محمد مالجو
شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴
پروژۀ پهلویطلبانِ مشروطهخواهِ امروزی از اساس در ضدیّت با مشروطهخواهانِ کلاسیکِ صدرِ مشروطیت قرار دارد.
امروز پادشاهیخواهانِ مشروطهگرا، برخلاف اسلافِ کلاسیکشان، نه با مسئلۀ تحدیدِ یک اقتدارِ بالفعلِ پادشاهی، بلکه با غیابِ اقتدار شاهی مواجهاند و میخواهند این خلأ را از طریقِ تأسیسِ نهادِ پادشاهی پر کنند. در مشروطهخواهیِ کلاسیک، قانون در برابر شاهی ایستاد که قدرتش پیشاپیش مستقر بود. قانون، در آن تجربه، میبایست قدرت پادشاه را مهار میکرد و محدود میساخت. اما در روایتِ امروزیِ پهلویطلبانِ مشروطهخواه، قانون قرار است ابتدا نهادی را مشروعیت ببخشد و سپس قدرت همان نهاد را موضوعِ تحدید قرار دهد. میخواهند ابتدا «پادشاه» را بسازند و سپس «قدرت» پادشاه را محدود سازند. میخواهند ابتدا اقتدار را احضار کنند و سپس برایش زنجیر بتراشند. بدینترتیب، قانون از ابزارِ تحدیدِ قدرتِ موجود به ضامنِ تولیدِ قدرتِ موعود فروکاسته میشود: آنجا قانون برای مهارِ تاج بود، اینجا قانون در خدمتِ تاج.
تفاوتِ مشروطهخواهیِ کلاسیک با نسخۀ امروزی در این وارونهسازی آیرونیک نهفقط در هدف، بلکه در منطق نیز هست. آنجا مسئله بستنِ دستهای شاهی بود که باید از قدرت تهی میشد، اینجا مسئله ساختنِ دستهایی است که تازه باید بعداً بسته شوند. آنجا قانون در مقامِ واکنش به تمرکزِ قدرت ظاهر میشد، اینجا در مقامِ پیششرطِ تمرکزِ قدرت. نتیجه آن است که پهلویطلبانِ مشروطهخواه، برخلاف پیشینیانشان، قانون را نه برای رامکردنِ قدرت، بلکه برای احضارِ قدرت فرا میخوانند. میخواهند قدرت را احضار کنند تا اقتداری از دلِ تاج بیرون کشیده شود و سپس، بهنحو پارادوکسیکال [تناقضآمیز]، مهارش کنند.
وقتی مشروطه از مهارِ قدرتِ موجود به تأسیسِ قدرتِ موعود تغییر جهت دهد، دیگر نه ادامهٔ سنتِ مشروطه، بلکه وارونهاش است.
برگرفته از کانال تلگرام نویسنده