کارل مارکس
نوشتهٔ جان کندیالی* در نشریهٔ ژاکوبن
ترجمهٔ حبیب مهرزاد – اندیشهٔ نو
چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴
هستهٔ اصلی در دیدگاه کارل مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب و مطلوب این اندیشه است که مردم فقط از راه برآوردن نیازهای دیگران است که بهطور کامل شکوفا میشوند.
بخش زیادی از اندیشههای چپ معاصر بر عیبهای سرمایهداری متمرکز است. آیا سرمایهداری بهدلیل برآمدهای توزیع ناعادلانهاش بد است؟ یا بد است چون کارگران زیر سلطه و در معرض قدرت خودسرانه قرار دارند؟ یا اینکه بدی سرمایهداری به غیرشفاف و مبهم بودن بازار و نحوهٔ جلوگیری آن از پا گرفتن شکلهای ارزشمند عاملیت جمعی مربوط میشود؟
گرچه بحث دربارهٔ اینکه عیبها یا بیعدالتیهای سرمایهداری چیست مهم است، چپ باید از جامعهٔ خوب و مطلوبی که میتواند جایگزین سرمایهداری شود نیز چشمانداز مثبتی ارائه دهد. از اینها گذشته، صِرفِ برجسته کردن مسائل و معایب سرمایهداری بعید است که برای متقاعد کردن مردم به پذیرش سوسیالیسم کافی باشد. و گرچه کارل مارکس [در پیگفتار ویراست دوم آلمانی جلد اول «سرمایه»] نوشت که نوشتن «دستور آشپزی برای غذاخوریهای آینده» کار او نیست، به نوشتهٔ ج. آ. کوهن×، «اگر دستور آشپزی برای غذاخوریهای آینده ننویسیم، دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم غذایی را که دوست داریم [در آینده] خواهیم داشت.»
من در کتابم با عنوان شکوفا شدن با هم: دیدگاه کارل مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب، که بهزودی منتشر میشود، تفسیری نو از دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب و مطلوب به دست دادهام. در این برداشت، رشد شخصی و برآوردن نیازهای دیگران در شکوفا شدن انسان اهمیت مرکزی دارد. بر اساس این دیدگاه، ما از راه فراهم آوردن کالاها و خدماتی که دیگران برای شکوفاییشان به آن نیاز دارند خودمان را میپرورانیم و میسازیم. به نظر من، چنین تفسیری جاذبه و گیرایی دارد و «چپ» با این برداشت میتواند تصویری جذاب و خواستنی از بدیل سرمایهداری ارائه دهد.
با این حال، اغلب تصور میشود که دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب و مطلوب مبتنی بر فرضهایی غیرواقعی است، مانند فراوانی نامحدود یا محو شدن تقسیم کار. بحث من این است که این فرضها بر اساس تفسیر نادرست از موضع مارکس است. برای اینکه بفهمیم چرا دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب اشتباه تفسیر شده است ابتدا باید ریشههای فلسفی این دیدگاه را درک کنیم.
تفسیر کوهن
در فلسفهٔ سیاسی، تفسیر غالب از دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب تا حد زیادی مدیون کار ج. آ. کوهن است. کوهن، که یکی از بنیانگذاران مارکسیسم تحلیلی بود، نویسندهٔ کتاب درخشان نظریهٔ تاریخ کارل مارکس: یک دفاع+ و نیز منتقد تند و تیز لیبرتاریانیسم رابرت نوزیک و برابریطلبی لیبرال رونالد دورکین و جان رالز بود. تفسیر او- بهعنوان یکی از فیلسوفان سیاسی برجستهٔ نسل خودش- از دیدگاههای مارکس تأثیری ماندگار و گسترده داشته است. با این حال، با وجود تمام درخشش کوهن، تفسیر او از دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعه خوب نقصهای جدّی دارد.
