سرمایهٔ انحصاری در حال تقسیم جهان. ۱۸۸۲. Stock Montage/Archive Photos/Getty Images
گرگ گودلز – در وبلاگ ZZ’s
مترجم حبیب مهرزاد – اندیشهٔ نو
پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۴
لنین در سال ۱۹۰۸- شش سال پیش از نخستین جنگ بزرگ بینامپریالیستی و هشت سال پیش از نوشتن متن تاریخسازش دربارهٔ امپریالیسم- موانع ایدئولوژیک بسیاری را به ما یادآوری کرد که مارکسیسم پیش از تثبیت جایگاهش در جنبش طبقهٔ کارگر باید بر آنها غلبه میکرد.
در ابتدا، مارکس مجبور شد با هگلیهای جوان «تسویهحساب» کند، سپس با پرودونیسم، باکونینیسم، و غیره، تا اینکه سوسیالیسم علمی در اواخر دههٔ ۱۸۰۰ به عامل غالب چپ در جنبش کارگری تبدیل شد.
بعد از آن، خطری که وحدت ایدئولوژیک را تهدید میکرد از جانب تجدیدنظرهای چپ و راست- بیشتر راست- از هستهٔ انقلابیای بود که مارکس و انگلس برای ما به جا گذاشته بودند. «و نیم قرن دوم حیات مارکسیسم [در دههٔ ۱۸۹۰] با مبارزهٔ گرایشی خصمانه با مارکسیسم آغاز شد که در درون خود مارکسیسم بود.» [نقل از نوشتهٔ لنین در آوریل ۱۹۰۸ با عنوان «مارکسیسم و تجدیدنظرطلبی» (رویزیونیسم)]
امروزه، همهٔ آن گرایشهای گمراهکننده، چه در بیرون و چه در درون جنبش مارکسیستی، دوباره سر بلند کردهاند. از قضا، همزمان با اینکه علاقه به کمونیسم در میان جوانان در قلب ارتجاع- در ایالات متحد آمریکا- پذیرفتهتر شده است، سردرگمی بر سر موضوعهایی که زمانی حلوفصل شده بودند گستردهتر میشود؛ میراث آن مبارزات ایدئولوژیک دشوار در گذشتهای تاریک گم میشود.
بازسازی سنّت مارکسیستیای که در قرن بیستم بر جنبش کارگری ضدّسرمایهداری تسلط داشت وظیفهای خطیر است، وظیفهای که نابرابری، هرجومرج، و ویرانی ناشی از سرمایهداری افسارگسیخته و جلودارانش آن را ضروری کرده است.
لازمهٔ این پروژه و انجام وظیفه داشتن شفافیت ایدئولوژیک است.
یکی از مسائل حیاتی که امروزه چپها با آن مواجهاند ماهیت و رفتار سرمایهداری معاصر در سطح بینالمللی است، چیزی که لنین آن را امپریالیسم توصیف کرد.
این اواخر من چند بار در مورد این مسئله نوشتهام، پیش از هر چیز برای روشن کردن دو جنگ اخیر و خطرناک- جنگ در اوکراین و جنگ در غزه. درک این جنگها بدون درک امپریالیسم امروز غیرممکن است و درک امپریالیسم معاصر بدون کاربست آن در آزمون عملی توضیح این دو جنگ دهشتناک ممکن نیست.
راینر شیا (Rainer Shea) اخیرترین نوشتهٔ من در مورد این موضوع را در در خبرنامهٔ راینر* به نقد کشیده است که در سابستک (Substack) و ایکس (X) منتشر شده است. مقالهٔ او با عنوان «تلاش حزب کمونیست یونان/تروتسکیستها برای بازتعریف امپریالیسم و اینکه این تلاش چگونه به مبارزهٔ جهانی کارگران لطمه میزند»، در اساس تکرار تدافعی موضع کارلوس گاریدو است که من در نوشتهام به آن پرداختهام. اگرچه مطلب جدید چندانی در این مقاله نیست، اما فرصت خوبی است برای توضیح دادن بیشتر موضوع.
شیا به نوشتهٔ من ایراد میگیرد که در آن «نمونههای ادعایی از دخالت روسیه یا چین در اقدامات امپریالیستی» داده نشده است. اما این چیزی نیست که من قولش را داده بودم، زیرا تصمیم من این بود که موضوع امپریالیسم را روشن کنم، چندقطبی بودن را بهعنوان ضدّامپریالیسم رد کنم، و بگویم که اقدام در دفاع از فلسطینیها معیار خوبی برای ضدّامپریالیسم بودن است.
من همیشه گفتهام که امپریالیسم یک سیستم است و دولت-ملتهای سرمایهداریمحور از راههای گوناگون، بهعنوان عامل، قربانی، و خیلی وقتها هر دو، در این سیستم مشارکت دارند. آنچه اساساً تعیینکنندهٔ امپریالیسم است فراروییدن سرمایهداری به سرمایهداری انحصاری، و ادغام سرمایهٔ بانکی با سرمایهٔ صنعتی است. مارکسیستهایی مانند اوگن وارگا در اتحاد جماهیر شوروی این تحول را در دهههای 1920 و 1930 شرح دادند. مارکسیستهای آمریکایی مانند آنا راچستر و ویکتور پرلو با دقت و تفصیل ادغام سرمایهٔ صنعتی و بانکی از طریق ازدواجهای درونگروهی، عضویت در هیئتمدیرههای مشترک، خرید سهام، ادغام شرکتها، و غیره را دنبال کردند. آنها گروههای گوناگون در آمریکا را دنبال کردند که حول مؤسسات مالی، صنایع، و انحصارهای وابسته شکل گرفته بودند.
انباشت بیش از حد سرمایهای که شرکتهای انحصاری صنعتی و مالی تولید میکنند صدور سرمایه و همچنین اجرای طرحهای مالی پُرخطری را ضروری میسازد که یا افقهای سرمایهگذاری جدیدی نوید میدهند یا، تقریباً ناگزیر، به سقوطهای بزرگ میانجامند.
عوامل این فرایند همانا شرکتهای انحصاری غارتگرند- چه صنعتی و چه مالی- که عملکرد آنها ناگزیر به حوزههای منافع منجر میشود (آنچه لنین «تقسیم جهان بین تراستهای بینالمللی» مینامید). قدرتمندترین دولتهای ملی هستند که این تقسیم کل جهان را از طریق اشغال، زور، تهدید یا طرحهای دیگر به نفع شرکتهای انحصاری برگزیده اعمال میکنند.
نظریهٔ امپریالیسم لنین در اساس همین است. توضیح چگونگی عملکرد نظام سرمایهداری جهانی در شرایط خاص و در حال تحول است. معیاری برای این نیست که ببینیم کدام دولت-ملت امپریالیست یا ضدّامپریالیست است، یا نیست. امپریالیسم همان سرمایهداری فراتر از دوران کودکیاش است که در صحنهٔ بینالمللی فعالیت میکند و صرفاً باشگاهی از اعضای انحصاری نیست. به همین دلیل است که امروز، مانند زمان لنین، تا زمانی که سرمایهداری وجود دارد، امپریالیسم از بین نخواهد رفت.
با استناد به نوشتههای لنین میتوان ایرادهای «امپریالیسم نوین» را که شیا و گاریدو پذیرفتهاند روشنتر کرد. لنین در اواخر سال ۱۹۱۶، در مقالهٔ «امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم»، ادعای کائوتسکی را مبنی بر اینکه با تضعیف پیشبینیشدهٔ انگلستان (قدرت سرمایهداری جهانیِ غالبِ آن زمان، مانند آمریکای امروز)، «دیگر چیزی برای مبارزه وجود ندارد» به سخره میگیرد:
«برعکس، سرمایهداران نهفقط اکنون چیزی برای مبارزه دارند، بلکه اگر بخواهند سرمایهداری را حفظ کنند، چارهای جز مبارزه ندارند، زیرا بدون بازتقسیم اجباری مستعمرهها، کشورهای امپریالیستی جدید نمیتوانند همان امتیازهایی را به دست آورند که قدرتهای امپریالیستی قدیمیتر (و ضعیفتر) از آن برخوردار بودند.»
لنین درست میگفت و کائوتسکی اشتباه میکرد. پس از جنگ جهانی اول، انگلستان بهعنوان قدرت مسلط در نظام امپریالیستی به افول ادامه داد و طی چند دهه جایش را به ایالات متحد آمریکا داد. و آمریکا با خودبینی جهانی حتی متکبرانهتری از قدرت پیش از خودش رفتار کرد.
آیا، برخلاف نظر لنین، دلیل قانعکنندهای وجود دارد که باور کنیم «در این دوران، یکی از مهمترین وظایف ما بهویژه شکست دادن سلطهٔ آمریکاست، که در نتیجه باعث فروپاشی کل نظام امپراتوری میشود» [تأکید از من است]، آنطور که شیا ادعا میکند؟ شیا- مانند کائوتسکی- معتقد است که با در هم شکستن ایالات متحد آمریکا بهعنوان ستون این نظام، دیگر چیزی برای مبارزه وجود نخواهد داشت…
بهترین تلاش ما برای شکست دادن امپریالیسم نه در تشویق رقیبان سلطهٔ آمریکا، بلکه مبارزه با سرمایهداری در هر کشور است، که موتور سلطهٔ آمریکا در خارج از کشور و در نظام امپریالیستی است.
هم گاریدو و هم شیا- با عزم راسخ برای نمایاندن روسیه و جمهوری خلق چین بهعنوان سنگرهایی در برابر امپریالیسم- توجه را از مبارزه با سرمایهداری منحرف میکنند. گرچه همهٔ ما- یعنی همهٔ صلحدوستان- باید در برابر تجاوز آمریکا علیه روسیه، جمهوری خلق چین، یا هر کشور دیگری بایستیم، نباید این موضع را با مبارزه با امپریالیسم، که در اصل مبارزه با سرمایهداری است، اشتباه بگیریم.
برای آن عده از ما که به مارکسیسم، سوسیالیسم، یا کمونیسم باور داریم، جدا کردن امپریالیسم از سرمایهداری هیچ سودی ندارد؛ با این تصور که اگر آمریکا به زانو درآید، جهان سرمایهداری بدون امپریالیسم میتواند وجود داشته باشد، چیزی حاصل نمیشود.
استثمار نیروی کار و تصاحب سود همچنان موتور شیوهٔ تولید سرمایهداری است، از جمله در مرحلهٔ کنونی آن: امپریالیسم. آنطور که گاریدو ادعا میکند، ما در مرحلهٔ جدیدی نیستیم که در آن امپریالیسم مبتنی بر «بدهی و بهره» است. در بهاصطلاح «جنوب جهانی»، کارگران را در درجهٔ اول بورژوازی کشور خودشان و/یا شرکتهای چندملیتی (همان کارتلهای لنین) استثمار میکنند، نه بانکهایی که کارتهای اعتباری یا وامهای مسکن صادر میکنند یا شرکتهای بیمهٔ حریص. بدهی ملی و پرداختهای پُرهزینهٔ بهره، که بلای جان کشورهای کمتر توسعهیافته است، شبیه بدهی شخصی کارگران است، بهطوری که با اصلاح بانکها یا مؤسسات بینالمللی مسئلهٔ مقهورسازی آنها حل نخواهد شد. این ایده که بدهی، پرداختهای سنگین بهره، یا استثمار نیروی کار با تجدید ساختار نظم سرمایهداری جهانی از بین خواهد رفت در بهترین حالت سادهلوحانه است. آیا کسی باور دارد که اگر بانکها در سطح ملی هر کشور اصلاح شوند، اگر گلدمن ساکس منحل شود، بدهی، بهره، یا بهرهکشی از بین میرود؟
رؤیای سوسیال دموکراتهای پس از جنگ جهانی دوم و بسیاری از «طرفداران جبههٔ مردمی» بود که ساختاری برای تجارت جهانی بسازند که برای بزرگ و کوچک، قدرتمند و ضعیف، «منصفانه» باشد. آنها ایجاد نهادهایی را در نظر داشتند که ضمن حفظ مناسبات مبادلهٔ سرمایهداری، زمین بازی منصفانه را تضمین کنند. البته همانطور که در پروژهٔ قبلی پس از جنگ جهانی اول، یعنی «جامعهٔ ملل»، پیش آمد، چنین نهادهایی ناکام ماندند. در هر دو مورد، بزرگها و قدرتمندها بر آن نهادها مسلط شدند و به تسلط بر کوچکها و ضعیفها ادامه دادند. اگر آمریکا امروز از موقعیت تسلط فعلیاش کنار برود [همانطور که بریتانیا رفت]، چرا کسی- از جمله گاریدو- باید انتظار نتیجهٔ متفاوتی داشته باشد؟ مگر تاریخ چیزی به ما نمیآموزد؟
گاریدو تحت تأثیر اقتصاددانان بورژوایی مانند مایکل هودسون قرار گرفته است که رؤیای خلاص شدن از بدهیها را در شرایط ملی و بینالمللی موجود در سر میپرورانند، رؤیایی که تصور میکنند با کنار رفتن آمریکا از جایگاه سرکردهٔ امپریالیسم قابل تحقق و دستیابی است. چنین خاطراتی از یک رویهای باستانی حواسها را از مبرمترین مبارزات امروز پرت میکند.
صحیح نیست که مرور این موضوع را بدون اشاره به تهمتهای بیاساس شیا به حزب کمونیست یونان (KKE) به پایان ببریم. شیا با تروتسکیست دانستن حزب کمونیست یونان نشان میدهد که از هر دو اینها درک کمی دارد.
اگرچه حزب کمونیست یونان بدون کمک من هم بیشک خیلی خوب قادر به دفاع از موضع خودش در مورد مسائلی است که برای چپ حیاتیاند، باید تاریخ طولانی، اصولی، و درخشان کمونیسم یونانی، نقش این حزب در شکست دادن فاشیسم آلمانی، ایتالیایی، و یونانی، فداکاریهای آن در راه آزادی ملی و سوسیالیسم، ثبات ایدئولوژیک آن، و- اخیراً- تلاش مصمم آن برای ایجاد وحدت کمونیستی را به کمونیستهای توییتری یادآوری کنم.
میتوان از حزب کمونیست یونان انتقاد کرد، بدون اینکه این حزب را به تروتسکیسم پیوند داد، بدون اینکه به تهمت ضدّکمونیستی متوسل شد. این کار بحث را بیارزش میکند و از ارزش شرکتکنندهای در بحث که تجربه یا دانش کمی از جنبش کمونیستی دارد یا اصلاً ندارد میکاهد.
Rainer’s Newsletter*
