الف. هوشیار
سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴
ایدههای بزرگ معمولاً با وعدههای بزرگ متولد میشوند. از عدالت اجتماعی و رهایی ملی گرفته تا دموکراسی رادیکال و جامعهٔ بیطبقه، این ایدهها برای زمانی تدوین میشوند که «اکثریت» آنها را بپذیرد و به چنان نیروی مادّیای تبدیل شوند که بتوانند دگرگونی مورد نظر را در جامعه به وجود آورند. اُفُقشان دور است، اما روشن؛ معنا و کارآمدیشان قرار است در شکلی فراگیر و آیندهای مطلوب آشکار شود. با این همه، تاریخ اغلب مسیر دیگری میرود. بسیاری از این ایدهها فراگیر نمیشوند و پس از ترویج اجتماعی اولیه به ایدهٔ گروههایی تبدیل میشوند که در اقلیت- چهبسا زیر فشار یا زیر سرکوب- باقی میمانند. از این نقطه به بعد سرنوشت ایده- نه الزاماً به انتخاب خود، بلکه به اقتضای شرایط اجتماعی- تغییر میکند.
در چنین وضعی، ایده که پیروانی یافته و دیگر صرفاً «ایده» نیست و به یک گروه اجتماعی تبدیل شده با مشکلاتی دستوپنجه نرم میکند که برایش آماده نبوده است. برای مثال، ایدهای که بهعنوان پروژهای جهانشمول و تغییر رادیکال اجتماعی تدوین شده و بهتدریج به ذهناَفزار یک هویت اقلیتی بدل شده است گاه نظریهپردازی لازم و کافی برای این دوران تعلیقی را ندارد. این همان لحظهٔ خطرناک است، جایی که ایده ناخواسته وارد مسیری میشود که در نظریهپردازی اولیهاش نه دیده شده و نه برایش راهکاری اندیشیده شده است.
کارل مانهایم (Karl Mannheim) این دگردیسی را در تمایز کلاسیک میان «اتوپیا» و «ایدئولوژی» توضیح میدهد. او در کتاب «ایدئولوژی و اتوپیا» مینویسد:
«وضعیت ذهنی هنگامی اتوپیایی است که با وضع واقعی تجانس ندارد».۱
و توضیح میدهد:
«تفکر اتوپیایی اگر نتواند به نیرویی اجتماعی بدل شود، دچار انحطاط میشود.»۲
در این لحظه، ایدهای که قرار بود نظم موجود را درهم بشکند ممکن است به چارچوبی برای حفظ انسجام گروهی خاص تبدیل شود و دگرگونی جامعه به امری فرعی در اقداماتش تبدیل شود، زیرا که مسئلهٔ گروه به بقا در برابر جامعه تبدیل میشود.
این دگردیسی پیامدهای سیاسی و اخلاقی مهمی دارد. گروهی که خودش را نمایندهٔ آینده میدانست حالا در موقعیت اقلیتِ زیر فشار قرار میگیرد. زبانش تغییر میکند، مخاطبش محدود میشود، و مرزهای هویتیاش ضخیمتر. وفاداری درونی جای حضور آزادانه و آگاهانه در میان جامعه و اقناع بیرونی را میگیرد. اختلافنظر نه منبع پویایی، بلکه تهدید تلقی میشود. آنچه در ابتدا پروژهای رهاییبخش بود، پس از انشعابها و تفرقهها، ناخواسته به رفتاری فرقهگونه نزدیک میشود.
سکتاریسم از دیدگاه چپ و کمونیستها پدیدهای شناختهشده بوده است. در سدهٔ گذشته نقدهای متعددی در مورد آن نوشته شده است. برای مثال، ذیل این واژه، یعنی: سکتاریسم، در «واژهنامهٔ سیاسی و اجتماعی» میخوانیم:
«سکتاریسم یعنی بریدن از تودهها و تبدیل شدن به یک دستهٔ جدا از خلق. این لغت از واژهٔ «سِکت» مشتق شده و به معنای فرقه، گروه، دستهٔ کوچک و در به روی خود بسته و جدا از مردم استعمال شده است. سکتاریسم در معنای سیاسی خود در نهضت کارگری یکی از انواع اپورتونیسم چپ است. سیاستی است که به جدا شدن حزب کمونیست از تودهٔ وسیع زحمتکشان منجر میشود.»۳
آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) نیز در نامههای زندان این وضع را دچار شدن به درونگرایی گروهی میبیند و بر زمینههای شکلگیری آن بهدرستی دست میگذارد . او در نقد صریحش از فرقهگرایی مینویسد:
«یک گروه اجتماعی میتواند و باید رهبریاش را قبل از تصاحب قدرت دولتی بر جامعه اعمال کند.»۴ و جنبشی که نتواند این «رهبری فکری و اخلاقی» را در جامعه اعمال کند ناگزیر «به فرقهگرایی گرایش پیدا میکند.»۵
او هشدار میدهد که در چنین وضعی حقیقت سیاسی در انزوای اخلاقی تحلیل میرود و زبان جنبش دیگر برای فهم عمومی ساخته نمیشود.
فشار اقلیت بودن ساختار درونی گروه را نیز دگرگون میکند. روبرت میشلز (Robert Michels) در اثر کلاسیک احزاب سیاسی۶ نشان میدهد که حتی آرمانگراترین جنبشها وقتی در وضع اقلیت پایدار و محاصرهشده قرار میگیرند، به تمرکز قدرت و رهبری بسته سوق داده میشوند، نه بهعلت سقوط اخلاقی، بلکه بهعنوان واکنشی ساختاری به فشار و تأمین بقا. و از منظر کُنش جمعی، این وضع به گسست از جامعه منجر میشود.
چارلز تیلی (Charles Tilly) یادآوری میکند که جنبشی که این تعامل را از دست بدهد بهتدریج به شبکهای هویتی فروکاسته میشود، شبکهای که بیش از آنکه جهان را تغییر دهد، خود را بازتولید میکند۷.
یکی از خطرناکترین پیامدهای این فرایند توجیه اخلاقی شکست است. وقتی ایده نمیتواند فراگیر شود، وسوسهٔ مقصر دانستن دیگران پدید میآید: «مردم نفهمیدند»، «تودههای مردم هنوز آماده نیستند»، و «جریانهای سیاسی رقیب نمیگذارند فعالیت ما پیش برود» و اینکه «علت شکست ما خیانت فلان نیروهای سیاسی دیگر است». در این روایتها، اقلیت بودن نه مسئلهای سیاسی، بلکه نشانهٔ حقانیت اخلاقی تلقی میشود. شکست به فضیلت بدل میشود و ایده بهجای تغییر جهان به داوری اخلاقی و صحت داوریهایش بسنده میکند.
در پایان
طبیعی است که ایدهها فوری فراگیر نمیشوند و البته ارزششان به تعداد هوادارانشان وابسته نیست. اما مشکل گروههای اجتماعی حامل بسیاری از ایدهها نداشتن نظریه و مهارت برای زیستن در دوران «تعلیق تاریخی» است، وضعی که نه پیروزی است و نه شکست نهایی. بسیاری از ایدههای بزرگ برای «پس از تحقق» نوشته شدهاند، نه برای زیستن طولانیمدت در اقلیت. آنها آینده را بهخوبی ترسیم میکنند، اما معمولاً دربارهٔ اخلاق و سبک زندگی در دوران طولانی اقلیت بودن و گفتوگو با جامعهٔ ناموافق فاقد نظریهپردازی کافیاند.
شاید پرسش اصلی امروز این باشد: چگونه میتوان ایدهای جهانشمول داشت و آن را با تمام توان پیگیری کرد، بیآنکه در روند اقلیت شدن مُزمن به فرقه تبدیل شد؟ پاسخ این پرسش نه در خلوص بیشتر باورها، بلکه در بازاندیشی رابطهٔ ایده با جامعه و بهروز نگه داشتن دائم آن رابطه نهفته است. این بازاندیشی در رابطه با جامعه لازم است، چون اگر چنین رابطهای زنده نماند و بهروز نشود و برای نیازهایش مبادرت به بسط نظریهپردازیهایش نکند، حتی درستترین و برجستهترین ایدهها نیز در انزوای خودساخته فرسوده میشوند.
1. Mannheim, K. (1936). Ideology and Utopia. London: Routledge, p 7.
2. Karl Mannheim, 1936, p. 236
3. واژهنامهٔ سیاسی و اجتماعی، امیر نیکآیین
https://www.tudehpartyiran.org/wp-content/uploads/2012/12/Vaj.pdf
4. Gramsci, A. (1971). Selections from the Prison Notebooks. New York: International Publishers, p. 57
5. Gramsci, A. (1971), p. 195
6. Michels, R. (1915). Political Parties. New York: Free Press, p. 365
7. Tilly, C. (2004). Social Movements, 1768–2004. Boulder: Paradigm, p. 7