Skip to content
ژوئن 1, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • اعتراض‌های بدون رهبر: بستر تاریخی و نظام اقتدارگرای حاکم در شکل‌گیری بی‌اعتمادی
  • ایران
  • علوم اجتماعی
  • نوار متحرک

اعتراض‌های بدون رهبر: بستر تاریخی و نظام اقتدارگرای حاکم در شکل‌گیری بی‌اعتمادی

عبور از وضعیت اعتراض‌های بدون رهبر نه از مسیر احیای فوری رهبری کاریزماتیک و نه با دعوت اخلاقی به «اعتماد»، بلکه فقط از طریق شکل‌گیری تدریجی و انباشتی اشکال حداقلی، پاسخگو، و غیرمتمرکز اعتماد درون‌جنبشی ممکن است. تجربه‌های کوچک اما واقعی همکاری، مسئولیت‌پذیری، و نهادسازی می‌توانند به‌تدریج شکاف میان انرژی اعتراضی و امکان قدرت نهادی را پُر کنند. تا تحقق چنین فرایندی، اعتراض‌ها در ایران همچنان ادامه خواهد داشت: فراگیر، رادیکال، و پُرقدرت، اما معلق میان خشم انباشته و امکان سیاسیِ ناتمام.

تظاهرات در پاریس در حمایت از مبارزهٔ مردم ایران. (زمستان ۱۴۰۴)

شهناز شیردلیان – رادیو زمانه

پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

اعتراض‌ها و جنبش‌های اجتماعی در بسیاری از جوامع معاصر دیگر شبیه به انقلاب‌های کلاسیک قرن بیستم نیستند که حول رهبری متمرکز یا حزب‌های سازمان‌یافته شکل می‌گرفتند. با این حال، در ایران، ظهور و تداوم اعتراض‌های بدون رهبر را نمی‌توان صرفاً در چارچوب تحولات جهانی کنش جمعی یا تغییرات تکنولوژیک درک کرد. این الگو به‌طور خاص با تجربهٔ تاریخی طولانی بی‌اعتمادی اجتماعی و عملکرد نظام اقتدارگرای حاکم پس از انقلاب ۱۳۵۷ پیوند خورده است. فقدان رهبری متمرکز در این اعتراض‌ها نه نشانهٔ ضعف یا ناتوانی کنشگران، بلکه محصول منطقی شرایط تاریخی و اجتماعی‌ای است که در آن اعتماد اجتماعی به‌طور سیستماتیک فرسوده شده است.

این پدیده صرفاً نتیجهٔ بحران‌های اقتصادی یا محدودیت‌های سیاسی نیست، بلکه ریشه در تجربه‌ای تاریخی دارد که از سرکوب مستمر، مصادرهٔ قدرت مردمی، و فروپاشی یا بی‌اعتبار شدن نهادهای مستقل شکل گرفته است. در چنین بستری، کنش جمعی عمدتاً به‌صورت افقی، شبکه‌یی، و غیرنهادی بروز می‌کند، کنشی که اگرچه از توان بسیج زیاد و قابلیت گسترش سریع برخوردار است، اما از امکان نهادسازی پایدار و تصمیم‌گیری سیاسی متمرکز محروم می‌ماند.

به تعبیر نیکلاس لومان، «اعتماد سازوکاری برای کاهش پیچیدگی اجتماعی است». در جوامعی که دولت نه حافظ منافع عمومی، بلکه منبع تهدید تلقی می‌شود، نهادها یا سرکوب شده‌اند یا اعتبار اجتماعی خود را از دست داده‌اند، و تجربهٔ تاریخی رهبری سیاسی با مصادرهٔ قدرت، خیانت به مطالبات جمعی، و بازتولید اقتدارگرایی گره خورده است، اعتماد اجتماعی فرومی‌پاشد. این فروپاشی به‌تدریج به یک هابیتوس [عادت‌واره] اجتماعی بدل می‌شود، یعنی مجموعه‌ای پایدار از گرایش‌ها، ادراک‌ها، و الگوهای کنش که نه‌تنها روابط اجتماعی، بلکه شیوه‌های کنش سیاسی را نیز شکل می‌دهد. در چنین شرایطی، بی‌اعتمادی دیگر واکنشی موقتی نیست، بلکه به بخشی از منطق زیسته کنشگران تبدیل می‌شود.

ایران معاصر نمونه‌ای بارز از این وضعیت است. کنش‌های اعتراضی در ایران نه حول حزب‌های سازمان‌یافته شکل می‌گیرند، نه به رهبران کاریزماتیک تن می‌دهند، و نه به پروژه‌های نهادی مشخص ختم می‌شوند. اعتراض‌های گسترده، رادیکال، و تکرارشونده اغلب بدون رهبری متمرکز و سازمان سیاسی پایدار ظهور می‌کنند. این الگو را نمی‌توان صرفاً به سرکوب سیاسی یا شرایط بحرانی مقطعی فروکاست، بلکه باید آن را در امتداد تجربهٔ تاریخی بی‌اعتمادی اجتماعی و فرسایش سرمایهٔ نهادی در جامعهٔ ایران دید، تجربه‌ای که به‌ویژه تحت نظام اقتدارگرای پس از انقلاب ۱۳۵۷ تشدید شده و امکان شکل‌گیری اعتماد پایدار به نهادها و رهبران سیاسی را محدود کرده است.

در این چارچوب، پرسش محوری این نوشتار این است که چرا اعتراض‌های معاصر در ایران، با وجود گستردگی و تداوم، فاقد رهبری متمرکز و سازمان سیاسی پایدار هستند و چگونه تجربهٔ تاریخی بی‌اعتمادی اجتماعی این شکل از کنش جمعی را توضیح می‌دهد.

این نوشتار می‌کوشد با تکیه بر مفاهیمی چون اعتماد اجتماعی، خشم انباشته، کنش پیوندی، و تجربهٔ زیستهٔ کنشگران منطق شکل‌گیری اعتراض‌های بدون رهبر در ایران معاصر را تحلیل کند و نشان دهد که این پدیده بیش از آنکه انتخابی آگاهانه یا صرفاً واکنشی به سرکوب باشد، بازتاب ساختار تاریخی و اجتماعی جامعه‌ای با سرمایهٔ نهادی حداقلی و ظرفیت بسیج و انفجار اجتماعی زیاد است.

اعتراض‌های بدون رهبر: کنش جمعی شبکه‌یی در پرتو تجربهٔ تاریخی و اقتدارگرایی 

اعتراض‌ها و انقلاب‌های بدون رهبر در جوامع معاصر را نمی‌توان پدیده‌هایی تصادفی، صرفاً تکنولوژیک، یا محصول لحظه‌ای بحران‌های اقتصادی و سیاسی دانست. آنچه در بطن این کنش‌ها جریان دارد زیست سیاسی در شرایطی است که بی‌اعتمادی در نتیجهٔ تجربه‌های مکرر اقتدارگرایی سیاسی به یکی از بنیان‌های پایدار کنش اجتماعی بدل شده است. این بی‌اعتمادی نه احساسی زودگذر، بلکه حاصل انباشت تجربه‌های تاریخی استبداد دولتی، سرکوب سیستماتیک، مصادرهٔ قدرت مردمی، فروپاشی نهادهای مستقل، و تکرار الگوهای خیانت سیاسی است، تجربه‌ای که به‌تدریج به هابیتوس [عادت‌واره] اجتماعی بدل می‌شود و شیوهٔ اندیشیدن، واکنش نشان دادن، و کنش جمعی را صورت‌بندی می‌کند.

برخلاف انقلاب‌های کلاسیک قرن بیستم که بر حزب‌های منسجم، ایدئولوژی‌های فراگیر، و رهبری کاریزماتیک استوار بودند، جنبش‌های معاصر اغلب نه بر سازمان‌های عمودی، نه بر پروژه‌های ایدئولوژیک یکپارچه، و نه بر رهبری متمرکز تکیه دارند. این جنبش‌ها از دل شبکه‌های افقی، خشم انباشته، و هویت‌های فردی همپوشان زاده می‌شوند. چنین الگویی نه نشانهٔ ناآگاهی یا ضعف سیاسی، بلکه پیامد منطقی فروپاشی اعتماد در جوامعی است که تجربهٔ تاریخی آنها رهبری و سازمان‌یافتگی را با خطر، خیانت، و بازتولید اقتدارگرایی پیوند زده است.

