جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
انحلال بانک آینده را نمیشود صرفاً رویدادی فنی یا یک شکست بانکی منفرد تحلیل کرد. این رویداد، در واقع، نمایش عینی بحرانی عمیقتر در الگوی انباشت سرمایه در ایران است، بحرانی که ریشه در درهمتنیدگی سرمایهٔ مالی، دولت، و منطق رانتی دارد.
۱. دادهها: تصویری از ورشکستگی ساختاری
بر اساس اعلام رسمی بانک مرکزی، نسبت کفایت سرمایهٔ بانک آینده منفی ۵۰۲٪ بوده است. افزایش پایهٔ پولی ناشی از بدهی این بانک در سال ۱۴۰۳ معادل ۴۵٪ کل پایهٔ پولی کشور بودهاست. آمارها گواهی میدهد که ۷۱٪ از تسهیلات مشکوکالوصول بانک متعلق به پروژهٔ «ایرانمال» بودهاست.
این ارقام تنها «بیکفایتی مدیریتی» را نشان نمیدهد، بلکه حاکی از نابودی کامل ارزش در کانون این نهاد مالی است. سرمایه نهتنها از بین رفته، بلکه به میزانی منفی تبدیل شده که ادامهٔ حیات آن تنها با تزریق دائمی ارزش از بیرون (توسط دولت) ممکن بوده است.
۲. بانک بهمثابهٔ اهرم انباشت سرمایهٔ مالی
در چارچوب اقتصاد سیاسی، بانکهای خصوصی در شرایطی مانند ایران تنها واسطهگر وجوه نیستند، بلکه به ابزارهای کلیدی در فرایند انباشت از طریق سلبمالکیت تبدیل میشوند. این فرایند به شرح زیر عمل میکند:
– جذب پساندازهای اجتماعی (سپردهها) بهعنوان منبع اولیهٔ ارزش.
– هدایت این ارزش بهسمت شرکتهای وابسته به شبکههای خاص در قالب وام.
– بازپرداخت نشدن وامها و تبدیل شدن داراییهای بانک به داراییهای «کاذب» یا غیرمولد (مانند ایرانمال).
– جبران ناترازی با استقراض از بانک مرکزی، که معادل خلق پول بدون پشتوانهٔ تولید است.
در این چرخه، سرمایهٔ مالی ارزش تولیدشده در سایر بخشها (یا پساندازهای مردم) را جذب و آن را در داراییهای بورسی، املاک، و پروژههای عظیم نمایشی (مانند ایرانمال) سرمایهگذاری میکند، داراییهایی که اگرچه در شکل «کالا» ظاهر میشوند، اما عمدتاً فاقد ارزش مصرفی واقعی در فرایند تولید گسترده هستند و بیشتر نقش ابزارهای سفتهبازی و انباشت ثروت را ایفا میکنند.
۳. بحران بازتولید سرمایه
مسئلهٔ اصلی «انحراف» سود از بخش مولد به غیرمولد نیست، بلکه کاهش ساختاری نرخ سود در کل نظام سرمایهداری است. این کاهش ناشی از خودِ فرایند انباشت است که به افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه (نسبت سرمایهٔ ثابت به متغیر) و در نتیجه، کاهش پایهٔ ارزشآفرینی (نیروی کار) میانجامد.
در این چارچوب، «مالیسازی» و گسترش بخش غیرمولد نه «علت»، بلکه «واکنش ضروری و منطقی» سرمایه برای مقابله با این کاهش سودآوری در بخش مولد فهمیده میشود. زمانی که سودآوری در تولید صنعتی یا کشاورزی بهدلیل کاهش نرخ سود زیر فشار قرار میگیرد، سرمایه ناچار به حوزههایی گریز میزند که:
– دور زدن فرایند تولید را ممکن میکنند (سفتهبازی در داراییهای مالی و املاک).
– دسترسی به جریانهای درآمدی ثابت (رانت) را فراهم میآورند (انحصارات، پروژههای بزرگ زیرساختی).
– تصور رشد ارزش در آینده (ارزش فیکتیو/واهی) را خلق میکنند، حتی اگر این ارزش هرگز محقق نشود.
بانک آینده «انحراف» از مسیر درست نبود، بلکه نمونهٔ آرمانیِ منطق انباشت سرمایه در دورهٔ کاهش نرخ سود بود. عملکرد آن را میشود اینگونه بازخوانی کرد:
– واکنش به کاهش سودآوری: کاهش نرخ سود در بخشهای مولد سنتی وامدهی مولد و کمریسک را برای بانکها غیرجذاب کرد. در مقابل، تزریق اعتبار به پروژههای عظیم و سفتهبازانهای مانند «ایرانمال» راهی برای تظاهر به سودآوری و رشد داراییها در ترازنامه بود، حتی اگر این داراییها فاقد پایهٔ ارزشی واقعی بودند.
– خلق ارزش فیکتیو/واهی بهجای ارزش واقعی: ایرانمال یک «دارایی» در ترازنامه بود که ارزش آن بر اساس انتظارات سفتهبازانه از آینده تعیین میشد، نه بر اساس قابلیتش در خلق کالاها و خدمات مورد نیاز جامعه. بانک با تزریق اعتبار به این پروژه در حال خلق و تبادل ادعاهای ارزشی فیکتیو/واهی بود. این دقیقاً همان مکانیسمی است که سرمایه برای به تأخیر انداختن بحران ناشی از کاهش نرخ سود به کار میبندد.
