آمادهای نداشتند با هم مشورت کردند و سمینارهایی برگزار کردند. شش ماه بعد آنها نامهای جمعی به علیاحضرت فرستادند و توضیح دادند که ریشهٔ ناکامی آنها در ترکیبی از غرور و ناتوانی در مقابله با خطرات سیستمی است. نادیده گرفتن ریسکهای سیستمی بهویژه جالب و چشمگیر به نظر میرسد. بیشتر ما از سوار شدن هواپیمایی که از لحاظ خطرهای سیستمی بررسی نشده باشد خودداری میکنیم.

موضوع کتاب جدید من «داستان سرمایه» کندوکاو در اختلالها و ناکارآمدیهای داخلی و ریسکهای سیستمی در شیوهٔ تولید سرمایهمحور است، اما این کندوکاو با کمک ابزارهای نظری ویژهای انجام میشود که از نوشتهٔ مارکس دربارهٔ اقتصاد سیاسی سرمایه [گروندریسه] گرفته شده است. گرچه همانطور که مشهور است مارکس اعلام کرد هدف ما نباید فقط درک و فهم جهان، بلکه باید تغییر آن باشد، او زمان و تلاش عظیمی صرف درک آن چیزی کرد که میخواست تغییر دهد. در واقع، روش او نشان میدهد که او باور داشت که فهم سرمایه برای تغییر دادن آن حیاتی است.
او در گروندریسه (Grundrisse، که از این پس نیز منبع همهٔ نقلقولهاست) نوشت: «تدوین دقیق مفهوم سرمایه ضروری است، زیرا مفهوم بنیادین اقتصاد مدرن است، درست همانطور که خودِ سرمایه… پایه و اساس جامعهٔ بورژوایی است. فرمولبندی دقیق پیشفرضهای رابطهٔ [سرمایه] باید همهٔ تناقضهای تولید بورژوایی و نیز مرزی را آشکار کند که [سرمایه] در آنجا فراتر از خودش میرود.» به استناد مارکس در اینجا به اصطلاح «تناقض» [یا تضاد] توجه کنید. او معتقد است که «سرمایه تناقضهایی دارد» و اینکه هدف ما «تدوین کامل آنهاست». تناقض [یا تضاد] اصطلاحی نیست که در کتابهای بنیادین نوکلاسیک، ریکاردویی، یا حتی کینزی یافت شود. اما اصطلاحی بنیادی برای برداشت مارکس از سرمایه است. چرا این اصطلاح اینقدر مهم است؟
اقتصاد سیاسی بورژوایی از هر شاخهای که باشد به اقتصاد خُرد (Microeconomics، نظریهٔ مربوط به شرکتها) و اقتصاد کلان (Macroeconomics، نظریهٔ مربوط به اقتصادهای ملی/کشوری و جهانی) تقسیم میشود. با وجود تلاشهای فراوانی که شده، ثابت شده است که استخراج اصول کلان از نظریهُ خُرد یا برعکس غیرممکن است. اما از دید مارکس این «تناقض» [یا تضاد] شالودهای برای ساختن نظریه است، نه مانعی برای درک [سرمایه]. سرمایهداران جداگانهای که تحت تأثیر قوانین اجبارآمیز رقابت عمل میکنند فناوریهایی را به کار میگیرند که بهرهوری نیروی کار مورد استفادهشان را افزایش میدهد.
اما در نظریهٔ مارکس، کار منبع تمام ارزشهاست. افزایش بهرهوری نیروی کار تعداد نیروی کار مورد نیاز را کاهش میدهد. [بنابراین] ارزش کمتری تولید میشود. اگر عوامل دیگر یکسان بمانند، نتیجهٔ این وضع بحران کاهش سودآوری است. این بینش نظری از تضاد میان نیازهای کلان و خُرد ناشی میشود. به بیان دیگر، برآمد کلی تلاش تکتک سرمایهداران جداگانه برای حداکثرسازی نرخ بازده سرمایهشان وضعی است که برای انباشت سرمایه کمتر و کمتر مطلوب میشود. مسئله این است: چه کسی سرمایه را از رفتار منطقی اما مخرب سرمایهداران فردی نجات خواهد داد که تحت قوانین اجبارآمیز رقابت بازار آزاد فعالیت میکنند؟
کار همهٔ انواع رشتههای پژوهشی (مانند اقتصاد) و مؤسسات سیاستگذاری (مانند مؤسسه امور اقتصادی و صندوق بینالمللی پول) این است که پاسخی برای این پرسشها بیابند. هر مسئلهای راهحلی دارد. اما تناقضها اینطور نیستند. تناقضها نقاط دائمی تنشاند که در سیستمی که در آن قرار دارند فقط میتوان آنها را مدیریت کرد. تناقضها [تضادها] فقط زمانی از بین میروند که کل سیستم [نظام سرمایهداری] ناپدید شود. برای مثال، من دائم در حال مدیریت تضادهای بین نیازهای زندگی حرفهیی و خواستها و مسئولیتهای شخصیام هستم. بیشتر وقتها این تضاد پنهان و خاموش باقی میماند، اما اگر دانشگاه من را اقتدارگرایان به دست گیرند (مانند دانشگاه اروپای مرکزی در مجارستان)، آنگاه این تناقض به کانون بحران شخصی تبدیل میشود.
بنابراین مسئلهٔ اقتصاددان سیاسی شناسایی و تعیین تناقضها یا تضادهای اصلی سرمایه (برای مثال، مناسبات پُرستیز میان سرمایه و کار) و توصیف قوانین حرکت سرمایه است. با عمومیتر و نظاممندتر شدن سیستم مبادلهٔ بازارمحور، شرکتکنندگان در این تبادل نیز (باز هم نقلقول از گروندریسه) وارد «روابط وابستگی عینی… در تقابل با وابستگیهای شخصی» میشوند که پیشتر [در نظامهای پیشین] غالب بود. «افراد اکنون زیر سلطهٔ مقولات و عوامل انتزاعیاند [مثل رقابت و قیمت و مزد و پول و ارزش و…]، در حالی که پیش از این به یکدیگر [اشخاص حقیقی] وابسته بودند. اما این انتزاع، یا ایده، چیزی جز بیان نظری آن مناسبات مادّی [حاکم بر آدمیان] نیست که ارباب و آقای آنهاست.»
ایدههای حاکم همان ایدههای طبقهٔ حاکم و ایدههایی است که با قدرت دولتی غالب (تا همین اواخر، آمریکا) مرتبط است. این «مناسبات را نیز البته فقط با ایدهها و مقولات میتوان بیان کرد و به همین دلیل فیلسوفان سلطهٔ ایدهها را ویژگی خاص عصر جدید دانستهاند و پیدایش فردیّت آزاد را با سرنگون کردن ایدئولوژیک این سلطه مرتبط دانستهاند. این خطا- از لحاظ ایدئولوژیک- به این دلیل بسیار آسان رخ داد که این سلطه و حکومت [مناسبات اجتماعی]… در شعور و ذهن افراد بهعنوان سلطهٔ ایدهها تلقی میشود و بهدلیل باور داشتن به ابدی بودن این ایدهها، یعنی مناسبات عینی وابستگی، [این ایدهها] البته از جانب طبقات حاکم با هر وسیلهای که در اختیار دارند [در ذهن افراد] تثبیت، تغذیه، و تلقین میشود.»
این دقیقا همان چیزی بود که هایک، میلتون فریمن، کیت جوزف، مؤسسهٔ امور اقتصادی، و مارگارت تاچر با روی آوردن به نولیبرالیسم در دههٔ ۱۹۸۰ [۱۳۶۰] با مهارت سازماندهی و اجرا کردند. تاچر اعلام کرد که «هیچ جایگزینی وجود ندارد» [مخفف عبارت انگلیسی این گفتهٔ تاچر میشود TINA] و خیلیها هم این عبارت را حقیقت مطلق دانستند. به این ترتیب است که ایدهها به «نیروی مادّی» در تاریخ بشر تبدیل میشوند. در قلمرو ایدئولوژی است که ما به این ایدههای حاکم پی بردیم و از طریق نبردهای ایدئولوژیک با آنها مبارزه میکنیم. در دههٔ ۱۹۸۰ اندیشکدههای نولیبرال تازه و تأمین مالی شده رونق گرفتند، کینزیها کنار گذاشته شدند، جناح میلیاردرها ظهور به قدرت را آغاز کرد، نهادهای طبقهٔ کارگر ناکام ماندند، و مارکس را با تمسخر کنار گذاشتند.
داستان سرمایه جدیدترین (و شاید آخرین) کتاب از مجموعه کتابهایی است که من حالا آنها را «پروژهٔ مارکس» مینامم. میگویم «حالا» چون تا همین اواخر نمیدانستم چنین پروژهای در حال شکلگیری بوده است. پس این «پروژهٔ مارکس» دقیقاً چه بود؟ مدتها بود که روشن بود مارکس خوب فهمیده نشده، چه برسد به اینکه فعالانه پذیرفته و به کار گرفته شود، و بنابراین کار زیادی لازم بود تا آثار او در دسترستر و فهمیدنیتر شود. این وضع فقط بهدلیل کمدانی عمومی بهخاطر پرهیز [از خواندن آثار مارکس] و تحریفهای راست گرایان نبود، بلکه بهدلیل برخی از دیدگاههای جزمگرایانه (دُگماتیک) چپ متعصب نیز بود.
