Skip to content
ژوئن 2, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • نامه‌ای سرگشاده به چپ ضدّامپریالیست
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

نامه‌ای سرگشاده به چپ ضدّامپریالیست

اعتراض‌های دی ۱۴۰۴، سعادت آباد تهران.

نوشتهٔ سیـرانتوس فوتوپولوس در وبگاه نشر &&&

ترجمهٔ سیاوش شهابی – رادیو زمانه

سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴

مقدمهٔ مترجم

این متن در ادامهٔ موجی از انتقادهای گسترده به چهره‌ها، جریان‌ها، و برخی احزاب چپ‌گرا نوشته شده است که در برابر تحولات ایران یا سکوت کرده‌اند یا با توجیه‌های ژئوپلیتیک، سرکوب و خشونت ساختاری جمهوری اسلامی را به حاشیه رانده‌اند. سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از یک انتخاب نظری و سیاسی برمی‌آید: ترجیح دشمنی با امپریالیسم غربی بر همبستگی واقعی با مردم تحت ستم. «نامهٔ سرگشاده به چپ ضد‌ّامپریالیست» تلاشی است برای شکستن همین عادت فکری.

نویسندهٔ متن، سیرانتوس فوتوپولوس، از منتقدان چپِ اردوگاهی و دولت‌محور است که در نوشته‌هایش بر نقد اقتدارگرایی، دولت‌پرستی، و فروکاستن سیاست رهایی‌بخش به صف‌بندی‌های سادهٔ ژئوپلیتیک تمرکز دارد. او از سنّت‌های مارکسیستی و ضد‌ّاقتدارگرا می‌آید، اما بی‌تعارف به بخشی از چپ غربی می‌تازد که عاملیت مردم، به‌ویژه در جوامع غیرغربی، را قربانی «موضع‌گیری درست» بین‌المللی می‌کند.

اهمیت این مقاله در آن است که مسئلهٔ ایران را نه به‌عنوان یک استثنا، بلکه به‌مثابهٔ یک آزمون روش‌شناختی برای چپ جهانی طرح می‌کند. متن نشان می‌دهد چگونه اردوگاهی‌گری با پاک‌ کردن مبارزات زنان، کارگران، دانشجویان، و اقلیت‌ها ضدّامپریالیسم را از محتوای رهایی‌بخش تهی می‌کند و آن را به نوعی اخلاق سیاسیِ بی‌خطر برای دولت‌های سرکوبگر بدل می‌سازد. این نوشته دعوتی است به بازاندیشی‌ای ریشه‌یی: بازگشت به سیاستی که معیارش نه «دشمنِ چه کسی بودن»، بلکه ایستادن بی‌قیدوشرط در کنار ستم‌دیدگان است.

*****

این نامه خطاب به آن بخش از چپ است که با زبانی روان از نسل‌کشی، آپارتاید، و سلطهٔ استعماری سخن می‌گوید.

نمایشی در حال شکل‌گیری است در میان بخش‌هایی از چپِ خودخواندهٔ رادیکال که اگر از نظر اخلاقی چنین مخدوش نبود، می‌شد به آن خندید. با خشمِ اخلاقی محاصرهٔ غزه، گسترش شهرک‌سازی‌ها در کرانهٔ باختری، و عادی‌سازی ناسیونالیسم قومیِ راست افراطی را محکوم می‌کنید. این محکومیت‌ها بجا هستند. اما وقتی با جمهوری اسلامی ایران روبه‌رو می‌شوید، با حکومتی دینی که با اعدام‌های گسترده تثبیت شده، با زندان و شکنجهٔ روزمره تداوم یافته، و با آپارتاید جنسیتی و پلیس مذهبی اعمال می‌شود، ناگهان همان دستگاه تحلیلی از کار می‌افتد. آنچه می‌آید طفره‌روی است در لباس ظرافت نظری.

ناتوانی شما معرفت‌شناختی است. این ناتوانی شیوه‌ای از تحلیل را عیان می‌کند که در آن قدرت فقط زمانی محکوم می‌شود که نشان‌های آشنای امپراتوری غربی را بر تن داشته باشد. سلطه‌ای که از سوی کنشگران غیرغربی اعمال می‌شود گویی از لحاظ نظری مبهم است، انگار امپریالیسم غربی تنها ساختار تاریخیِ فعالی است که می‌تواند خشونت سیستماتیک تولید کند.* چنین چارچوبی قدرت را محلی و محدود می‌کند و سازوکارهایش را تحلیل‌ناشده می‌گذارد.

این طفره‌روی از یک جایگزینی نظریِ عامدانه ناشی می‌شود که خصومت ژئوپلیتیک با آمریکا و اسرائیل را بالاتر از هر تعهد واقعی به رهایی می‌نشاند. سیاست شما به قیاسی سترون فرو می‌کاهد: اگر رژیمی خودش را در برابر قدرت غربی قرار دهد، پس باید از آن دفاع کرد، یا دست‌کم از نقد جدّی مصونش داشت. ستم، مادام که به‌دست «دشمنِ درست» اعمال شود، قابل‌تحمل می‌شود.

این جایگزینی نشانهٔ انحطاطی عمیق در اندیشهٔ ضدّامپریالیستی است. امپریالیسم، که زمانی به‌مثابهٔ شیوهٔ تاریخیِ خاصی از انباشت و حکمرانی و اجبار فهم می‌شد، به تعویذی اخلاقی بدل می‌شود، دالی [نشانه‌ای] چنان فراگیر که نیاز به هر پژوهش و پرسشِ بیشتر را لغو می‌کند. حاصل [این جایگزینی] نوعی جهان‌سوم‌گراییِ مبتذل است که از توجه به مبارزهٔ طبقاتی و سیاست رهایی‌بخش توده‌یی تهی شده و به زیبایی‌شناسی خامِ تقابل دولتی فروکاسته است.

سنّت‌های کلاسیک جهان‌سوم‌گرا در بهترین حالتشان بر عاملیّت مردمی پافشاری می‌کردند: دهقانان، کارگران، زنان، و استعمارشدگان که هم‌زمان علیه سلطهٔ امپریالیستی و طبقات حاکم بومی می‌ایستادند. اما بخش بزرگی از چپِ غربی امروز کاریکاتوری توخالی اجرا می‌کند: ژئوپلیتیکی دولت‌محور که رژیم‌ها را به آواتارهای نمایشیِ مقاومت تقلیل می‌دهد. در عمل، این به فتیشیسم ملی‌گرایانه می‌انجامد که خشونت دولتی را توجیه می‌کند و اغلب آن را می‌پذیرد. همدستی در کشتار جمعی در ایران به‌روشنی بر دوش شما نیز هست.

این همان اردوگاهی‌گری در خالص‌ترین و فاسدترین شکل آن است؛ جهان‌بینی‌ای که تاریخ را به دو بلوک متقابل ساده می‌کند و همهٔ تناقض‌های درونی را با حکم کنار می‌زند. منطق شما کودکانه است: برای هرکه مشغول زدن قلدر بزرگ‌تر است کف بزنید، حتی اگر همان کنشگر هم‌زمان زنان را می‌زند، مخالفان را به دار می‌آویزد و کارگران را خرد می‌کند. در این الگو، ستم‌دیدگان جایگاهشان را به‌عنوان سوژه‌های مبارزه از دست می‌دهند و به ارز نمادین بدل می‌شوند، فقط وقتی فراخوانده می‌شوند که رنجشان بتواند علیه شرارتِ غربی مصرف شود.

از دیدگاه نظری، اردوگاهی‌گری واقع‌گراییِ جنگ سرد را با پرچم رادیکالیسم دوباره به گفتمان چپ بازمی‌گرداند. دولت‌ها به عاملان اصلی تاریخ بدل می‌شوند. قدرت با «ژست» سنجیده می‌شود، نه با روابط اجتماعی. ترکیب درونیِ رژیم‌ها ناپدید می‌شود و جایش را به جهت‌گیری بیرونی‌ای می‌دهد که جای تحلیل را می‌گیرد.

تاریخ واقعیِ حکومت ایران خیال‌پردازی شما را در هم می‌شکند و دقیقاً به همین دلیل آن را انتزاعی می‌کنید. این رژیمی است که در سال ۱۳۶۷ در عرض چند هفته حدود ۳۰هزار زندانی سیاسی را اعدام کرد: چپ‌ها، کمونیست‌ها، فعالان کارگری، بسیاری که پیش‌تر دوران محکومیتشان را گذرانده بودند،در دادگاه‌های مخفی و با دادستان‌هایی که اعضایشان هنوز در قدرت‌اند به قتل رسیدند. رژیمی که دهه‌هاست سازمان‌یابی مستقل کارگری را در هم شکسته، از زندانی‌ کردن رانندگان اتوبوس تهران گرفته تا بازداشت‌ها و شلاق‌ زدن‌های مکرر کارگران نیشکر هفت‌تپه به‌خاطر مطالبهٔ مزدهای معوق و کنترل کارگری. رژیمی که حجاب اجباری را با گشت‌های مسلحِ اخلاقی اعمال می‌کند، همجنس‌گرایی را تا حد مجازات مرگ جرم‌انگاری می‌کند، و برای حفظ آموزه‌های روحانیت، افراد کوییر را به خشونت‌های پزشکیِ مورد تأیید حکومت وادار می‌سازد. اینها شرایط ساختاریِ حکمرانی‌اند.

نادیده‌ گرفتن این تاریخ یعنی کنار گذاشتن هر نظریهٔ جدیِ دولت. جمهوری اسلامی صورت‌بندی سیاسی منسجمی است که اقتدار روحانی، دستگاه‌های امنیتی، و ایدئولوژی ملی‌گرایانه را در سامانه‌ای پایدار از سلطه به‌ هم می‌دوزد. خشونت در آن ساختاری است. هر مارکسیسم یا چپی که نتواند این را ببیند به فتیشیسم دولتی فرو می‌ریزد.

وقتی مقاومت مردمی سر برمی‌آورد، الگو همچنان روشن و بی‌ابهام است. در ۱۳۸۸، میلیون‌ها نفر در جنبش سبز به خیابان آمدند و با گلوله، بازداشت‌های انبوه، و اعتراف‌های اجباریِ تلویزیونی پاسخ گرفتند. در ۱۳۹۸، اعتراض‌ به افزایش قیمت بنزین در خون غرق شد و نیروهای امنیتی طی چند روز صدها نفر را کشتند. در ۱۴۰۱، پس از قتل مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد، زنان روسری‌ها را از سر برداشتند، کارگران اعتصاب کردند، دانشجویان دانشگاه‌ها را اشغال کردند، و مناطقِ کامل به پا خاستند و پاسخ به آنها اعدام و ناپدیدسازی و احکام زندانی بود که برای مرعوب‌ کردن یک نسل طراحی شده بود.

این چرخه‌های شورش و سرکوب نشان‌دهندهٔ حکومتی است که اتحاد و بسیج مردمی را تهدیدی وجودی می‌داند و بر همان اساس واکنش نشان می‌دهد. هر تحلیل چپی که این خیزش‌ها را در برابر جایگاه ژئوپلیتیک ثانوی بداند از ابتدایی‌ترین تعهد نظریهٔ سوسیالیستی دست کشیده است.

با این‌ همه، هنگام وقوع این خیزش‌ها، بسیاری از شما به‌جای همبستگی، با سوءظن واکنش نشان می‌دهید. عاملیت زنان، کارگران، و دانشجویان ایرانی فوری زیر سؤال می‌رود. شورش‌هایشان به عملیات پنهان ناتو، آمریکا، و اسرائیل بازتعریف می‌شود. مردگانشان به‌صورت مشروط سوگواری می‌شوند، تازه اگر اصلاً بشوند. جنبش‌هایشان نه بر اساس مطالباتِ اعلام‌شده‌شان، بلکه بر پایهٔ هم‌ترازی با سناریوی ژئوپلیتیکِ مطلوب شما سنجیده می‌شود: خودمختاری بدنی، کرامت کارگری، رهایی از سلطهٔ روحانیت. هرچه با منطق اردوگاهی سازگار نباشد، آلودگی تلقی می‌شود و کنار گذاشته می‌شود.

این موضع شما گرایشی عمیقاً اقتدارگرا را عیان می‌کند که میراث‌ دیکتاتوری‌های دولت‌محور و تقویت‌شده با عادت‌های ضدّسیاسیِ تفکر ژئوپلیتیک است. ادعای مخالفت با سلطه دارد، اما در سطح تفسیر باز هم همان سلطه را بازتولید می‌کند و هرجا عاملیت ستم‌دیدگان آسایش شما را بر هم بزند، آن را انکار می‌کند.

این شکست نظری فاجعه‌باری است. نقدی بر امپریالیسم که از تحلیل اقتدارگراییِ غیرغربی سر باز می‌زند، از نظر تحلیلی ناسازگار است. منطق دولت‌محوری را که مدعی مخالفت با آن است بازتولید می‌کند و مخالفت با قدرت آمریکا را با خودِ رهایی اشتباه می‌گیرد. خشونت وقتی لفاظیِ ضدّغربی داشته باشد قابل‌ توجیه می‌شود. مقاومت بدون توجه به محتوای اجتماعی‌اش رُمانتیک می‌شود. سلطه تا زمانی که لباس ایدئولوژیکِ درست پوشیده باشد قابل‌ تحمل می‌گردد.

به‌اصطلاح ضدّامپریالیسم شما آنگاه به هویتی بدل می‌شود که گفتمان را کنترل می‌کند، مخالفت را انضباط می‌بخشد، و همبستگی را در خطوط «نامناسب» محدود می‌کند. حاصلِ کار ارتدوکس بودن است.

پاک‌ کردن سیستماتیک عاملیت از دل همین موضع برمی‌آید و بسیاری از شما امروز در آن مشارکت دارید. فمینیست‌های ایرانی، که هم بمب‌های آمریکا و اسرائیل را رد می‌کنند و هم حکومت روحانیت را، نامفهوم می‌شوند. کارگران ایرانی، که با تحریم‌ها مخالف‌اند چون تهی‌دستان را نابود می‌کند و هم‌زمان با رژیمی مخالف‌اند که زندانی‌شان می‌کند، به‌جای رفیق بودن، تناقض نامیده و رد می‌شوند. کنشگران کوییر ایرانی، که هم با حکومت دین‌سالار می‌جنگند و هم با کاریکاتورهای غربی، به انتزاع فروکاسته می‌شوند. کسانی که از دوگانهٔ دروغینِ امپراتوری یا استبداد سر باز می‌زنند اردوگاهی‌گری را به‌مثابهٔ تقلبی فکری افشا می‌کنند و به همین دلیل نادیده گرفته می‌شوند.

این حذف و پاک‌سازی کار ایدئولوژیک است. جهان‌بینی‌ای را تثبیت می‌کند که توان پذیرش تکثر، تناقض، یا مبارزهٔ خودمختار را ندارد. انکار عاملیت آسان‌تر از بازنگری نظریه و تاریخ است.

وقتی سیاست عمدتاً حول خصومت با آمریکا سازمان می‌یابد، نه حول همبستگی با ستم‌دیدگان، داوری اخلاقی تحلیل می‌رود. نفرت جای تحلیل را می‌گیرد. واکنش جای اندیشه را. ضدّامپریالیسم محتوای رهایی‌بخشش را از دست می‌دهد و به ژستی بدبینانه بازمی‌گردد که رنج را مدیریت می‌کند، نه اینکه با آن دربیفتد، و سلطه را توجیه می‌کند، نه اینکه برچیند.

هر مواجههٔ جدّی با انسان‌شناسی، اقتصاد سیاسی، یا ماتریالیسم تاریخی باید شما را در برابر این خطا واکسینه می‌کرد. قدرت متکثر است. سلطه به هیچ تمدن یا امپراتوری واحدی تعلق ندارد. امپراتوری‌ها خشونت تولید می‌کنند، همان‌طور که دولت‌های انقلابی، سلسله‌مراتب روحانی، جنبش‌های ملی‌گرا، و بوروکراسی‌هایی که به نام مقاومت حکومت می‌کنند. سیاستی که نتواند این هم‌زمانی را حفظ کند شکننده و تنبل و از نظر اخلاقی ورشکسته می‌ماند.

اگر واقعاً با نسل‌کُشی، اقتدارگرایی، و ستم در همهٔ اشکالش مخالفید، آسایش کودکانهٔ شعار «دشمنِ دشمنِ من دوست من است» را کنار بگذارید. این شعار به‌ معنای شانه‌ خالی‌ کردن است. اصول را فدای هم‌ترازی می‌کند، انسجام را فدای سهولت، و انسان‌های واقعی را فدای توهّم شفافیت ژئوپلیتیک. چپی که نتواند در کنار ستم‌دیدگان بایستد پیشاپیش ادعای رهایی را باخته است.

* تأکیدها همه‌جا از اندیشهٔ نو است.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: مسئولیت «مداخلهٔ قدرت‌های خارجی در ایران» متوجه کیست؟
Next: دی‌ماه ۱۴۰۴: خیابان‌هایی که با گلوله اداره شدند | از خیابان تا گورستان، مسیر رسمی اعتراض در جمهوری اسلامی | بازتولید حاکمیت از مسیر جسد
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved