(تصویر ساختهٔ هوش مصنوعی است.)
الف. هوشیار
یکشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۴
در روایت رسمی جمهوری اسلامی سیاست خارجی قرار است «بازدارندهٔ جنگ» باشد، یعنی با نمایش قدرت دشمن را از حمله منصرف کند و کشور را از خطر درگیری دور نگه دارد. اما تجربهٔ چند دههٔ اخیر، و بهویژه در بزنگاههایی که جامعهٔ ایران وارد فاز اعتراض و شورش میشود، تصویری متفاوت به دست میدهد: سیاست خارجی جمهوری اسلامی، برخلاف ادعاهایش، اغلب نه بازدارندگی از جنگ، بلکه بازدارندگی از صلح- بهمعنای کاهش تنش، عادیسازی روابط خارجی، و بازگشت سیاست به عرصهٔ عمومی- را هدف میگیرد.
شاید این گزاره در نگاه اول متناقض به نظر برسد. مگر میشود «صلح» چیزی باشد که یک دولت از آن جلوگیری کند؟ اما اگر نقطهٔ عزیمت را از «امنیت ملی» بهسمت «امنیت رژیم» تغییر دهیم، پاسخ روشنتر میشود. در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا سیاست خارجی فقط ابزار دفاع در برابر تهدید بیرونی نیست، بلکه ابزار مدیریت بقا در داخل است. و دقیقاً در همین نقطه است که امنیت داخلی و امنیت خارجی به هم قفل میشوند.
امنیت ملی یا امنیت رژیم؟ جابهجایی مرکز ثقل سیاست خارجی
در علوم سیاسی تمایزی بنیادین وجود دارد میان امنیت ملی و امنیت رژیم. امنیت ملی به حفاظت از جامعه و قلمرو کشور در برابر تهدید خارجی اشاره دارد، در حالی که امنیت رژیم به حفاظت از ساختار قدرت و بقای حکومت در برابر تهدیدهای داخلی مربوط است. در نظامهایی که رقابت سیاسی واقعی، گردش قدرت، رسانههای مستقل، و نهادهای نظارتی قوی وجود دارد، این دو مفهوم اغلب همپوشانی پیدا میکنند: دفاع از کشور معمولاً با دفاع از حکومت یکی تلقی میشود.
اما در رژیمهایی که مشروعیت سیاسیشان شکننده است و امکان انتقال قدرت محدود یا مسدود شده است، این دو از هم جدا میشوند. در چنین شرایطی، حکومت ممکن است سیاست خارجی را طوری طراحی کند که بقای سیاسیاش را تضمین کند، حتی اگر هزینهٔ آن افزایش تنش، تحریم، خطر جنگ، و زیر پا گذاشتن امنیت داخلی باشد. این همان نقطهای است که سیاست خارجی از ابزار «بازدارندگی دفاعی» به ابزار «مهندسی اضطرار» تبدیل میشود، اضطراری که نهفقط دشمن خارجی، بلکه جامعهٔ داخلی را هم هدف میگیرد.
امنیتیسازی: وقتی اعتراض سیاسی به «تهدید امنیت ملی» تبدیل میشود
یکی از کلیدیترین چارچوبهای نظری برای فهم این سازوکار نظریهٔ امنیتیسازی است که میگوید «تهدید» همیشه امری صرفاً عینی نیست، بلکه میتواند از طریق گفتار و سیاست ساخته شود. دولتها و نخبگان امنیتی با نامگذاری مسئله بهعنوان «تهدید وجودی» آن را از حوزهٔ سیاست عادی خارج میکنند و وارد حوزهٔ «اقدامات اضطراری» میسازند، جایی که سرکوب، تعلیق حقوق شهروندی، سانسور، و خشونت نه بهعنوان جرم، بلکه بهعنوان «ضرورت امنیتی» معرفی میشود. (Buzan, Wæver & de Wilde, 1998)
در ایران این سازوکار و شیوه بارها تکرار شده است: اعتراض به گرانی، فساد، سرکوب، تبعیض، یا بحران معیشت در روایت رسمی بهسرعت تبدیل میشود به «اغتشاش»، سپس به «پروژهٔ دشمن»، و در نهایت به «جنگ ترکیبی». در این مسیر، شهروند معترض از جایگاه کنشگر سیاسی خارج میشود و به جایگاه «عامل تهدید بیگانگان» سقوط میکند. به بیان دیگر، حکومت با امنیتیسازی اعتراض سیاست را از جامعه پس میگیرد.
