زنجان. ۱۸ دی ۱۴۰۴
محمدرضا نیکفر – رادیو زمانه
یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دو سیاست تنبیه
در ایران رژیمی بر سر قدرت است که از روز اول در حال متنبه کردن ملت است. تنبیه ولایی آمیزهای است از وعظ و خطابه و زندان و شکنجه و اعدام. عدالتشان دروغین است؛ آنچه پیش میبرند فساد و تبعیض است، اما لحظهای از دم زدن دربارهٔ عدلشان کوتاه نمیآیند. تا کسی اعتراض میکند، بر سرش میریزند. با هر موج اعتراض از کُشته پُشته میسازند. در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ به مرحلهٔ قتلعام در خیابان رسیدند. خواستند مردم را متنبه کنند و نشان دهند چه در سر دارند.
اما تنها رژیم نیست که مردم را تنبیه میکند. بخش اصلی فشار تحریمهایی که رسماً برای مقابله با برنامهی هستهیی رژیم وضع شده است به مردم منتقل میشود. این موضوع بر سیاستگذاران آمریکا پوشیده نیست. خروج آمریکا از «برجام» نشان داد که مسئلهٔ واشنگتن تنها برنامهٔ هستهیی حکومت ایران نیست. در پیچیده شدن این برنامه هم رژیم ولایی مقصر است، هم طرف غربی. رژیم دچار پارانوئیا پشت این برنامهٔ پوچ پناه گرفت و هرچه آمریکا و اسرائیل آن را بزرگتر کردند، ولی فقیه هم بیشتر به آن دخیل بست.
سیاستگذاران واشنگتن کیفردهی مردم یک کشور از طریق محاصرهٔ اقتصادی را در چارچوب نظریهٔ استراتژیک موسوم به تنبیه (Punishment Theory) میبینند. استراتژی تنبیه میگوید با انتقال فشار بر مردم بهصورت تحریم اقتصادی و محرومیتهای دیگر و در نهایت تخریب و کشتاری که آنان را هم هدف قرار دهد، دولتِ دشمن زیر فشار قرار میگیرد. مردم ممکن است سرانجام بهجان آیند و طغیان کنند. نظریهٔ تنبیه احتمال میدهد حکومتی که از درون زیر فشار قرار میگیرد سرانجام ناچار شود به تسلیم یا دادن امتیاز.
تلاقی دو خط تنبیه
فشار تحریمی باعث شد مردم فقیرتر و فقیرتر شوند؛ کاسبان تحریم در دستگاه حکومتی سود بردند؛ فساد گسترش یافت؛ و مقابله با مردم فقیر معترض ایجاب کرد که دستگاه سرکوب را پروار کنند. از یک سو رژیم مدام در حال تنبیه کردن مردم و تقویت دستگاه تنبیهی بود و از طرف دیگر آمریکا و متحدانش بر شدت تنبیه کردن کشور و در واقع مردم افزودند. مشخص بود که دو خط تنبیه در یک جا تلاقی میکنند، و اکنون کردهاند. کار آنها به فلاکت کشاندن مردم و کشور است و کار اینها سرکوب و کشتار مردم فلکزده است.
دو خط مکمل متنبهسازی
استراتژی تنبیه با تبلیغ همراه است. خیابانها را به خاک و خون که بکشند و از آن طرف اگر بر روی کشور بمب بریزند، جنایتکاریشان را بهعنوان لطف و مرحمت عرضه میکنند. تنبیه واژهٔ عجیبی است، هم مجازات کردن است، هم متنبه کردن؛ آگاه کردن است همراه با جریمه و شلاق و گلوله.
هم بُعد تبلیغی سیاست متنبهسازی رژیم موفق شد و هم متنبهسازی آمریکا و اسرائیل. رژیم در متنبهسازی موفق شد، چون توانست کاری کند که مردم فقر و تنگدستیشان را بهصورتی روشن به تحریمها و تحریمها را به سیاست قدرتی برنگردانند که برنامهٔ هستهیی یکی از ارکان آن است. نهتنها در اعتراضها موضوع برنامهٔ هستهیی مسکوت ماند، بلکه در نوشتهها و بیانیههای روشنفکران و فعالان سیاسی دلسوز مردم هم به این موضوع پرداخته نشد، مگر در مواردی در این اواخر.
نوشتن رنجنامههای ظلمستیز معمولترین شیوهٔ انشانویسی سیاسی است؛ از آنها سیاست تغییر درنمیآید. بر روشنفکران و فعالان بود که به مردم هشدار دهند که برنامهٔ هستهیی برای کشور خانمانسوز خواهد بود؛ اورانیوم نهتنها بازدارندهٔ تعرض به کشور نیست، بلکه مشوق آن هم هست. فقر و فلاکت در اکثر بیانیهها مغفول ماند، در حالی که هر روز در گوشه و کنار کشور تظاهرات اعتراضی برپا بود.
راستگرایی چیره باعث شد در انتقادها از نظام امتیازوری و طبقاتی غفلت شود و همه چیز در قالب داستانی رود که از زبان شاهپرستان و مجاهدین هم قابل بازگو کردن باشد. سیاست تقابلیای که رژیم با اسرائیل و آمریکا در پیش گرفت در خدمت نظامیگری، بستن فضا در داخل، و تحکیم نظام امتیازوری ولایی بود. در اظهارات سیاسی مخالفان به رژیم بهطور کلی پرداخته شد و امروز نیز همچنان است، بیآنکه طرح شود این قدرت در خدمت چه نظمی است و به چه شیوهای خود را بازتولید میکند.
بُعد تبلیغاتی سیاست متنبهسازی آمریکا و اسرائیل و متحدانشان هم موفق شد. بلندگوهایی قوی در برابر دهان هرزهگوی فاشیسم ایرانی نهادند، تحریم و جنگ را رهاییبخش خواندند، و کار را به جایی رساندند که اینک عدهای پُرشمار شب و روز در حال التماس از نتانیاهو و ترامپ هستند تا زودتر به ایران حمله کنند. در رأس این عده یک گروه فشار مأمور برای پیشبرد جنگ روانی بهعنوان رُکنی از استراتژی تنبیه نشسته است.
همافزایی دو خط تنبیه
هر دو خط تنبیه اکنون به هم رسیدهاند. کشتار دی ۱۴۰۴ حاصل همافزایی آنهاست. این نکتهای است که بیانیههای اخیر اکثر چهرهها و گروههای سیاسی جمهوریخواه از آن غافل ماندهاند.
کسی که به این نظر برسد که کانون شر رهبری نظام- یا با وسعت دید بیشتر خود نظام- است و کاری به نظم امتیازوری و طبقاتی و در نهایت جامعهٔ در واقعیت متکثر و کشور در موقعیت پیچیدهٔ آن نداشته باشد هیچ بعید نیست که به این نظر برسد که وضع اضطراری است و پذیرفتنی است که با بمباران کانون نظام کار آن را تمام کرد. عدهای لابد فکر میکنند که مهم نیست بمب را چه کسی فرو میافکند. فکر میکنند بمب را میاندازند و زیر پرچم مداخلهٔ بشردوستانه به پایگاههایشان برمیگردند.
چشمانداز
گمانهزنی میشود در این باره که چه خواهد شد. شاید وضع کنونی ادامه یابد، وضعی که سویهٔ اصلی آن در منگنه قرار داشتن مردم بهلحاظ معیشت و روان است. شاید هم بهزودی جنگ درگیرد، با یک برنامهٔ ترکیبی، بسی پیچیدهتر و فکرشدهتر از شوک جنگ ۱۲ روزه. ممکن است مقدمهٔ آن همین وضع کنونی پیش از جنگ باشد، همراه با محاصرهٔ دریایی، یعنی تحریمهای شدیدتر و جنگ روانی. بازتاب آن در داخل برقراری یک نظم تنبیهی شدیدتر است.
در هر حال، نیروی هر دو طرف در آوردنِ فشار بر مردم بر هم افزوده میشوند. ممکن است حاصل جنگ تغییری در کانون قدرت باشد و دست بالا گرفتن نیرویی که برخی شرطهای آمریکا را بپذیرد و سپس وارد یک دورهٔ چارهزنی شود. محتملاً این تغییر مطلوبترین حالت ممکن از دید آمریکا و متحدان آن است. خط تازهای که بر این قرار در عرصهٔ قدرت پیش گرفته میشود در سویهٔ نامردمیاش در ادامهٔ خط همیشگی خواهد بود. سرکوب به بهانهٔ برقراری نظم شدت بیشتری خواهد گرفت. این احتمال هم میرود که جنگ طولانی شود و کشور عرصهٔ درگیریهایی شود که عاقبتشان ناپیداست.
رخدادی بعید آن است که پس از یک بمباران وسیع، رضا پهلوی را با پروازی ویژه به ایران صادر و در یک کاخ مستقر کنند. این ممکن است بخشی از تلاشی باشد در آن اپیزودی که شاخص آن سومالیایی شدن کشور است. مسئله در این حالت این است که ملوک الطوایف زیر سلطهٔ کسی که خود را شاه شاهان میپندارد نخواهند رفت.
تئوری تغییر
چه میتوان کرد و چه باید کرد؟ این پرسش همگان است.
پیش از درگیر شدن با این پرسش، بایسته است تأمل بر حکمتی که تقریر جدید مرسومی از آن را تئوری تغییر (Theory of Change) میخوانند. تذکار این حکمت برای ذهن اسطورهزده و مالیخولیایی ضروری است.
تئوری تغییر بسیار ساده است. مدام آن را در زندگی روزمره به کار میبریم، اما وارد عرصهٔ سیاست که میشویم، عقل سلیم روزمره را دم در میگذاریم. دو مثال: برای آنکه آش نمکین شود، باید به آن نمک بزنیم، یا از زاویهٔ دید سلطنتطلبان: برای آنکه رضا پهلوی شاه شود، باید ترامپ و نتانیاهو فرمان حملهای بیوقفه را به ایران صادر کنند.
برای رسیدن به نتیجهٔ A باید B متحقق شود. قالب ساده است، اما باید شکل کامل آن را در نظر گرفت. باید پرسید که
۱. شرطها و چگونگی تحقق B کداماند، و
۲. آیا ممکن است B پیامدهایی داشته باشد که تمام کاسه و کوزهٔ ما را به هم زند؟
در این باره توجه کنیم به همان مثال ساده: برای آنکه آش نمکین شود، باید به آن نمک بزنیم. اما چقدر نمک بزنیم؟ آیا کسی گرد سفره نشسته است که فشار خونش بالا باشد و نباید نمک بخورد؟
آموزنده میشود اگر نطقهای خامنهای و بیانیههای رضا پهلوی را در قالب فرمول تئوری تغییر ببریم. اما نباید روی این نتیجه متوقف بمانیم که حرفشان چقدر احمقانه است، بلکه باید بپرسیم منظور اصلیشان چیست و شنونده را میخواهند به کجا ببرند. دنیا بر مدار رذالت میچرخد، نه عقل که نبود آن حماقت است.
وظیفه
وضع را میدانیم و مدام از خود میپرسیم چه باید کرد. با نظر به بحثی که شد، میتوانیم بپرسیم تئوری تغییر ما چیست.
اولین کار جدّی گرفتن فرمول توصیفشدهٔ تغییر و گذاشتن آن در برابر ذهنیت اسطورهای و مذهبی و هپروتی است. همهٔ این بیانیههای پرشور را ببریم در قالب تئوری تغییر و اگر دیدیم کلیگویی هستند و از یک سو به کسانی میتازند و از سوی دیگر تنها آرزوهایی نیک را بیان میکنند، کنارشان بگذاریم و به نویسندگانشان بگوییم انشا ننویسید و مشخصاً بگویید گام یک چیست، شرطهای برداشتن آن و پیامدهای خواسته یا ناخواستهٔ آن کداماند. پس از آن، گام دو چه خواهد بود و گام بعدی، تا جایی که چشم عقل کار میکند. در همه حال، معیارمان باید حال و روز مردم باشد. بر سر مردم چه میآید؟
در مورد مشخص جمهوریخواهان: این را از سر به در کنیم که بتوانیم هماکنون به یک تئوری تغییر دربارهٔ کلیت وضع امروزین برسیم. اما مجموعهای از وظایف را میتوانیم به انجام رسانیم تا دستکم به خود دلداری دهیم که کردیم آنچه را که میشد کرد.
● همواره بخشی از کار گشودن یک جهان معنایی و توضیح دادن دربارهٔ وضعیت امور است. به برخی بیانیهها بهاجمال انتقاد شد که فاقد یک تئوری تغییر مشخصاند. اما از طرف دیگر نباید فراموش کرد که شماری از آنها با تأکیدهایشان بر حقوق اساسی مردم، دیدن مردم بهعنوان قدرت مؤسس، یعنی برکنارکنندهٔ قدرت فعلی و برپاکنندهٔ مجلس مؤسسان، یک جهان معنایی میگشایند که جهت تغییر را نشان میدهد.
● کار توضیحی مشخصی لازم است دربارهٔ خیزش دی ۱۴۰۴. این خیزش باز درستی این آموختهٔ صدها بار آزموده در سرتاسر جهان را ثابت کرد که قیام بدون نمایندگی مسئول، بدون موقعیتسنجی، بدون اتکا بر تشکلها و کانونهای اجتماعی، بدون نقشهای برای شیوهٔ پیشروی و احیاناً عقبنشینی محکوم به شکست است. در وضعیتی که اعتراضها و خیزشها بهراحتی ممکن است مورد سوءاستفاده قرار گیرند، این آموزش اهمیت ویژهای مییابد. در اعلامیهها و اظهارات جمهوریخواهان تأکید در این باره کمرنگ است.
● همبسته با این کار، توضیح دربارهٔ شیوهٔ مبارزهٔ خشونتپرهیز است. آنچه در این باره انجام شده پراکنده و اغلب در شکل موعظهٔ بشردوستانه است، بهجای نشان دادن شکلهای مؤثر و راهگشای مبارزهٔ جمعی با اتکا بر بررسی تجربههای مختلف در ایران و جهان. در نظر بگیریم که فقر آگاهی در این باره تا حدی است که پس از تجربهٔ خونبار ۱۸ و ۱۹ دی، اینک عدهای به سخرهٔ مبارزهٔ خشونتپرهیز مشغولاند، از خارج دعوت به مبارزهٔ مسلحانه میکنند، و منتظر و مشوق حملهٔ خارجیاند.
● اولویت روز در حوزهٔ توضیح روشنگری دربارهٔ خطر جنگ است. در نظر گیریم که حتی برخی افرادی که تا دیروز میپنداشتیم باشعور و باوجدان باشند طرفدار حملهٔ لشکر ترامپ و نتانیاهو به ایران شدهاند و این حمله را دخالت بشردوستانه مینامند. بلند شدن صدای طرفداران محاصرهٔ کشور و بمباران آن نشاندهندهٔ شکست همهٔ آموزشهای سیاسی و تاریخی و اخلاقی است. از این بابت همه باید شرمسار باشیم.
● برای پیشبرد امر روشنگری در اینگونه موضوعها نخست باید علیه جَوّی ایستاد که دشمنان آزادی در حیطهٔ عمومی ساختهاند. در همان حال و به همین خاطر باید سبک کار خود را بازنگری کرد. عادت همگان این شده که مدام دربارهٔ دُژخویی رژیم بگویند و بنویسند. این دیگر کافی نیست. آنچه کم نداریم رنجنامه است و دادخواهی. آنچه کم داریم روشنگریهای جَوشکن و راهنماست.
● جمهوریخواهان در خارج از کشور ظاهراً تکان خوردهاند و به فکر اتحاد هستند. شاید بتوان محور همکاری را برپا کردن یک رسانهٔ قوی، از جمله با پیوستن خُردهرسانهها به یکدیگر، قرار داد. همکاری در این جهت میتواند شاخص جدیّت و پیگیری و همراهی باشد.
● تدوین سندهای مشترکی دربارهٔ موضوعهای اساسی کشور هم راهگشاست، هم به تحکیم پیوندها کمک میکند. اگر احتمال خطر سومالیایی شدن را جدّی بگیریم، اهمیت این موضوع را درمییابیم که باید کاری کنیم که بر روی برخی شکافها پل بزنیم، شکافهایی که ممکن است در درون جبههٔ آزادی و عدالت هم دهان بگشایند.
● همهٔ اینها را باید با سنجشگری تئوری تغییر پیش برد و همبسته با آن سبک کار خود را اصلاح کرد. سبک کار مدرن تعهدآور ایجاب میکند که موقعیت در نظر گرفته شود، بر روی مسئلههای اصلی تمرکز شود، از تکرار و پُرگویی پرهیز شود، و هر گامی پروتکل شود تا جلسات درجا نزنند. بسیار مهم است که فرهنگ مدرن ثبت نوشتاری، مرحلهبندی، و تعهدآور بهجای فرهنگ سنّتی شفاهی و شیوهٔ کار «هیئتی» بنشیند.