در همین حال، مارکسیسم دانشگاهی هم در اغلب موارد مصمم بود اندیشهٔ مارکس را پیچیدهتر از آنچه هست بکند. خود من هم تا حدّی با نوشتن «محدودیتهای سرمایه» (اثری که در زمان انتشارش- ۱۹۸۲- یکی از منتقدان آن را «نقطهعطف دیگری در حوزهٔ جغرافیا و سنگ آسیای دیگری بر دوش دانشجویان تحصیلات تکمیلی» توصیف کرد) در این امر مشارکت داشتم. در آن زمان خیلی روشن بود که فضایی وجود داشت که میتوانستم تجربهٔ تدریس سالی یک بار جلد اول کتاب سرمایه مارکس از ۱۹۷۱ به بعد را برای امری مفید به کار بگیرم. در بعضی از سالهای دههٔ ۱۹۷۰ [۱۳۵۰] این کتاب را سه بار یا بیشتر، هم در داخل و هم در خارج از دانشگاه، تدریس کرده بودم (وقتی سرمایه را در دانشگاه تدریس میکردم، همیشه اضافه بر تدریسهای قراردادیام بود تا کسی نتواند ادعا کند که وظایف دانشگاهیام را بهخاطر سیاست نادیده گرفتهام!).
در تمام مدت تلاش کردم بحثهای مارکس را ساده و روشن بیان کنم بدون اینکه آنها را زیادی ساده کنم یا به آسانگیری متوسل شوم. کوشیدم هیچ برداشت خاصی از مارکس را تحمیل نکنم، هرچند البته غیرممکن است که آموزش را بر اساس تفسیرهای خودمان نگذاریم (برداشت من فقط یکی از بسیار برداشتهای محتمل است). میخواستم دری به تفکر مارکس باز کنم تا خوانندگان بتوانند از آن عبور کنند و در آن سوی در، برداشتهای خودشان را تدوین کنند. مجموعهٔ ویدئویی [تدریس آثار مارکس] و کتابهای همراه برای توضیح سرمایه و گروندریسه نیز بر همین اساس تهیه شدهاند.
اما همچنین نیاز مبرمی به نشان دادن اهمیت و موضوعیت تفکر مارکس برای سیاست در عصر حاضر احساس میکردم. این احساس نیاز با خودش وظیفهای را به همراه آورد که نهتنها آنچه ممکن است از مارکس بیاموزیم، بلکه آنچه را که ناقص، فرضشده، یا صرفاً (خدای نکرده!) اشتباه فهمیده شده بود معیّن و روشن کنم. این کار همچنین مستلزم تشخیص مواردی در اندیشههای مارکس بود که در دنیای امروز منسوخ شدهاند و مواردی که همچنان معتبرند. سؤالی که همیشه در ذهنم بود این بود: خواندن مارکس چه چیزی میتواند امروز به ما بیاموزد و برای فهمیدن دنیای اطرافمان چه باید بکنیم؟
هدفم این بود که مفید بودن روش مارکس و نظریهپردازیهای مشخص او را با بهکارگیری درک خودم از آنها در تحلیل رخدادها و مسائل معاصر نشان دهم. فقط نسبتاً همین اواخر بود که متوجه شدم دارم فاصلهٔ بین دو اثر سیاسی مهم مارکس [سرمایه و گروندریسه] را پُر میکنم. کتابهای جدیدتری که بخشی از این «پروژهٔ مارکس»اند اینها هستند: «هفده تناقض و پایان سرمایهداری» که در آن مشخص میکنم که ضدّسرمایهداری چه معنایی دارد و دلایل منطقی برای ضدّسرمایهداری شدن در پرتو اوضاع معاصر ارائه میدهم؛ و «مارکس، سرمایه، و جنون خرد اقتصادی» که در آن، در تلاش برای توضیح دادن بحرانهای معاصر سرمایه، سیستمسازی آثار مارکس را ارائه میدهم. در هر یک از کتابهایم جنبهٔ خاصی از تحلیل مارکس در ارتباط با یک موضوع یا موقعیت خاص بررسی شده است. امیدم این بود که اثر تجمیعی این کتابها این باشد که دیگران را تشویق کند که مارکس را با دقت و با ذهن باز بخوانند تا راهی برای ورود به چنین مطالعات عملیای برای خودشان بگشایند.
کتاب داستان سرمایه یک گام دیگر در مسیر روایت کردن داستان سرمایه بهگونهای است که- امیدوارم- خوانندگان بتوانند آن را درک کنند و به کار بندند، هم به لحاظ شخصی و هم از لحاظ سیاسی. ما همراه با هم واقعاً میتوانیم این جهان را تغییر دهیم، هرچند همانطور که مارکس اشاره میکند، این تلاش هرگز در شرایطی نیست که انتخاب خودمان باشد. اما کالبدشکافی نظری آن شرایط مقدمهای حیاتی برای تغییر دادن آنهاست و، بر همین اساس، اکنون این متن را در تلاش برای ساختن جایگزینی انسانیتر و با حساسیت بیشتر به موضوع محیطزیست ارائه میدهم.
* دیوید هاروی استاد دانشکدهٔ تحصیلات تکمیلی سیتی یونیورسیتی نیویورک است. این نوشته، که در وبگاه نیواستیتمن منتشر شده است، بخشی از مقدمهٔ هاروی بر کتاب تازهاش «داستان سرمایه» است.