الف. هوشیار
چهارشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۴
سالها- دستکم از جنگ ویتنام تا عراق- یک قاعدهٔ تقریباً شناختهشده در سیاست جهانی وجود داشت: هرجا خطر جنگ بالا میگرفت، جنبش صلح هم سر برمیآورد. دانشگاهها، اتحادیهها، روشنفکران، گروههای مدنی، و حتی بخشی از جریانهای مذهبی در برابر جنگ صف میکشیدند. اما امروز، در یکی از خطرناکترین نقاط جهان- جایی که جنگ مستقیم میتواند کل منطقه را آتش بزند- اتفاقی عجیب رخ داده است: نهتنها جنبش صلح چشمگیر نیست، بلکه در بخشی از فضای سیاسی ایرانیان خارج کشور تظاهراتی شکل میگیرد که آشکارا از آمریکا و اسرائیل درخواست حمله میکند.
این فقط «تغییر سلیقهٔ سیاسی» نیست. این جابهجایی عمیق در ذهنیت جمعی است که اگر آن را نفهمیم، و در برابر آن تدبیری نیندیشیم، با تراژدیهای مصیبتباری روبهرو خواهیم شد.
صلحی که دیگر «اخلاقی» دیده نمیشود
در فضای ایران، و بهخصوص در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، دفاع از صلح با یک سوءبرداشت بزرگ روبهروست: صلحخواهی مساوی میشود با دفاع از بقای جمهوری اسلامی. در چنین تصویری، هر کسی که بگوید «جنگ نشود» فوری متهم میشود به اینکه:
● «میخواهد مردم زیر سرکوب له شوند»،
● «دنبال حفظ وضع موجود است»،
● «صدای زندانی و خیابان را نمیشنود»، یا حتی
● «عامل رژیم است».
این همان نقطهٔ شکست است: صلح از یک اصل انسانی و اجتماعی تبدیل میشود به یک موضع سیاسیِ مشکوک. در حالی که صلحخواهی در معنای انسانیاش یعنی جلوگیری از کشتار گستردهتر، جلوگیری از ویرانی زیرساختها، جلوگیری از فروپاشی نظم اجتماعی، و جلوگیری از بازتولید چرخهٔ خشونت. اما چرا در ایران این معنای بدیهی وارونه میشود؟
مسئلهٔ اصلی: انسداد سیاسی و تولد «امید بیرونی»
برای فهم این وارونگی باید یک واقعیت تلخ را پذیرفت: بخش بزرگی از جامعهٔ ایران، و بخش بزرگی از اپوزیسیون، سالهاست تجربه کردهاند که
● اصلاحات ساختاری با انسداد روبهرو شده،
● انتخابات به ابزار کنترل تبدیل شده،
● اعتراضها هزینههای سنگینی به بار میآورد و سرکوب میشود، و
● هر موج امید اجتماعی با سرکوب خفقانباری فرسوده میشود.
در چنین شرایطی، «تخیل سیاسی» دچار بحران میشود. مردم و نیروهای سیاسی میپرسند: اگر نه اصلاح، نه انقلاب کمهزینه، نه گذار مبتنی بر مذاکره بین حکومتکنندگان و حکومت شوندگان… پس چه راهی باقی میماند؟ در همین خلأ است که یک ایدهٔ خطرناک رشد میکند: «شاید شوک خارجی راهحل باشد.» اینجا جنگ دیگر «فاجعه» نیست؛ جنگ تبدیل میشود به ابزار تغییر. و وقتی جنگ ابزار شد، صلح هم تبدیل میشود به «مانع».
چرا فلسطینیها را جنبش صلح جهانی پشتیبانی کرده است، اما ایرانیها را نه؟
در مورد فلسطین، بسیاری از مردم جهان تصویر روشنی دارند: یک طرف قدرت نظامی و اشغال، طرف دیگر مردم زیر فشار و محاصره. در اینجا صلحخواهی یعنی جلوگیری از بمباران و کشتار غیرنظامیان.
اما در مورد ایران روانشناسی سیاسی پیچیدهتری عمل میکند. جنگ احتمالی، در تصور بسیاری از مخالفان، چون جنگ علیه «میهن» نیست، جنگ علیه «حکومت» است، و تناقض دقیقاً همینجاست: همان کسانی که از سرکوب داخلی میترسند، گاهی از بمباران خارجی استقبال میکنند. چرا؟ چون در ذهن آنان جنگ بیرونی بهشکل خواستاندیشانهای «دقیق»، «جراحیوار»، «نجاتبخش» و «سریع» تصور میشود که فقط جنایتکاران را هدف قرار میدهد، چیزی شبیه به دکمهٔ پایان.
این خیال و تصور در تاریخ بارها تکرار شده و تقریباً همیشه به فاجعه انجامیده است: جنگ بیرونی نهفقط حکومتها را هدف میگیرد، بلکه جامعه را میشکند، اقتصاد را نابود میکند، و میدان را برای نیروهای مسلح، تندرو، و بازیگران منطقهیی بازتر میکند.
جنگ شناختی: وقتی نفرت جای سیاست را میگیرد
در این نقطه میشود از «جنگ شناختی» صحبت کرد، اما نه به معنای توطئهگرایانهٔ سادهاش. جنگ شناختی یعنی تغییر چارچوبهای ادراک. و این بدان معنی است که مردم با چه عینکی جهان را ببینند، چه چیزی را تهدید بدانند، چه چیزی را نجات تصور کنند، و از چه چیزی متنفر شوند. در جنگ شناختی، هدف فقط قانع کردن نیست، بلکه تغییر احساسهاست و این چیزی جز این نیست که
● خشم به یک جهت خاص کانالیزه شود،
● پیچیدگی حذف شود، و
● سیاست به «دوگانهٔ خیر/شر» تقلیل داده شود.
در چنین فضایی، جملههای کوتاه و انفجاری جای تحلیل را میگیرد:
«فقط حملهٔ خارجی باید نجاتمان دهد.»
«بدتر از این که نمیشود.»
«این جنایتکارها باید به سزای عملشان برسد.»
اینها جملههایی است که از دل ناامیدی بیرون میآید، اما می تواند شرایط را بدتر کند و بهسمت فاجعه بکشاند.
بحران اپوزیسیون: وقتی «مبارزه علیه جنگ» بیپناه میشود
یکی از دلایل غیبت جنبش صلح در مورد ایران ضعف ساختاری نیروهای مدنی و سیاسی است. جنبش صلح برای اینکه شکل بگیرد نیاز به چند چیز دارد:
۱. سازمانهای پایدار (اتحادیهها، انجمنها، شبکههای مدنی)
۲. رسانههای مستقل، مسئولیتپذیر، و اثرگذار
۳. زبان مشترک دربارهٔ ارزشهای اخلاقی
۴. افق سیاسی مشترک قابل دفاع
اما جامعهٔ ایرانی در سالهای اخیر با پدیدههایی روبهرو شده که همهٔ اینها را فرسوده کرده است: پراکندهسازی نیروهای سیاسی، مهاجرتهای گسترده پس از سرکوب هر جنبش آزادیخواهی، شکافهای نسلی و هویتی، و فروپاشی اعتماد به نهادهای اجتماعی. در نتیجه، «صلحخواهی» نه جریانی سازمانیافته، بلکه موضعگیری فردی و پراکنده میشود، و موضع فردی در فضای قطبیشده بهراحتی با ابزارهای جنگ شناختی مجتمعهای صنعتی-نظامی که از جنگ سودهای افسانهای میبرند سرکوب نمادین میشود.
پارادوکس تلخ: صلحخواهی به معنای بیطرفی نیست
بزرگترین خطای رایج در استدلالهای هواداران «جنگ نجاتبخش» این است که تصور میشود اگر با جنگ مخالفی، پس لابد با جمهوری اسلامی مماشات میکنی. اما میتوان همزمان هر دو موضع را داشت، و اتفاقاً باید داشت:
● نه به سرکوب داخلی
● نه به جنگ خارجی
این دو رقیب یکدیگر نیستند، مکمل هماند، چون جنگ خارجی معمولاً بهانهای برای سرکوب داخلی است و آن را تقویت میکند. و سرکوب داخلی هم جامعه را به نقطهای میرساند که بخشی از آن جنگ خارجی را «نجاتبخش» تصور کند. و این چرخهای معیوب است که کار را به موقعیت فاجعهباری میکشاند.
چرا «صلح» در ایران نیاز به بازتعریف دارد؟
در شرایط ایران، صلحخواهی اگر فقط بهشکل شعاری کلی بیان شود، شکست میخورد، چون مخاطب فوری میپرسد: «پس تکلیف مردم زیر گلوله چه میشود؟» بنابراین صلحخواهی در ایران باید بهشکل دقیقتر و شفافتری بیان شود.
صلح یعنی:
● مخالفت با حملهٔ نظامی و ویرانی گسترده
● همراه با دفاع از حقوق مردم برای اعتراض، اعتصاب، و سازمانیابی، و
● همراه با فشار بینالمللی هدفمند علیه سرکوبگران، نه علیه جامعه.
به زبان ساده: صلحِ ضدّ جنگ، و همزمان ضدّ سرکوب.
چرا در خارج از کشور با تظاهرات عجیبی روبهرو می شویم که در آن برخی مداخلهٔ نظامی آمریکا و جنگ میخواهند؟ اگر بخواهیم منصفانه تحلیل کنیم، همهٔ کسانی که شعار جنگ میدهند «جنگطلب حرفهیی» نیستند. بخشی از آنان محصول سه تجربهاند:
۱. زخم عمیق از خشونت حکومتی
وقتی کسی سالها شاهد کشتار و زندان و سرکوب بوده ممکن است به این نتیجه برسد که «هیچ راهی جز ضربهٔ بیرونی نیست».
۲. حذف شدن امید به تغییر داخلی
وقتی هیچ افق سیاسی مشخص و ملموسی وجود نداشته باشد، ذهن بهسمت راهحلهای بیرونی میرود.
۳. سادهسازی رسانهیی و الگوریتمی
شبکههای اجتماعی سیاست را به مسابقهٔ شعار تبدیل میکنند. در این مسابقه تندترین مواضع بیشتر دیده میشوند. اما مشکل اینجاست:
تحلیل درست میتواند زیر فشار روانی فردی و اجتماعی شدید مختل شود و به تصمیمهایی بینجامد که مردم را دوباره قربانی کند. جنگ اگر به راه بیفتد، اولین قربانیاش مردماند، نه حکومتها. این شاید بدیهی به نظر برسد، اما دقیقاً همان چیزی است که در هیاهوی فضای سیاسی در جامعهٔ قطبیشده گم میشود.
حملهٔ نظامی می تواند چنین پیامدهایی داشته باشد:
● زیرساختها آسیب میبیند (برق، آب، اینترنت، بیمارستانها)،
● اقتصاد سقوط میکند و فقر گسترده میشود،
● امنیت اجتماعی فرو میریزد،
● فضای امنیتی و نظامی شدیدتر میشود،
● امکان سازمانیابی مدنی کمتر میشود، و
● چرخهٔ خشونت طولانیتر میگردد.
اینها نه تحلیل انتزاعی، بلکه تجربهٔ تکرارشدهٔ جهان معاصر است.
پایانبندی: صلح نه سازش است و نه بیحسی در مقابل جنایتهای رژیم سرکوبگر
امروز شاید مهمترین کار سیاسی و اخلاقی این باشد که «صلح» را از گروگانگیریِ معنایی آزاد کنیم. صلح در ایران نمیتواند به معنای سکوت در برابر سرکوب باشد. و جنگ هم نباید به معنای نجات تصور شود. باید توجه داشته باشیم که «نجاتدهنده» این بار رئیسجمهور یکی از فاشیستیترین حکومتها در آمریکا زیر رهبری دونالد ترامپ است. او کسی است که بهصراحت میگوید به هیچ قانون بینالمللی (و از جمله میتوان گفت میثاق حقوق بشر) پایبند نیست، از بیان اندیشههای نژادپرستانه بر اساس باورها و «اخلاق» فردیاش ابایی ندارد، و جز به منافع آمریکا برای افزایش قدرت امنیتی-نظامی آن کشور با تسلط بر منابع دیگر کشورها نمیاندیشد.