زندهیاد فواد شمس
به یاد فواد شمس – روزنامهنگار چپگرا
چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۴
امید مجد – اندیشهٔ نو: در خبرها بود که فواد شمس، روزنامهنگار و فعال مدنی چپگرا، در ۳۹سالگی خودکشی کرد و به زندگیاش پایان داد.
فواد شمس مدرک کارشناسی ارشد در رشتهٔ «جغرافیا و برنامهریزی» از دانشگاه تهران داشت. او هم منتقد سیاستهای جمهوری اسلامی در عرصههای اقتصادی و اجتماعی بود و هم موضعگیریهای قاطعی در برابر تحریم ایران و مداخلهٔ خارجی داشت.
او در دههٔ ۸۰ از فعالان دانشجویی چپگرا بود. همزمان با انتخابات ریاستجمهوری سال ۸۸، در ستاد میرحسین موسوی فعالیت داشت و بههمین سبب در آذر ۸۸ بازداشت شد و بعدها برای تحمل محکومیت به زندان افتاد.
به نوشتهٔ منابع خبری، زندهیاید فواد شمس در سالهای اخیر کارمند پیمانی شهرداری کرج بود و بهسبب سوابق سیاسیاش، تلاشش برای رسمی شدن اشتغالش در این نهاد دولتی بینتیجه مانده بود.
او که زمانی نوشته بود «خوشحالم که [پدرم] این را هم به من یاد داد که اصل زندگی است. حتی مرگ را از دریچهٔ زندگی نگاه کنم»، چنان سرخورده شد که جان خودش را گرفت.
آخر چگونه با مرگ عزیزانی چون فواد شمس که از دست میدهیم کنار بیاییم؟ همین چند روز پیش بود که احمد بالدی ۲۰ساله در اعتراض به اقدام بیرحمانهٔ مأموران در خراب کردن دکهٔ کاسبی پدرش در اهواز خودش را آتش زد و در نهایت هم مُرد. مسئول این مرگها کیست؟ یا بهتر است بگوییم مسئول این قتلها کیست؟ چگونه با قتل عزیزانی که از دست میدهیم کنار بیاییم؟
زندهیاد فواد شمس در آخرین یادداشتی که در کانال تلگرامیاش به نام «رودنامه» منتشر کرد نوشت:
در آستانهٔ چهل سالگی باید رها کنم. آخرین نخهایی هم که من را به زندگی متصل میکرد را خودم پاره کردم.
من که رها کردم، انشالله پوستین زندگی هم من را رها کند. تا قبل از چهل سالگی کاملاً تمام شود.
خودتان میدانید و مملکتتان!
من هم عُرضه داشته باشم یه گوشه نان و ماستم را میخورم. اینم نداشته باشم هم که دیگه هیچ…
سلامت باشید.
زندهیاد فواد شمس تقریباً یک سال پیش در مطلبی به مناسب فوت پدرش، که در «سبک زندگی روزنامهنگاران» منتشر شد، نوشت:
تنها خاطره است که میماند؛ چگونه با مرگ عزیزی که از دست دادهایم کنار بیاییم؟
از دست دادن هر عضوی از خانواده یک خلأ بزرگ در زندگی انسان است، اما این رسم طبیعت و زندگی است. هیچ فردی و هیچ چیزی در زندگی جاودانه نیست. تجربهٔ شخصیام این است که با خاطرات خوش پدرم جایش را پر کنم.
پدر من فردی بود که در «حال» واقعاً «زندگی» میکرد. انسان سختکوشی بود. از پایینترین شرایط اقتصادی خودش را بالا کشید. در التهابات بزرگ انقلاب، جنگ، تلاطمات سیاسی گوناگون، و اصلاحات همیشه همراه بود. به اندازهٔ خودش برای فرهنگ و توسعهٔ میهنش و البته محل تولدش هورامان کردستان زحمت کشید.
من شخصاً این چند هفته که پدرم بهصورت فیزیکی دیگر نیست یاد و خاطراتش را نگه داشتهام. اولین کتابهایی که برایم خرید. اولین استادیومهای فوتبالی که بردم. آشنایی اولیهام با سیاست، مجله، و روزنامهها. حتی بردنم به ميتينگهای سیاسی دانشگاه تهران در دههٔ ٧٠ شمسی و مراسم مزار مصدق در احمدآباد قزوین که منِ نوجوان را با خودش برد.
انسانها وقتی عزیزی را از دست میدهند، زمانی که از تألم خارج شوند و تأمل کنند، میتوانند با خاطراتی که از آنان دارند بعد از مرگ آن عزیز زندگی با او را ادامه دهند. چشم خود را ببندید امتحان کنید. اولین خاطرهٔ خوش از عزیزی که از دست دادهاید را مرور کنید، به آرامش میرسید.
پدرم به قول معروف در زندگی «حال»ش را بُرد و خیلی ترسی از مرگ نداشت. حتی وسط بدترین شرایط جنگی زمان جنگ ٨ ساله کلی خاطرات خندهدار داشت. در مواجهه با مرگ همیشه زندگی را ترجیح داد. خوشحالم که این را هم به من یاد داد که اصل زندگی است. حتی مرگ را از دریچهٔ زندگی نگاه کنم.
مرگ پدرم برایم سوگ بزرگی بود، اما خاطراتش برایم ستایشبرانگیز است و همین خاطرات است که میماند و تسکین میدهد. تلاش کنید تا میتوانید با عزیزانتان که هنوز کنارتان هستند خاطرات زیبا بسازید تا بعد از مرگشان هم با آنان زندگی کنید. این تنها خاطرات است که میماند.