اثر اسکار یسپرس (۱۸۸۷-۱۹۷۰)، مجسمهساز اکسپرسیونیست
الف. هوشیار
یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴
انسان موجودی روایتساز و روایتپرداز است. هر یک از ما در دل زندگی روزمره با تجربههایی برخورد میکنیم که آنها را در ذهن خود میبافیم، در زنجیرهای از معنا مینشانیم، و روایتپردازی میکنیم، و آنقدر بازتعریفشان میکنیم تا به «این همان منم» تبدیل شوند. به همین دلیل است که «هویت» را نمیتوان چیزی ثابت یا خشک دانست. هویت بیشتر شبیه به رودخانه است تا صخرههای کوه- در جریان است، دستخوش تغییر است، اما در عین حال که فرایندی است پُر از تغییر و تحول، «جهتی» دارد که ما را به گذشته و تا کنون و به اکنون تا آینده پیوند میدهد.
هویت فردی
هویت فردی از همین نقطه آغاز میشود: از لحظهای که انسان به خود نگاه میکند و میپرسد «من کی هستم؟» اما پاسخ به این پرسش هرگز ساده و یک «نام» نیست. ما خود را نه با نام، که با روایت تعریف میکنیم: روایت کودکیمان، شکستهایمان، آرزوهایمان، ریشههایمان، و رابطهٔ ما با جهان. این روایت، حتی وقتی خاموش است، مثل جریان زندگی بهشکلی پنهان در روان ما کار میکند. فرد در تنهایی خودش، یا در مواجهه با بحران، دوباره به آن روایت برمیگردد؛ گاهی بازسازیاش میکند و گاهی ویرایش. از همینجا فهمیده میشود که هویت بیشتر از جنس معناست تا ماده؛ از جنس «فهمیدن» است تا «داشتن».
هویت اجتماعی
با این حال، هیچ روایتی در خلأ شکل نمیگیرد. انسان برای فهمیدن خودش به آینههایی بیرونی نیاز دارد؛ به جامعه، گروهها، روابط، زبانها، و نمادها. آنچه «هویت اجتماعی» نامیده میشود همین وابستگی متقابل است. فرد تنها از طریق مقایسه و دستهبندی میتواند جایگاهش را در جهان بسازد: «من بخشی از این جمع هستم»، «من از آنها نیستم»، «این ارزشها بیانگر مناند». این گزارهها بهظاهر سادهاند، اما همینهاست که مرز میان «ما» و «آنها» را ترسیم میکند که گاه معنای تعلق میآفریند و گاه زمینهٔ ستیز را.
جالب آنکه هویت اجتماعی در بسیاری مواقع چنان قدرتمند میشود که هویت فردی را تحت تأثیر قرار میدهد؛ انسان خود را در آینهٔ گروه میبیند: کارگر بودن، دانشجو بودن، مهاجر بودن، زن بودن، اقلیت بودن، شهروند کشوری خاص بودن. همهٔ اینها فقط برچسب نیستند، بلکه حامل بار عظیمی از معنا و تجربهٔ زیستهاند. چون گروهها فقط مجموعهای از انسانهای منفرد نیستند، داستانهایی مشترک تولید میکنند: داستان رنج، مقاومت، افتخار، طرد، یا عدالتخواهی. و فرد، وقتی بخواهد خودش را معنا کند، ناگزیر بخشی از این داستانها را وام میگیرد.
هویت سیاسی
در همین میان، هویت سیاسی از دل تجربههای اجتماعی سر برمیآورد. هویت سیاسی از این پرسش شکل نمیگیرد که «من به چه حزبی رأی میدهم»، یا «من هوادار چه حزبی هستم»، بلکه از پرسشی بسیار بنیادیتر شکل میگیرد: «قدرت چگونه بر زندگی من اثر میگذارد و من در برابر آن چگونه تعریف میشوم؟»
برای همین است که هویت سیاسی همیشه لایهای از تعارض با خودش دارد، چون سیاست عرصهٔ مرزبندی و مرزبرداری است. در سیاست هیچ هویتی بدون «دیگری» شکل نمیگیرد. برای اینکه خودت را در جایگاه آزادیخواه، محافظهکار، مدافع محیطزیست، هوادار برابری حقوق زنان، انقلابی، یا عدالتجو تعریف کنی، باید ابتدا بدانی چه نیرویی روبهروی تو ایستاده است، یا دستکم چه نیرویی را چنین تصور میکنی. بنابراین هویت سیاسی نوعی ترجمهٔ تجربیات زندگی به زبان قدرت است.
هویت شهری
اما هویت فقط در لایهٔ فردی، اجتماعی، یا سیاسی باقی نمیماند، در زندگی شهری نیز بازتاب مییابد. انسانها نهفقط در جهان اجتماعی، بلکه در دل فضاها زندگی میکنند و فضاها نیز مانند زبان حامل معنا هستند. تجربهٔ زیستن در تهران با تجربهٔ بودن در غزه یا برلین یا واشنگتن یا پکن تفاوت ماهوی دارد؛ نهفقط بهخاطر تفاوت بناها، بلکه بهخاطر تفاوت در بافت زنده یا نابودشدهٔ شهری، ریتم زندگی، حس تعلق، خاطرههای جمعی، و نمادهایی که در کوچهها و میدانها و آیینهایش جای گرفته است.
شهرها بیصدا هویت میسازند. انسانها در فضاهای شهری یاد میگیرند که چگونه دیده شوند، چگونه با دیگری مواجه شوند، و چگونه خود را در سپهر گستردهتری بگنجانند. هویت شهری در واقع نوعی «معنایابی مکانی» است: اینکه «این شهر دربارهٔ من چه میگوید و من در روایت این شهر چه جایگاهی دارم».
هویت ملی
در سطح کلانتر هویت ملی و تمدنی شکل میگیرد، جایی که حافظهٔ تاریخی، اسطورهها، زبان، آموزش، رسانه، و قدرت دولتی با هم شبکهای از معنا میسازند. ملتها، برخلاف تصور اولیه، نه وجودی طبیعی، بلکه ساختههایی معناییاند؛ نوعی تخیل مشترکاند که انسانها را دور هم نگه میدارد. هیچ هویت ملی بدون داستانهای مشترک دوام نمیآورد- داستان نبردها، پیروزیها، شکستها، مهاجرتها، تلاشها، و امیدها.
دولتها همیشه درگیر بازنویسی یا تصحیح روایت ملیاند، چون میدانند هویت سیاسی و اجتماعی مردم از این روایتها متأثر است. و در اینجاست که گاه جنگ روایتها میان ملتها و دولتها شکل میگیرد.
باید توجه داشت که هویت هیچ فرد انسانی قابل تفکیک به هویتهایی که برشمردیم نیست. هویت انسانی ترکیب پیچیدهای از این اجزاء است و دارای کلیتی است که در فرایند زندگی او شکل می گیرد و به هستیاش معنا میدهد. بدین معنا، نمیتوان هویت کسی را به هویت سیاسی یا هویت فردیاش تقلیل داد، یا این هویت را ثابت انگاشت و مبنای پیشداوری و قضاوتهای قطعی قرارداد.
معنایابی
اگر هویت را نوعی داستان بدانیم، معنایابی همان هنر «خواندن و فهمیدن و تأویلِ» این داستان است. انسان تنها وقتی احساس ثبات میکند که داستان زندگیاش برایش معنا داشته باشد. بحرانهای هویتی زمانی پدید میآید که فرد یا گروه داستانش را از دست میدهد یا نمیتواند رویدادها را در چارچوبی معنادار جای دهد. برعکس، وقتی روایت منسجم میشود- حتی اگر این روایت سراسر رنج باشد- فرد احساس میکند که میتواند در جهان بایستد، تصمیم بگیرد، و جهت حرکتش را بفهمد.
معنایابی در واقع سازوکاری (مکانیسمی) است که هویت از طریق آن «تولید»، «بازنگری»، و «احیا» میشود. هر تجربهٔ تازه در زندگی، خواه کوچک و خواه بزرگ، تنها زمانی در ذهن ما جا میافتد که معنایش را بفهمیم. و این فهمیدن هم هویت را میسازد و هم به آن جهت میدهد. به عبارت دیگر، این معناسازیهاست که «خود» را میسازد.
به همین دلیل است که هویت هرگز پدیدهای صرفاً فردی یا اجتماعی نیست، بلکه پلی است میان درون و بیرون، میان تجربه و ساختار، میان روان انسان و قدرت. و معنایابی نیرویی است که این پل را پابرجا نگه میدارد. هویت ما حاصل گفتوگویی دائمی است- میان آنچه جهان به ما میگوید و آنچه ما دربارهٔ خودمان باور داریم؛ میان روایتهای دیگران و روایتهایی که خودمان مینویسیم.
به عبارت دیگر، هویت داستانِ بودن ما در جهان است و معنایابی توانایی فهمیدن این داستان. هیچکدام بدون دیگری کامل نمیشود. انسان فقط زمانی میتواند راهش را بیابد که بداند داستانش چیست و چرا مهم است و این همان نقطهای است که هویت به نیرویی زنده تبدیل میشود- نیرویی که ما را نهفقط تعریف، بلکه هدایت میکند.