در تفسیر کوهن از مارکس، خیر و مزیّت اصلی کمونیسم این است که امکان خودپروری++ را فراهم میکند. در این مورد با او موافقیم. اما کوهن خودپروری مارکسی در کار کردن را به شیوهای کاملاً فردگرایانه تفسیر میکند. بهطور مشخص، از نظر او، خودپروری شامل رشد کامل و آزادانهٔ توانمندیهای افراد است و لازم نیست شامل برآوردن نیازهای دیگران باشد.
این دیدگاه دربارهٔ خودپروری از این لحاظ که افراد برای تحقق خودپروری خودشان به کالاها و خدمات دیگران نیاز دارند دیدگاهی اجتماعی است. اما اجتماعی بودن این دیدگاه بسیار ضعیف است، زیرا در آن انجام کار برای دیگران خودش بخشی از خودپروری نیست. به این ترتیب، اگر کسی بتواند کالاهای مورد نیاز برای خودپروریاش را بهنحوی بدون [یاری و تعامل با] دیگران به دست آورد- فرض کنید خدا از آسمان نعمت ببارد- چیزی از دست ندادهایم.
کوهن این اندیشه را از راه تمثیل و قیاس با یک گروه جاز توضیح میدهد:
یکی از راههای به تصویر کشیدن زندگی در کمونیسم، آنطور که مارکس تصور میکرد، این است که یک گروه جاز را در نظر بگیریم که هر ساززن در آن به فکر بهترسازی خودش بهعنوان نوازندهٔ موسیقی است. او گرچه اساساً به بهترسازی خودش علاقهمند است، و نه به بهترسازی گروه در کل یا بهترسازی هر یک از نوازندگان همکارش جداجدا، با وجود این خودش را فقط تا حدی بهتر میکند که هر یک از دیگران نیز خودشان را بهتر میکنند، و همین امر در مورد تکتک آنها صدق میکند.
کوهن نتیجه میگیرد: «بنابراین، کمونیسم مارکس، آنطور که من میفهمم، کنسرتی است از خودبهترسازی همراه با حمایت متقابل که در آن هیچکس کوشش برای بهترسازی دیگران را هیچ تعهدی برای خودش نمیداند.»
چه چیزی این جامعه [کمونیستی] را- که در آن همه میتوانند هر طور که میخواهند تولید کنند و هر آنچه میخواهند از ذخایر مشترک منابع بردارند- ممکن میسازد؟ اگر مردم هر طور که میخواهند تولید کنند، چگونه میتوانیم اطمینان حاصل کنیم که نیازها برآورده میشود؟ آیا کارهایی وجود ندارد که باید انجام دهیم، ولی مردم آنها را ارضاکننده نمیدانند؟ و آیا برای ادارهٔ توزیع منابع به اصولی نیاز نداریم؟ در پاسخ، کوهن میگوید که مارکس به یک «اصلاح فنی» متوسل میشود. طبق تفسیر کوهن از مارکس،
آنچه تضمینکنندهٔ سازگاری گسترده بین منافع مادّی افراد دارای استعدادهای سرشتی متفاوت است فراوانی عمومی و تماموکمال است: اینکه فراوانی مشکل عدالت، مسئلهٔ ضرورت به دست آوردن چه چیزی و به هزینهٔ چه کسی، و در نهایت، نیاز به اجرای چنین تصمیمهایی با زور را از بین میبرد.