وضعیت اضطراری دائمی: وقتی حکومت از «لبهٔ جنگ» تغذیه میکند
اما امنیتیسازی فقط با روایت و تبلیغات پیش نمیرود، به پشتوانهٔ عینی هم نیاز دارد: «حس اضطرار». در اینجا نظریههای مربوط به وضعیت استثنایی و حکومتداری اضطراری اهمیت پیدا میکنند. ایدهٔ اصلی این است که دولتها گاهی با تداوم یک وضع فوقالعاده قواعد و قوانین معمول و جاری را تعلیق میکنند و قدرت اجرایی را از کنترل نهادهای عادی بیرون میبرند. (Schmitt, 1922؛ Agamben, 2005)
در جمهوری اسلامی سیاست خارجی میتواند نقش تولیدکننده یا تقویتکنندهٔ این وضعیت اضطراری را بازی کند: دشمن خارجی دائم حاضر است، خطر حمله دائم در کمین است، و بنابراین «امنیت» باید بر همهچیز مقدم باشد. نتیجه این است که صلح واقعی- یعنی کاهش تنش و باز شدن فضای سیاسی- به تهدید تبدیل میشود. زیرا صلح، در معنای سیاسیاش، میتواند جامعه را از حالت بسیج و اضطرار بیرون بیاورد و امکان مطالبهگری را افزایش دهد.
به همین دلیل است که «بازدارندگی» در این منطق صرفاً بازدارندگی دشمن نیست، بازدارندگی جامعه هم هست: بازدارندگی از اینکه سیاست دوباره به میدان عمومی برگردد.
جنگ انحرافی و «لبهٔ جنگ»: چرا تنش خارجی برای مدیریت بحران داخلی مفید است؟
در ادبیات روابط بینالملل نظریهای وجود دارد به نام جنگ انحرافی، ایدهای که میگوید دولتها ممکن است برای منحرف کردن افکار عمومی از بحرانهای داخلی، تنش خارجی را افزایش دهند یا حتی وارد درگیری شوند. (Levy, 1989) البته در بسیاری از موارد این سیاست لزوماً به جنگ تمامعیار ختم نمیشود، بلکه شکل پیچیدهتری پیدا میکند: حرکت دائمی روی مرز درگیری.
در ایران سیاست خارجی اغلب در قالب «لبهٔ پرتگاه» (Brinkmanship) قابل فهم است: نمایش آمادگی جنگ، افزایش تهدید، بالا بردن هزینهها برای طرف مقابل، و حرکت در مرز کنترلپذیرِ بحران. این وضعیت دو کارکرد همزمان دارد:
از بیرون دشمن را محتاط میکند و از داخل جامعه را در «ترس و اضطرار» نگه میدارد و به حکومت امکان میدهد اعتراض را نه مطالبهٔ سیاسی، بلکه «مخاطرهٔ امنیتی» معرفی کند و به خاک و خون بکشد.
پیوند امنیت داخلی و خارجی: چرخهای بین اعتراض تا خطر جنگ
حالا میتوان این زنجیره را بهصورت چرخهای قابل مشاهده در علوم سیاسی صورتبندی کرد:
۱) اعتراض داخلی و بحران مشروعیت
وقتی شکاف حکومت-ملت عمیق میشود، اعتراض از سطح نارضایتی پراکنده عبور میکند و به بحران مشروعیت نزدیک میشود. در این مرحله حکومت احساس میکند مسئله دیگر «تغییر سیاست» نیست، بلکه «تهدیدِ بقا» است.
۲) سرکوب و رادیکال شدن جامعه
سرکوب شدید بخشی از جامعه را از اصلاحطلبی ناامید میکند و اعتراض را رادیکالتر میسازد. نتیجه میتواند شکلگیری این تصور باشد که تغییر بدون فشار بیرونی ممکن نیست.
۳) بینالمللی شدن منازعه و درخواست مداخله
در چنین شرایطی، بخشی از نیروهای مخالف ممکن است بهسمت ایدهٔ تحریم، فشار خارجی، یا حتی مداخلهٔ نظامی حرکت کند. این نقطه همان جایی است که بحران داخلی «جهانی» میشود.
۴) بهرهبرداری امنیتی حکومت از مداخلهطلبی
اما این بینالمللی شدن ناخواسته به حکومت امکان میدهد روایت خودش را تثبیت کند: «دیدید؟ اینها ابزار دشمناند.» اینجا حکومت میتواند سرکوب را مشروع جلوه دهد و حتی بخشهایی از جامعه را که از جنگ میترسند پشت سر خودش نگه دارد.
۵) افزایش واقعی خطر جنگ
با ورود بازیگران خارجی به منطق فشار حداکثری یا تغییر رژیم، احتمال درگیری واقعی افزایش مییابد. این همان لحظهای است که «مداخله بهعنوان راهحل» میتواند به «دام جنگ» تبدیل شود. در نتیجه، شورش داخلی نهتنها به تغییر سیاسی منجر نمیشود، بلکه میتواند ناخواسته به افزایش خطر جنگ خارجی بینجامد- و این دقیقاً همان وضعی است که حکومت امنیتی میتواند از آن تغذیه کند.
معمای امنیت: وقتی بازدارندگی ناامنی میسازد
در نظریهٔ معمای امنیت، کشور برای افزایش امنیت خودش تسلیح میشود، اما همین کار طرف مقابل را نگرانتر میکند و به مسابقهٔ تسلیحاتی و تشدید بحران میانجامد. (Jervis, 1978) این چرخه معمولاً در سطح بینالمللی تحلیل میشود، اما در ایران یک جنبهٔ داخلی نیز دارد: نظامیسازی سیاست خارجی هم فشار بیرونی را افزایش میدهد و هم به امنیتیسازی داخلی مشروعیت میدهد.
به این ترتیب، سیاستی که قرار بود «امنیت» بیاورد، در عمل میتواند ناامنی تولید کند: ناامنی اقتصادی، ناامنی اجتماعی، و ناامنی ژئوپلیتیک. و در نهایت، جامعه را میان یک دوگانه قرار دهد: سرکوب داخلی یا جنگ خارجی.
چرا جمهوری اسلامی از صلح میترسد؟
اگر صلح فقط نبودِ جنگ میبود، هیچ حکومتی از آن نمیترسید. اما صلح در معنای سیاسیاش یعنی «بازگشت زندگی به حالت عادی»: باز شدن مسیر اقتصاد، افزایش تعامل جهانی، رشد طبقهٔ متوسط، شکلگیری جامعهٔ مدنی، و مهمتر از همه کاهش توان حکومت برای توجیه کردن سرکوب با زبان امنیت. صلح واقعی میتواند این پرسشها را به مرکز جامعه برگرداند:
– اگر دشمن خارجی مهار شد و خطر جنگ کاهش یافت، چرا هنوز باید فضای سیاسی بسته باشد؟
– چرا اینترنت باید قطع شود؟
– چرا اعتراض باید جرم امنیتی تلقی شود؟
– چرا نهادهای نظامی باید تعیینکنندهٔ سیاست باشند؟
– این پرسشها برای حکومت امنیتی از خودِ جنگ خطرناکترند، زیرا جنگ میتواند اضطرار تولید کند، اما صلح میتواند «سیاستورزی» را شدت دهد.
نتیجهگیری: بازدارندگی از صلح یعنی حکومتداری از مسیر ناامنی
در نهایت، میتوان گفت سیاست خارجی جمهوری اسلامی را در جهان آشفتهای که جنگ به صنعت سودآور عظیمی تبدیل شده است باید در قالب «الگوی تأمین امنیت رژیم» فهمید. در این الگو جنگ فاجعهای ناخواسته نیست، بلکه امکانی دائمی برای بازتولید اضطرار است. با این اضطرار است که میتوان سیاست داخلی را کنترل کرد، اعتراض را امنیتی و با خشونت سرکوب کرد، و جامعه را در وضعیت تعلیق نگه داشت و با تقویت چرخهٔ اقتصاد نظامی مدافعانی جهانی برای بقای حکومت دستوپا کرد.
از این منظر، گزارهٔ اصلی روشن میشود:
سیاست خارجی جمهوری اسلامی، برخلاف ادعاهایش، بازدارندگی از جنگ نیست، بازدارندگی از صلح است.
زیرا صلح یعنی پایان یافتن منطق اضطرار، و پایان اضطرار یعنی بازگشت جامعه به سیاستورزی تحولگرا- و این همان چیزی است که حکومت امنیتی از آن پرهیز دارد.
منابع و مراجع (برای مطالعهٔ بیشتر و استناد):
● Agamben, G. (2005). State of Exception. University of Chicago Press.
● Buzan, B., Wæver, O., & de Wilde, J. (1998). Security: A New Framework for Analysis. Lynne Rienner Publishers.
● Jervis, R. (1978). “Cooperation Under the Security Dilemma.” World Politics, 30(2), 167–214.
● Levy, J. S. (1989). “The Diversionary Theory of War: A Critique.” In M. I. Midlarsky (Ed.), Handbook of War Studies (pp. 259–288). Unwin Hyman.
● Schmitt, C. (1922). Political Theology: Four Chapters on the Concept of Sovereignty.
● Wæver, O. (1995). “Securitization and Desecuritization.” In R. D. Lipschutz (Ed.), On Security (pp. 46–86). Columbia University Press.