Skip to content
ژانویه 15, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • روان‌شناسی کنشگری: مسیری آینه‌ای برای آفرینش تغییر
  • علوم اجتماعی
  • نوار متحرک

روان‌شناسی کنشگری: مسیری آینه‌ای برای آفرینش تغییر

چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴

کنشگری فرایندی روان‌شناختی است که در آن درگیر می‌شویم. فرایندی است که مثل آینه عمل می‌کند، ما را دوباره با جوهر وجود خودمان پیوند می‌دهد، و هم‌زمان ما را به جوهر زندگی متصل می‌کند. کنشگری ابعاد فردی، جمعی، و فراتر‌از‌فرد (ترنس‌پرسونال) دارد، ابعادی که اجازه نمی‌دهد فقط «مشکلات بیرون» را حل کنیم، بلکه وقتی عاملیت خلاق خود را در تغییر بیرونی به کار می‌گیریم، امکان نوعی التیام درون را هم در برابر ما می‌گذارد. هر کدام از ما به‌عنوان کنشگر تجربه‌ای یگانه داریم، اما در عین حال هر کدام از ما در «کنشگری جمعی» به هم متصل هستیم و همهٔ این وجوه یکدیگر را شکل می‌دهند و دگرگون می‌کنند. در این مقاله، جنیفر هاروی سلین* روان‌شناسی کنشگری و مسیر چندلایه و دگرگون‌کنندهٔ آفرینش تغییر را بررسی می‌کند.

کنشگری از کنجکاوی شروع می‌شود

کنشگریِ سالم معمولاً به‌دنبال رنج و با نوعی کنجکاوی آغاز می‌شود. در این مرحله انسان از خودش می‌پرسد:

«این وضع چطور می‌تواند بهتر شود؟»
«آیا ممکن است بشود این مسئله را حل کرد؟»
«برای عوض کردن این مسیر به چه اقدام‌هایی نیاز داریم؟»
«آیا می‌توانیم این نظام را دگرگون کنیم؟»
«چطور می‌توانیم این بی‌عدالتی را جبران کنیم؟»

اگر آن کنجکاوی که ما را به‌سوی کنشگری الهام‌بخش می‌کشاند با منابع در دسترس ما و همچنین میزان آمادگی اجتماعیِ بیرونی برای تغییر هم‌خوان باشد، معمولاً می‌توانیم بدون نیاز به فرو رفتن در لایه‌های پیچیده‌تر روان‌شناسی کنشگری به‌سرعت دست به تغییرات بزرگ بزنیم. اما در واقعیت کنشگری به‌ندرت «یک‌شبه» حل می‌شود، چون منابع ما و سطح آمادگی یا عدم‌آمادگی اجتماعی اغلب مسیر عمل ما را پیچیده می‌کند. علاوه بر این، کنجکاوی و انگیزهٔ سالم می‌تواند به شکل‌های پیچیده‌ای با زخم‌ها، تروماها، و الگوهای درونی‌مان در هم بیامیزد و مسیر آفرینش تغییر را از یک خطِ صاف و ساده به فرایندی چندبُعدی و چندسویه تبدیل کند، مسیری که ما را وادار می‌کند هم «بیرون» را ببینیم، یعنی جراحت‌ها و تکه‌تکه شدن‌های جهان را، و هم «درون» را، یعنی زخم‌ها و گسست‌های درون.

روان‌شناسی کنشگری یک بُعد «فردی» دارد: اینکه رشد روانی ما در درون چگونه مسیر کنشگری ما را شکل می‌دهد و از آن تأثیر می‌پذیرد‌ و اینکه مسیر فردی هر کدام از ما چه تأثیری بر جهان بیرون می‌گذارد. صحبت دربارهٔ «سیستم‌های درونی خانواده» (Internal Family Systems / IFS)، سفرهای آرکی‌تایپیِ کنشگری، درمان شخصی به‌عنوان بُخشی ضروری از کنشگری، ارتباط با «پروفایل کنشگری» یگانه هر فرد، و این است که چطور همهٔ ما در کنشگری جمعی به‌ هم تنیده شده‌ایم. این نقشه‌ کشیدن از زمینِ مشترک و شخصیِ روان‌شناختی برای هر کنشگری که تلاش می‌کند مسیر پیچیدهٔ آفرینش تغییر را بفهمد مفید است.