از نظر کوهن، فراوانی نامحدود بیانگر نوعی امداد غیبی (deus ex machina) است: مارکس را قادر میسازد که از سؤالهای سخت در مورد هماهنگی کار، عدالت اقتصادی، و حتی نیاز به دولت طفره برود. اما این طفره رفتن ناموجّه است، زیرا محدودیتهای زیستبومی در آن نادیده گرفته میشود: «دیگر واقعبینانه نیست که در مورد موقعیت مادّی جامعهٔ بشری به آن شیوهٔ [کهن] پیش از سبز فکر کنیم.» [زمانی که محدودیتهای زیستمحیطی در اقتصاد و جامعه نادیده گرفته میشد.] بنابراین، کوهن میگوید که سوسیالیستها باید دیدگاه فردگرایانهٔ مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب را- که در آن، در شرایط فراوانی نامحدود، مردم هر طور که دلشان میخواهد تولید و مصرف میکنند- به نفع دیدگاه اخلاقی از سوسیالیسم- که در آن هر کس وظیفه دارد در مولدترین شغلش کار کند- کنار بگذارند. به عبارت دیگر، کوهن بر این نظر است که ما باید آرمانشهرگرایی فنی مارکس را با آرمانشهرگرایی دربارهٔ سرشت انسان عوض کنیم.
من با نقدهای کوهن از «اصلاح فنی» موافقم. اما به نظر من، اینها مشکل مارکس نیست، بلکه مشکل تفسیر کوهن از مارکس است. تفسیر بدیل و جذاب دیگری وجود دارد که با نقد و نظر کوهن هم مغایرت ندارد.
با هم شکوفا شویم
حرف من در کتاب شکوفا شدن با هم این است که دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب بسیار متفاوت با دیدگاهی است که کوهن به مارکس نسبت میدهد. من با کوهن موافقم که یکی از خوبیها و مزایای اصلی کمونیسم خودپروری است. اما درک من از خودپروری بسیار متفاوت است.
دیدگاه من بهویژه بر اساس بیان مارکس در نوشتهاش با عنوان نظری دربارهٔ کتاب «عناصر اقتصاد سیاسی» جیمز میل (۱۸۴۴) و در این مورد است که ما اگر «بهعنوان انسان تولید کنیم»، وضع چگونه خواهد بود. لُب مطلبِ این ایده ساده است. مردم فقط با کاربست و توسعهٔ توانمندیهایشان پرورش نمییابند؛ خودپروری آنها از طریق کاربست و توسعهٔ آن توانمندیها در راههایی است که کالاها و خدماتی را برای دیگران فراهم کنند که آن دیگران برای شکوفایی خودشان به آنها نیاز دارند. بنابراین، اگر به مثال گروه جاز برگردیم، گرچه درست است که بهترسازی هر ساززن بهعنوان نوازندهٔ موسیقی تا حدی شامل رشد استعدادهای خودش است، یک بخش مهم آن نیز شامل بهرهگیری از این استعدادها برای فراهم کردن شرایط برای خودپروری همکاران نوازنده و نیز همراهی و مشارکت با این همکاران نوازنده در خلق موسیقیای است که نیازهای شنوندگانشان را برآورده کند.
این دیدگاه بر درک خاصی از سرشت و انگیزهٔ انسان متکی است. انسانها در این دیدگاه انسان اقتصادی (homo economicus) نیستند که هر کس به فکر منافع شخصی محدود خودش باشد. با این حال، این دیدگاهی خشک و بیروح از لذتگریزی و ریاضتکشی نیز نیست. مارکس نوشت که کمونیسم «آکنده بودن از عشق در نقطهٔ مقابل خودخواهی» نیست. بلکه دیدگاهش این است که انسان با کمک کردن به دیگران برای برآورده کردن نیازهایشان، در واقع از طریق دیگران، خودپروری میکند.
این دیدگاه برداشتی بسیار متفاوت- و به نظر من بسیار جذابتر- از دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب است تا آنچه کوهن به او نسبت میدهد. برای روشن شدن مطلب، به سه مفهوم نهفته در این دیدگاه اشاره میکنم.
