Skip to content
ژوئن 1, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • نظریهٔ «فضای اجتماعی» پی‌یر بوردیو و برخی انتقادهای مارکسیستی بر آن
  • علوم اجتماعی
  • ویژه اندیشهٔ نو

نظریهٔ «فضای اجتماعی» پی‌یر بوردیو و برخی انتقادهای مارکسیستی بر آن

الف. هوش‌یار

شنبه ۶ دی ۱۴۰۴

پی‌یر بوردیو اندیشمند نام آشنایی در ادبیات سیاسی و فرهنگ‌شناسی جامعه است. تلاش او برای اینکه با تفکر سیستمی به ‏بررسی جامعه بپردازد از جمله در نظریهٔ «میدان» و «فضای اجتماعی»اش بازتابی قوی دارد. هدف این نوشته معرفی ‏نظریات او در این حوزه است که البته با نظریات اساسی کارل مارکس در مورد جامعه به‌عنوان نظامی ‏طبقاتی فاصلهٔ معناداری دارد. با این حال، بهره‌گیری از استعارهٔ «فضا» در این نظریه‌پردازی و ترکیب روبنا و زیربنای اثرگذار بر ‏تحولات در هر بخش جامعه می‌تواند به بسط جامعه‌شناسی علمی که مارکس بنیان‌گذار آن بوده است کمک کند. هدف از این ‏نوشته معرفی این نظریه و نقد آن از دیدگاه مارکسیستی است.‏

۱.‎‏ از «طبقه» تا «فضای اجتماعی»‏

در سنّت جامعه‌شناسی معمولاً وقتی از ساختار اجتماعی حرف زده می‌شود نگاه‌ها به مجموعه‌ای از طبقات و تضادهای بین ‏آنها دوخته شده است:

‏جامعه در نگاه مارکسیستی
در اندیشهٔ مارکس، جامعه کلیتی تاریخی و مادّی است که بر پایهٔ شیوهٔ تولید و روابط اجتماعیِ ناشی از آن سازمان می‌یابد. ‏ساختار طبقاتی جامعه از دل مالکیت یا داشتن یا نداشتن بر ابزارهای تولید شکل می‌گیرد و طبقات اجتماعی نه گروه‌هایی فرهنگی ‏یا صرفاً آماری، بلکه موقعیت‌هایی عینی در مناسبات تولیدند. تضاد میان این طبقات- به‌ویژه تضاد میان طبقهٔ مسلط و ‏طبقهٔ زیر سلطه- موتور محرک تاریخ و سرچشمهٔ اصلی تحولات اجتماعی، سیاسی، و ایدئولوژیک است. از این ‏منظر، تغییرات اجتماعی نه نتیجهٔ اجماع، بلکه حاصل تشدید، دگرگونی، و گاه انفجار این تضادهای درونی در جامعه‌اند.‏

دو نظریه‌پرداز: لوفور و بوردیو ‏
آنری لوفور و پی‌یر بوردیو، دو نظریه‌پرداز برجستهٔ قرن بیستم، با هدف‌هایی متفاوت و مستقل از یکدیگر تلاش کردند ‏در مسیر تحلیل فرایندهای اجتماعی گامی به پیش بگذارند و فرایندهای اجتماعی را از جنبه‌های دیگری بررسی کنند. ‏لوفور بر «فضای شهری» تمرکز کرد و بوردیو بر «فضای اجتماعی». ‏

‏●‏ آنری لوفور – تعریف فضا ‏

از نظر آنری لوفور، فضا (معماری و شهرسازی) امری طبیعی یا صرفاً فیزیکی نیست، بلکه محصولی اجتماعی است که در ‏دل مناسبات قدرت، شیوه‌های تولید، و کنش‌های روزمره ساخته می‌شود. فضا هم‌زمان دارای ابعاد مادّی، نمادین، و زیسته ‏است و در قالب شبکه‌ای دیالکتیکی از «فضای ادراک‌شده»، «فضای تصوّر‌شده» و «فضای زیسته» فهم می‌شود. در این ‏چارچوب، فضا نه‌فقط بازتاب روابط اجتماعی، بلکه عنصری فعال در بازتولید یا به چالش کشیدن آنها است. شهر نزد ‏لوفور شکل ممتاز این تولید فضایی است، جایی که دولت، سرمایه، و زندگی روزمره در تعارض و تعامل دائمی قرار ‏می‌گیرند. ‏
این نظریات بعدها در بحث های جغرافیای شهری دیوید هاروی– مانند حق دسترسی به شهر و نولیبرالیسم و توسعهٔ شهری- ‏بازتاب یافته و اندیشهٔ مارکسیستی را به سهم خود گسترش داده است. ‏

‏●‏ پی‌یر بوردیو – تعریف فضا ‏

از نظر پی‌یر بوردیو، فضا (اجتماعی) پیش از آنکه به معنای مکان فیزیکی باشد، ساختار رابطه‌ای اجتماعی است که بر ‏اساس توزیع نابرابر انواع «سرمایه» شکل می‌گیرد. فضای اجتماعی، بدین معنا، شبکه‌ای از موقعیت‌ها، فاصله‌ها، و ‏سلسله‌مراتب‌هاست که جایگاه افراد و گروه‌ها را نسبت به یکدیگر تعیین می‌کند. این فضا عینی، اما نامرئی است و کنش‌ها، ‏ترجیح‌ها، و امکان‌های عمل را از طریق «عادت‌واره‌ها»۱ و «میدان»۲ها سامان می‌دهد. در نتیجه، فضا نزد بوردیو چارچوبی ‏تحلیلی برای فهم بازتولید نابرابری و سلطه در جامعه است.‏

‏۲. فضای اجتماعی‏

بوردیو احساس می‌کرد تقسیم‌بندی‌های سفت‌وسخت جامعه به طبقات تجربهٔ زندهٔ زندگی اجتماعی را در خود حل نمی‌کند و با ‏دید انتقادی به مارکس به مطالعه و پژوهش‌هایی می پردازد که در نهایت در نظریهٔ «فضای اجتماعی»اش منعکس شده است. ‏به نظر او جامعه نه یک هرم خشک، بلکه نوعی فضاست؛ فضایی چند بعدی است که افراد و گروه‌ها در آن بر اساس منابع و ‏فرصت‌ها جای می‌گیرند. همین استعارهٔ «فضا» است که راه را برای نظریهٔ «میدان»، «عادت‌واره»، و «سرمایه» باز ‏می‌کند.‏
فضای اجتماعی چیزی شبیه به نقشهٔ نامرئی است که موقعیت‌ها را با فاصله‌ها و نزدیکی‌هایشان نشان می‌دهد. این فاصله‌ها ‏بر اساس سرمایه‌ها تعیین می‌شوند، یعنی منابعی که انسان‌ها در میدان‌های مختلف برای کُنش در اختیار دارند. با این نگاه، ‏جامعه از چند «طبقه» ساخته نشده، بلکه از میلیون‌ها کانونی ساخته شده است که هر کدام به‌واسطهٔ ترکیب «سرمایه‌»هایشان ‏جایگاهی منحصربه‌فرد دارند.‏
برای شناخت بهتر این نظریه باید به شناخت بیشتر مولفه‌های آن بپردازیم:‏

‏۱. سرمایه‌ها: مختصات واقعی فضا
این فضاها دربردارندهٔ چه عناصری است؟ برای اینکه بتوانیم این فضاها را معرفی کنیم و کسانی را در این فضا جای دهیم ‏باید مختصات آن را بشناسیم. بوردیو سرمایه را از اقتصاد قرض می‌گیرد، اما آن را به حوزه‌های فرهنگی، اجتماعی، و ‏نمادین گسترش می‌دهد: ‏
‏●‏ سرمایهٔ اقتصادی ثروت و درآمد است؛ ‏
‏●‏ سرمایهٔ فرهنگی تحصیلات، سلیقه، سبک تربیت، و مهارت‌های ذهنی است؛
‏●‏ سرمایهٔ اجتماعی شبکهٔ روابط و اعتمادهاست؛ ‏
‏●‏ و سرمایهٔ نمادین منزلت، احترام، آبرو، و وجاهت.‏
این سرمایه‌هاست که تعیین می‌کند فرد در کدام قسمتِ فضای اجتماعی قرار می‌گیرد و با چه کسانی هم‌جوار می‌شود. ترکیب ‏سرمایه‌ها مهم‌تر از مقدارشان است. دو نفر ممکن است به‌طور کلی سرمایهٔ مشابهی داشته باشند، اما یکی از سرمایهٔ فرهنگی ‏بیشتری بهره‌مند باشد و دیگری از سرمایهٔ اقتصادی بیشتر؛ پس در دو گوشهٔ متفاوتِ این فضا جای می‌گیرند.‏

‏۲. میدان‌ها: جهان‌های کوچک، اما قدرتمند
اما فضای اجتماعی نقشه‌ای انتزاعی و ذهنی نیست، بلکه در واقعیت‌های اجتماعی به‌شکل میدان‌های مختلف مانند میدان ‏سیاست، میدان دانشگاهی، میدان هنر، میدان رسانه، میدان حقوق، یا میدان اقتصادی تبلور می‌یابد. هر میدان قواعد بازی ‏خودش را دارد و هر نوع سرمایه‌ای در آن ارزش برابر ندارد. در میدان هنر «اصالت» و «اعتبار زیباشناختی» ارزشمند ‏است؛ در میدان اقتصاد «بازدهی» و «سود»؛ در میدان علمی «صلاحیت معرفتی» و «پایگاه آکادمیک».‏
کنشگرانِ هر میدان برای کسب سرمایهٔ مسلط در آن میدان با یکدیگر رقابت می‌کنند. میدان محلِ دائمِ تنش و جابه‌جایی است. ‏قدرت در آن نه یک بار برای همیشه، بلکه هر روز بازتولید می‌شود.‏

