Skip to content
ژوئن 4, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • مارکسیسم هنوز می‌تواند جهان را تغییر ‏دهد
  • اقتصادی
  • علوم اجتماعی
  • ویژه اندیشهٔ نو

مارکسیسم هنوز می‌تواند جهان را تغییر ‏دهد

مارکس در دفتر کارش (۱۸۷۵). نقاش: ژانگ وون. تصویر از DeAgostini/Getty Images

دیوید هاروی*

ترجمهٔ فریبرز شایگان – اندیشهٔ نو

چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴

تمام عمرم را صرف شرح و تفسیر سرمایه‌داری کرده‌ام تا ‏جایگزینی برای آن بسازم.‏

در نوامبر ۲۰۰۸، در اوج بحران مالی جهانی، ملکه الیزابت از مدرسهٔ اقتصاد لندن بازدید کرد. در آن ‏بازدید او از اقتصاددانان حاضر پرسید چرا بحران مالی را پیش‌بینی نکرده بودند. اقتصاددانان که هیچ پاسخ ‏فوری و آماده‌ای نداشتند با هم مشورت کردند و سمینارهایی برگزار کردند. شش ماه بعد آنها نامه‌ای جمعی به ‏علیاحضرت فرستادند و توضیح دادند که ریشهٔ ناکامی آنها در ترکیبی از غرور و ناتوانی در مقابله با ‏خطرات سیستمی است. نادیده گرفتن ریسک‌های سیستمی به‌ویژه جالب و چشمگیر به نظر می‌رسد. بیشتر ما ‏از سوار شدن هواپیمایی که از لحاظ خطرهای سیستمی بررسی نشده باشد خودداری می‌کنیم.‏