اول، در این دیدگاه به فراوانی نامحدود نیازی نیست. مردم از راه فراهم آوردن کالاها و خدماتی که دیگران برای شکوفاییشان نیاز دارند خودپروری میکنند. در این دیدگاه به حدّ معیّنی از توسعهٔ فناوری نیاز است تا کار از فعالیت صرف برای بقا ارتقا یابد و در ضمن اطمینان حاصل شود که مجموعهای گسترده از نیازها را میتوان برآورده کرد. اما فراوانی لازم نیست نامحدود و بیحدوحصر باشد. در واقع، فراوانی نامحدود مشکلساز است. اگر خدا از آسمان نعمت و مائدهٔ آسمانی ببارد، بهطوری که نیازهای همه بدون کار کردن برآورده شود، خودپروری بیمعنی میشود. در آن صورت، تولیدکنندگان نمیتوانند احساس رضایت از برآوردن نیازهای دیگران را تجربه کنند.
دوم، این دیدگاه مستلزم برچیده شدن تقسیم کار نیست. در واقع، در این دیدگاه به تقسیم کار نیاز است، زیرا وقتی فکر کنیم که خودپروری در کار مستلزم رفع نیازهای دیگران است، آنگاه برای هماهنگ کردن مسئولیتها بین کارگران به تقسیم کار نیاز داریم تا مطمئن شویم که کار آنها واقعاً نیازهای دیگران را رفع میکند. اگر تقسیم کار نباشد، به هدفهایمان [برای خودپروری و شکوفایی] نمیرسیم.
سوم، در این دیدگاه، جامعهٔ پسا-کار [بدون نیاز به کار کردن] چشماندازی تیرهوتار است. ما نیاز داریم که تواناییهایمان را از طریق رفع نیازهای دیگران بهتر کنیم. سناریویی که در آن دیگر نیازی به کار کردن نباشد- مثلاً نیازی به پزشک، ساختمانساز، روزنامهنگار، آموزگار، یا در واقع نوازندگان جاز نباشد- موهبت بزرگی برای آزادی و بهروزی انسان نیست؛ این جامعهای است که در آن یک جزء حیاتی شکوفایی انسان [خودپروری از راه کار کردن] عقیم میماند.
دیدگاه اجتماعی دربارهٔ جامعهٔ خوب
در پایان، بگذارید به کوهن بازگردم. او میگوید که دیدگاه مارکس از کمونیسم مستلزم فراوانی نامحدود است، اما به دلایل زیستمحیطی، فراوانی نامحدود دوامپذیر و پذیرفتنی نیست. بنابراین، تنها امید کمونیسم این است که مردم از روی وظیفه به دیگران خدمت کنند. اما دیدگاه مارکس در مورد آنچه کمونیسم را ممکن میکند این نبود. این دیدگاهی است که کوهن فکر میکرد مارکسیستها باید داشته باشند، زیرا از دست رفتن باور به فراوانی نامحدود به این معنی است که خدمت کردن به دیگران از روی وظیفه تنها گزینهٔ ممکن و پیش رو است.
با این حال، نتیجهگیری او خیلی سریع و زودهنگام است، زیرا هم برای دیدگاه فردگرایانهٔ کمونیسم که او به مارکس نسبت میدهد و هم برای دیدگاه نسبتاً خشک و بیروح و سختگیرانهٔ سوسیالیسم که خود کوهن در نظر دارد بدیلی وجود دارد. در قلب این اندیشهٔ بدیل این فکر است که ما از راه رفع نیازهای دیگران خودمان را میپرورانیم. این چشماندازی از کمونیسم است که خودپروری و همبستگی با دیگران را در اولویت و در مرکز قرار میدهد. دیدگاه مارکس دربارهٔ جامعهٔ خوب این بود و امروز نیز چیزهای زیادی دارد که در اختیار «چپ» بگذارد.
*دانشیار نظریهٔ سیاسی در دانشگاه دورهام انگلستان
×جرالد آلن کوهن (Gerald Cohen؛ ۱۴ آوریل ۱۹۴۱ – ۵ اوت ۲۰۰۹)، فیلسوف مارکسیست کانادایی
+ Karl Marx’s Theory of History: A Defence
++ Self-realization