‏۳. عادت‌واره: تاریخِ ته‌نشین‌شده در تن و روان
برای فهم رفتار انسان‌ها در میدان‌ها فقط دانستنِ موقعیت‌ها کافی نیست. انسان با «عادت‌های» درونی‌شده‌ای عمل می‌کند که ‏از کودکی و در تمام طول عمر در او رسوب کرده‌اند. بوردیو این نظام گرایش‌های پایدار را عادت‌واره یا «هابیتوس» ‏می‌نامد. عادت‌واره همان احساسِ «تعلق» یا «بیگانگی» نسبت ‌به موقعیت‌هاست؛ همان چیزی است که تعیین می‌کند چه نوع سبک ‏زندگی برایمان ممکن یا طبیعی است.‏
عادت‌واره گذشته را به حال وصل می‌کند و حال را در آینده امتداد می‌دهد. اما این تداوم به معنای جبر نیست، نوعی آزادی ‏در درون محدودیت و خلاقیت در درون ساختار است. انسان با عادت‌واره عمل می‌کند، نه علیه آن؛ اما همین عادت‌واره می‌تواند در شرایط ‏بحرانی از جا کنده شود و مسیرهای تازه‌ای بگشاید.‏

‏۴. «خشونت نمادین» و بازتولید نظم اجتماعی‏
هر نظمی برای پایدار ماندن نیاز به نیرویی دارد که آن را طبیعی جلوه دهد. بوردیو این نیرو را «خشونت نمادین»۳ ‏ می‌نامد: ‏سلطه‌ای که نه از راه زور جسمانی، بلکه از طریق معنا، طبقه‌بندی، و ارزش‌گذاری اعمال می‌شود. مدرسه، رسانه، ادبیات، ‏هنر، و حتی سلیقه‌های روزمره در خدمت این شکل‌دهی به خشونت نمادین‌اند.‏
وقتی طبقهٔ مسلط سلیقهٔ خودش را «سلیقهٔ خوب» و سبک زندگی خودش را «طبیعی» جلوه می‌دهد، سلطه را در ذهن مردم تثبیت ‏می‌کند. به همین دلیل است که نابرابری‌ها، حتی بدون اجبار آشکار، بازتولید می‌شوند.

جنبش‌های اجتماعی و انقلاب از دید بوردیو

گسست نمادین، ناهماهنگی عادت‌واره، و فروپاشی میدان‌های مسلط

در نگاه بوردیو، جنبش‌های اجتماعی نه صرفاً واکنش‌های خودانگیخته و نه کنش‌هایی صرفاً عقلانی، بلکه کنش‌هایی ‏میدان‌مند هستند که در چارچوب ساختارهای قدرت و قواعد خاص هر میدان شکل می‌گیرند. امکان مشارکت در جنبش‌ها و ‏شیوهٔ کنش جمعی بسیار تحت تأثیر عادت‌واره و توزیع نابرابر سرمایه‌های اقتصادی، فرهنگی، و نمادین قرار دارد. از این ‏منظر، جنبش‌های اجتماعی بیش از هر چیز درگیر مبارزه‌ای نمادین بر سر تعریف واقعیت، مشروعیت مطالبات، و حق ‏سخنگویی هستند. بوردیو در عین تأکید بر ظرفیت گسست‌آفرین جنبش‌ها، در مورد رمانتیک‌ کردن آنها هشدار می‌دهد و نشان ‏می‌دهد که جنبش‌ها نیز می‌توانند بازتولیدکنندهٔ سلسله‌مراتب و سلطه باشند، مگر آنکه بحران ساختاری امکان بازتعریف قواعد ‏میدان را فراهم کند.‏

تا اینجا نظریهٔ میدان و فضای اجتماعی را در حالت «پایدار» دیدیم، جهانی که معمولاً به‌سمت بازتولید حرکت می‌کند.
اما پرسش مهمی باقی است: ‏انقلاب چگونه ممکن می‌شود؟
بوردیو انقلاب را نه «خروش یک‌بارهٔ احساسات»، نه «انفجار تهی‌دستان»، و نه «قیام ارادهٔ آزاد» می‌داند، بلکه رخدادی استثنایی می‌داند ‏که فقط زمانی ممکن می‌شود که سه لایهٔ هم‌بستهٔ جامعه- ساختار فضای اجتماعی، قواعد میدان‌ها، عادت‌واره‌های مردم- دچار ‏بحران می‌شوند.
انقلاب فقط وقتی رخ می‌دهد که این سه لایه هم‌زمان دچار لرزش شوند. تا وقتی نظم موجود «بدیهی» به نظر برسد، مردم آن ‏را برنمی‌اندازند. اما وقتی آنچه طبیعی بود مصنوعی یا ناعادلانه یا مضحک جلوه کند، گسست نمادین رخ می‌دهد. این همان ‏جایی است که خشونت نمادین- که نظم را طبیعی جلوه می‌دهد- دیگر کار نمی‌کند. در پی سقوط مشروعیت نمادین، میدان‌های ‏مسلط توان کنترل معنابخشی را از دست می‌دهند. مردم جهانشان را با چشم‌های جدیدی می‌بینند. این لحظه پیش‌شرط هر ‏انقلاب است.

‏۳. چند نکته در مورد انقلاب‏

۱. ‎وقتی عادت‌واره از میدان عقب می ماند
یکی از ایده‌های بوردیو این است که انقلاب زمانی ممکن می‌شود که عادت‌واره از میدان عقب بماند یا جلو بزند. یعنی آنچه ‏افراد آماده‌اش هستند با آنچه با آن مصادف‌اند همخوان نباشد.‏
وقتی نسل‌هایی پدید می‌آیند که‏
‏●‏ تحصیلات بالا دارند، اما فرصت‌ها کم است،
‏●‏ آرزوهای بزرگ دارند، اما میدان تنگ است،
‏●‏ مهارت‌های جدید دارند، اما ساختار قدیمی آنان را نمی‌پذیرد.
شکاف میان «انتظارات» و «و آنچه ممکن است» باز می‌شود. بوردیو این را «کاهش کفایت عادت‌واره» می‌نامد. در چنین ‏وضعی، عادت‌واره دیگر قادر نیست واقعیت را قابل‌ پیش‌بینی، امن، یا معنادار نگه دارد. این ازجا‌کندگی عادت‌واره موتور ‏عمیق انقلاب است.‏

‎۲. دگرگونی سرمایه‌ها و جابه‌جایی مرکز ثقل فضا
به عبارت دیگر، انقلاب زمانی رخ می‌دهد که یکی از سرمایه‌های مسلط اعتبارش را از دست بدهد یا سرمایهٔ تازه‌ای قدرت ‏تعیین‌کنندگی پیدا کند.
‏ برای نمونه،‏
‏●‏ اگر سرمایهٔ فرهنگی از سرمایهٔ اقتصادی مشروع‌تر شود،
‏●‏ اگر سرمایهٔ دیجیتال قدرت سیاسی بسازد،
‏●‏ اگر سرمایهٔ نمادین نخبگان سقوط کند.
آنگاه نقشهٔ فضای اجتماعی نامتعادل می‌شود و گسل‌های آن فعال می‌گردد. این دگرگونی ساختار سرمایه‌هاست که امکان تغییر ‏میدان‌ها را فراهم می‌کند.‏

‏۳. میدان‌های در حال فروپاشی: لحظهٔ بازآرایی
انقلاب فقط در خیابان رخ نمی‌دهد، بلکه در میدان‌های سیاست، رسانه، دانشگاه، هنر، اقتصاد، و حتی در زندگی روزمره نیز رخ ‏می‌دهد.‏
وقتی که‏
‏●‏ احزاب سنّتی حاکم بی‌اعتبار شوند،
‏●‏ رسانه‌های حاکم نتوانند افکار عمومی را کنترل کنند،
‏●‏ روشنفکران مسلط حکومتی اعتبار علمی‌شان را از دست بدهند،
‏●‏ میدان اقتصادی در اثر فساد و رانت با بحران مشروعیت روبه‌رو شود.
در هر میدان فرصتی پیدا می‌شود و نیروهای تازه‌وارد می‌توانند قواعد بازی را بازنویسی کنند. انقلاب یعنی بازتعریف قواعد ‏میدان‌ها.‏

۴. ‎چرا انقلاب‌ها معمولاً ناقص‌اند؟
بوردیو به‌طور ضمنی باور دارد که انقلاب‌های سیاسی اغلب به نتایج محدود می‌انجامند، زیرا
‏-‏ عادت‌واره‌ها تغییر نمی‌کنند: قدرت سیاسی عوض می‌شود، اما عادت‌ها، سلیقه‌ها، ذهنیت‌ها، و سبک زندگی در همان ‏گذشتهٔ رسوب‌ کرده‌اند؛‏
‏-‏ میدان‌های قدیمی مقاومت می‌کنند: نهادهای قضایی، آموزشی، بوروکراتیک، و اقتصادی توانایی بازتولید قواعد قبلی ‏خود را از دست نمی‌دهند؛
‏-‏ سرمایهٔ نمادین جابه‌جایی سختی دارد: می‌توان ثروت را مصادره کرد، اما احترام و اعتبار و صلاحیت را نه‌چندان.‏
به همین دلیل است که بسیاری از انقلاب‌ها فقط به «جابجایی قلهٔ قدرت» منجر می‌شوند، نه تغییر عمیق فضا.‏

۵. ‎انقلاب عمیق چیست؟
اگر بخواهیم مفهوم انقلاب را در چارچوب بوردیو دقیقا تعریف کنیم، می‌شود گفت:‏
انقلاب زمانی عمیق است که نقشهٔ فضای اجتماعی، قواعد میدان‌ها، و عادت‌واره‌ها هم‌زمان دگرگون شوند.‏
یعنی:‏
‏●‏ ارزش‌های جدیدی مشروعیت پیدا کنند؛
‏●‏ سرمایه‌های جدید قدرت بیاورند؛
‏●‏ سبک‌های زندگی تازه طبیعی به نظر برسند؛
‏●‏ میدان‌های قدیمی ساختارشان را از دست بدهند؛
‏●‏ میدان‌های نو شکل بگیرد.
فقط در این صورت است که جامعه وارد «جهانی دیگر» می‌شود و صرفاً درون همان جهان قدیمی با چهره‌ای تازه نمی‌ماند.‏

۶. ‎انقلاب به‌مثابهٔ بازتعریف جهان
از نظر بوردیو، انقلاب اجتماعی در نهایت چیزی بیش از جابه‌جایی قدرت سیاسی است؛ نوعی بازتعریف کلّ جهان اجتماعی ‏است. لحظه‌ای است که مردم یاد می‌گیرند چیزهایی را ببینند که قبلاً نمی‌دیدند. ارزش‌هایی که بدیهی بودند به چالش کشیده ‏می‌شوند. روابطی که طبیعی جلوه می‌کردند مصنوعی و قابل تغییر نشان داده می‌شوند. به این اعتبار، انقلاب یعنی:‏
‏●‏ گسست از طبیعی‌بودگی،
‏●‏ دگرگونی ساختار سرمایه‌ها،
‏●‏ ازجا‌کندگی عادت‌واره‌ها،
‏●‏ فروپاشی میدان‌های مسلط،
‏●‏ شکل‌گیری میدان‌های نو، و
‏●‏ بازتعریف معناهای جمعی.
به همین دلیل است که انقلاب، از نگاه بوردیو، نه «شورش»، نه «هیجان»، بلکه تغییر عمیق در منطق اجتماعی است.‏

‏۴. بوردیو از منظر مارکسیستی: نقدی بر نظریهٔ میدان، عادت‌واره، و سرمایه

شک نیست که پی‌یر بوردیو یکی از برجسته‌ترین جامعه‌شناسان قرن بیستم و اندیشمندی است که نظریه‌ای پیچیده دربارهٔ ‏رابطهٔ قدرت، فرهنگ، بازتولید نابرابری، و میدان‌های اجتماعی ارائه کرده است. او هرگز خود را مارکسیست نمی‌دانست، هرچند ‏در بسیاری از مفاهیم و مقاصد کلان با مارکس هم‌سخن بود: تحلیل سلطه، نابرابری، انحصار قدرت، طبقه‌های اجتماعی، و ‏نقش ساختارهای عینی در شکل‌دهی به زندگی اجتماعی.‏
با این حال، از دیدگاه مارکسیستی- از مارکسیسم کلاسیک گرفته تا نومارکسیسم- نظریهٔ «فضای اجتماعی» بوردیو در ‏کنار دستاوردهایش نقص‌هایی بنیادی دارد. مارکسیست‌ها بوردیو را اندیشمندی می‌دانند که توانست سازوکارهای ظریف ‏سلطهٔ فرهنگی را روشن کند، اما هم‌زمان تحلیل سرمایه‌داری و طبقه و تضاد را چنان رقیق ساخت که نظریه‌اش از فهم ‏حرکت‌های واقعی تاریخ ناتوان ماند. انتقادها به این نظریه و اجرای آن بدین شرح است.‏

‏۱. طبقهٔ اجتماعی: رقیق شدن مفهوم بنیادی مارکسی‏
مارکس طبقه را نه یک گروه فرهنگی، نه یک دسته‌بندی سبکِ زندگی، و نه خوشه‌ای آماری می‌فهمید، بلکه رابطه‌ای ‏اجتماعی می‌دانست که به مالکیت داشتن یا نداشتن وسایل تولید مربوط است. از این منظر، طبقه مفهومی تاریخی و ساختاری است؛ ‏نیروهای واقعی و مادّی در درون تولید تعیین می‌کنند که جامعه چگونه تقسیم می‌شود و چگونه تغییر می‌کند.‏
اما بوردیو طبقه را به موقعیت در فضای اجتماعی تبدیل می‌کند- موقعیتی که بر اساس ترکیب سرمایه‌های اقتصادی، فرهنگی، ‏و اجتماعی تعیین می‌شود.
‏ مارکسیست‌ها می‌گویند با این کار مفهوم طبقه
‏●‏ از رابطهٔ تولیدی بریده می‌شود،
‏●‏ چندبُعدی و نسبی می‌شود،
‏●‏ از مبارزهٔ طبقاتی فاصله می‌گیرد، و در نهایت
‏●‏ به «طبقه‌بندی» (‏classification‏) تبدیل می‌شود.

در نتیجه، جایی که مارکس تضاد ساختاری «سرمایه-کار» را عنصر محرک می‌دانست، بوردیو از طیفی از موقعیت‌ها در فضا سخن می‌گوید، طیفی که شاید نابرابر باشد، اما الزاماً متضاد و تاریخی نیست.‏
به تعبیر برخی نومارکسیست‌ها، بوردیو طبقه را جامعه‌شناسی می‌کند، مارکس آن را به اقتصاد سیاسی تبدیل می‌کند.‏

‏۲. مسئلهٔ سرمایه: از اقتصاد سیاسی تا جامعه‌شناسی سرمایه‌های چندگانه
بوردیو سرمایه را از عرصهٔ اقتصادی خارج می‌کند و به سه نوع دیگر- فرهنگی، اجتماعی، و نمادین- گسترش می‌دهد. این ‏ابداع مهمی است، اما از منظر مارکسیستی نتیجه‌ای دوگانه دارد:‏
‏●‏ از یک سو، نشان می‌دهد چگونه سلطه فقط اقتصادی نیست و به مدرسه، زبان، هنر، دانشگاه، و رسانه نیز راه دارد.‏
‏●‏ از سوی دیگر، «سرمایهٔ اقتصادی» از جایگاه بنیادی‌اش خارج می‌شود و در کنار انواع دیگر قرار می‌گیرد.‏
از دید مارکسیست‌ها، این تقلیل‌گرایی معکوس است. از نظر آنان، سرمایهٔ فرهنگی، اجتماعی، یا نمادین در نهایت هرکدام مشتقاتی از ‏سرمایهٔ اقتصادی‌اند، به این معنا که سرمایه بدون رابطه با مالکیت و تولید، تبدیل‌پذیری، انباشت، و کارکرد واقعی‌اش نامفهوم ‏می‌شود. مارکسیست‌ها معتقدند:‏
‏●‏ ‏«سرمایه» فقط زمانی سرمایه است که در مدار انباشت قرار گیرد؛‏
‏●‏ اما سرمایهٔ فرهنگی یا اجتماعی الزاماً قابل انباشت یا تبدیل به ارزش اضافی نیست؛
‏●‏ بنابراین، بوردیو «سرمایه» را استعاری می‌کند، نه مادّی.‏
و در نتیجه، مفهوم اصلی مارکسی دربارهٔ سرمایه- یعنی رابطهٔ اجتماعی و فرایند انباشت- در نظریهٔ بوردیو از دست ‏می‌رود.‏

‏۳. میدان: جایگزینی ساختار اقتصادی با چندگانگی میدان‌ها
مارکس ساختار اجتماعی را در نهایت به روابط تولید و تضادهای طبقاتی بازمی‌گرداند. اما بوردیو شبکه‌ای از «میدان‌ها» را ‏مطرح می‌کند: میدان سیاست، میدان هنر، میدان آموزش، میدان رسانه، میدان اقتصادی، و…‏.
مارکسیست‌ها معتقدند که این فرمول سه مشکل ایجاد می‌کند:‏

‏۱.۳ نسبیت‌یابی قدرت
وقتی هر میدان منطق خودش را دارد و نسبتاً خودمختار است، دیگر نمی‌توان گفت کدام ساختار ساختارِ مسلط جامعه است.
‏ این با نگاه مارکسی ناسازگار است که «شیوهٔ تولید» را زیربنای ساختار اجتماعی می‌داند و نقش نیروهای مسلط در جامعه را به ‏روشنی مشخص می‌کند.‏

‏۲.۳ پراکندگی نظری
توجه بیش از حد به میدان‌ها باعث می‌شود تحلیل اجتماعی «ریز» و «پراکنده» شود و انسجام ساختاری و اقتصادی تحلیل ‏مارکسی از دست برود.‏

‏۳.۳ محو شدن تضاد طبقاتی
در میدان‌های بوردیو «نزاع» وجود دارد، اما نزاع بر سر اعتبار، نفوذ، سلیقه، و تعریف ارزش- نه نزاع بر سر ‏مالکیت، رانت، استثمار، و کنترل نیروهای مولد.‏
از منظر مارکسی، میدان اجتماعی بوردیو جهان تضادهای طبقاتی را به جهان نمایش‌های نمادین کاهش می‌دهد.‏

‏۴. عادت‌واره: ساختاری که بیش از حد پایدار است
عادت‌وارهٔ بوردیو- مجموعه‌ای از عادت‌ها، گرایش‌ها، و سلیقه‌های درونی‌شده- یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های اوست. اما ‏مارکسیست‌ها به آن نقدی بنیادی دارند.

