الف. هوشیار
یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴
در سیاستِ کلاسیک، حزبهای و جنبشها معمولاً با «جهانبینی» (Worldview) شناخته میشدند، یعنی با چارچوب فکری نسبتاً منسجمی که توضیح میداد جامعه چگونه کار میکند، ریشهٔ بحرانها چیست، و برای آینده چه ساختاری باید ساخته شود. از دل این جهانبینی برنامهٔ اقتصادی، سیاست خارجی، الگوی دولت، آموزش، و حتی تعریف عدالت بیرون میآمد. اما سیاست امروزه- بهویژه در اردوگاه راست افراطی- بهتدریج از جهانبینی فاصله گرفته و به چیزی سادهتر، احساسیتر، و بسیجکنندهتر رسیده است: «ویژن» (Vision).
ویژن نه تحلیلی از جهان است و نه نظریهای دربارهٔ جامعه. بیشتر یک تصویر احساسی از آیندهای مطلوب است، آیندهای که معمولاً مبهم، درخشان، و نجاتبخش توصیف میشود، جایی که «عظمت برمیگردد»، «نظم احیا میشود»، «ملت دوباره قدرتمند میشود» و «دشمنان کنار زده میشوند». ویژن بهجای نقشهٔ راه، احساس همافزایی و همراهی در راستای تحقق چشمانداز مشترک را تقویت میکند. در آن خبری از جزئیات منسجم و بدون تناقضهای آشکار، برنامهٔ اقتصادی-اجتماعی برای غلبه بر بحرانها، چگونگی رفع تبعیضها، و شناخت پیچیدگیهای جامعه نیست. هدفش بیشتر برانگیختن هیجان است تا ساختن سیاستی پایدار.
قدرت ویژن از عناصر روانی مشخصی تغذیه میکند. نخست، نوستالژی اسطورهیی: بازسازیِ یک گذشتهٔ خیالی که در آن همهچیز منظم، عادلانه، و برای همه باشکوه بوده. این گذشته معمولاً انتخابی و پاکسازیشده از رنجها و سرکوبها و ویژگیهای طبقاتی است، اما برای ذهن خستهٔ امروز حکم پناهگاه امن را دارد. دوم، ساختن یک «ما»ی فشرده و احساسی در برابر «آنها»ست، جایی که هویت سیاسی تبدیل به هویت وجودی میشود و مخالف دیگر صرفاً رقیب نیست، بلکه تهدیدی علیه موجودیت جمعی است. سوم، سادهسازی افراطی بحرانها از طریق دشمنسازی است: همهٔ مشکلات پیچیدهٔ اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی به یک یا چند عامل تقلیل داده میشود که باید حذف یا پاکسازی شوند.
در کنار اینها، ویژن بر احساس تحقیر و از دست رفتن جایگاه اجتماعی سوار میشود. بسیاری از هواداران راست افراطی در جهان، و شکلهای بومیشدهٔ آن در کشورهای مختلف، خود را بازندهٔ نظم موجود میبینند: از نظر اقتصادی تحت فشارند، از نظر فرهنگی نادیده گرفته شدهاند، و از نظر سیاسی بیقدرتاند. ویژن به آنها وعدهٔ «بازپسگیری شأن» و حُرمت میدهد: اینکه دوباره دیده شوند، دوباره دست بالا را داشته باشند، و دوباره «صاحب کشور» شوند. و خشم انباشته در این روایت به نیروی بسیج بدل میشود.
اما چرا ویژنها درست در دوران بحران شکوفا میشوند؟ پاسخ ساده است: بحران تحملِ ابهام را کاهش میدهد. وقتی جامعه با تورم، ناامنی، جنگ، سرکوب، یا فروپاشی اعتماد روبهروست، ذهن انسان دنبال قطعیت میگردد، نه تحلیل پیچیده. ویژن قطعیت میفروشد: مقصر مشخص، راهحل فوری و غیر قابل بحث، و آینده روشن است.
در نقطهٔ مقابل، سیاستِ مبتنی بر جهانبینی از برنامه، فرایند، زمانمندی، رعایت سازوکارها، و گامهای سنجیده حرف میزند، چیزهایی که در شرایط اضطراب جمعی جذابیت کمتری دارند.
از سوی دیگر، اقتصادِ توجه (Attention economy) در شبکههای اجتماعی به نفع روایتهای احساسی و دوگانهساز عمل میکند. خشم، ترس، تحقیر، و وعدهٔ نجات بسیار سریعتر از بحثهای نهادی و برنامهیی پخش میشود. ویژن دقیقاً با همین احساسات همفرکانس است و به همین دلیل در بحرانها تقویت میشود.
اگر این الگو را به شرایط ایران بیاوریم، میبینیم که بخشی از اپوزیسیون- بهویژه جریانهای راستِ سلطنتطلب افراطی- ناخواسته یا آگاهانه در همین قالب حرکت میکنند. آینده نه بهعنوان پروژهای برای ساختن نهادهای دموکراتیک، بلکه ویژنی است از «بازگشت به دوران طلایی»، دورانی که در روایت رسمی آن نظم و امنیت و شکوه وجود داشته و همهچیز با سقوط جمهوری اسلامی خودبهخود اصلاح خواهد شد. این نوستالژی، مثل همهٔ نوستالژیهای سیاسی، گذشته را سادهسازی میکند و تناقضها، سرکوبها، و نابرابریها و تناقضهایی را که به فروپاشیاش منجر شد به حاشیه میراند.
در این روایت، بحران پیچیدهٔ ایران- که ترکیبی از استبداد سیاسی، اقتصاد رانتی و نولیبرالی، شکافهای طبقاتی، بحران محیطزیست، تنوع قومی، و فشارهای ژئوپولیتیک است- اغلب به یک عامل «این رژیم» تقلیل داده میشود. گویی با حذف آن همهٔ مسائل بهصورت خودکار حل خواهد شد. این سادهسازی بسیج میآورد، اما برای لحظهٔ بعد از تغییر قدرت پاسخ کافی و قابل اتکا ندارد.
ویژگی دیگر این «ویژنمحوری» در اپوزیسیون ایران «رهبریمحوری» شدید است. بهجای گفتوگو دربارهٔ سازوکارهای دموکراتیک، تقسیم قدرت، نقش حزبها و جامعهٔ مدنی، تمرکز روی یک چهرهٔ مُنجی شکل میگیرد. نقد رهبر بهراحتی بهعنوان تفرقهافکنی یا خیانت برچسب میخورد. این همان نقطهای است که ویژن جای پروژهٔ سیاسی را میگیرد: وحدت احساسی جای نهادسازی عقلانی را.
همزمان، سیاست تحقیر و طرد در فضای رسانهیی تبعیدی و آنلاین تقویت میشود. مخالفان نهفقط نقد میشوند، بلکه با دیوپنداری بیاعتبار و مورد هجوم واقع میشوند و از دایرهٔ «ملت واقعی» بیرون رانده میشوند. این پاکسازی نمادین حس قدرت و خلوص میآورد، اما در عمل امکان ائتلاف گسترده و مدیریت اختلاف را نابود میکند، چیزی که هر گذار دموکراتیک بسیار به آن نیاز دارد.
مشکل اصلی «ویژنمحوری» این نیست که امید میسازد یا مردم را بسیج میکند؛ مشکل این است که وقتی بهجای جهانبینی و برنامه مینشیند، جامعه را برای مرحلهٔ ساختن ناآماده میکند. تجربهٔ بسیاری از کشورها نشان داده است که سقوط یک رژیم بدون نقشهٔ نهادی روشن اغلب به هرجومرج، بازتولید اقتدارگرایی، یا جنگ قدرت منجر میشود. ویژن میتواند مردم را به میدان بیاورد، اما نمیتواند کشور را اداره کند.
در ایرانِ امروز، خشم، سوگ، بیاعتمادی، و فرسودگی اجتماعی بستر مناسبی برای رشد چنین روایتهایی ساخته است. جامعهای که سالها سرکوب شده طبیعی است که دنبال وعدهٔ رهایی فوری باشد. اما درست در همین لحظهٔ تاریخی است که فاصله گرفتن از سیاست احساسی و بازگشت به گامهای سنجیده و تشکیل نهادهای جمعی با سازوکارهای دموکراتیک دشوار اما حیاتی میشود.
تفاوت میان آیندهای که فقط «حس خوب» میدهد و آیندهای که واقعاً ساخته میشود در همینجاست. ویژن میگوید همهچیز درست خواهد شد؛ جهانبینی و برنامه میپرسند چگونه، با چه ابزارهایی، با چه تضمینهایی، و با چه هزینههایی. اگر اپوزیسیون ایران- از هر گرایشی- در دام ویژنهای ساده و منجیمحور بماند، خطر آن وجود دارد که حتی پس از تغییر سیاسی، چرخهٔ بحران و اقتدارگرایی ادامه پیدا کند.
راه خروج از این چرخه کنار گذاشتن امید نیست، بلکه عمیق کردن آن است، تبدیل کردن شور احساسی به پروژهٔ هدفمند نهادی و جایگزین کردن روایت نجات با نقشهٔ راه. بدون این گذار، ویژنها میآیند، جمعیتها را به حرکت درمیآورند، و میروند، اما جامعه همچنان در همان دور باطل بحران باقی میماند.