ارزش فیکتیو یا واهی از فرایند واقعی تولید کالاها و خدمات نشئت نمیگیرد، بلکه صرفاً بر پایهٔ انتظارات سفتهبازانه از درآمدهای آینده یا قیمتهای آتی دارایی بنا شده است. این مفهوم عمدتاً به حوزهٔ سرمایهٔ سوداگر و اوراق بهادار (مانند سهام، اوراق قرضه) مرتبط است. قیمت این اوراق، بر خلاف کالایی معمولی که ارزش آن در نهایت بر اساس کار لازم برای تولیدش تعیین میشود، ممکن است بهطور نامحدودی از ارزش واقعی (داراییهای پایه) فاصله بگیرد.
مثال:
فرض کنید شرکتی سهامی به ارزش اسمی ۱,۰۰۰ تومان منتشر میکند. بهدلیل شایعات یا هیجان بازار، تقاضا برای این سهم زیاد میشود و قیمت آن در بورس به ۱۰,۰۰۰ تومان میرسد. آن ۹,۰۰۰ تومان اضافه ارزش فیکتیو/واهی است. این ارزش در ترازنامه و دارایی افراد وجود دارد، اما تا زمانی که آن سهم فروخته نشده و این سود «تحقق» نیافته، ارزشی کاغذی و واهی است. اگر مشخص شود که شرکت عملکرد ضعیفی دارد، این ارزش فیکتیو/واهی ممکن است یکشبه ناپدید شود.
دربارهٔ بانک آینده و ایرانمال:
بانک آینده منابع سپردهگذاران را به پروژهای مانند ایرانمال تزریق کرد. ارزش این پروژه در ترازنامهٔ بانک بر اساس برآوردهای سفتهبازانه و غیرواقعی از بازگشت سرمایه و سودآوری آینده ثبت شد. این ارزش فیکتیو/واهی بود، زیرا:
– بر پایهٔ انتظارات غیرواقعی بنا شده بود.
– قادر نبود جریانی پایدار از ارزش واقعی (کالا/خدمات) خلق کند که وامها را بازپرداخت نماید.
– زمانی که حباب ترکید، این ارزش ناپدید شد و تنها بدهی واقعی بانک به سیستم باقی ماند.
ناگزیری بحران: از دیدگاه کلایمن، این سازوکارها نمیتوانند بحران را برای همیشه به تأخیر بیندازند. زمانی میرسد که شکاف بین ارزش فیکتیو/واهی انباشتهشده و پایهٔ ارزشی واقعی اقتصاد آنقدر عظیم میشود که سیستم دیگر قادر به پنهان کردن آن نیست. در این نقطه، «ترکیدن حباب» یا «انحلال بانک» رخ میدهد که در واقع فرایند تخریب ارزش است. این تخریب شرط لازم برای بازیابی امکان انباشت در آینده است، زیرا داراییهایی را که ارزشگذاریشان بیش از مقدار واقعی است از سیستم پاک میکند.
نقش دولت: نجات منطق سرمایه، نه نجات یک بانک: وقتی دولت با تزریق پول (افزایش پایهٔ پولی) وارد عمل میشود، دو کار میکند: از یک سو، فرایند تخریب ارزش را مدیریت میکند تا از فروپاشی کامل نظام مالی جلوگیری کند. از سوی دیگر، هزینهٔ این تخریب ارزش را به دوش طبقهٔ کارگر میاندازد (از طریق تورم که معادل کاهش مزد واقعی است).
۴. انتقال بحران به طبقات فرودست: از مالیسازی تا تورم
وقتی بانکی مانند آینده با بدهی عظیم به بانک مرکزی مواجه میشود، دولت برای جلوگیری از فروپاشی زنجیرهای با خلق پول جدید (افزایش پایهٔ پولی) به نجات آن میشتابد. این عمل شکلی از «خصوصیسازی سود و اجتماعیسازی زیان» است. نتیجهٔ این فریند تورم است.
تورم، در ذات خود، مکانیسمی برای کاهش مزد واقعی و تخریب قدرت خرید تودهها است. بنابراین، بحرانی که در بخش مالی و بهدست سرمایه ایجاد شده، بهطور سیستماتیک از طریق مکانیسم پولی به کل جامعه، و بهویژه به طبقهٔ کارگر و زحمتکش، منتقل میشود. این انتقال راهحل بحران نیست، بلکه شیوهٔ مهار آن با انداختن بار آن بر دوش اکثریت جامعه است.
۵. نتیجهگیری: نقش ساختاری بانک و ناگزیری بحران
بنابراین، بحران بانک آینده را نباید انحراف اخلاقی یا فساد فردی درک کرد، بلکه باید آن را بازتاب بحران ساختاری انباشت سرمایه در ایران دید: بحرانی که ریشه در کاهش نرخ سود در بخش مولد دارد و سرمایه را وادار میسازد تا برای حفظ خود به حوزههای غیرمولد و خلق ارزش فیکتیو/واهی روی آورد. این روند نه استثنا، بلکه ذاتی منطق سرمایهداری در مرحلهٔ کنونی آن است.
انحلال این بانک لحظهٔ تخریب ارزشی بود که قبلاً بهصورت فیکتیو/واهی خلق شده بود. این بحرانها ناگزیرند، زیرا سیستم برای ادامهٔ حیاتش محکوم است که همین چرخهٔ «انباشت – کاهش نرخ سود – خلق ارزش فیکتیو/واهی – تخریب ارزش» را بارها و بارها تکرار کند. تا زمانی که مناسبات سرمایهداری برقرار است، این منطق ساختاری به تولید بحرانهایی با اشکال جدید ادامه خواهد داد.
از کانال تلگرامی سرخط