‏۱.۴ عادت‌واره از لحاظ نظری محافظه‌کار است
عادت‌واره در گذشته شکل می‌گیرد و آینده را هدایت می‌کند. نتیجه این است که کنشگران معمولاً جهان را بازتولید می‌کنند، نه ‏دگرگون. مارکسیست‌ها می‌گویند این نظریه‏
‏●‏ امکان نقش‌آفرینی آگاهی طبقاتی را ضعیف می‌کند؛
‏●‏ نقش تجربهٔ مادّی کارِ مزدی را نادیده می‌گیرد؛ و
‏●‏ ریشه‌های مادّی شورش و مقاومت را مبهم می‌سازد.‏

‏۲.۴ عادت‌واره «فرایند» را جایگزین «ساختار» می‌کند
از دید مارکسیست‌ها تحلیل اصلی باید بر رابطهٔ تولید متمرکز باشد، نه بر عادت‌ها و ذهنیت‌ها. عادت‌واره بیشتر جامعه‌شناسی ‏تجربهٔ طبقات است تا تحلیل ساختاری آنها.‏

‏۵. بازتولید در برابر انقلاب: مشکل نظریهٔ تغییر اجتماعی‏
در نظریهٔ مارکس تضادهای طبقاتی و بحران‌های سرمایه‌داری نیروی محرک تغییر تاریخ‌اند، اما بوردیو بر «بازتولید» ‏تمرکز دارد. مدرسه‌ها، خانواده‌ها، دانشگاه‌ها، و سبک‌های زندگی سازوکارهای بازتولید نابرابری‌اند.‏
از دیدگاه مارکسیستی، بوردیو‏
‏●‏ به بازتولید بیش از اندازه وزن و اهمیت می‌دهد،
‏●‏ به تغییر، بحران، انباشت، فاجعه، یا تضاد نیروهای مولد با روابط تولید توجه اندکی دارد، و
‏●‏ انقلاب را عمدتاً رویدادی استثنایی در سطح میدان نمادین می‌بیند، نه نتیجهٔ الزامی تضاد مادّی.
در نتیجه، مارکسیست‌ها او را «جامعه‌شناس استقرار» می‌دانند، نه «جامعه‌شناس تحولات تاریخی».‏

‏۶. نقد مارکسیستی بر فهم بوردیو از انقلاب‏
حتی وقتی بوردیو از انقلاب سخن می‌گوید آن را به سه سطح تقسیم می‌کند: تغییر ساختار سرمایه‌ها، فروپاشی میدان‌های ‏نمادین، ازجا‌کندگی عادت‌واره‌ها. از نظر مارکسیست‌ها این سه سطح پیامدهای انقلاب‌اند، نه علت‌های آن. علت واقعی انقلاب اینهاست:‏
‏●‏ تضاد بین سرمایه و کار،
‏●‏ بحران انباشت،
‏●‏ فروکافتن نرخ سود،
‏●‏ گسترش فقر نسبی،
‏●‏ نابسامانی در تولید،
‏●‏ بحران مشروعیت دولت سرمایه‌دار، و در نهایت
‏●‏ مبارزهٔ طبقاتی سازمان‌یافته.
بوردیو انقلاب را فروپاشی معنا می‌بیند؛ مارکس انقلاب را فروپاشی شیوهٔ تولید.‏

‏۷. ایدئولوژی در برابر سرمایهٔ نمادین: اختلاف بنیادین
در مارکسیسم، ایدئولوژی‏
‏●‏ جایگاه طبقاتی دارد،
‏●‏ ریشه در تولید مادّی دارد، و
‏●‏ کارکردش تثبیت سلطهٔ طبقاتی است.
اما بوردیو مفهوم «سرمایهٔ نمادین» را جایگزین ایدئولوژی می‌کند. این کار باعث می‌شود تحلیل ایدئولوژی از اقتصاد سیاسی ‏جدا شود و بیشتر رنگ جامعه‌شناسی فرهنگی بگیرد، انگار که سلطهٔ نمادین محصول شبکه‌های میدان‌هاست، نه رابطهٔ سرمایه-‏کار. از این رو مارکسیست‌ها می‌گویند: بوردیو ایدئولوژی را می‌زداید و زیباشناسی سلطه را برجسته می‌کند.‏

‏۸. مشکل تاریخی‌ نبودن نظریه: چرا میدان‌ها «جاودانه» به نظر می‌رسند؟
مارکس تاریخ را پویا، جهت‌دار، و پُر از بحران‌های ساختاری می‌دید. اما در نظریهٔ بوردیو میدان‌ها‏
‏●‏ تداوم زیادی دارند،
‏●‏ تغییرپذیری کُندی دارند، و
‏●‏ نیازمند «شکاف‌های نمادین» برای تحول‌اند.‏
مارکسیست‌ها این را نوعی فرمالیسم غیرتاریخی می‌دانند. از نگاه مارکسیسم،‏
‏●‏ تاریخ با نیروهای مادّی و تضادهای طبقاتی حرکت می‌کند
‏●‏ نه با تغییر سلیقه، تغییر سبک تربیت، یا تحول در کُدهای نمادین میدان‌ها.‏
به همین دلیل نظریهٔ بوردیو بیشتر ساختارگرا-فرهنگی است تا تاریخی-مادّی.‏

نتیجه‌گیری: بوردیو در برابر مارکس، دو جهانِ نظری متفاوت

اگر بخواهیم به جمع‌بندی روشنی برسیم، باید پرسید بوردیو چه چیزی به مارکس اضافه می‌کند؟
‏●‏ فهمی از سازوکارهای فرهنگی سلطه
‏●‏ تبیین قدرت نمادین
‏●‏ توضیح نقش مدرسه، زبان، سلیقه و سبک زندگی
‏●‏ بازشناسی میدان‌های خُرد قدرت
‏●‏ مدل‌های پیچیدهٔ بازتولید نابرابری

اما چه چیزی از مارکس کم می‌کند؟

‏●‏ تحلیل رابطهٔ سرمایه–کار
‏●‏ تضاد طبقاتی
‏●‏ نقش نیروهای مولد
‏●‏ منطق انباشت و بحران
‏●‏ نقش دولت در بازتولید سرمایه‌داری
‏●‏ ایدئولوژی به‌مثابهٔ ساختاری مرتبط با تولید
‏●‏ تبیین مادّی انقلاب

به همین دلیل، مارکسیست‌ها نظریهٔ بوردیو را مکملی جامعه‌شناسانه و ارزشمند، اما جانشینی ناکافی برای اقتصاد سیاسی ‏مارکس می‌دانند. بوردیو جهان فرهنگی سلطه را می‌بیند، اما سازوکارهای (مکانیسم‌های) مادّی آن را نه‌چندان. مارکس جهان ‏مادّی سلطه را می‌بیند، اما به سازوکارهای ریز فرهنگی آن کمتر توجه کرده است. این دو نظریه نه قطعاً ناسازگار، بلکه ‏متفاوت و گاه متناقض‌اند:‏
‏-‏ مارکس موتور تاریخ را «تضاد طبقاتی» می‌بیند؛ بوردیو «بازتولید نمادین».
‏-‏ مارکس انقلاب را نتیجهٔ «ضرورت‌های مادّی» می‌داند؛ بوردیو نتیجهٔ «بحران معنا».‏
‏-‏ مارکس تغییر را «قانون» می‌داند؛ بوردیو آن را «استثنا».

با این حال، هر دو بر یک چیز اتفاق‌نظر دارند: سلطه همیشه طبیعی جلوه داده می‌شود. باید آن را افشا کرد و علیه آن اقدام ‏کرد.‏


۱. ‏ عادت‌واره (habitus): الگوهای پایدارِ رفتار، ادراک، و قضاوت که در طول زندگی اجتماعی، به‌ویژه از ‏طریق خانواده و مدرسه و طبقهٔ اجتماعی، در فرد درونی می‌شوند.‏
۲. میدان‎ (Field‏): میدان‌های اجتماعی محیط‌هایی‌اند که در آنها بین افراد و بین گروه‌ها رقابت اتفاق می‌افتد. میدان‌ها دارای ‏موقعیت‌های مختلفی‌اند که عاملان یا کنشگران اجتماعی آگاه می‌توانند تصاحب کنند.‏
۳. خشونت نمادین (‏Symbolic violence): ‎نوعی خشونت غیرجسمانی را توصیف می‌کند که در تفاوت ‏قدرت بین گروه اجتماعی آشکار می‌شود. اغلب به‌طور ناخودآگاه مورد توافق دو طرف قرار می‌گیرد و در تحمیل هنجار ‏گروهی آشکار می‌شود که قدرت اجتماعی بیشتر را به گروه زیردست دارد.‏

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: حملهٔ نظامی آمریکا به خاک نیجریه به بهانهٔ حمایت از مسیحیان
Next: جامعهٔ مدنی چگونه ارزیابی می‌شود؟
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved