الف. هوشیار
شنبه ۶ دی ۱۴۰۴
پییر بوردیو اندیشمند نام آشنایی در ادبیات سیاسی و فرهنگشناسی جامعه است. تلاش او برای اینکه با تفکر سیستمی به بررسی جامعه بپردازد از جمله در نظریهٔ «میدان» و «فضای اجتماعی»اش بازتابی قوی دارد. هدف این نوشته معرفی نظریات او در این حوزه است که البته با نظریات اساسی کارل مارکس در مورد جامعه بهعنوان نظامی طبقاتی فاصلهٔ معناداری دارد. با این حال، بهرهگیری از استعارهٔ «فضا» در این نظریهپردازی و ترکیب روبنا و زیربنای اثرگذار بر تحولات در هر بخش جامعه میتواند به بسط جامعهشناسی علمی که مارکس بنیانگذار آن بوده است کمک کند. هدف از این نوشته معرفی این نظریه و نقد آن از دیدگاه مارکسیستی است.
۱. از «طبقه» تا «فضای اجتماعی»
در سنّت جامعهشناسی معمولاً وقتی از ساختار اجتماعی حرف زده میشود نگاهها به مجموعهای از طبقات و تضادهای بین آنها دوخته شده است:
جامعه در نگاه مارکسیستی
در اندیشهٔ مارکس، جامعه کلیتی تاریخی و مادّی است که بر پایهٔ شیوهٔ تولید و روابط اجتماعیِ ناشی از آن سازمان مییابد. ساختار طبقاتی جامعه از دل مالکیت یا داشتن یا نداشتن بر ابزارهای تولید شکل میگیرد و طبقات اجتماعی نه گروههایی فرهنگی یا صرفاً آماری، بلکه موقعیتهایی عینی در مناسبات تولیدند. تضاد میان این طبقات- بهویژه تضاد میان طبقهٔ مسلط و طبقهٔ زیر سلطه- موتور محرک تاریخ و سرچشمهٔ اصلی تحولات اجتماعی، سیاسی، و ایدئولوژیک است. از این منظر، تغییرات اجتماعی نه نتیجهٔ اجماع، بلکه حاصل تشدید، دگرگونی، و گاه انفجار این تضادهای درونی در جامعهاند.
دو نظریهپرداز: لوفور و بوردیو
آنری لوفور و پییر بوردیو، دو نظریهپرداز برجستهٔ قرن بیستم، با هدفهایی متفاوت و مستقل از یکدیگر تلاش کردند در مسیر تحلیل فرایندهای اجتماعی گامی به پیش بگذارند و فرایندهای اجتماعی را از جنبههای دیگری بررسی کنند. لوفور بر «فضای شهری» تمرکز کرد و بوردیو بر «فضای اجتماعی».
● آنری لوفور – تعریف فضا
از نظر آنری لوفور، فضا (معماری و شهرسازی) امری طبیعی یا صرفاً فیزیکی نیست، بلکه محصولی اجتماعی است که در دل مناسبات قدرت، شیوههای تولید، و کنشهای روزمره ساخته میشود. فضا همزمان دارای ابعاد مادّی، نمادین، و زیسته است و در قالب شبکهای دیالکتیکی از «فضای ادراکشده»، «فضای تصوّرشده» و «فضای زیسته» فهم میشود. در این چارچوب، فضا نهفقط بازتاب روابط اجتماعی، بلکه عنصری فعال در بازتولید یا به چالش کشیدن آنها است. شهر نزد لوفور شکل ممتاز این تولید فضایی است، جایی که دولت، سرمایه، و زندگی روزمره در تعارض و تعامل دائمی قرار میگیرند.
این نظریات بعدها در بحث های جغرافیای شهری دیوید هاروی– مانند حق دسترسی به شهر و نولیبرالیسم و توسعهٔ شهری- بازتاب یافته و اندیشهٔ مارکسیستی را به سهم خود گسترش داده است.