وقتی حس کنجکاوی زخمی می‌شود

کنجکاویِ اصیلی که درون ما میل به ایجاد تغییر را بیدار می‌کند، زیباست و ماهیت خلاق و قدرتمند انسان را بازتاب می‌دهد. با این حال گاهی این کنجکاوی با تروماها، زخم‌ها، شرطی‌سازی‌ها و انتظارات فرهنگی ما به شکل‌های ناسالم یا حتی مخرب گره می‌خورد و در نهایت باعث می‌شود پیوند خود را با هسته اصلیِ کنجکاوی‌مان از دست بدهیم. وقتی چنین می‌شود، به‌جای این‌که تلاش برای آفرینش تغییر را از جایگاهی سرشار از گشودگی، شوق و حتی عشق ادامه دهیم، ممکن است خودمان را در مسیری ببینیم که کنشگری را از دل خشم، فشار، نجات‌دهندگی افراطی، انتقام‌جویی، خودشیفتگی یا شکل‌های دیگری از گسست شخصی و رابطه‌ای پیش می‌برد. طبیعی است که آن کنشگری‌ که از این جنس زخم‌ها برمی‌خیزد یا توسط آن‌ها هدایت می‌شود، اغلب به فرسودگی و سوختن می‌انجامد؛ چون اقداماتی که ناخودآگاه از دلِ زخم‌ها شکل می‌گیرند، تمایل دارند همان شرایط اولیه دردناک را دوباره بازتولید کنند، هرچند قلباً نخواهیم چنین شود.

در رویکرد «سیستم‌های درونی خانواده» (IFS)، این مسئله با دوگانه «کنشگریِ خود-محور» (Self-led activism) در برابر «کنشگریِ بخش‌محور» (part-led activism) دیده می‌شود؛ یعنی کنجکاوی گشوده در برابر کنجکاوی زخمی. اگر با IFS آشنا نیستید، «Self» با «S» بزرگ، به بخشِ کنجکاو، گشوده، فراگیر و کل‌نگر روان ما اشاره دارد که هدایت‌گر «خانواده درونیِ بخش‌ها»ست. در ادامه بیشتر درباره Self توضیح می‌دهم. «بخش‌ها» یا parts، همان قسمت‌های تکه‌تکه و قطبی‌شده روان ما هستند که معمولاً ریشه در زخم‌ها دارند. در IFS این بخش‌ها به سه دسته «تبعیدی‌ها» (Exiles)، «مدیرها» (Managers) و «آتش‌نشان‌ها» (Firefighters) تقسیم می‌شوند. در ادامه هر کدام و کارکردشان را توضیح می‌دهم.

تبعیدی‌ها، مدیرها، آتش‌نشان‌ها

«تبعیدی‌ها» آن بخش‌های آسیب‌پذیر ما هستند که درد، شرم، ترس و تروماهای تجربه‌های گذشته (اغلب از کودکی) را حمل می‌کنند. به آن‌ها «تبعیدی» گفته می‌شود چون سایر بخش‌های وجود، آن‌ها را کنار می‌زنند یا سرکوب می‌کنند تا ما از تجربه دوباره احساسات شدیدمان محافظت شویم. این بخش‌ها همان قسمت‌هایی از ما هستند که احساس می‌کنیم «در کمد حبس شده‌اند» یا «دسترس‌ناپذیر» هستند. آن‌ها در اعماق روان پنهان می‌شوند چون احساسات خام و شدیدی مثل ترس، شرم، خشم، تنهایی، وحشت، اندوه و درماندگی را حمل می‌کنند که برای سیستم روانی ما بسیار سنگین‌اند.

«مدیرها» بخش‌های محافظی هستند که تلاش می‌کنند تبعیدی‌ها را پنهان نگه دارند و از ما در برابر احساسات طاقت‌فرسای آن‌ها مراقبت کنند. مدیرها به‌طور فعال روی کنترل و پیشگیری تمرکز می‌کنند و زندگی روزمره را طوری مدیریت می‌کنند که موقعیت‌های برانگیزاننده تبعیدی‌ها حداقل شود. کمال‌گرایی، انتقادگری، خوشنودسازی، نشخوار فکری، کنترل‌گری یا هر استراتژی پیش‌دستانه‌ای که به ما کمک کند از مواجهه با موقعیت‌های برانگیزاننده دور بمانیم، کارِ همین بخش‌های مدیر است.

«آتش‌نشان‌ها» هم بخش‌های محافظ هستند، اما اگر مدیرها به‌طور پیش‌گیرانه عمل می‌کنند، آتش‌نشان‌ها واکنشی‌اند. آن‌ها وقتی وارد صحنه می‌شوند که مدیرها نتوانسته‌اند تبعیدی‌ها را از برانگیخته شدن محافظت کنند. به‌محض این‌که احساسات دردناک تبعیدی‌ها بالا بیاید، آتش‌نشان‌ها برای «خاموش کردن آتش» می‌شتابند. مسئله این‌جاست که این بخش‌های آتش‌نشان معمولاً از راهبردهای شدید یا تکانشی برای بی‌حس کردن و پرت کردن حواس از درد استفاده می‌کنند، چون سیستم هیچ‌وقت یاد نگرفته چطور می‌توان امن و تدریجی با این درد روبه‌رو شد. اغلب در کودکی، محیط اطراف ما زمینه و حمایتی برای یادگیری تجربه و پردازش امنِ آن دردها فراهم نکرده است. به همین سبب درد ناچار است تا در لایه‌های روانی پنهان شود. واکنش‌های متداولِ آتش‌نشان‌گونه شامل رفتارهای اعتیادآور و «acting out» است؛ از اعتیادهای شدید مثل مصرف افراطی الکل، تا شکل‌های خفیف‌تر مثل پرخوری احساسی. همچنین انواع خودآسیب‌رسانی، از آسیب شدید تا آسیب‌های خفیف‌تر مثل ورزش افراطی و نیز رفتارهایی مانند دعوا راه انداختن با دیگران، که همگی در کوتاه‌مدت باعث رهایی از حس آگاهانه درد می‌شوند اما در بلندمدت پیامدهایی منفی دارند و مسئله اصلی را حل نمی‌کنند.

انواع کنشگریِ بخش‌محور – Parts-led activism

«کنشگریِ تبعیدی‌محور»: می‌توان تصور کرد این نوع کنشگری اغلب از دلِ احساس‌های عمیق و حل‌نشده‌ای مثل خشم، اندوه، ترس، شرم یا احساس بی‌عدالتی گذشته، سوخت می‌گیرد. آن کنشگری‌ که تبعیدی‌ها هدایتش می‌کنند، تلاشی است از سوی این بخش‌ها برای گرفتن تأیید، انتقام یا جبرانِ دردهای تجربه‌شده. در این وضعیت به‌جای درمان یا خلق تغییر پایدار، تمرکز بیشتر روی بیرون ریختن و فرافکنیِ دردِ التیام‌نیافته به بیرون است. به همین سبب کنشگریِ تبعیدی‌محور معمولاً با واکنش‌های احساسیِ شدید، احساس فوریت و ناامنی و فقدان استراتژی بلندمدت و پایدار همراه است. در این نوع کنشگری، جهان اغلب به شکل دوگانه «ما» (قربانیانِ ستمدیده و زخمی) در برابر «آن‌ها» (ظالمان یا دشمنان) دیده می‌شود؛ دوگانه‌ای که برخلاف هدفِ تغییر مثبت، گفت‌وگو، همکاری و توافق را دشوار می‌کند. در مواجهه با این کنشگری‌ گاهی می‌توان حس کرد که فرد در حال بیرونی‌سازی زخم‌های شخصی خود است و مبارزه‌اش بیشتر درباره خودش است تا درباره موضوع بیرونی.

«کنشگریِ مدیرمحور» از سوی دیگر بیشتر با کنترل، احتیاط، سازماندهی و تمرکز شدید بر پیشگیری و مدیریت خطر شناخته می‌شود. این نوع کنشگری برنامه‌محور و دقیق است، اما اغلب از احساسات (در تمام طیف آن‌ها) فاصله می‌گیرد، در خودانگیختگی ضعف دارد و می‌تواند بیش از حد محافظه‌کار بماند. چنین کنشی ممکن است در ایجاد استراتژی‌های باثبات و ساختاریافته برای تغییر مؤثر باشد، اما کمبود عمق عاطفی، انعطاف‌پذیری و قابلیت سازگاری می‌تواند هم‌دلی، اعتبار و اثرگذاری پایدار آن را کاهش دهد. علاوه بر این کنشگری مدیرمحور می‌تواند به سبکی وظیفه‌محور و سخت‌گیر تبدیل شود که هر تلاشی (از سوی خود یا دیگران) را که ممکن است تبعیدی‌ها را برانگیخته کند، پس می‌زند.

«کنشگریِ آتش‌نشان‌محور» گاهی شبیه کنشگری تبعیدی‌محور به‌نظر می‌رسد، چون حسِ فوریت مشابهی را حمل می‌کند. با این حال در این‌جا فوریت بیشتر به خاموش کردن «آتش‌های احساسیِ فعلی» مربوط است تا انتقام از دردهای گذشته. تمرکز بیشتر بر سبک کردن فوری فشار و رها شدن است، بدون استراتژی روشن برای جبران گذشته یا کنترل آینده. وقتی کنشگر با بی‌عدالتی‌ها، تهدیدها یا محرک‌ها مواجه می‌شود، بخش‌های آتش‌نشان ممکن است به‌سراغ تاکتیک‌های شدید یا رادیکال بروند؛ تاکتیک‌هایی که شاید در کوتاه‌مدت جلب توجه و اختلال یا حواس‌پرتی ایجاد کنند، اما در بلندمدت می‌توانند به آسیب ناخواسته، واکنش‌های منفی و قطبی‌شدن بیشتر منجر شوند. در این وضعیت خود کنشگری می‌تواند به یکی از تاکتیک‌های آتش‌نشانی تبدیل شود: وقتی فرد در حال فریاد زدن، جنگیدن یا انجام یک اقدام افراطی است، ناچار نیست در آن لحظه درد درونیِ زیرِ این رفتار را حس کند.

وقتی هر کدام از این بخش‌ها هدایت را به دست بگیرند، همان‌طور که می‌بینیم، کنجکاویِ اصیل ما در زبان IFS «تسخیر» می‌شود و این به‌جای همکاری، راه‌حل، درمان و امید، اغلب به نبرد، جنگ، قطبی‌شدن و خستگی درونی و بیرونی می‌انجامد.

کنشگریِ خود‌محور – Self-led activism

کنشگری‌ای که Self هدایتش می‌کند، بر درماندگی، کنترل و اعتیاد سوار نیست؛ بلکه بر یکپارچگی، گشودگی، پذیرش، خلاقیت و تعادل درونی استوار است. در کنشگری خود محور، IFS با هشت کیفیت شناخته می‌شود: کنجکاوی، هم‌دلی، وضوح، خلاقیت، آرامش، اعتمادبه‌نفس، شجاعت و پیوند. این کنشگری می‌تواند در برابر بی‌عدالتی عمیق بایستد و در عین حال باز بماند؛ چون واقعیت را همان‌طور که هست می‌پذیرد و در عین حال از شجاعت و اعتمادبه‌نفس لازم برای دعوت و تسهیل تغییر برخوردار است.

کنشگریِ خود‌محور را می‌توان در آفرینش تغییرِ متعادل، سنجیده و فراگیر دید. این نوع کنشگری اجازه می‌دهد فوریت با تفکر استراتژیک ترکیب شود، شور با هم‌دلی همراه شود، مواجهه با گفت‌وگو گره بخورد و درمان درونی و بیرونی هم‌زمان پیش برود. می‌تواند انرژی تبعیدی‌ها، مدیرها و آتش‌نشان‌ها را به کار بگیرد، اما این کار را به شیوه‌ای یکپارچه‌تر، پایدارتر و کمتر واکنشی انجام می‌دهد؛ شیوه‌ای که احتمالاً بیشتر به تغییر سازنده می‌انجامد. این کنشگری به ما امکان می‌دهد اقدام کنیم بی‌آنکه زیر بار اقدام خود له شویم.

بسیاری از کنشگران ممکن است هنوز بخش‌هایی از کنجکاویِ اصیل خود را حفظ کرده باشند و در این حوزه‌ها از جایگاه Self عمل کنند، در حالی که در حوزه‌های دیگر، کنجکاوی‌شان از مفهوم «خود» جدا شده و در آن عرصه‌ها بخش‌ها هدایت کنشگری را در دست گرفته‌اند. بیشتر ما ترکیبی از انسجام و تکه‌تکه شدن هستیم؛ طبیعی است که کنشگری ما هم همین ترکیب را مثل آینه به خودمان نشان دهد.

در مبحث کنشگری این سوال‌ها پیش می‌آیند: 

«با این خشم درونم چه کار کنم؟ با بخش‌هایی که دنبال انتقام‌اند چه کنم؟ اگر علیه شر حرف نزنم، چطور می‌توانم فرق ایجاد کنم؟»

نکته جالب درباره کنشگری و کنجکاوی‌ای که ما را به سمت آن می‌برد این است که بارها و بارها ما را به‌سوی خودمان برمی‌گردانند. درگیر شدن در کنشگری فقط یک مسیر بیرونی نیست که روی زمین راه برویم؛ این مسیر راهی است برای کنجکاو شدن نسبت به خودمان، برای پالایش روابط ما با خود و تقویت توانایی‌مان برای حضور به‌عنوان یک «خود»، نه صرفاً مجموعه‌ای از تکه‌های زخمی. کنشگریِ بیرونی بدون کار درونی، معنا پیدا نمی‌کند؛ جهان مدام به ما نشان می‌دهد که چه کسی هستیم و چطور می‌توانیم دوباره به خود دسترسی پیدا کنیم و این دسترسی دوباره ما را از قلب چالش، تغییر، دگرگونی، رشد، نوسازی و گاهی استحاله درونی عبور می‌دهد. به‌عنوان کنشگر، ما پیوند خود با بیرون را با به حرکت درآوردن درون، عمیق‌تر می‌کنیم.

منِ امروزِ کنشگر، با منِ گذشته‌ام بسیار فرق دارد. بخش‌های بخش‌محورِ کنشگری من کمک کردند جاهایی را ببینم که در آن‌ها قطبی‌شدن‌های درونی وجود داشت، دیوارهایی که در «خانواده درونی»‌ام ساخته بودم و در نهایت این نیاز را در من بیدار کردند که آن‌قدر به کنجکاوی «خود» وصل شوم که بخواهم این دیوارها را بشکنم.

از همان ابتدای مسیر کنشگری‌،  باید از کنشگریِ متعهد، پرشور و در عین حال خود‌محور دالایی‌لاما الهام گرفت. او در کنشگری سیاسی، کنشگری اقلیمی و شکل‌های دیگر آفرینش تغییر جهانی حضور داشته و همواره از جایگاهی سرشار از عشق، کنجکاوی، احترام و خودکنشگری عمل کرده است. او بسیار پذیرا است و به‌صورت گسترده درباره فرایند درونیِ پرورش خود در نگرش‌ها، رفتارها، رشد و توسعه کنشگری‌اش نوشته و سخن گفته است. در واقع کتاب او «هنر شاد زیستن» این پرسش را به‌وجود می‌آورد: «شاید واقعاً بتوانم در مقیاسی وسیع‌تر تغییر ایجاد کنم؛ برای این کار، در درون خودم باید چه‌جور انسانی باشم؟»

حدود دو دهه بعد از آن، من در مسیر تبدیل شدن به آن انسان کار کرده‌ام؛ برای مواجهه با بخش‌های مختلفی درونم که گاهی می‌خواستند هدایت کنشگری را در دست بگیرند. ذهن‌آگاهی و تمرین‌های تأملی در این مسیر بسیار به من کمک کرده‌اند، اما بخش‌هایی هم بودند که آن‌قدر زخمی بودند که تلاش‌های شخصی‌ام برای رسیدگی به آن‌ها کافی نبود. روان‌درمانی، از جمله درمان به سبک IFS و رویکرد «بررسی شفقت‌محور» (Compassionate Inquiry)، به من کمک کردند با این قطبی‌شدن‌های عمیق درون و کنشگریِ بخش‌محورِ برآمده از آن‌ها روبه‌رو شوم.

از خلال روان‌درمانی، توانسته‌ام کنجکاویِ اصیل خود را در جاهایی بازسازی کنم که در آن‌ها کنجکاوی با پذیرش، به‌نوعی مترادف خطر و تهدید شده بود. این بازسازی اثر بیرونی هم دارد: در آن حوزه‌ها به‌جای قضاوت خود و دیگران (بیانِ مدیرهای درون)، بیشتر می‌توانم با ظرافت‌ها بنشینم و پیچیدگی‌های هر وضعیت را، حتی در تیره‌ترین شکلش، ببینم. به‌جای این‌که خود و دیگران را قربانیان بی‌دفاع ببینم (کار تبعیدی‌ها)، بیشتر می‌توانم رنج‌های واقعی زندگی را بپذیرم و ظرفیت‌های شفابخشی، یادگیری، رشد، بازگشت و آشتی را ببینم. به‌جای چسبیدن به این تصور که «باورها و ایده‌های من درست است» و محکوم کردن هر دیدگاه دیگر در حوزه‌های زخم‌هایم (نگاه مدیرمحور)، حالا بیشتر کنجکاوم بدانم این دیدگاه‌ها چگونه شکل گرفته‌اند و در وضعیت فعلی، امکان تغییر مثبت از کجا می‌گذرد. به‌جای این‌که نیاز داشته باشم «همه چیز را همین حالا با کار بیش از حد درست کنم» (با آتش‌نشان‌ها در صدر)، بیشتر می‌توانم به خودم و دیگران فضا و زمان بدهم و بفهمم که گاهی رنج کشیدن هم بخشی از زندگی است. شاید مهم‌تر از همه این باشد که به‌جای تمرکز دائمی بر آن‌چه دردناک یا ناکافی است (وقتی تبعیدی‌ها هدایت می‌کردند)، توانسته‌ام ظرفیت قدردانی از جهان را همان‌طور که «همین حالا» هست، قبل از هر تغییری، در خودم پرورش دهم.