موضوع کتاب جدید من «داستان سرمایه» کندوکاو در اختلال‌ها و ناکارآمدی‌های داخلی و ریسک‌های ‏سیستمی در شیوهٔ تولید سرمایه‌محور است، اما این کندوکاو با کمک ابزارهای نظری ویژه‌ای انجام می‌شود ‏که از نوشتهٔ مارکس دربارهٔ اقتصاد سیاسی سرمایه [گروندریسه] گرفته شده است. گرچه همان‌طور که ‏مشهور است مارکس اعلام کرد هدف ما نباید فقط درک و فهم جهان، بلکه باید تغییر آن باشد، او زمان و ‏تلاش عظیمی صرف درک آن چیزی کرد که می‌خواست تغییر دهد. در واقع، روش او نشان می‌دهد که او ‏باور داشت که فهم سرمایه برای تغییر دادن آن حیاتی است.‏
او در گروندریسه (‏Grundrisse، که از این پس نیز منبع همهٔ نقل‌قول‌هاست) نوشت: «تدوین دقیق مفهوم ‏سرمایه ضروری است، زیرا مفهوم بنیادین اقتصاد مدرن است، درست همان‌طور که خودِ سرمایه… پایه و ‏اساس جامعهٔ بورژوایی است. فرمول‌بندی دقیق پیش‌فرض‌های رابطهٔ [سرمایه] باید همهٔ تناقض‌های تولید ‏بورژوایی و نیز مرزی را آشکار کند که [سرمایه] در آنجا فراتر از خودش می‌رود.» به استناد مارکس در ‏اینجا به اصطلاح «تناقض» [یا تضاد] توجه کنید. او معتقد است که «سرمایه تناقض‌هایی دارد» و اینکه ‏هدف ما «تدوین کامل آنهاست». تناقض [یا تضاد] اصطلاحی نیست که در کتاب‌های بنیادین نوکلاسیک، ‏ریکاردویی، یا حتی کینزی یافت شود. اما اصطلاحی بنیادی برای برداشت مارکس از سرمایه است. چرا این ‏اصطلاح این‌قدر مهم است؟
اقتصاد سیاسی بورژوایی از هر شاخه‌ای که باشد به اقتصاد خُرد (‏Microeconomics، نظریهٔ مربوط به ‏شرکت‌ها) و اقتصاد کلان (Macroeconomics، نظریهٔ مربوط به اقتصادهای ملی/کشوری و جهانی) تقسیم می‌شود. با وجود ‏تلاش‌های فراوانی که شده، ثابت شده است که استخراج اصول کلان از نظریهُ خُرد یا برعکس غیرممکن ‏است. اما از دید مارکس این «تناقض» [یا تضاد] شالوده‌ای برای ساختن نظریه است، نه مانعی برای درک ‏‏[سرمایه]. سرمایه‌داران جداگانه‌ای که تحت تأثیر قوانین اجبارآمیز رقابت عمل می‌کنند فناوری‌هایی را به کار ‏می‌گیرند که بهره‌وری نیروی کار مورد استفاده‌شان را افزایش می‌دهد.‏
اما در نظریهٔ مارکس، کار منبع تمام ارزش‌هاست. افزایش بهره‌وری نیروی کار تعداد نیروی کار مورد نیاز ‏را کاهش می‌دهد. [بنابراین] ارزش کمتری تولید می‌شود. اگر عوامل دیگر یکسان بمانند، نتیجهٔ این وضع ‏بحران کاهش سودآوری است. این بینش نظری از تضاد میان نیازهای کلان و خُرد ناشی می‌شود. به بیان ‏دیگر، برآمد کلی تلاش تک‌تک سرمایه‌داران جداگانه برای حداکثرسازی نرخ بازده سرمایه‌شان وضعی است ‏که برای انباشت سرمایه کمتر و کمتر مطلوب می‌شود. مسئله این است: چه کسی سرمایه را از رفتار منطقی ‏اما مخرب سرمایه‌داران فردی نجات خواهد داد که تحت قوانین اجبارآمیز رقابت بازار آزاد فعالیت می‌کنند؟
کار همهٔ انواع رشته‌های پژوهشی (مانند اقتصاد) و مؤسسات سیاست‌گذاری (مانند مؤسسه امور اقتصادی و ‏صندوق بین‌المللی پول) این است که پاسخی برای این پرسش‌ها بیابند. هر مسئله‌ای راه‌حلی دارد. اما ‏تناقض‌ها این‌طور نیستند. تناقض‌ها نقاط دائمی تنش‌اند که در سیستمی که در آن قرار دارند فقط می‌توان آنها ‏را مدیریت کرد. تناقض‌ها [تضادها] فقط زمانی از بین می‌روند که کل سیستم [نظام سرمایه‌داری] ناپدید شود. ‏برای مثال، من دائم در حال مدیریت تضادهای بین نیازهای زندگی حرفه‌یی و خواست‌ها و مسئولیت‌های ‏شخصی‌ام هستم. بیشتر وقت‌ها این تضاد پنهان و خاموش باقی می‌ماند، اما اگر دانشگاه من را اقتدارگرایان به ‏دست گیرند (مانند دانشگاه اروپای مرکزی در مجارستان)، آنگاه این تناقض به کانون بحران شخصی تبدیل ‏می‌شود.‏
بنابراین مسئلهٔ اقتصاددان سیاسی شناسایی و تعیین تناقض‌ها یا تضادهای اصلی سرمایه (برای مثال، مناسبات ‏پُرستیز میان سرمایه و کار) و توصیف قوانین حرکت سرمایه است. با عمومی‌تر و نظام‌مندتر شدن سیستم ‏مبادلهٔ بازارمحور، شرکت‌کنندگان در این تبادل نیز (باز هم نقل‌قول از گروندریسه) وارد «روابط ‏وابستگی عینی… در تقابل با وابستگی‌های شخصی» می‌شوند که پیش‌تر [در نظام‌های پیشین] غالب بود. ‏‏«افراد اکنون زیر سلطهٔ مقولات و عوامل انتزاعی‌اند [مثل رقابت و قیمت و مزد و پول و ارزش و…]، در ‏حالی که پیش از این به یکدیگر [اشخاص حقیقی] وابسته بودند. اما این انتزاع، یا ایده، چیزی جز بیان نظری ‏آن مناسبات مادّی [حاکم بر آدمیان] نیست که ارباب و آقای آنهاست.»‏
ایده‌های حاکم همان ایده‌های طبقهٔ حاکم و ایده‌هایی است که با قدرت دولتی غالب (تا همین اواخر، آمریکا) ‏مرتبط است. این «مناسبات را نیز البته فقط با ایده‌ها و مقولات می‌توان بیان کرد و به همین دلیل فیلسوفان ‏سلطهٔ ایده‌ها را ویژگی خاص عصر جدید دانسته‌اند و پیدایش فردیّت آزاد را با سرنگون کردن ایدئولوژیک ‏این سلطه مرتبط دانسته‌اند. این خطا- از لحاظ ایدئولوژیک- به این دلیل بسیار آسان رخ داد که این سلطه و ‏حکومت [مناسبات اجتماعی]… در شعور و ذهن افراد به‌عنوان سلطهٔ ایده‌ها تلقی می‌شود و به‌دلیل باور ‏داشتن به ابدی بودن این ایده‌ها، یعنی مناسبات عینی وابستگی، [این ایده‌ها] البته از جانب طبقات حاکم با هر ‏وسیله‌ای که در اختیار دارند [در ذهن افراد] تثبیت، تغذیه، و تلقین می‌شود.»‏
این دقیقا همان چیزی بود که هایک، میلتون فریمن، کیت جوزف، مؤسسهٔ امور اقتصادی، و مارگارت تاچر ‏با روی آوردن به نولیبرالیسم در دههٔ ۱۹۸۰ [۱۳۶۰] با مهارت سازمان‌دهی و اجرا کردند. تاچر اعلام کرد ‏که «هیچ جایگزینی وجود ندارد» [مخفف عبارت انگلیسی این گفتهٔ تاچر می‌شود ‏TINA‏] و خیلی‌ها هم این ‏عبارت را حقیقت مطلق دانستند. به این ترتیب است که ایده‌ها به «نیروی مادّی» در تاریخ بشر تبدیل ‏می‌شوند. در قلمرو ایدئولوژی است که ما به این ایده‌های حاکم پی بردیم و از طریق نبردهای ایدئولوژیک با ‏آنها مبارزه می‌کنیم. در دههٔ ۱۹۸۰ اندیشکده‌های نولیبرال تازه و تأمین مالی شده رونق گرفتند، کینزی‌ها کنار ‏گذاشته شدند، جناح میلیاردرها ظهور به قدرت را آغاز کرد، نهادهای طبقهٔ کارگر ناکام ماندند، و مارکس را ‏با تمسخر کنار گذاشتند.‏
داستان سرمایه جدیدترین (و شاید آخرین) کتاب از مجموعه کتاب‌هایی است که من حالا آنها را «پروژهٔ ‏مارکس» می‌نامم. می‌گویم «حالا» چون تا همین اواخر نمی‌دانستم چنین پروژه‌ای در حال شکل‌گیری بوده ‏است. پس این «پروژهٔ مارکس» دقیقاً چه بود؟ مدت‌ها بود که روشن بود مارکس خوب فهمیده نشده، چه ‏برسد به اینکه فعالانه پذیرفته و به کار گرفته شود، و بنابراین کار زیادی لازم بود تا آثار او در دسترس‌تر و ‏فهمیدنی‌تر شود. این وضع فقط به‌دلیل کم‌دانی عمومی به‌خاطر پرهیز [از خواندن آثار مارکس] و تحریف‌های ‏راست گرایان نبود، بلکه به‌دلیل برخی از دیدگاه‌های جزم‌گرایانه (دُگماتیک) چپ متعصب نیز بود.‏
در همین حال، مارکسیسم دانشگاهی هم در اغلب موارد مصمم بود اندیشهٔ مارکس را پیچیده‌تر از آنچه هست ‏بکند. خود من هم تا حدّی با نوشتن «محدودیت‌های سرمایه» (اثری که در زمان انتشارش- ۱۹۸۲- یکی از ‏منتقدان آن را «نقطه‌عطف دیگری در حوزهٔ جغرافیا و سنگ آسیای دیگری بر دوش دانشجویان تحصیلات ‏تکمیلی» توصیف کرد) در این امر مشارکت داشتم. در آن زمان خیلی روشن بود که فضایی وجود داشت که ‏می‌توانستم تجربهٔ تدریس سالی یک بار جلد اول کتاب سرمایه مارکس از ۱۹۷۱ به بعد را برای امری مفید ‏به کار بگیرم. در بعضی از سال‌های دههٔ ۱۹۷۰ [۱۳۵۰] این کتاب را سه بار یا بیشتر، هم در داخل و هم ‏در خارج از دانشگاه، تدریس کرده بودم (وقتی سرمایه را در دانشگاه تدریس می‌کردم، همیشه اضافه بر ‏تدریس‌های قراردادی‌ام بود تا کسی نتواند ادعا کند که وظایف دانشگاهی‌ام را به‌خاطر سیاست نادیده ‏گرفته‌ام!).‏
در تمام مدت تلاش کردم بحث‌های مارکس را ساده و روشن بیان کنم بدون اینکه آنها را زیادی ساده کنم یا به ‏آسان‌گیری‌ متوسل شوم. کوشیدم هیچ برداشت خاصی از مارکس را تحمیل نکنم، هرچند البته غیرممکن است ‏که آموزش را بر اساس تفسیرهای خودمان نگذاریم (برداشت من فقط یکی از بسیار برداشت‌های محتمل ‏است). می‌خواستم دری به تفکر مارکس باز کنم تا خوانندگان بتوانند از آن عبور کنند و در آن سوی در، ‏برداشت‌های خودشان را تدوین کنند. مجموعهٔ ویدئویی [تدریس آثار مارکس] و کتاب‌های همراه برای توضیح ‏‏سرمایه و گروندریسه نیز بر همین اساس تهیه شده‌اند.‏
اما همچنین نیاز مبرمی به نشان دادن اهمیت و موضوعیت تفکر مارکس برای سیاست در عصر حاضر ‏احساس می‌کردم. این احساس نیاز با خودش وظیفه‌ای را به همراه آورد که نه‌تنها آنچه ممکن است از ‏مارکس بیاموزیم، بلکه آنچه را که ناقص، فرض‌شده، یا صرفاً (خدای نکرده!) اشتباه فهمیده شده بود معیّن و ‏روشن کنم. این کار همچنین مستلزم تشخیص مواردی در اندیشه‌های مارکس بود که در دنیای امروز منسوخ ‏شده‌اند و مواردی که همچنان معتبرند. سؤالی که همیشه در ذهنم بود این بود: خواندن مارکس چه چیزی ‏می‌تواند امروز به ما بیاموزد و برای فهمیدن دنیای اطرافمان چه باید بکنیم؟
هدفم این بود که مفید بودن روش مارکس و نظریه‌پردازی‌های مشخص او را با به‌کارگیری درک خودم از ‏آنها در تحلیل رخدادها و مسائل معاصر نشان دهم. فقط نسبتاً همین اواخر بود که متوجه شدم دارم فاصلهٔ بین ‏دو اثر سیاسی مهم مارکس [سرمایه و گروندریسه] را پُر می‌کنم. کتاب‌های جدیدتری که بخشی از این ‏‏«پروژهٔ مارکس»اند اینها هستند: «هفده تناقض و پایان سرمایه‌داری» که در آن مشخص می‌کنم که ‏ضدّسرمایه‌داری چه معنایی دارد و دلایل منطقی برای ضدّسرمایه‌داری شدن در پرتو اوضاع معاصر ارائه ‏می‌دهم؛ و «مارکس، سرمایه، و جنون خرد اقتصادی» که در آن، در تلاش برای توضیح دادن بحران‌های ‏معاصر سرمایه، سیستم‌سازی آثار مارکس را ارائه می‌دهم. در هر یک از کتاب‌هایم جنبهٔ خاصی از تحلیل ‏مارکس در ارتباط با یک موضوع یا موقعیت خاص بررسی شده است. امیدم این بود که اثر تجمیعی این ‏کتاب‌ها این باشد که دیگران را تشویق کند که مارکس را با دقت و با ذهن باز بخوانند تا راهی برای ورود به ‏چنین مطالعات عملی‌ای برای خودشان بگشایند.‏
کتاب داستان سرمایه یک گام دیگر در مسیر روایت کردن داستان سرمایه به‌گونه‌ای است که- امیدوارم- ‏خوانندگان بتوانند آن را درک کنند و به کار بندند، هم به لحاظ شخصی و هم از لحاظ سیاسی. ما همراه با هم ‏واقعاً می‌توانیم این جهان را تغییر دهیم، هرچند همان‌طور که مارکس اشاره می‌کند، این تلاش هرگز در ‏شرایطی نیست که انتخاب خودمان باشد. اما کالبدشکافی نظری آن شرایط مقدمه‌ای حیاتی برای تغییر دادن ‏آنهاست و، بر همین اساس، اکنون این متن را در تلاش برای ساختن جایگزینی انسانی‌تر و با حساسیت بیشتر ‏به موضوع محیط‌زیست ارائه می‌دهم.‏


* دیوید هاروی استاد دانشکدهٔ تحصیلات تکمیلی سیتی یونیورسیتی نیویورک است. این نوشته، که در وبگاه نیواستیت‌من منتشر شده است، بخشی از مقدمهٔ هاروی بر کتاب تازه‌اش «داستان سرمایه» است.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: چرا وقتی هواشناسی پُر از خطا است باز هم به آن رجوع می‌کنیم
Next: تشدید نگرانی‌ها از آینده وضعیت انرژی در جهان
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved