بندی از سرودهٔ زندهیاد فریدون مشیری.
الف. هوشیار
جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا سانسور فقط آن چیزی نیست که دولت در مرزهای خودش ممنوع میکند. سانسور پیش از آنکه فرمانی رسمی باشد، به وضعیتی اجتماعی تبدیل میشود، حالتی که در آن مردم خودشان پیشاپیش خطوط قرمز را حدس میزنند، کلامشان را اصلاح میکنند، و حتی فکرهایی را که «ممکن است دردسرساز شود» در ذهن مهار میکنند. در چنین فضایی دیگر لازم نیست مأمور حکومتی، که قبلاً ترس را حاکم کرده، همیشه حاضر باشد. خودِ ترس، بهجای او، کارش را میکند.
دیکتاتوری چگونه به درون زبان نفوذ میکند؟
سانسور کلاسیک ساده بود: کتاب ممنوع، روزنامه توقیف، سخنرانی سرکوب. اما شکل مدرنترش پیچیدهتر است:
● یک نفر شغلش به نهادهای حکومتی وصل است
● یکی خودش در خارج زندگی می کند، ولی خانوادهاش در داخل کشورند
● یکی به هزار و یک علت باید به کشور رفتوآمد کند
● یکی ناچار است امنیت نزدیکانش را به حساب آورد
● یکی هیچکدام از این محدودیتها را ندارد، اما نگران است که دیگران بهخاطر ترس از او فاصله بگیرند
نتیجه چه میشود؟ با جامعهای روبهرو میشویم که همه مدام در حال ویرایش خودشاناند. و این دیگر صرفاً سانسور حکومتی نیست، بلکه سانسوری فراگیر و لایهبهلایه است.
خودسانسوری؛ واکنش طبیعی به ساختار غیرطبیعی
خیلی مهم است که این موضوع را اخلاقی قضاوت نکنیم. اکثر کسانی که محتاطانه حرف میزنند ترسو نیستند، بیتفاوت نیستند، همدست حکومت نیستند. آنها دارند در ساختاری پُرهزینه زندگی میکنند. خودسانسوری در دیکتاتوری اغلب یک استراتژی بقا است، نه خیانت. اما مشکل از جایی شروع میشود که این استراتژی به هنجار جمعی و فراگیر تبدیل میشود.
وقتی سکوت جمعی تولید میشود، چند اتفاق همزمان میافتد:
🔻 حقیقت تکهتکه منتقل میشود
🔻 نقد ساختاری جایش را به حرفهای یومیهٔ بیخطر میدهد
🔻 زبان رادیکال به «افراطیگری» تعبیر میشود
🔻 شفافیت بسیار هزینهدار میشود
🔻 ابهام امنیت میآفریند
و بهتدریج جامعه به وضعی میرسد که همهچیز گفته میشود، جز اصل ماجرا.
خفقان نامرئی؛ خطرناکتر از سرکوب آشکار
سرکوب آشکار تولید خشم میکند، خفقان نامرئی تولید فرسایش میکند. در خفقان نامرئی کسی مستقیماً دهان تو را نمیبندد؛ خودت آرامآرام صدایت را پایین میآوری. و بعد، دیگر حتی نیاز به پایین آوردن صدایت هم نداری، زیرا که خودسانسوری درونی می شود. این همان جایی است که قدرت حاکم پیروز میشود- نه با سرکوب مستقیم امنیتی، بلکه با تنظیم ذهنها.
آیا میشود کاری کرد؟ یا محکوم به سکوتیم؟
راهحل نه بیپروایی احساسی است، نه احتیاط فلجکننده. چند مسیر عملی وجود دارد:
✔ شفافیت هوشمندانه
لازم نیست همهچیز را با نمادهای مشخص آن بیان کرد. برای مثال، تحلیل ساختارها میتواند شفاف باشد، بدون افشای اشخاصی که نقشآفرین صحنهٔ سیاسیاند.
✔ توزیع مسئولیت صدا
کسانی که هزینهٔ کمتری میدهند باید بار بیشتری از گفتن حقیقت را بردارند. سکوت برای همه برابر نیست. هزینهها برای همه برابر نیست. همه به یک اندازه خطرپذیری و توان تلاشهای روشنگرانه ندارند.
✔ زبان دقیق بهجای زبان خنثی
ملایمت در کلام با تحریف واقعیت فرق دارد. میشود محتاط بود، اما مبهم نبود و از جهتگیری نادرست بهعلت فشار فضای سیاسی پرهیز کرد.
✔ نامبردن از خود سانسور
گاهی گفتن اینکه «نمیتوانم بیشتر بگویم» خودش افشای ساختار سرکوب است.
✔ مرز اخلاقی روشن
برای حفظ مخاطب نباید واقعیت را وارونه کرد. تعدیل لحن قابل فهم است، اما زیر پا گذاشتن حقیقت نه.
یک واقعیت تلخ اما ضروری
دیکتاتوری فقط آزادی بیان را نمیگیرد، بلکه افق اندیشیدن فردی و جمعی را کوچک میکند که میتواند پیامدهای مخربی داشته باشد. مردم کمکم یاد میگیرند کوچک فکر کنند، کوچک انتقاد کنند، کوچک آرزو کنند، و با شنیدن صدایِ پر از نادانستههای خودشان از زبان دیگری راضی میشوند. و این محکومیت به زندان ذهنی است.
جمعبندی
آنچه امروز با آن روبهرو هستیم صرفاً سانسور حکومتی نیست، بلکه یک اکوسیستم (زیستبوم) ترس است که روابط اجتماعی را در درون و بیرون کشور تنظیم میکند، گفتار بسیاری از افراد را تعدیل میکند، حقیقت را می شکند و خرد میکند، و سکوت را عقلانیت جلوه میدهد.
در چنین شرایطی، کنشگری یعنی نه فریاد بیمحاسبه، نه سکوت سازشکارانه، بلکه حقیقتگویی هوشمندانه. صادق، اما آگاه به هزینهها. شفاف، اما مسئولانه. همدلی با نگرانیهای واقعاً موجود، اما تسلیم نشدن به آنها.