الف. هوشیار
دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴
در سنّتهای سیاسی گوناگون- از چپ تا راست، از انقلابی تا لیبرال- همیشه افرادی بودهاند که سیاست را با کمک قطبنما تحلیل کردهاند، قطبنمایی که همیشه «قطب شمال» را ارزش ثابت، آرمان ثابت، و مسیر ثابت نشان میدهد. اینان گمان میکنند که یک بار برای همیشه «جهت درست» را یافتهاند و دیگر کافی است بدون تأمل، بدون تحلیل وضعیت، بدون دیدن تغییر شرایط، در جهت سوزن قطبنمای ذهنیشان حرکت کنند.
اما قطبنما هرگز یک شمال مطلق، تغییرناپذیر، و ابدی را نشان نمیدهد، بلکه تنها «لحظهایترین جهت» را بر اساس میدان مغناطیسی متغیر، نوسانی، و تاریخی زمین نشان میدهد. تازه «قطب جغرافیایی»، یعنی آنچه قاعدتاً مسیریابی باید با آن تنظیم شود، با «قطب مغناطیسی»، که آهنربا نشان میدهد، متفاوت است. قطب جغرافیایی، یعنی محور چرخش زمین، البته ثابت است، اما قطب مغناطیسی، یعنی جهتی که آهنربا نشان میدهد، دائم جابهجا میشود. در صد سال اخیر قطب شمال مغناطیسی از شمال کانادا بهسمت سیبری در روسیه حرکت کرده است. جالب است بدانیم که سرعت حرکتش هم تغییر میکند: حدود ۱۰ کیلومتر در سال در اوایل قرن بیستم، تا ۵۰–۶۰ کیلومتر در سال در دههٔ ۲۰۱۰؛ و حالا دوباره مقداری آرامتر شده است.
این بدان معنی است که وقتی ابزاری مانند قطبنما را برای درک استعاری واقعیتهای سیاسی به کار میبریم لازم است از محدودیتهای کاربرد آن شناخت دقیقتری داشته باشیم.
۱. سیاستورزی با اتکا به قطبنما
سیاستی که «نقشهٔ راه» ندارد و فقط «قطبنما» دارد سرانجام در انبوهی از بیراههها گم میشود، زیرا که قطبنما تنها هنگامی مفید است که
● نقشهای وجود داشته باشد،
● محدودیتهای قطبنما را درک کرده باشیم، و
● شرایط محیطی و تغییرات آن درک شود.
سیاستورزانی که برای سیاستورزی فقط به یک «ایدهٔ کلی»- مثل عدالت، آزادی، ضدّامپریالیسم، ضدّاستبداد، سوسیالیسم، دموکراسی و…- بسنده میکنند، بدون اینکه برای تعیین مسیر در رسیدن به چنین هدفی اوضاع مشخص را در لحظهٔ مشخص تحلیل کنند، با خطر افتادن در کژراههها روبهرو هستند.
در جهان واقعی:
● تصور «شمال یا جنوب دائمی» میتواند گمراهکننده باشد،
● همهٔ مسیرها باید دوباره و دوباره سنجیده شود،
● هر نقشهای باید بهروز شود، و
● میدان سیاست، مانند میدان مغناطیسی زمین، پویایی، چرخش، جابهجایی، و حتی وارونگی تاریخی دارد.
۲. تغییر واقعیت و تغییر نیافتن قطبنمای ذهنی
سیاستورزی مبتنی بر قطبنما تغییر در واقعیت را نمیپذیرد و بیان تغییر را خیانت تحلیلگرانی بازمیشناسد که انگار فرصتطلبانه تغییر نظر دادهاند. وقتی قطب مغناطیسی زمین حرکت میکند و جابهجا میشود باید نقشهٔ راه را بهروز کرد، نه اینکه زمین را متهم به انحراف کرد! اما دُگماتیستها برعکس عمل میکنند:
● وقتی واقعیت مبارزهٔ طبقاتی تغییر در برخی تاکتیکها و سیاستها را الزامی میکند، به آن معترض میشوند.
● وقتی ائتلافها میشکند یا شکل تازهای به خود میگیرد که در جهت عقربهٔ قطبنمایشان نیست، دیگران را متهم میکنند که به «ایدئولوژی»شان پشت کردهاند.
● وقتی شرایط جهانی آشکارا تغییر میکند، به نوستالژی «جهان قدیم» بازمیگردند و خواهان بازگشت به تاریخ درخشان گذشته میشوند. گاهی هم با تحریف واقعیتهای موجود چنان جلوه میدهند که این جهان همان جهان است و چیزی اساساً تغییر نکرده است.
۳. سیاستورزی واقعگرایانه
سیاستورزی واقعگرایانه در پی شناخت ساختار قدرت در میدان عمل برمیآید و متوجه «جابهجایی قطبها» است.
در سیاستورزی واقعگرایانه:
● دوست و دشمن پدیدههایی ثابت و جوهری نیستند؛
● نیروهای اجتماعی دائم در حال تغییر و تحولاند؛
● صفبندیهای منطقهای و جهانی دگرگون میشوند؛ و
● موقعیتها تاریخیاند، نه متافیزیکی.
سیاست درست و اصولی یعنی فهمیدن اینکه «میدان» چگونه تغییر میکند، یعنی اینکه جهتگیری ما تابع تحلیل عینی نیروها باشد، نه تابع یک عقربهٔ خیالی در قطبنمای ذهنمان. در حقیقت، آنچه «قطبنماگرایان» میخواهند این است که با یک دستگاه ساده و ساکن جهانی پیچیده و متغیر را درک کنند.
۴. وارونگیهای تاریخی در سیاست: وقتی شمال و جنوب جابهجا میشوند
در علوم زمینشناسی وارونگی به معنای تبدیل قطبهای شمال و جنوب نه استثناست، نه خطا، بلکه بخشی طبیعی از پویایی هستهٔ زمین است. در سیاست هم همینگونه است: وارونگیها بازآراییهای منظم نیروهای اجتماعیاند. و در تاریخ سیاسی نیز وارونگیهایی وجود داشتهاند که با ذهن ابتدایی متکی بر چنان قطبنماهایی دیده نمیشوند. برای نمونه:
● گاهی نیروهایی که روزگاری انقلاب کردهاند محافظهکارترین نیروهای امروز شدهاند. (مثال: جمهوری اسلامی)
● طبقات انقلابی نقش ضدّانقلاب به خود گرفتهاند. (مثال: فروپاشی سوسیالیسم در لهستان)
● نیروهایی که دیروز با دیکتاتوری حاکم میجنگیدند تبدیل به دولتهای سرکوبگر شدهاند. (عراق)
● جریانهای سیاسی رادیکال در قدرت تبدیل به نیروهای نظم مستقر شدهاند. (سوریه)
● و برعکس، جنبشهایی از دل نظم قدیم رادیکال شدهاند. (تحولات اخیر در برخی کشورهای آفریقایی)
سیاستِ (صرفاً) مبتنی بر قطبنما در درک این وارونگیها دچار اشکال میشود، اما سیاست مبتنی بر تحلیلی مشخص از اوضاع مشخص وارونگیها را تغییراتی قابل شناخت در ساختار نیروها میداند.
نتیجهگیری:
آنانی که سیاست را مجموعهای از «اصول ثابت» میپندارند، که گویی جهان باید با آنها تنظیم شود، در واقع نمیپذیرند که
سیاست علمِ شناخت تغییر است، نه توجیه جهتی ثابت برای حرکت در هر حالت و هر زمان.
اگر قطبنمای شما تغییرات را تشخیص نمیدهد، مشکل از قطبنما نیست، از بهکارگیری نادرست قطبنما توسط شماست. اگر سوزن قطبنمای شما روی شمال و جنوب ایستاده و شرق و غربی را نشان میدهد که در جهان واقعی ۲۰۰ کیلومتر جابهجا شده است، مشکل از شماست. سیاستورز واقعی نه به قطبنماپرستی دچار میشود و نه دُگماتیک است. در سیاستورزی واقع گرایانه میدان را میسنجند، نیروها را تحلیل میکنند، نقشههای تاکتیکی و استراتژیهای مرحلهای را دائم بازنگری و بهروز میکنند، و با هر تغییر میدان جهت را بازتنظیم میکنند.