برای درک این وضعیت مفهوم «اعتماد» نقشی محوری دارد. نیکلاس لومان اعتماد را سازوکاری برای کاهش پیچیدگی اجتماعی می‌داند، سازوکاری که امکان کنش جمعی پایدار و عقلانی را فراهم می‌کند. در جوامعی که دولت به‌جای حافظ منافع عمومی، منبع تهدید است، نهادها فاسد یا سرکوبگرند، و رهبران سیاسی یا حذف شده‌اند یا در حافظهٔ جمعی به‌مثابهٔ خائن ثبت شده‌اند، اعتماد اجتماعی فرومی‌پاشد. پیامد این فروپاشی گریز ساختاری از هرگونه سازمان‌یافتگی عمودی است: رهبری مترادف خطر می‌شود، حزب ابزار نفوذ تلقی می‌گردد، و ایدئولوژی به تجربه‌ای سرکوبگرانه در حافظهٔ اجتماعی بدل می‌شود. در چنین بستری، کنش جمعی ناگزیر شکلی افقی، شبکه‌یی، موقتی، و غیرنهادی می‌گیرد.

این منطق در نظریهٔ «کنش پیوندی» بنت و سیگربرگ به‌خوبی توضیح داده شده است. به‌زعم آنان، جنبش‌های معاصر به‌جای کنش جمعی کلاسیک بر شبکه‌های دیجیتال، بیان فردی، و پیوندهای سست اما گسترده بنا می‌شوند. در این الگو، اتصال کنشگران نه از مسیر سازمان و هویت جمعی یکپارچه، بلکه از مسیر معناهای شخصی و تجربه‌های زیسته صورت می‌گیرد. این نوع کنش توان بسیج زیادی دارد، اما فاقد ظرفیت تصمیم‌گیری جمعی، اولویت‌گذاری سیاسی، و نهادسازی پایدار است. شبکه می‌تواند جمع کند، اما نمی‌تواند اداره کند؛ و از همین‌جا شکاف بنیادین میان قدرت انقلابی و قدرت نهادی پدیدار می‌شود.

هانا آرنت در «دربارهٔ انقلاب» تمایزی اساسی میان قدرت و توان حکمرانی قائل می‌شود. از نظر او، قدرت از کنش جمعی برمی‌خیزد، اما تنها زمانی پایدار می‌ماند که در قالب نهاد، قانون، و ساختار سیاسی تثبیت شود. انقلاب‌هایی که در مرحلهٔ تخریب نظم کهنه متوقف می‌شوند و قادر به ساختن نظم نو نیستند یا به هرج‌ومرج می‌انجامند یا راه را برای بازتولید اقتدارگرایی هموار می‌کنند. فقدان پلی میان انرژی مردمی و ساختار سیاسی پس از انقلاب پیروزی انقلابی را ناپایدار می‌سازد.

ترس عمیق از رهبری و سازمان را می‌توان با رجوع به «قانون آهنین الیگارشی» روبرت میخلز نیز فهم کرد. میخلز نشان می‌دهد که هر سازمانی، حتی دموکراتیک‌ترین آنها، گرایش به تمرکز قدرت و الیگارشی دارد. از این رو، می‌توان این نظریه را برای بررسی وضع ایران به‌طور تحلیلی به کار گرفت؛ در جوامعی که تجربهٔ انقلاب مصادره‌شده، رهبری کاریزماتیک تمامیت‌خواه، و حزب–دولت سرکوبگر را از سر گذرانده‌اند، این گرایش ساختاری، به شکل حافظه‌ای تاریخی، در جامعه رسوب می‌کند. نتیجهٔ آن ضدیتی ساختاری با هرگونه رهبری است، ضدیتی که از نظر روانی و تاریخی قابل فهم، اما از نظر سیاسی پرهزینه است.

