الف. هوشیار
دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴
هر بار که انتخاباتی بزرگ برگزار میشود، یک روایت آماده هم بلافاصله بیرون میآید که در واقع سادهسازی افراطی نتایج انتخابات است: «کارگران به ترامپ رأی دادند»، «طبقهٔ فرودست به طرف راست افراطی فرانسه چرخید»، «مردم عادی از چپ بریدند».
این جملهها سادهاند، هیجانانگیزند، و به درد تیترهای خبری میخورند. اما دقت چندانی ندارند. واقعیت معمولاً خیلی پیچیدهتر است و قابل تقلیل به چنین نتیجهگیریهایی نیست. وقتی به آمار واقعی با دقت نگاه کنیم، می بینیم: آنچه چرخش بزرگ نامیده شده در واقع چند درصد بالا و پایین شدن رأیهاست. یک طرف ۵۲٪ رأی آورده و طرف دیگر ۴۸٪، یا در بهترین حالت ۵۵٪ در برابر ۴۵٪، تازه با تفاوتهای زیاد بین
● ایالتها
● شهر و روستا
● زن و مرد
● نسل قدیم و نسل جوان
● جمعیت سفیدپوست، سیاهپوست، مهاجر
اما همین اختلاف درصد نسبی کوچک ناگهان در روایت رسانهیی تبدیل میشود به: «طبقهٔ کارگر تغییر جهت داد». در حالی که همان طبقه در انتخابات قبلی هم حدود نصفنصف بوده، فقط این بار کفهٔ موازنه به این سمت متمایل شده است.
خطایی که سالهاست دانشمندان دربارهٔ آن هشدار دادهاند
در علوم سیاسی یک اشتباه معروف وجود دارد: اینکه بر پایهٔ آمار کلی یک جامعه دربارهٔ رفتار تکتک افراد آن حکم صادر کنیم. و این یعنی چون در یک منطقه یا یک گروه اجتماعی یک طرف کمی بیشتر رأی آورده است نباید نتیجه بگیریم که «همهٔ آن گروه اینطور فکر و عمل میکنند.»
یکی از کسانی که سالها با این سادهسازی جنگید پیر بوردیو (Pierre Bourdieu)، جامعهشناس فرانسوی بود. او میگفت «طبقهٔ اجتماعی» تودهٔ یکدستی نیست. درونش پر است از تفاوت:
۰ کارگر کارخانه با پرستار قراردادی فرق دارد
۰ کارگر مهاجر با کارگر بومی فرق دارد
۰ زن کارگر تجربهٔ سیاسی متفاوتی با مرد کارگر دارد
۰ جوان بیثبات کار با کارگر قدیمیِ اتحادیهیی یک دنیا فاصله دارد
اما در روایتهای سادهسازیشده همه را در یک کیسه به اسم «طبقهٔ کارگر» میریزند.
چرا رسانهها اینقدر دوست دارند همهچیز را ساده کنند؟
چون بیان پیچیدگیها تیتر جذابی نمیشود. فکرش را بکنید که بهجای
«کارگران به راست افراطی پیوستند»
بگویند
«رأی برخی زیرگروههای شغلی در چند منطقه با اختلاف ۳ تا ۵درصدی تغییر کرده است.»
طبیعی است که آنوقت جذابیت خبر و توجه برانگیزی آن بسیار کاهش پیدا می کند.
مثالهای آشنا
در آمریکا وقتی بخشی از رأیدهندگان کارگری کمی بیشتر به دونالد ترامپ رأی دادند، ناگهان شد:
«کارگران به راست پوپولیستی پیوستند».
در فرانسه هم با رشد رأی راست افراطی و چهرههایی مثل مارین لوپن فوری روایتی ساخته شد که:
«طبقهٔ فرودست از چپ برید».
در حالی که دادهها نشان میدهد همان طبقه همچنان بسیار دوپاره است. فقط هر دوره این یا آن پاره کمی جلو میافتد.
آنچه واقعاً تغییر کرده چیست؟
واقعیت این نیست که مردم یکدفعه راستگرا شده باشند، بلکه جامعهها قطبی شدهاند. یعنی تقریباً در همهٔ گروهها- فقیر و غنی، شهری و روستایی، تحصیلکرده و غیرتحصیلکرده- شکاف دو اردوگاهی شکل گرفته است. و انتخاباتها بیشتر شبیه به مسابقه شدهاند تا تحول اجتماعی.
چرا این سوءبرداشت خطرناک است؟
چون باعث میشود که
▪ گروههای اجتماعی بهشکل کاریکاتوری دیده شوند
▪ سیاستگذاری بر اساس توهم انجام شود
▪ دشمنسازی بین گروههای اجتماعی تقویت شود
▪ واقعیت پیچیدهٔ جامعه نادیده گرفته شود
و مهمتر از همه اینکه مردم فکر کنند «همه عوض شدهاند»، در حالی که جامعه فقط دچار نوسانهای نسبی شده است.
جمعبندی
بیشتر وقتها مردم ناگهان تغییر ماهیت نمیدهند؛ طبقات اجتماعی هیچگاه یکدست نبودهاند و نیستند؛ اختلافهای کوچک بزرگنمایی میشود؛ و آنچه بهعنوان «چرخش تاریخی» معرفی میشود معمولاً فقط چنددرصد جابهجایی رأی در جامعهای چندپاره است.