زندهیادان عباس کیارستمی، محمدرضا شجریان، بهرام بیضایی
سهند ایرانمهر
شنبه ۶ دی ۱۴۰۴
روزی روزگاری تلویزیون- همین رسانهای که امروز اغلب از آن با بیحوصلگی یا بیاعتنایی یاد میشود- ویترین طبیعی فرهنگ بود. شجریان میآمد، بیمقدمه و بیبرچسب. «ربنا» پخش میشد، نه بهعنوان بیانیه، نه نشانهٔ اعتراض، بلکه بهعنوان بخشی از ریتم روزمرهٔ زندگی. مثل اذان، مثل غروب، مثل روزه. نام شجریان آنقدر در زیست جمعی حل شده بود که بسیاری حتی نمیپرسیدند یا نمیدانستند خوانندهٔ «ربنا» کیست؟ حضورش بدیهی بود، و بدیهیبودن دقیقاً نشانهٔ سلامت یک فرهنگ است.
فیلمهای بیضایی و کیارستمی و مهرجویی از تلویزیون پخش میشد. نه در ساعتهای مرده، نه با توضیحهای تدافعی. همان مجریهایی که برنامههای مناسبتی سیما را اجرا میکردند در جشنها و جشنوارهها کنار این فیلمسازان میایستادند. آثارشان ساخته میشد، دیده میشد، نقد میشد؛ نه قدیس بودند و نه مطرود. هنر هنوز «مسئلهٔ امنیتی» نشده بود و هنرمند هنوز مجبور نبود مدام توضیح بدهد که چرا هنرمند است یا ثابت کند حکومتی نیست یا مردمی است.
بعد، آرامآرام، چیزی تغییر کرد، با انباشتی از سوءظن، تنگنظری، و سیاستزدگی مزمن. نهفقط ربنای شجریان، که خودش و صدایش- همان که سالها عادی بود- ناگهان «موضوع» شد. از دل عادت بیرون کشیده شد، نامگذاری شد، تفسیر، و بعد حذف شد. حذف اما پایان ماجرا نبود، آغاز یک دگردیسی بود. ربنا تبدیل شد به نشانگان یک تفکر، علامت یک شکاف، و بعد مطالبه. چیزی که پیشتر بینیاز از دفاع بود حالا باید مطالبه میشد.
اینجاست که فاجعه رخ داد، چون وقتی امر بدیهی سیاسی میشود، هم شأنش تغییر میکند و هم سرنوشتش. مطالبهگری حول ربنا در دعواهای گروهی آنقدر فرسوده شد که حتی اسباب تمسخر شد. خنده به ریش مطالبهگران، نه از سر قدرت، بلکه از سر ابتذال منازعهای که هنر را گروگان گرفته بود.
همین مسیر را آثار بیضایی طی کردند. سینمایی که خوراک اندیشه بود و تمرین دیدن بدل شد به «میراث مگو». چیزی که باید دیده میشد تا چشم عادت کند رفت به حاشیهای شبیه زیرزمین. کیارستمی نیز چنین شد، با حذف نیمهرسمی. سیاست دچار سوءهاضمه شد و هرچه از جنس آفرینش بود را بالا آورد؛ نه توان هضم داشت و نه جرئت حذف صریح. نتیجه این شد که هر سلسله و هر نامداری در هنر شد میوهٔ ممنوعه.
مسئله فقط این نیست که چرا شجریان حذف شد، یا چرا بیضایی نادیده گرفته شد. این پرسش سطحی است. پرسش عمیقتر این است که چه شد که فرهنگ از وضعیت «زیست» به وضعیت «نشانه» سقوط کرد؟ چه شد که هنر دیگر مجال عادی بودن نداشت و فقط در هیئت نماد، دعوا، یا نوستالژی اجازهٔ بقا یافت؟
وقتی ساختار قدرت و جامعهای نتواند بزرگانش را در زمان حال تحمل کند، آنها را یا به اسطورههای بیخطر گذشته یا به پروندههای دردسرساز تبدیل میکند، پروندههای پایان باز. هر دو شکلهایی از حذفاند. صحنه خالی میماند، نهفقط از شجریان و بیضایی و کیارستمی، بلکه از امکان تداوم.
اکنون باید پرسید که در این صحنهٔ خالی از سخن و پُر از صدا، با این حافظهٔ مُثلهشده و این ترس مُزمن از عادی بودن فرهنگ، راه به کجا داریم؟
آیا نسل بعدی قرار است هنر را فقط در قالب «یادبود» بشناسد، یا هنوز امکان بازگشت به نقطهای هست که شجریان فقط شجریان باشد، فیلم فقط فیلم، و هنر دوباره بخشی از زندگی، نه میدان جنگ معنا؟ افسوس که حتی زمانهٔ خوشبینی به پایان رسیده، ورنه «شاید»ی بیرمق برای پاسخ در آستین بود!
برگرفته از کانال تلگرام نویسنده