«آیا این نگاه باعث نمی‌شود آدم بی‌تفاوت و تنبل شود؟ اگر احساس کنم همه‌چیز همین‌طور که هست پذیرفتنی است، دیگر دست از کنشگری و آفرینش تغییر برنمی‌دارم؟»

نه؛ چون من هنوز یک موجود زنده و خلاق در جهانی زنده و خلاق هستم. قدر دانستن جهان همان‌گونه که هست، با همه تناقض‌ها و پیچیدگی‌هایش، به این معنی نیست که من هیچ تأثیری ندارم. اگر من فرزندم را زیبا و کامل ببینم، معنایش این نیست که فکر کنم او دیگر رشد نمی‌کند یا نیازی به مراقبت من ندارد. برعکس، مراقبت و تأثیر من از تحسین، احترام، عشق و پذیرش شکل و از آن‌ها جهت می‌گیرد، نه از قضاوت و ترس.

برای کسانی که درونشان تکه‌تکه و قطبی شده است، مدیرها و آتش‌نشان‌های درونی مدام به آن‌ها می‌گویند اگر همه‌چیز را کنترل نکنند و بی‌وقفه مشغول «درست کردن مشکلات» نباشند، همه‌چیز بدتر خواهد شد. بعد تبعیدی‌های درون هراسان می‌شوند چون دیگر توان تحمل درد بیشتری را ندارند. این پویش می‌تواند سیستم درونی را در وضعیتی دائماً برانگیخته نگه دارد؛ وضعیتی که در آن کنجکاوی، آرامش، هم‌دلی و قدردانی از زندگیِ «امروز»، بسیار دشوار می‌شود. من کاملاً این وضعیت را می‌فهمم، چون دوره‌هایی از زندگی را در نسخه‌هایی از همین پویش گذرانده‌ام. می‌توانم شهادت بدهم که کار کردن روی این پویش از طریق کار درونی و روان‌درمانی، انسان را به یک «ماشین بی‌احساس و بی‌تفاوت» تبدیل نمی‌کند؛ برعکس، راه را برای بازیابی عاملیت خلاق، کنجکاویِ گشوده و احساس قدرت شخصی برای تأثیرِ محبت‌آمیز بر جهانی که در آن زندگی می‌کنیم باز می‌کند.

این حرف به این معنا نیست که «زخمی و تکه‌تکه بودن» بد است و «شفا یافتن» خوب. این‌ها دو تجربه متفاوت از زیستنِ یک زندگی واحد هستند. هر دو ارزش و معنای خود را دارند و هر دو به‌نوعی عاقلانه و معنادارند. نکته من این است که کنشگری مثل آینه‌ای است که به ما نشان می‌دهد این تکه‌تکه شدن و زخم‌ها در کجاها عاملیت خلاق و دسترسی ما به خود را محدود کرده‌اند؛ و به ما نشان می‌دهد تا چه حد می‌خواهیم و می‌توانیم تجربه زندگی را به سمت فضاهای پیوندخورده‌تر و درمان‌یافته‌تر گسترش دهیم و ببینیم این گسترش چطور خلاقیت ما را برای آفرینش تغییر باز می‌کند.

باز هم از تجربه خودم می‌گویم: عاملیت خلاقی که امروز از خود برمی‌خیزد و از تروماهایم «اطلاع» می‌گیرد، اما دیگر به‌طور مستقیم «هدایت‌شده» توسط آن‌ها نیست، برای من بسیار قدرتمندتر و پیوندخورده‌تر است. این وضعیت «بهتر» از گذشته نیست که در آن، ترکیبی دردناک از احساس بی‌قدرتی، گسست، امید و ناامیدی را تجربه می‌کردم؛ فقط متفاوت است و این تفاوت به‌صورت ذهنی، برای من احساس قدرت بیشتر و محدودیت کمتر نسبت به گذشته ایجاد می‌کند. در نتیجه امروز می‌توانم خیلی بیش‌تر و پایدارتر در کار جمعی حضور داشته باشم، چون به‌طور شخصی کمتر برانگیخته می‌شوم.

«خودکنشگری ظاهراً چه‌طور دیده می‌شود؟ اگر دیگر از خشم، تمرکز بر خشمِ بی‌عدالتی یا وسواس برای «همین حالا درست کردن همه‌چیز» حرکت نکنم، از کجا بفهمم چه کار باید بکنم و چطور؟»

وقتی کنشگری را در مقیاسی بزرگ‌تر بررسی می‌کنیم، می‌توانیم در زندگی خود کهن‌الگوها یا «آرکی‌تایپ‌ها» را بشناسیم؛ الگوهایی که برای ما درباره مسیر کنشگری‌مان و جایگاه آن در تغییر جمعی، داستانی روایت می‌کنند.

در مورد خود من، یکی از آرکی‌تایپ‌های اصلی زندگی‌ام «بنده / برده» (Slave) است. کنشگری برای من مثل آینه‌ای بود که نشان می‌داد چگونه در روی تاریک این آرکی‌تایپ گیر کرده‌ام و چطور می‌توانم با روی دیگرش، یعنی آرکی‌تایپ «ارباب / مهارکننده» (Master) به‌شیوه‌ای خلاق کار کنم تا از تکه‌تکه شدن و قطبی‌سازی به‌سوی تمامیت حرکت کنم. وقتی در آرکی‌تایپ Slave گیر کرده بودم، کنشگری برایم مثل یک وظیفه سنگین بود؛ کاری که باید انجام می‌دادم تا زندگی و جهان بدتر نشود. زندگی برایم در نقش «Master»ِ بی‌رحم بود و من برده‌ای بودم که تلاش می‌کرد با تعمیر همه‌چیز، تنبیه شدن از سوی این ارباب پایان یابد. در واقع این‌جا دوباره همان الگوهای قبلی را می‌بینیم: تبعیدی‌ها، مدیرها و آتش‌نشان‌های من گرفتار زخم‌ها بودند و «خود» همان جایی بود که همه این بخش‌ها در آن، در قالب یک کل به هم می‌پیوستند؛ جایی که «ارباب و برده» با هم معنا پیدا می‌کردند. کار کردن با این آرکی‌تایپ‌ها به من کمک کرد تا کلیت مفهوم «خود» را در آغوش بگیرم و آن را آگاهانه وارد کنشگری‌ام کنم. من نه برده‌ام (کاملاً ناتوان) و نه ارباب مطلق (کاملاً قدرتمند)، بلکه ترکیبی هستم از مسئولیت شخصی و قدرت شخصی. این فهم، جهت‌گیریِ من را به‌شدت دگرگون کرد.

به‌طور مشابه، یکی از مراجعانم در فرایند منتورینگ، اخیراً توضیح می‌داد که چگونه در رهبری و کنشگری‌اش، سال‌ها از آرکی‌تایپ «رانده‌شده / طردشده» (Outcast) عمل کرده و ما با هم این پرسش را بررسی کردیم که اگر او کیفیت‌های آرکی‌تایپیِ «تعلق داشتن / شهروند بودن» (Belonger / Citizen) را هم در نگرش و عمل آینده‌اش به‌کار بگیرد، چه اتفاقی می‌افتد؛ یعنی از تجربه طردشدگی‌اش الهام بگیرد و در عین حال ظرفیت‌هایی را که به‌عنوان کسی که می‌تواند تعلق ایجاد کند به رسمیت بشناسد. امکانِ عمل از این دیدگاهِ جامع نسبت به این آرکی‌تایپ، نگاه او را نسبت به پروژه کنشگری فعلی‌اش به‌طور قابل‌توجهی تغییر داد. این رویکرد به او امکان داد ببیند که فقط در حال اصلاح مشکلات «بیرون» یا بازآفرینی پویش زخم‌های «درون» نیست؛ بلکه در حال برداشتن یک قدم آرکی‌تایپی است که در آن، درهم‌تنیدگی خلاق میان درون و بیرونِ تجربه کنشگری‌اش جریان دارد. وقتی او آگاهانه پویش «طردشدن ـ تعلق داشتن» را زندگی کند، فضاهای امکان تازه‌ای برای هر کسی که با او و با موضوع کنشگری‌اش مواجه می‌شود، گشوده خواهد شد.

«آیا روش‌های دیگری هم برای ترسیم مسیر یگانه کنشگری خودم وجود دارد؟»

بله؛ راه‌های دیگری هم هست، فراتر از کار کردن با تم‌های آرکی‌تایپی. می‌توانید به تیپ‌های «انیاگرام»، تیپ‌های «MBTI»، پروفایل‌های «طراحی انسان» (Human Design) یا هر ابزار تیپ‌شناسی دیگر نگاه کنید و ببینید تیپ، سبک یا پروفایل شما چگونه مسیر کنشگری‌تان را شکل می‌دهد.

این زاویه نگاه به ما یادآوری می‌کند که کنشگری هر فرد، شکل خاص خودش را دارد؛ همان‌طور که هر کس آرکی‌تایپ‌های زندگی خودش را دارد، هر کس هم پروفایل و سبک شخصیتیِ ترکیبی خودش را دارد. اگر دوباره IFS را وارد بحث کنیم، هر کس زخم‌ها و بخش‌های محافظ خودش را دارد که نسبت به تهدیدها به‌شیوه‌ای خاص واکنش نشان می‌دهند. علاوه بر این، ما در موقعیت‌های اجتماعی، مکان‌ها، جوامع، فرهنگ‌ها و زمانه‌های متفاوتی زندگی می‌کنیم. کنشگری من به‌عنوان یک فرد سفیدپوست غربی که در جایی نسبتاً باثبات (سوییس) زندگی می‌کند، ممکن است کاملاً متفاوت از کنشگری شما یا دیگران باشد؛ بسته به این‌که کجا زندگی می‌کنید و چه چیزهایی در زندگی شما در مرکز قرار دارند. در هر زمینه، روابط، مسئله‌های اجتماعی، بی‌عدالتی‌ها و فرصت‌های متفاوتی وجود دارد. بنابراین، این ترکیبِ پروفایل‌های فردی شما با زمینه‌ای است که در آن زندگی می‌کنید، که نقشه یگانه «خود» را برای کنشگری ترسیم می‌کند. راه رفتن روی این مسیر، بیان خلاق Self شما در جهان است.

«بُعد جمعیِ کنشگری چه می‌شود؟ نقشه‌های کنشگری و خودکنشگر دیگران چطور با من درهم‌تنیده‌اند؟»

وقتی بفهمیم همه ما به‌عنوان کنشگر یگانه‌ایم و در عین حال به یک اندازه ضروری هستیم، نوعی قدردانی عمیق، هم‌بستگی و همکاری فراتر از فردیت شکل می‌گیرد. صدای من مهم است، صدای شما هم همین‌طور و صدای همه دیگران هم. مسیرهای ما هر کدام در لایه‌های مختلف معنادار و چندبعدی‌اند. مشابه آن‌چه پیش‌تر درباره «خود» گفتم، وقتی در سطح جمعی با تمامیت کار می‌کنیم، می‌بینیم برای همه ما جا هست و می‌توانیم با هم به درمان زخم‌های جمعی و بازیابی «خودِ جمعی» کمک کنیم. برای آشنایی بیشتر با این موضوع، می‌توانید از کارهای توماس هوبل درباره «درمان تروماهای جمعی» کمک بگیرید.

در نهایت می‌بینیم مسیر آفرینش تغییر، هم یک مسیر درونی است و هم یک مسیر بیرونی و همچنین مسیری یکپارچه که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً به دو بخش «درون» و «بیرون» تقسیم کرد. همه ما در حال راه رفتن در این مسیرهای به‌هم‌بافته هستیم، در نوعی «کنشگری جمعی»؛ هم قدردان آن زندگی‌ که به ما داده شده هستیم و هم آن‌قدر خود فردی و خود جمعی را دوست داریم که نقش خودمان را در مراقبت، نگه‌داشتن، درمان و فراهم کردن آینده‌های ممکنِ جامع‌تر برای خودمان به‌عنوان فرد و برای ما به‌عنوان یک جمعیت، ارزشمند می‌دانیم. ما این کار را با به رسمیت شناختن آن‌چه آینه کنشگری درباره تکه‌تکه شدن‌های خودمان به ما نشان می‌دهد، با کار کردن برای درمان و یکپارچه کردن آن‌ها و در نتیجه، با سهیم شدن در فرایند درمان و یکپارچه‌سازی بخش‌های تکه‌تکه جمعی انجام می‌دهیم.

*****

*دربارهٔ نویسنده: جنیفر هاروی سَلین روان‌شناسی است که در حوزهٔ تیزهوشی تخصص دارد و مدیر بنیان‌گذار یک جامعه و سازمان بین‌المللی برای حمایت از بزرگ‌سالان تیزهوش است: www.intergifted.com. او علاوه بر کار در این حوزه، دانش خود را در حوزه‌های هوش بوم‌شناختی، روان‌شناسی آب‌وهوا/اقلیم، رهبری و کنشگری به کار می‌گیرد و با رهبران و کنشگران تیزهوش در سراسر جهان همکاری می‌کند و برای آنها دوره‌های آموزشی برگزار می‌کند.


منبع: Psychology of Activism: A Mirrored Path of Changemaking

نقل از سایت اصل۲۰

Continue Reading

Previous: قانون کار، از تدوین تا اجرا/ چرا هیچ زمان دستمزد مطابق سبد معیشت افزایش نیافت؟
Next: بحران زیست‌محیطی ایران اتفاقی نیست؛ طبیعت ایران نمی‌میرد، قتل‌عام می‌شود!
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved