مرضیه حاجیهاشمی
شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
همزمانیِ «افزایش قدرت نظامی» و گفتگو به معنی به کارگیری ابزار فشار در گفتگو برای اخذ بیشترین امتیازات و از طرفی دادن آخرین فرصت ها به دیپلماسی پیش از گزینه نظامی است، شیوه ای که بارها از سوی «ایالات متحده» به نمایش درآمده و پیشتر آن را در قبال «کوبا»، «کره شمالی»، «عراقِ پیش از ۲۰۰۳» و حتی «ایران» در مقطع پیشین دیده ایم؛ اما در این میانه دکترین «ترامپ» نیز بدان اضافه شده، هر آنچه که ترامپ آگاهانه روی آن سرمایهگذاری میکند؛ یعنی غیرقابل پیشبینی بودن.
ترامپ نه در منطق جنگ کلاسیک حرکت میکند، نه در منطق دیپلماسی کلاسیک؛ او در منطق «اثرگذاری ادراکی» بازی میکند. به نظر، وی با سه معیار ثابت پیش می رود. ۱- اثر نمایشی: از نظر ترامپ تصمیم باید «بزرگ»، «غافلگیرکننده» و «قابل تیتر» باشد؛ ۲- نسبت هزینه به تصویر پیروزی؛ نه هزینهی واقعی نظامی: وی معمولا می پرسد آیا میشود آن را «پیروزی» فروخت؟ آیا میشود گفت «من کاری کردم که بقیه جرأتش را نداشتند»؟ ۳- کنترل روایت: ترامپ بیش از نتیجه واقعی، به این اهمیت میدهد که چه کسی داستان را تعریف میکند؟ این یعنی ممکن است کاری بکند که از نظر استراتژیک متوسط است؛ ولی از نظر روانی و رسانهای انفجاری است.
ترامپ معمولاً وعده را نیز ابزار فشار میداند؛ نه تعهد اخلاقی. وقتی میگوید «کمک در راه است» منظورش لزوماً این نیست که مداخله مستقیم میکند؛ بلکه می تواند افزایش فشار خارجی، مشروعیتزدایی بینالمللی از حکومت هدف و ایجاد حس «پشتگرمی» برای بالا بردن ریسکپذیری طرف مقابل باشد. ترامپ از ابهام لذت می برد؛ اما ابهام برای وی یک سلاح است. در نظریه «بازدارندگی کلاسیک»، ثبات مهم است؛ ولی در منطق ترامپ، ترس از ناشناخته مهمتر است. او دوست دارد ایران نداند آیا مذاکره آخرین فرصت است یا مقدمه حمله، «اسرائیل» نداند چقدر چراغ سبز دارد، معترضان ندانند کمک دقیقاً چیست.
الگوی ترامپ اینگونه است که وی بیشتر به اقدامی می اندیشد که کوتاه باشد، تصویر قاطعیت بسازد و قابل کنترل جلوه داده شود؛ نه لزوماً جنگ تمامعیار؛ لذا چنین بر می آید که ترامپ اکنون در حال وزنکشی سه سناریو است: آیا با تهدید و ابهام میتوان امتیاز گرفت؟ آیا یک اقدام محدود میتواند معادله را عوض کند؟ آیا صبر کردن، هزینهی بیشتری دارد یا کمتر؟
می توان گفت او تصمیم را وقتی میگیرد که حس کند تعلیق بیش از حد، تصویر قدرتش را تضعیف میکند. آن هنگام، خطر به دلیل ترجیح شوک بر فرسایش نزدیک تر از همیشه به نظر می رسد. خطر اصلی ترامپ؛ نه جنگطلبی اوست و نه صلحطلبی او؛ بلکه این است که او دوست دارد تصمیم نهایی، غیرمنتظره باشد.
اما مهمترین پرسش این است چه چیزی میتواند ترامپ را از «فشار به اضافه ابهام» به «اقدام واقعی» وادار کند؟ مطابق الگو، ترامپ بیش از هر چیز به «تصویر اقتدار» حساس است. اگر به این جمعبندی برسد که ایران گفتگو را کش داده تهدیدها نادیده گرفته شده یا پیام «تو نمیزنی» منتقل شده، آن زمان اقدام؛ نه از سر استراتژی؛ بلکه از سر بازپسگیری پرستیژ محتمل میشود.
ترامپ اگر حس کند رسانه ها بازتاب می کنند که «ضعف نشان داد» یا متحدان زمزمه می کنند که «تصمیمگیری را عقب انداخت» یا رقبای داخلی از «بلاتکلیفی» او استفاده میکنند، ممکن است ناگهان فقط برای عوض کردن داستان تصمیم بگیرد. او بارها ثابت کرده کنترل روایت برایش از کنترل پیامد مهمتر است.
تجربه نشان داده ترامپ آدم «فرسایش» نیست. اگر به این نتیجه برسد که چند هفته دیگر اوضاع بدتر میشود، گزینهها محدودتر میشوند یا طرف مقابل در حال عبور از آستانهای است، آنگاه بهجای صبر، ضربه پیشدستانه را ترجیح میدهد، حتی اگر ناقص باشد و از طرفی اگر «پنتاگون» یا اسرائیل القا کنند که «این اقدام محدود است»، «کنترلپذیر است» یا «پاسخ بزرگ ندارد» احتمال اقدام جهشی بالا میرود؛ چرا که ترامپ به دنبال اقدام کمهزینه پرصداست.
نکته مهم دیگر این است که اگر ترامپ احساس کند ایران دارد روی این فرض شرط میبندد که «ترامپ اهل زدن نیست» این دقیقاً همان چیزی است که او نمیتواند تحمل کند. در این نقطه، اقدام حتی اگر عقلانیِ کامل هم نباشد، برای شکستن فرض طرف مقابل انجام میشود. ترامپ دنبال لحظهای است که بتواند بگوید من معادله را عوض کردم.
لذا می توان نتیجه گرفت خطرناکترین وضعیت دقیقاً همین است که الان میبینیم، گفتگو هست؛ ولی مبهم، تهدید هست؛ ولی نامشخص، نیرو هست؛ ولی هنوز شلیک نشده و اینکه ترامپ معمولاً از بلاتکلیفی طولانی بیزار است. وقتی همه فکر میکنند «احتمال اقدام کم است»، دقیقاً همان لحظهای است که ترامپ به اقدام فکر میکند. در منطق ترامپ، بلاتکلیفی طولانی بدتر از تصمیم ناقص است.
*کانال نویسنده