این چارچوب نظری وضعیت ایران معاصر را به‌طور خاص روشن می‌کند. اعتراض‌های اجتماعی و سیاسی فاقد رهبر در ایران را نمی‌توان صرفاً به فقر، سرکوب، یا بحران‌های مقطعی فروکاست. آنچه در بطن این اعتراض‌ها جریان دارد زیست سیاسی در شرایط بی‌اعتمادی است، بی‌اعتمادی‌ای که حاصل دهه‌ها استبداد دینی، مصادرهٔ انقلاب، حذف نهادهای مستقل، و تکرار تجربه‌های خیانت سیاسی است. جمهوری اسلامی به‌طور سیستماتیک سرمایهٔ اعتماد اجتماعی را ویران کرده است: نهادهای مستقل را حذف یا بی‌اثر ساخته، رهبری بدیل را سرکوب یا جذب کرده، و سیاست را به ترکیبی از خشونت، ریا، و ایدئولوژی رسمی تقلیل داده است. در نتیجه، [ایران] جامعه‌ای با خشم انباشتهٔ زیاد و سرمایهٔ نهادی حداقلی است.

در چنین بستری، اعتراض‌های ایران اغلب انفجاری، شبکه‌یی، و بدون رهبری واحد ظاهر می‌شوند. موتور اصلی این اعتراض‌ها خشم انباشته‌ای است که از شکاف مزمن میان انتظارات و واقعیت، تحقیر سیستماتیک، انسداد مسیرهای اصلاح، و آینده‌زدایی اقتصادی و نسلی ناشی می‌شود. مطابق تحلیل تد رابرت گر، هنگامی که نارضایتی امکان تخلیهٔ نهادی نداشته باشد- یعنی زمانی که راه‌های مشروع و قابل‌اعتماد برای ابراز نارضایتی وجود ندارد- به خشونت یا انفجار اجتماعی می‌انجامد. در ایران این خشم نه مقطعی، بلکه مزمن و انباشته است و به همین دلیل اعتراض‌ها به‌سرعت رادیکال می‌شوند.

بااین‌حال، خشم به‌تنهایی کنش جمعی پایدار نمی‌سازد. در چارچوب نظریهٔ کنش پیوندی، این خشم از طریق هویت‌های فردی همپوشان صورت‌بندی می‌شود: زن، جوان، کارگر، دانشجو، یا شهروند حاشیه‌نشین در ایران بدون حل شدن در یک «ما»ی ایدئولوژیک، از طریق اشتراک تجربه‌های زیسته- کنترل بدن، تحقیر نهادی، ناامنی اقتصادی، و سرکوب روزمره- به کنش مشترک می‌رسند. شبکه‌های افقی دیجیتال و محلی ابزار این اتصال‌اند، ابزارهایی که بسیج سریع را ممکن می‌سازند، اما به‌دلیل فقدان سازوکار تصمیم‌گیری نهادی، با محدودیت‌های جدّی در تداوم سیاسی مواجه‌اند.

نقطهٔ کانونی این وضع ناتوانی ساختاری جامعه در پذیرش رهبری واحد است. مسئله آن نیست که مردم «رهبر نمی‌خواهند»، بلکه تجربهٔ تاریخی و بی‌اعتمادی انباشته امکان اعتماد پایدار به رهبری را از میان برده است. هر چهرهٔ برجسته‌ای به‌سرعت با شک، تخریب، و ترس از بازتولید اقتدارگرایی مواجه می‌شود. این واکنش صرفاً عقلانی نیست، بلکه در لایه‌های ناآگاهانه، عاطفی، و بدنی جامعه ریشه دارد.

رجوع به تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ این وضع را روشن‌تر می‌کند. اگر فرض کنیم فقدان رهبر در اعتراض‌های کنونی ایران ناشی از محدودیت‌های فیزیکی، سرکوب، یا زندانی شدن کنشگران سیاسی است، باید توجه داشت که در انقلاب ۱۳۵۷ نیز روح‌الله خمینی در تبعید و خارج از کشور به‌ سر می‌برد و در آن مقطع، علی‌رغم غیاب فیزیکی رهبر، اعتماد اجتماعی به رهبری امکان شکل‌گیری یافت. این تجربه نشان می‌دهد که غیاب فیزیکی رهبر یا زندانی شدن فعالان سیاسی به‌خودی‌خود مانع شکل‌گیری رهبری مشروع نیست، مشروط بر آنکه سرمایهٔ اجتماعی و اعتماد عمومی وجود داشته باشد. 

اعتماد اجتماعیِ موجود در آن مقطع تاریخی محصول شرایط خاص جامعهٔ ایران پیش از ۵۷ بود، شرایطی که مهم‌ترین ویژگی آن فقدان تجربهٔ اقتدارگرایی دینی و تمامیت‌خواه بود. به همین دلیل، شکل‌گیری رهبری واحد و مشروع امکان‌پذیر شد. در مقابل، در ایران معاصر، بی‌رهبر بودن جنبش‌ها بیش از هر عامل دیگری ناشی از فروپاشی اعتماد اجتماعی و انباشت بی‌اعتمادی تاریخی است که بخشی از آن در حافظهٔ جمعی و تجربه‌های ناخودآگاه جامعه ریشه دارد. خودِ تجربهٔ ۵۷ به‌تدریج به بخشی از حافظهٔ تروماتیک جمعی بدل شد و همین حافظهٔ زخمی امکان شکل‌گیری رهبری واحد را مسدود کرده است. 

برای فهم فرسایش اعتماد اجتماعی در ایران پس از ۵۷ تمایز هانا آرنت میان استبداد و توتالیتاریسم نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. به تعبیر آرنت، حکومت پهلوی را می‌توان حکومتی استبدادی و مانند «برهوت‌» دانست، در حالی که جمهوری اسلامی واجد منطق توتالیتاریسم و «طوفان شن» است. استبداد هرچند سیاست را خفه می‌کند و مشارکت را از میان می‌برد، اما لزوماً تمام زندگی انسانی را نابود نمی‌کند. در حکومت‌های استبدادی، کنترل کامل بر زندگی خصوصی، اخلاق، ایمان، بدن، و ذهن مردم اِعمال نمی‌شود؛ دولت با زندگی بیگانه است، اما لزوماً دشمن زندگی نیست. به همین دلیل، هنوز روابط انسانی، معناهای غیرسیاسی، و اخلاق خصوصی می‌توانند باقی بمانند. به زبان آرنت، در چنین نظامی «قلمرو خصوصی» هنوز به‌طور کامل هدف حملهٔ ایدئولوژیک قرار نگرفته است.

در این معنا، مسئله نه دفاع از حکومت پهلوی، بلکه نوع مداخلهٔ حکومت در حیات انسان ایرانی است، مداخله‌ای که می‌تواند اعتماد اجتماعی را حفظ کند یا آن را به‌کلی نابود سازد. در دورهٔ پهلوی، شکاف دولت–ملت هنوز به سطحی «وجودی» نرسیده بود. بی‌اعتمادی عمدتاً سیاسی بود: مردم به حکومت اعتماد نداشتند، اما همچنان به یکدیگر، به زندگی روزمره، و به امکان معنا (یعنی توان معنا دادن به رنج، رابطه، و زیستن و معنادار بودن زندگی) اعتماد داشتند.

در جمهوری اسلامی این وضع به‌طور کیفی دگرگون شد و با ماهیت و منطق عملکرد متفاوتی از حکومت روبه‌رو هستیم. نظم حاکم نه‌فقط سیاست، بلکه خودِ زندگی انسانی را هدف گرفت و به درون روان و وجدان مردم نفوذ کرد. پیوندهای طبیعی، دوستی، خانواده، ایمان، اخلاق، بدن، به‌شدت تحت کنترل قرار گرفتند. «خود بودن» جرم‌انگاری شد: زن بودن، بی‌دین بودن، شاد بودن، و متفاوت اندیشیدن همگی بالقوه به جرم بدل شدند. در چنین شرایطی، فروپاشی اعتماد از سطح سیاست فراتر رفت و به سطح هستی‌شناختی رسید.

نتیجه آن بود که مردم نه‌تنها به قدرت سیاسی، بلکه به زبان- به‌عنوان نظام معنا و نام‌گذاری جهان- اخلاق، و هر گفتمان نجات‌بخش بدبین شدند. وقتی دولت به وجدان نفوذ می‌کند، اعتماد به خودِ اعتماد از میان می‌رود. بی‌اعتمادی دیگر صرفاً واکنشی سیاسی نیست، بلکه به شیوه‌ای از بودن در جهان بدل می‌شود.

از همین‌ رو، پیش از ۵۷ حافظهٔ جمعی هنوز زخمی نشده بود. جامعه تجربهٔ یک انقلاب مصادره‌شده با تمام پیامدهای ویرانگر آن در همهٔ عرصه‌های زندگی را نداشت. تجربهٔ اینکه «رهبر نجات‌بخش» خود به سرچشمهٔ فاجعه بدل شود هنوز وجود نداشت و به همین دلیل باور به امکان رهایی ساده‌تر و دست‌یافتنی‌تر به نظر می‌رسید. اما پس از ۵۷، تجربهٔ خیانت تاریخی در حافظهٔ جمعی حک شد. نسل‌ها آموختند که هر رهبری ممکن است به فاجعه بینجامد. این‌گونه است که «حافظهٔ تروماتیک جمعی» مردم ایران شکل می‌گیرد.

در این چارچوب، انقلاب ۵۷ به ترومای جمعی بدل شد، زیرا مردم به نیرویی اعتماد کردند که وعدهٔ رهایی می‌داد، اما همان نیرو زندگی را مصادره کرد و بدن، ایمان، زبان، و حقیقت را اشغال نمود. این یک «خیانت بنیادین» بود، خیانتی نه‌فقط سیاسی، بلکه وجودی. نتیجهٔ این تجربهٔ تروماتیک وضعیت کنونی است: جنبش‌هایی بدون رهبر. نه از آن رو که جامعه توان رهبری ندارد، بلکه چون آموخته است که رهبری متمرکز می‌تواند معادل خطر مصادرهٔ دوبارهٔ زندگی باشد.

در اینجا مفهوم «دانش عملی» پی‌یر بوردیو اهمیت می‌یابد. بی‌اعتمادی در ایران فقط گفته یا دانسته نمی‌شود، بلکه در بدن عادت‌ها و واکنش‌ها رسوب کرده است. این دانش عملی بخشی از هابیتوس [عادت‌واره] است و پیش از تأمل عقلانی عمل می‌کند. به همین دلیل، حتی زمانی که کنشگران به‌طور نظری به ضرورت رهبری یا نهادسازی آگاه‌اند، در عمل از آن عقب می‌کشند.

پیامد نهایی پارادوکسی عمیق است، بدین معنی که اعتراض‌های ایران هم‌زمان قدرتمند و ناتمام هستند. بی‌اعتمادی ساختاری آنها را رادیکال‌تر، فراگیرتر، و انفجاری‌تر کرده، اما همان بی‌اعتمادی مانع تبدیل شدن این انرژی به پروژهٔ سیاسی پایدار شده است. قدرت بسیج وجود دارد، اما پلی میان قدرت مردم و ساختار سیاسی آینده ساخته نشده است. مطابق تحلیل هانا آرنت، قدرتی که نهادینه نشود یا فرو می‌پاشد یا راه را برای اقتدار تازه باز می‌کند.

بنابراین می‌توان گفت انقلاب‌ها و اعتراض‌های بدون رهبر فرزندان منطقی شرایط تاریخی بی‌اعتمادی‌اند. آنها نشانهٔ ضعف جامعه نیستند، بلکه بازتاب زخم‌های عمیق تاریخی‌اند. عبور از این وضع نه با دعوت اخلاقی به «اعتماد» و نه با بازتولید رهبری کاریزماتیک ممکن است، بلکه تنها از مسیر ساختن اعتماد واقعی، تدریجی، و غیرمتمرکز درون‌جنبشی قابل تحقق است.

این مسیر می‌تواند از طریق شبکه‌های کوچک همکاری محلی، پروژه‌های صنفی یا تخصصی محدود، ابزارهای دیجیتال امن و غیرمتمرکز برای همکاری، به اشتراک‌گذاری منابع، و هماهنگی فعالیت‌های اجتماعی کوچک شکل بگیرد. چنین اقدامات ملموسی تجربه‌های پاسخگویی و مسئولیت‌پذیری جمعی را ایجاد می‌کنند.

کلید موفقیت در این مسیر انباشت تجربه‌ها است: اعتماد اجتماعی وقتی شکل می‌گیرد که مردم بارها و بارها تجربه کنند همکاری و پاسخگویی واقعی ممکن است، حتی در مقیاس کوچک. این تجربه‌ها می‌توانند زمینه‌ساز ظهور شکل‌های مشروع رهبری در آینده باشند. تا آن زمان، اعتراض‌ها همچنان پُرقدرت و گسترده باقی می‌مانند، اما در وضعیتی معلق میان خشم و امکان ادامه خواهند یافت.

نتیجه‌گیری 

این متن در پی پاسخ به این پرسش بود که چرا اعتراض‌ها و جنبش‌های اجتماعی معاصر در ایران، با وجود شدت، گستردگی، و تداوم، فاقد رهبری متمرکز و سازمان سیاسی پایدارند. تحلیل ارائه‌شده نشان داد که این وضع را نمی‌توان به‌طور تقلیل‌گرایانه به سرکوب سیاسی، بحران اقتصادی، یا فقدان رهبران در دسترس فروکاست. مسئلهٔ اصلی فروپاشی تاریخی اعتماد اجتماعی است، فروپاشی‌ای که در طول دهه‌ها استبداد، مصادرهٔ قدرت مردمی، حذف نهادهای مستقل، و تکرار تجربهٔ خیانت سیاسی انباشته شده و به هابیتوس [عادت‌واره] زیست سیاسی جامعه، به‌خصوص بعد از ۱۳۵۷، بدل گشته است.

در چنین بستری، کنش جمعی ناگزیر به اشکال افقی، شبکه‌یی، و غیرنهادی گرایش می‌یابد. فقدان رهبری متمرکز نه نشانهٔ ضعف سیاسی، بلکه واکنشی عقلانی و تاریخی به تجربهٔ بازتولید اقتدارگرایی از دل رهبری و سازمان‌یافتگی عمودی است. با این حال، همان منطقی که امکان بسیج سریع، فراگیر، و رادیکال را فراهم می‌کند هم‌زمان مانع تبدیل شدن انرژی اعتراضی به قدرت نهادی پایدار می‌شود. شبکه‌ها می‌توانند جمع کنند، اما قادر به تصمیم‌گیری، اولویت‌گذاری، و ساخت نظم سیاسی جدید نیستند.

تحلیل اعتراض‌های ایران نشان می‌دهد که خشم انباشته، در معنای مورد نظر تد رابرت گر، موتور اصلی این کنش‌هاست، اما خشم به‌تنهایی نمی‌تواند جایگزین اعتماد، سازمان، و نهاد شود. تجربه‌های زیستهٔ مشترک بدون حل شدن در یک هویت ایدئولوژیک کلان امکان کنش هماهنگ را فراهم می‌کنند، اما نبود اعتماد پایدار هر تلاشی برای تثبیت رهبری یا نهادسازی را با شک و گریز و واهمه از بازتولید سلطه مواجه می‌سازد. این واکنش نه صرفاً آگاهانه، بلکه ریشه‌دار در حافظهٔ تاریخی و دانش عملی جامعه است.

بر این اساس، پارادوکس مرکزی اعتراض‌های ایران آشکار می‌شود: کنش‌هایی هم‌زمان قدرتمند و ناتمام. قدرت مردمی در لحظه ظهور می‌یابد، اما به‌دلیل فقدان پل میان کنش جمعی و ساختار سیاسی آینده ناپایدار می‌ماند. همان‌گونه که هانا آرنت هشدار می‌دهد، قدرتی که نهادینه نشود یا فرو می‌پاشد یا راه را برای بازتولید اقتدار تازه هموار می‌کند.

در نهایت، این متن استدلال می‌کند که عبور از وضعیت اعتراض‌های بدون رهبر نه از مسیر احیای فوری رهبری کاریزماتیک و نه با دعوت اخلاقی به «اعتماد»، بلکه فقط از طریق شکل‌گیری تدریجی و انباشتی اشکال حداقلی، پاسخگو، و غیرمتمرکز اعتماد درون‌جنبشی ممکن است. تجربه‌های کوچک اما واقعی همکاری، مسئولیت‌پذیری، و نهادسازی می‌توانند به‌تدریج شکاف میان انرژی اعتراضی و امکان قدرت نهادی را پُر کنند. تا تحقق چنین فرایندی، اعتراض‌ها در ایران همچنان ادامه خواهند داشت: فراگیر، رادیکال، و پُرقدرت، اما معلق میان خشم انباشته و امکان سیاسیِ ناتمام.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: بیانیه جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران
Next: قطعنامهٔ پارلمان اروپا دربارهٔ ایران: سرکوب‌ها به آستانهٔ اطلاق عنوان «جنایت علیه بشریت» رسیده‌ است
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved