بنای یادبود چیمه (Cheemah, Mother of Spirit-Fire)، میدان جک لندن در اوکلند، کالیفرنیا.
الف. هوشیار
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
در جهان سیاست، اخلاق همیشه حضوری دوگانه داشته است: گاهی همچون چراغی که بر مسیر تصمیمگیری نور میتاباند و راه را روشن میکند و گاهی همچون پردهای که بر واقعیتها کشیده میشود تا اعمال قدرت را در پوششی از خیر و صلاح پنهان کند. همین دوگانگی است که ما را وامیدارد میان «سیاست مبتنی بر ارزشها» و «استفادهٔ اخلاق برای توجیه سیاستها» تمایز بگذاریم، تمایزی ظریف، اما تعیینکننده برای درک سیاست معاصر.
اگر بخواهیم از سیاست ارزشمحور سخن بگوییم، باید از نوعی جهتگیری آغاز کنیم، از این فرض که سیاست، حتی در پیچیدهترین تصمیمهایش، نمیتواند از ارزشها جدا باشد. ارزشها در این معنا نه زینتِ کلاماند و نه شعارهای تزیینی، بلکه سرچشمهٔ جهتگیری سیاسیاند. سیاستمداری که میگوید «عدالت برای من اصل است» یا اندیشمندی که تأکید میکند «کرامت انسان حدّی است که سیاست نمیتواند و نباید از آن عبور کند» در واقع دارد بنیان جهان سیاسیاش را آشکار میکند. چنین سخنی، اگر صادقانه باشد، سیاست را از همان ابتدا در مسیری محدود و هدایتشده قرار میدهد. نمیتوان از عدالت گفت و سپس سیاستی اتخاذ کرد که به نابرابری ساختاری دامن بزند؛ نمیتوان از کرامت انسانی سخن گفت و شکنجه را توجیه کرد. ارزشها در اینجا حکم ستون فقرات سیاست را دارند.
سیاست، چه بخواهیم چه نخواهیم، بر ارزشها بنا میشود. حتی انتخاب موضوع تحقیق در علوم اجتماعی نیز نوعی انتخاب ارزشی است، چه رسد به انتخاب سیاست عمومی. تصمیمگیری سیاسی نه محاسبهٔ بدون جهتگیری صرفاً فنی، بلکه میدان نبرد ارزشهاست. در این نگاه سیاستگذار نمیتواند وانمود کند که «بیطرف» است؛ هر تصمیم او پیامآور نوعی جهانبینی است، حتی اگر خود از آن آگاه نباشد.
اما تاریخ سیاست همیشه تابع چنین صداقتی نبوده است. در کنار سیاستهایی که از دل ارزشها میجوشند نوع دیگری از تظاهر به اخلاقگرایی نیز سر برمیآورد، اخلاقی که نه راهنما، بلکه توجیهکننده است. این نوع استفاده از اخلاق بیانگر رابطهای معکوس است: سیاست ابتدا بر اساس محاسبات قدرت، منافع ژئوپلیتیک، یا فشار اقتصادی شکل میگیرد و سپس برای مشروع جلوه کردن لباسی اخلاقی بر تن میکند. گویا اخلاق در اینجا نه «پیشفرضِ سیاست»، که «بستهبندی و نوار تزیینی» بر آن است. چنین اخلاقی صرفاً نقش پوشاندن زخمها را بازی میکند، نه درمان آنها را.
در اینگونه روایتها تصمیمی که ماهیتاً اقتصادی یا قدرتمحور است با واژههایی چون «گسترش دموکراسی»، «حقوق بشر»، «آزادی مردم»، «حفاظت از امنیت»، یا «حفظ ارزشهای ملی و دینی» همراه میشود تا چهرهٔ واقعی آن دیده نشود. اگر در سیاست ارزشمحور ارزشها حدّ و مرز اعمال قدرتاند، در اینجا ارزشها ابزاری برای گسترش قدرت میشوند. این تفاوت تفاوت میان اخلاقی است که بر سیاست فرمان میراند و اخلاقی که به سیاست خدمت میکند.
این سوءاستفاده از اخلاق خطرناکترین شکل استفاده از آن است، زیرا زمانی که اخلاق به ابزار بدل میشود نهتنها سیاست صدمه میبیند، بلکه خودِ اخلاق هم ارزشش را از دست میدهد. اخلاقی که در خدمت قدرت قرار گیرد دیگر توان نهی و اصلاح ندارد، صدایش در آن هیاهوی توجیهها گم میشود، و جایش را به «اخلاق نمایشی» میدهد.
چنین اخلاق نمایشی را میتوان در بسیاری از رخدادهای معاصر یافت. تجاوزهای نظامی که به نام بشردوستی انجام میشود؛ تحریمهایی که با عنوان «تنبیه اخلاقی» تحمیل میگردد؛ خصوصیسازیهای گستردهای که «سپردن کار مردم به مردم» و«مسئولیتشناسی دولت برای صرفهجویی»» خوانده میشود؛ و حتی کودتاهای رسمی یا خزندهای که «حفاظت از دموکراسی» معرفی میشوند. در هر یک از این موارد اخلاق همچون پردهای است که بر واقعیت کشیده میشود تا چرخدندههای قدرت بیمزاحمت افکار عمومی بچرخند.
سیاست ارزشمحور واقعاً ساختار سیاست را تغییر میدهد. نمونههایش فراوان است: جنبشهای ضدّآپارتاید که بر ارزش برابری نژادی بنا شده بودند، سیاستهای رفاهی دولتهای اروپای پس از جنگ که بر نوعی عدالت اجتماعی تأکید داشتند، مبارزات برای منع کار کودکان و تصویب قوانین جهانی، یا ضدیّت با استعمار و امپریالیسم در جنوب جهانی. سیاستهای محیطزیستی نوین در کشورهای مختلف و خلعسلاح هستهای در ابعاد جهانی و…. در این موارد ارزشها بر سیاست اثر گذاشتند، نه سیاست بر ارزشها. ارزش نه توجیه عمل، که منشأ آن بود.
اما در اخلاق توجیهی ماجرا بهکلی برعکس میشود. ارزشها با سیاستها هماهنگ میشوند، نه سیاستها با ارزشها. این همان چیزی است که گاه «اخلاق انتخابی» نامیده می شود: اخلاقی که فقط وقتی فعال میشود که در خدمت منافع قدرت مسلط باشد. قربانیانی که ارزش رسانهای دارند ناگهان به نماد اخلاقی بدل میشوند و قربانیانی که چنین ارزشی ندارند از صحنهٔ اخلاق حذف میشوند. این گزینش اخلاق را به نوعی کالا تبدیل میکند: مصرفشدنی، قابل تعویض، و تابع نیازهای سیاست.
در چنین وضعی رسانهها نقش مرکزی دارند. اخلاق توجیهی نه از طریق استدلال فلسفی، که از طریق روایت ساخته میشود: داستانهایی که اشک برمیانگیزند، اما نه قصد آگاهی دارند و نه توان نقد را فراهم میکنند. در این روایتها پیچیدگیهای سیاسی پشت پردهٔ عواطف اخلاقی پنهان میماند. مخاطب احساس میکند که شاهد مبارزهٔ خیر و شر است، نه رقابت قدرتهای اقتصادی و نظامی. به این ترتیب، اخلاق نهتنها ابزارِ توجیه میشود، بلکه ابزاری برای سادهسازی واقعیت نیز هست.
پیامدهای اجتماعی این دو نوع استفاده از اخلاق بسیار متفاوت است. سیاست ارزشمحور، اگر صادقانه باشد، موجب افزایش اعتماد عمومی میشود. شهروندان احساس میکنند که ارزشهای مشترک آنها در تصمیمگیریهای سیاسی بازتاب یافته است. در چنین فضایی امکان مشارکت، گفتوگو، و نقد فراهم میشود. اما اخلاق توجیهی در درازمدت اخلاق عمومی را فرسوده میکند. مردم درمییابند که ارزشها در سیاست فقط هنگامی مطرح میشوند که قدرت به آن نیاز دارد و همین بیاعتمادی و بدبینی به گفتار رسمی را گسترش میدهد. در جامعهای که اخلاق و ارزشها نقش پوششی داشته باشند این احتمال است که دیر یا زود اخلاق واقعی در خود جامعه نیز ضعیف شود.
به این ترتیب تفاوت میان سیاست ارزشمحور و اخلاق توجیهی دیگر فقط بحث لفظی نیست، تفاوتی است میان دو شکل حیات سیاسی. در سیاست ارزشمحور، اخلاق همچون ستون راهنمایی است که جهتگیری سیاست را تعیین میکند و ارزشها همچون معیارهاییاند که سیاست باید خودش را با آنها هماهنگ کند. اما در اخلاق توجیهی، ارزشها به نقشی ثانویه تنزل مییابند که فقط برای مشروعیتبخشی به تصمیمهای گرفتهشده ضروری است.
در جهان امروز، که سیاست جهانی بیش از هر زمان دیگری در پوشش اخلاقی ظاهر میشود، تشخیص این تمایز اهمیتی حیاتی یافته است. پرسش اصلی این است: اخلاق در سیاست چه نقشی باید بازی کند؟ آیا اخلاق باید همچون چراغی باشد که بر تاریکی سیاست میتابد یا همچون پردهای باشد که بر تناقضها و خشونتهای پنهان آن کشیده میشود؟
اگر اخلاق قرار است واقعاً راهنما باشد، باید پیش از سیاست قرار گیرد، نه پس از آن. باید سیاست را محدود کند، نه آنکه توجیهکنندهٔ آن شود. باید از قدرت حساب بکشد، نه آنکه قدرت از آن بهرهبرداری تبلیغاتی کند. و از همه مهمتر، باید بهنحوی بیان شود که قابل نقد باشد، زیرا اخلاقی که قابل نقد نباشد، دیر یا زود به ابزار سلطه بدل میشود.
به بیان دیگر، آنچه آیندهٔ سیاست را رقم میزند نه حضور یا غیاب اخلاق، بلکه چگونگی حضور اخلاق در سپهر سیاسی است. ارزشهایی که همچون ریشههای درخت در دل سیاست فرو میروند میتوانند سیاست را بهسوی صلح، عدالت اجتماعی، آزادی، و همبستگی سوق دهند. اما ارزشهایی که فقط بر شاخههای سیاست آویخته میشوند توان تحمل وزن حقیقت را ندارند و با نخستین باد تغییرِ قدرت فرومیریزند.
این دو نوع اخلاق دو نوع سیاست میسازند. یکی سیاستی که به رهایی میاندیشد و دیگری سیاستی که به توجیه قدرت. تشخیص این دو از یکدیگر نخستین گام در فهم جهان سیاسی امروز است.