● پییر بوردیو – تعریف فضا
از نظر پییر بوردیو، فضا (اجتماعی) پیش از آنکه به معنای مکان فیزیکی باشد، ساختار رابطهای اجتماعی است که بر اساس توزیع نابرابر انواع «سرمایه» شکل میگیرد. فضای اجتماعی، بدین معنا، شبکهای از موقعیتها، فاصلهها، و سلسلهمراتبهاست که جایگاه افراد و گروهها را نسبت به یکدیگر تعیین میکند. این فضا عینی، اما نامرئی است و کنشها، ترجیحها، و امکانهای عمل را از طریق «عادتوارهها»۱ و «میدان»۲ها سامان میدهد. در نتیجه، فضا نزد بوردیو چارچوبی تحلیلی برای فهم بازتولید نابرابری و سلطه در جامعه است.
۲. فضای اجتماعی
بوردیو احساس میکرد تقسیمبندیهای سفتوسخت جامعه به طبقات تجربهٔ زندهٔ زندگی اجتماعی را در خود حل نمیکند و با دید انتقادی به مارکس به مطالعه و پژوهشهایی می پردازد که در نهایت در نظریهٔ «فضای اجتماعی»اش منعکس شده است. به نظر او جامعه نه یک هرم خشک، بلکه نوعی فضاست؛ فضایی چند بعدی است که افراد و گروهها در آن بر اساس منابع و فرصتها جای میگیرند. همین استعارهٔ «فضا» است که راه را برای نظریهٔ «میدان»، «عادتواره»، و «سرمایه» باز میکند.
فضای اجتماعی چیزی شبیه به نقشهٔ نامرئی است که موقعیتها را با فاصلهها و نزدیکیهایشان نشان میدهد. این فاصلهها بر اساس سرمایهها تعیین میشوند، یعنی منابعی که انسانها در میدانهای مختلف برای کُنش در اختیار دارند. با این نگاه، جامعه از چند «طبقه» ساخته نشده، بلکه از میلیونها کانونی ساخته شده است که هر کدام بهواسطهٔ ترکیب «سرمایه»هایشان جایگاهی منحصربهفرد دارند.
برای شناخت بهتر این نظریه باید به شناخت بیشتر مولفههای آن بپردازیم:
۱. سرمایهها: مختصات واقعی فضا
این فضاها دربردارندهٔ چه عناصری است؟ برای اینکه بتوانیم این فضاها را معرفی کنیم و کسانی را در این فضا جای دهیم باید مختصات آن را بشناسیم. بوردیو سرمایه را از اقتصاد قرض میگیرد، اما آن را به حوزههای فرهنگی، اجتماعی، و نمادین گسترش میدهد:
● سرمایهٔ اقتصادی ثروت و درآمد است؛
● سرمایهٔ فرهنگی تحصیلات، سلیقه، سبک تربیت، و مهارتهای ذهنی است؛
● سرمایهٔ اجتماعی شبکهٔ روابط و اعتمادهاست؛
● و سرمایهٔ نمادین منزلت، احترام، آبرو، و وجاهت.
این سرمایههاست که تعیین میکند فرد در کدام قسمتِ فضای اجتماعی قرار میگیرد و با چه کسانی همجوار میشود. ترکیب سرمایهها مهمتر از مقدارشان است. دو نفر ممکن است بهطور کلی سرمایهٔ مشابهی داشته باشند، اما یکی از سرمایهٔ فرهنگی بیشتری بهرهمند باشد و دیگری از سرمایهٔ اقتصادی بیشتر؛ پس در دو گوشهٔ متفاوتِ این فضا جای میگیرند.
۲. میدانها: جهانهای کوچک، اما قدرتمند
اما فضای اجتماعی نقشهای انتزاعی و ذهنی نیست، بلکه در واقعیتهای اجتماعی بهشکل میدانهای مختلف مانند میدان سیاست، میدان دانشگاهی، میدان هنر، میدان رسانه، میدان حقوق، یا میدان اقتصادی تبلور مییابد. هر میدان قواعد بازی خودش را دارد و هر نوع سرمایهای در آن ارزش برابر ندارد. در میدان هنر «اصالت» و «اعتبار زیباشناختی» ارزشمند است؛ در میدان اقتصاد «بازدهی» و «سود»؛ در میدان علمی «صلاحیت معرفتی» و «پایگاه آکادمیک».
کنشگرانِ هر میدان برای کسب سرمایهٔ مسلط در آن میدان با یکدیگر رقابت میکنند. میدان محلِ دائمِ تنش و جابهجایی است. قدرت در آن نه یک بار برای همیشه، بلکه هر روز بازتولید میشود.
۳. عادتواره: تاریخِ تهنشینشده در تن و روان
برای فهم رفتار انسانها در میدانها فقط دانستنِ موقعیتها کافی نیست. انسان با «عادتهای» درونیشدهای عمل میکند که از کودکی و در تمام طول عمر در او رسوب کردهاند. بوردیو این نظام گرایشهای پایدار را عادتواره یا «هابیتوس» مینامد. عادتواره همان احساسِ «تعلق» یا «بیگانگی» نسبت به موقعیتهاست؛ همان چیزی است که تعیین میکند چه نوع سبک زندگی برایمان ممکن یا طبیعی است.
عادتواره گذشته را به حال وصل میکند و حال را در آینده امتداد میدهد. اما این تداوم به معنای جبر نیست، نوعی آزادی در درون محدودیت و خلاقیت در درون ساختار است. انسان با عادتواره عمل میکند، نه علیه آن؛ اما همین عادتواره میتواند در شرایط بحرانی از جا کنده شود و مسیرهای تازهای بگشاید.
۴. «خشونت نمادین» و بازتولید نظم اجتماعی
هر نظمی برای پایدار ماندن نیاز به نیرویی دارد که آن را طبیعی جلوه دهد. بوردیو این نیرو را «خشونت نمادین»۳ مینامد: سلطهای که نه از راه زور جسمانی، بلکه از طریق معنا، طبقهبندی، و ارزشگذاری اعمال میشود. مدرسه، رسانه، ادبیات، هنر، و حتی سلیقههای روزمره در خدمت این شکلدهی به خشونت نمادیناند.
وقتی طبقهٔ مسلط سلیقهٔ خودش را «سلیقهٔ خوب» و سبک زندگی خودش را «طبیعی» جلوه میدهد، سلطه را در ذهن مردم تثبیت میکند. به همین دلیل است که نابرابریها، حتی بدون اجبار آشکار، بازتولید میشوند.
جنبشهای اجتماعی و انقلاب از دید بوردیو
گسست نمادین، ناهماهنگی عادتواره، و فروپاشی میدانهای مسلط
در نگاه بوردیو، جنبشهای اجتماعی نه صرفاً واکنشهای خودانگیخته و نه کنشهایی صرفاً عقلانی، بلکه کنشهایی میدانمند هستند که در چارچوب ساختارهای قدرت و قواعد خاص هر میدان شکل میگیرند. امکان مشارکت در جنبشها و شیوهٔ کنش جمعی بسیار تحت تأثیر عادتواره و توزیع نابرابر سرمایههای اقتصادی، فرهنگی، و نمادین قرار دارد. از این منظر، جنبشهای اجتماعی بیش از هر چیز درگیر مبارزهای نمادین بر سر تعریف واقعیت، مشروعیت مطالبات، و حق سخنگویی هستند. بوردیو در عین تأکید بر ظرفیت گسستآفرین جنبشها، در مورد رمانتیک کردن آنها هشدار میدهد و نشان میدهد که جنبشها نیز میتوانند بازتولیدکنندهٔ سلسلهمراتب و سلطه باشند، مگر آنکه بحران ساختاری امکان بازتعریف قواعد میدان را فراهم کند.
تا اینجا نظریهٔ میدان و فضای اجتماعی را در حالت «پایدار» دیدیم، جهانی که معمولاً بهسمت بازتولید حرکت میکند.
اما پرسش مهمی باقی است: انقلاب چگونه ممکن میشود؟
بوردیو انقلاب را نه «خروش یکبارهٔ احساسات»، نه «انفجار تهیدستان»، و نه «قیام ارادهٔ آزاد» میداند، بلکه رخدادی استثنایی میداند که فقط زمانی ممکن میشود که سه لایهٔ همبستهٔ جامعه- ساختار فضای اجتماعی، قواعد میدانها، عادتوارههای مردم- دچار بحران میشوند.
انقلاب فقط وقتی رخ میدهد که این سه لایه همزمان دچار لرزش شوند. تا وقتی نظم موجود «بدیهی» به نظر برسد، مردم آن را برنمیاندازند. اما وقتی آنچه طبیعی بود مصنوعی یا ناعادلانه یا مضحک جلوه کند، گسست نمادین رخ میدهد. این همان جایی است که خشونت نمادین- که نظم را طبیعی جلوه میدهد- دیگر کار نمیکند. در پی سقوط مشروعیت نمادین، میدانهای مسلط توان کنترل معنابخشی را از دست میدهند. مردم جهانشان را با چشمهای جدیدی میبینند. این لحظه پیششرط هر انقلاب است.
۳. چند نکته در مورد انقلاب
۱. وقتی عادتواره از میدان عقب می ماند
یکی از ایدههای بوردیو این است که انقلاب زمانی ممکن میشود که عادتواره از میدان عقب بماند یا جلو بزند. یعنی آنچه افراد آمادهاش هستند با آنچه با آن مصادفاند همخوان نباشد.
وقتی نسلهایی پدید میآیند که
● تحصیلات بالا دارند، اما فرصتها کم است،
● آرزوهای بزرگ دارند، اما میدان تنگ است،
● مهارتهای جدید دارند، اما ساختار قدیمی آنان را نمیپذیرد.
شکاف میان «انتظارات» و «و آنچه ممکن است» باز میشود. بوردیو این را «کاهش کفایت عادتواره» مینامد. در چنین وضعی، عادتواره دیگر قادر نیست واقعیت را قابل پیشبینی، امن، یا معنادار نگه دارد. این ازجاکندگی عادتواره موتور عمیق انقلاب است.
۲. دگرگونی سرمایهها و جابهجایی مرکز ثقل فضا
به عبارت دیگر، انقلاب زمانی رخ میدهد که یکی از سرمایههای مسلط اعتبارش را از دست بدهد یا سرمایهٔ تازهای قدرت تعیینکنندگی پیدا کند.
برای نمونه،
● اگر سرمایهٔ فرهنگی از سرمایهٔ اقتصادی مشروعتر شود،
● اگر سرمایهٔ دیجیتال قدرت سیاسی بسازد،
● اگر سرمایهٔ نمادین نخبگان سقوط کند.
آنگاه نقشهٔ فضای اجتماعی نامتعادل میشود و گسلهای آن فعال میگردد. این دگرگونی ساختار سرمایههاست که امکان تغییر میدانها را فراهم میکند.
۳. میدانهای در حال فروپاشی: لحظهٔ بازآرایی
انقلاب فقط در خیابان رخ نمیدهد، بلکه در میدانهای سیاست، رسانه، دانشگاه، هنر، اقتصاد، و حتی در زندگی روزمره نیز رخ میدهد.
وقتی که
● احزاب سنّتی حاکم بیاعتبار شوند،
● رسانههای حاکم نتوانند افکار عمومی را کنترل کنند،
● روشنفکران مسلط حکومتی اعتبار علمیشان را از دست بدهند،
● میدان اقتصادی در اثر فساد و رانت با بحران مشروعیت روبهرو شود.
در هر میدان فرصتی پیدا میشود و نیروهای تازهوارد میتوانند قواعد بازی را بازنویسی کنند. انقلاب یعنی بازتعریف قواعد میدانها.
۴. چرا انقلابها معمولاً ناقصاند؟
بوردیو بهطور ضمنی باور دارد که انقلابهای سیاسی اغلب به نتایج محدود میانجامند، زیرا
- عادتوارهها تغییر نمیکنند: قدرت سیاسی عوض میشود، اما عادتها، سلیقهها، ذهنیتها، و سبک زندگی در همان گذشتهٔ رسوب کردهاند؛
- میدانهای قدیمی مقاومت میکنند: نهادهای قضایی، آموزشی، بوروکراتیک، و اقتصادی توانایی بازتولید قواعد قبلی خود را از دست نمیدهند؛
- سرمایهٔ نمادین جابهجایی سختی دارد: میتوان ثروت را مصادره کرد، اما احترام و اعتبار و صلاحیت را نهچندان.
به همین دلیل است که بسیاری از انقلابها فقط به «جابجایی قلهٔ قدرت» منجر میشوند، نه تغییر عمیق فضا.
۵. انقلاب عمیق چیست؟
اگر بخواهیم مفهوم انقلاب را در چارچوب بوردیو دقیقا تعریف کنیم، میشود گفت:
انقلاب زمانی عمیق است که نقشهٔ فضای اجتماعی، قواعد میدانها، و عادتوارهها همزمان دگرگون شوند.
یعنی:
● ارزشهای جدیدی مشروعیت پیدا کنند؛
● سرمایههای جدید قدرت بیاورند؛
● سبکهای زندگی تازه طبیعی به نظر برسند؛
● میدانهای قدیمی ساختارشان را از دست بدهند؛
● میدانهای نو شکل بگیرد.
فقط در این صورت است که جامعه وارد «جهانی دیگر» میشود و صرفاً درون همان جهان قدیمی با چهرهای تازه نمیماند.
۶. انقلاب بهمثابهٔ بازتعریف جهان
از نظر بوردیو، انقلاب اجتماعی در نهایت چیزی بیش از جابهجایی قدرت سیاسی است؛ نوعی بازتعریف کلّ جهان اجتماعی است. لحظهای است که مردم یاد میگیرند چیزهایی را ببینند که قبلاً نمیدیدند. ارزشهایی که بدیهی بودند به چالش کشیده میشوند. روابطی که طبیعی جلوه میکردند مصنوعی و قابل تغییر نشان داده میشوند. به این اعتبار، انقلاب یعنی:
● گسست از طبیعیبودگی،
● دگرگونی ساختار سرمایهها،
● ازجاکندگی عادتوارهها،
● فروپاشی میدانهای مسلط،
● شکلگیری میدانهای نو، و
● بازتعریف معناهای جمعی.
به همین دلیل است که انقلاب، از نگاه بوردیو، نه «شورش»، نه «هیجان»، بلکه تغییر عمیق در منطق اجتماعی است.
۴. بوردیو از منظر مارکسیستی: نقدی بر نظریهٔ میدان، عادتواره، و سرمایه
شک نیست که پییر بوردیو یکی از برجستهترین جامعهشناسان قرن بیستم و اندیشمندی است که نظریهای پیچیده دربارهٔ رابطهٔ قدرت، فرهنگ، بازتولید نابرابری، و میدانهای اجتماعی ارائه کرده است. او هرگز خود را مارکسیست نمیدانست، هرچند در بسیاری از مفاهیم و مقاصد کلان با مارکس همسخن بود: تحلیل سلطه، نابرابری، انحصار قدرت، طبقههای اجتماعی، و نقش ساختارهای عینی در شکلدهی به زندگی اجتماعی.
با این حال، از دیدگاه مارکسیستی- از مارکسیسم کلاسیک گرفته تا نومارکسیسم- نظریهٔ «فضای اجتماعی» بوردیو در کنار دستاوردهایش نقصهایی بنیادی دارد. مارکسیستها بوردیو را اندیشمندی میدانند که توانست سازوکارهای ظریف سلطهٔ فرهنگی را روشن کند، اما همزمان تحلیل سرمایهداری و طبقه و تضاد را چنان رقیق ساخت که نظریهاش از فهم حرکتهای واقعی تاریخ ناتوان ماند. انتقادها به این نظریه و اجرای آن بدین شرح است.
۱. طبقهٔ اجتماعی: رقیق شدن مفهوم بنیادی مارکسی
مارکس طبقه را نه یک گروه فرهنگی، نه یک دستهبندی سبکِ زندگی، و نه خوشهای آماری میفهمید، بلکه رابطهای اجتماعی میدانست که به مالکیت داشتن یا نداشتن وسایل تولید مربوط است. از این منظر، طبقه مفهومی تاریخی و ساختاری است؛ نیروهای واقعی و مادّی در درون تولید تعیین میکنند که جامعه چگونه تقسیم میشود و چگونه تغییر میکند.
اما بوردیو طبقه را به موقعیت در فضای اجتماعی تبدیل میکند- موقعیتی که بر اساس ترکیب سرمایههای اقتصادی، فرهنگی، و اجتماعی تعیین میشود.
مارکسیستها میگویند با این کار مفهوم طبقه
● از رابطهٔ تولیدی بریده میشود،
● چندبُعدی و نسبی میشود،
● از مبارزهٔ طبقاتی فاصله میگیرد، و در نهایت
● به «طبقهبندی» (classification) تبدیل میشود.
در نتیجه، جایی که مارکس تضاد ساختاری «سرمایه-کار» را عنصر محرک میدانست، بوردیو از طیفی از موقعیتها در فضا سخن میگوید، طیفی که شاید نابرابر باشد، اما الزاماً متضاد و تاریخی نیست.
به تعبیر برخی نومارکسیستها، بوردیو طبقه را جامعهشناسی میکند، مارکس آن را به اقتصاد سیاسی تبدیل میکند.
۲. مسئلهٔ سرمایه: از اقتصاد سیاسی تا جامعهشناسی سرمایههای چندگانه
بوردیو سرمایه را از عرصهٔ اقتصادی خارج میکند و به سه نوع دیگر- فرهنگی، اجتماعی، و نمادین- گسترش میدهد. این ابداع مهمی است، اما از منظر مارکسیستی نتیجهای دوگانه دارد:
● از یک سو، نشان میدهد چگونه سلطه فقط اقتصادی نیست و به مدرسه، زبان، هنر، دانشگاه، و رسانه نیز راه دارد.
● از سوی دیگر، «سرمایهٔ اقتصادی» از جایگاه بنیادیاش خارج میشود و در کنار انواع دیگر قرار میگیرد.
از دید مارکسیستها، این تقلیلگرایی معکوس است. از نظر آنان، سرمایهٔ فرهنگی، اجتماعی، یا نمادین در نهایت هرکدام مشتقاتی از سرمایهٔ اقتصادیاند، به این معنا که سرمایه بدون رابطه با مالکیت و تولید، تبدیلپذیری، انباشت، و کارکرد واقعیاش نامفهوم میشود. مارکسیستها معتقدند:
● «سرمایه» فقط زمانی سرمایه است که در مدار انباشت قرار گیرد؛
● اما سرمایهٔ فرهنگی یا اجتماعی الزاماً قابل انباشت یا تبدیل به ارزش اضافی نیست؛
● بنابراین، بوردیو «سرمایه» را استعاری میکند، نه مادّی.
و در نتیجه، مفهوم اصلی مارکسی دربارهٔ سرمایه- یعنی رابطهٔ اجتماعی و فرایند انباشت- در نظریهٔ بوردیو از دست میرود.
۳. میدان: جایگزینی ساختار اقتصادی با چندگانگی میدانها
مارکس ساختار اجتماعی را در نهایت به روابط تولید و تضادهای طبقاتی بازمیگرداند. اما بوردیو شبکهای از «میدانها» را مطرح میکند: میدان سیاست، میدان هنر، میدان آموزش، میدان رسانه، میدان اقتصادی، و….
مارکسیستها معتقدند که این فرمول سه مشکل ایجاد میکند:
۱.۳ نسبیتیابی قدرت
وقتی هر میدان منطق خودش را دارد و نسبتاً خودمختار است، دیگر نمیتوان گفت کدام ساختار ساختارِ مسلط جامعه است.
این با نگاه مارکسی ناسازگار است که «شیوهٔ تولید» را زیربنای ساختار اجتماعی میداند و نقش نیروهای مسلط در جامعه را به روشنی مشخص میکند.
۲.۳ پراکندگی نظری
توجه بیش از حد به میدانها باعث میشود تحلیل اجتماعی «ریز» و «پراکنده» شود و انسجام ساختاری و اقتصادی تحلیل مارکسی از دست برود.
۳.۳ محو شدن تضاد طبقاتی
در میدانهای بوردیو «نزاع» وجود دارد، اما نزاع بر سر اعتبار، نفوذ، سلیقه، و تعریف ارزش- نه نزاع بر سر مالکیت، رانت، استثمار، و کنترل نیروهای مولد.
از منظر مارکسی، میدان اجتماعی بوردیو جهان تضادهای طبقاتی را به جهان نمایشهای نمادین کاهش میدهد.
۴. عادتواره: ساختاری که بیش از حد پایدار است
عادتوارهٔ بوردیو- مجموعهای از عادتها، گرایشها، و سلیقههای درونیشده- یکی از مهمترین نوآوریهای اوست. اما مارکسیستها به آن نقدی بنیادی دارند.
۱.۴ عادتواره از لحاظ نظری محافظهکار است
عادتواره در گذشته شکل میگیرد و آینده را هدایت میکند. نتیجه این است که کنشگران معمولاً جهان را بازتولید میکنند، نه دگرگون. مارکسیستها میگویند این نظریه
● امکان نقشآفرینی آگاهی طبقاتی را ضعیف میکند؛
● نقش تجربهٔ مادّی کارِ مزدی را نادیده میگیرد؛ و
● ریشههای مادّی شورش و مقاومت را مبهم میسازد.
۲.۴ عادتواره «فرایند» را جایگزین «ساختار» میکند
از دید مارکسیستها تحلیل اصلی باید بر رابطهٔ تولید متمرکز باشد، نه بر عادتها و ذهنیتها. عادتواره بیشتر جامعهشناسی تجربهٔ طبقات است تا تحلیل ساختاری آنها.
۵. بازتولید در برابر انقلاب: مشکل نظریهٔ تغییر اجتماعی
در نظریهٔ مارکس تضادهای طبقاتی و بحرانهای سرمایهداری نیروی محرک تغییر تاریخاند، اما بوردیو بر «بازتولید» تمرکز دارد. مدرسهها، خانوادهها، دانشگاهها، و سبکهای زندگی سازوکارهای بازتولید نابرابریاند.
از دیدگاه مارکسیستی، بوردیو
● به بازتولید بیش از اندازه وزن و اهمیت میدهد،
● به تغییر، بحران، انباشت، فاجعه، یا تضاد نیروهای مولد با روابط تولید توجه اندکی دارد، و
● انقلاب را عمدتاً رویدادی استثنایی در سطح میدان نمادین میبیند، نه نتیجهٔ الزامی تضاد مادّی.
در نتیجه، مارکسیستها او را «جامعهشناس استقرار» میدانند، نه «جامعهشناس تحولات تاریخی».
۶. نقد مارکسیستی بر فهم بوردیو از انقلاب
حتی وقتی بوردیو از انقلاب سخن میگوید آن را به سه سطح تقسیم میکند: تغییر ساختار سرمایهها، فروپاشی میدانهای نمادین، ازجاکندگی عادتوارهها. از نظر مارکسیستها این سه سطح پیامدهای انقلاباند، نه علتهای آن. علت واقعی انقلاب اینهاست:
● تضاد بین سرمایه و کار،
● بحران انباشت،
● فروکافتن نرخ سود،
● گسترش فقر نسبی،
● نابسامانی در تولید،
● بحران مشروعیت دولت سرمایهدار، و در نهایت
● مبارزهٔ طبقاتی سازمانیافته.
بوردیو انقلاب را فروپاشی معنا میبیند؛ مارکس انقلاب را فروپاشی شیوهٔ تولید.
۷. ایدئولوژی در برابر سرمایهٔ نمادین: اختلاف بنیادین
در مارکسیسم، ایدئولوژی
● جایگاه طبقاتی دارد،
● ریشه در تولید مادّی دارد، و
● کارکردش تثبیت سلطهٔ طبقاتی است.
اما بوردیو مفهوم «سرمایهٔ نمادین» را جایگزین ایدئولوژی میکند. این کار باعث میشود تحلیل ایدئولوژی از اقتصاد سیاسی جدا شود و بیشتر رنگ جامعهشناسی فرهنگی بگیرد، انگار که سلطهٔ نمادین محصول شبکههای میدانهاست، نه رابطهٔ سرمایه-کار. از این رو مارکسیستها میگویند: بوردیو ایدئولوژی را میزداید و زیباشناسی سلطه را برجسته میکند.
۸. مشکل تاریخی نبودن نظریه: چرا میدانها «جاودانه» به نظر میرسند؟
مارکس تاریخ را پویا، جهتدار، و پُر از بحرانهای ساختاری میدید. اما در نظریهٔ بوردیو میدانها
● تداوم زیادی دارند،
● تغییرپذیری کُندی دارند، و
● نیازمند «شکافهای نمادین» برای تحولاند.
مارکسیستها این را نوعی فرمالیسم غیرتاریخی میدانند. از نگاه مارکسیسم،
● تاریخ با نیروهای مادّی و تضادهای طبقاتی حرکت میکند
● نه با تغییر سلیقه، تغییر سبک تربیت، یا تحول در کُدهای نمادین میدانها.
به همین دلیل نظریهٔ بوردیو بیشتر ساختارگرا-فرهنگی است تا تاریخی-مادّی.
نتیجهگیری: بوردیو در برابر مارکس، دو جهانِ نظری متفاوت
اگر بخواهیم به جمعبندی روشنی برسیم، باید پرسید بوردیو چه چیزی به مارکس اضافه میکند؟
● فهمی از سازوکارهای فرهنگی سلطه
● تبیین قدرت نمادین
● توضیح نقش مدرسه، زبان، سلیقه و سبک زندگی
● بازشناسی میدانهای خُرد قدرت
● مدلهای پیچیدهٔ بازتولید نابرابری
اما چه چیزی از مارکس کم میکند؟
● تحلیل رابطهٔ سرمایه–کار
● تضاد طبقاتی
● نقش نیروهای مولد
● منطق انباشت و بحران
● نقش دولت در بازتولید سرمایهداری
● ایدئولوژی بهمثابهٔ ساختاری مرتبط با تولید
● تبیین مادّی انقلاب
به همین دلیل، مارکسیستها نظریهٔ بوردیو را مکملی جامعهشناسانه و ارزشمند، اما جانشینی ناکافی برای اقتصاد سیاسی مارکس میدانند. بوردیو جهان فرهنگی سلطه را میبیند، اما سازوکارهای (مکانیسمهای) مادّی آن را نهچندان. مارکس جهان مادّی سلطه را میبیند، اما به سازوکارهای ریز فرهنگی آن کمتر توجه کرده است. این دو نظریه نه قطعاً ناسازگار، بلکه متفاوت و گاه متناقضاند:
- مارکس موتور تاریخ را «تضاد طبقاتی» میبیند؛ بوردیو «بازتولید نمادین».
- مارکس انقلاب را نتیجهٔ «ضرورتهای مادّی» میداند؛ بوردیو نتیجهٔ «بحران معنا».
- مارکس تغییر را «قانون» میداند؛ بوردیو آن را «استثنا».
با این حال، هر دو بر یک چیز اتفاقنظر دارند: سلطه همیشه طبیعی جلوه داده میشود. باید آن را افشا کرد و علیه آن اقدام کرد.
۱. عادتواره (habitus): الگوهای پایدارِ رفتار، ادراک، و قضاوت که در طول زندگی اجتماعی، بهویژه از طریق خانواده و مدرسه و طبقهٔ اجتماعی، در فرد درونی میشوند.
۲. میدان (Field): میدانهای اجتماعی محیطهاییاند که در آنها بین افراد و بین گروهها رقابت اتفاق میافتد. میدانها دارای موقعیتهای مختلفیاند که عاملان یا کنشگران اجتماعی آگاه میتوانند تصاحب کنند.
۳. خشونت نمادین (Symbolic violence): نوعی خشونت غیرجسمانی را توصیف میکند که در تفاوت قدرت بین گروه اجتماعی آشکار میشود. اغلب بهطور ناخودآگاه مورد توافق دو طرف قرار میگیرد و در تحمیل هنجار گروهی آشکار میشود که قدرت اجتماعی بیشتر را به گروه زیردست دارد.