(تصویر ساختهٔ هوش مصنوعی است.)
الف. هوشیار
سهشنبه ۶ آبان ۱۴۰۴
ما معمولاً استعاره را آرایهای ادبی و زیباییشناختی میدانیم، ابزاری برای شاعران و ادیبان تا سخن خود را زیباتر و تصویریتر کنند. اما کتاب متحول کنندهٔ «استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم» (۱۹۸۰)، اثر جورج لیکاف و مارک جانسون، این نگاه را بهکلی دگرگون میکند. از نظر آنها، استعاره فقط مربوط به زبان نیست، بلکه مربوط به اندیشه است. استعارهها سازههایی مفهومیاند که در عمق وجود ما ریشه دواندهاند و نحوهٔ درک و تجربه و تعامل ما با جهان را شکل میدهند. به بیان سادهتر، ما جهان را از طریق شبکهای از استعارهها میفهمیم.
استعارهٔ مفهومی: تفکر ما ساختاری استعاری دارد
لیکاف و جانسون میان «استعارهٔ زبانی» (که نمود سطحی است) و «استعارهٔ مفهومی» (که زیربنای فکری است) تمایز قائل میشوند. استعارهٔ مفهومی عبارت است از درک و تجربهٔ یک قلمرو مفهومی (قلمرو مقصد) بر حسب قلمرو مفهومی دیگر (قلمرو مبدأ).
مثال کلاسیک و پُرتکرار در این کتاب استعارهٔ «بحث جنگ است» (ARGUMENT IS WAR) است. این استعارهای مفهومی است که در زبان روزمرهٔ ما به شکلهای مختلفی تجلی مییابد:
● «من موضع او را در هم کوبیدم.»
● «دفاعیات او قوی نبود.»
● «هرگز در بحث با او پیروز نشدهام.»
نکتهٔ حیاتی اینجاست: ما فقط در بحث کردن نیست که از اصطلاحات جنگی استفاده میکنیم؛ ما واقعاً بحث کردن را بهمثابهٔ نبرد تجربه میکنیم. ما طرف مقابل را دشمن میبینیم، بهدنبال کسب پیروزی هستیم، از مواضع خودمان دفاع میکنیم و به مواضع او حمله میبریم. این استعاره بهقدری در ذهن و فرهنگ ما نهادینه شده است که تصور سیستم کاملاً متفاوتی برای بحث کردن- مثلاً تصور بحث بهمثابهٔ رفتاری هماهنگ که رقصی زیبا میآفریند- تقریباً ناممکن است. این دقیقاً همان «استعارههایی است که با آنها زندگی میکنیم». این استعارها چارچوبهای ادراکی ما را تشکیل دادهاند.
انواع استعارههای مفهومی
لیکاف و جانسون سه نوع اصلی استعارهٔ مفهومی تعریف میکنند:
۱. استعارههای هستیشناختی (Ontological Metaphors): در این استعارهها، مفاهیم انتزاعی (مانند ایدهها، احساسات، زمان) را همچون اشیاء ملموس، اجسام، یا موجوداتی مجسم در نظر میگیریم تا بتوانیم دربارهشان نظر دهیم و آنها را دستهبندی کنیم.
● مثال: «ذهنم امروز کار نمیکند.» (ذهن بهمثابهٔ ماشین)
● مثال: «امروز پُر از استرس هستم.» (زندگی یا زمان بهمثابهٔ ظرف)
۲. استعارههای جهتگیرانه (Orientational Metaphors): این استعارهها ارزشی فضایی به مفاهیم میدهند و معمولاً بر پایهٔ تجربیات مادّی و فرهنگی ما بنا شدهاند (مثلاً « بالاتر بهتر است، و پایینتر بدتر»).
● مثال: «قبلاً روحیهٔ بالایی داشتم.» (خوب = بالا)
● مثال: «دیگه ارزش پایینی برام داره.» (بد = پایین)
● مثال: «برای اینکه از این حس خلاص بشم باید از خودم بیرون بیام.» (مشکل = درون، رهایی = بیرون)
۳. استعارههای ساختاری (Structural Metaphors): اینها پیچیدهترین نوع استعارهها هستند که در آنها یک قلمرو مفهومی غنی و ساختاریافته چارچوبی برای درک قلمروی دیگر فراهم میآورد. مثال «بحث جنگ است» استعارهای ساختاری است. مثال دیگر این مورد استعارهٔ پُرکاربرد «سفرِ عشق» است.
● «رابطهٔ ما به بیراهه کشیده شده.»
● «داریم درجا میزنیم؛ باید به حرکت ادامه دهیم.»
● «ما همسفران راه عشقیم.»
پیامدهای فلسفی و اجتماعی
این نظریه پیامدهای شگرفی دارد. اولاً، ذهن انسان بهشدت «بدنمند» (embodied) است. بسیاری از استعارههای بنیادین ما ریشه در تجربیات مادّی و حسیمان دارند (مثلاً تعادل، گرما، سردی، بالا، و پایین)، که این به معنای نقدی جدّی بر دیدگاه عقلانی محض و انتزاعی دکارتی است.
ثانیاً، از آنجا که این استعارهها لزوماً جهانی نیستند و تا حدی برآمده از فرهنگ هستند، میتوانند بینش قدرتمندی دربارهٔ ارزشها و جهانبینی یک فرهنگ خاص ارائه دهند. برای مثال، استعارهٔ بهکاررفته در مَثَل «وقت طلاست» (وقت پول است، TIME IS MONEY)، که در فرهنگهای سرمایهداری بسیار رایج است («وقتت را تلف نکن»، «با این ماشین میتوان در وقت صرفهجویی کرد»)، در بسیاری از فرهنگهای دیگر ممکن است به این گستردگی وجود نداشته باشد.
ثالثاً، این دیدگاه نشان میدهد که حقیقت مطلق و عینی- دستکم در حوزههای پیچیدهٔ انسانی- میتواند نسبی باشد. آنچه ما «واقعیت» مینامیم تا حد زیادی با استعارههای مفهومی- که از طریق آنها جهان را فیلتر میکنیم- ساخته و درک میشود.
جمعبندی: زندگی در دنیای استعارهها
کتاب «استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم» به ما میآموزد که استعاره فقط تزیین زبانی نیست، بلکه ضرورتی شناختی است. استعارهها هستند که به مفاهیم انتزاعی و پیچیده- مانند عشق، زمان، اخلاق، و فکر- شکل و معنا میبخشند و آنها را برای ما قابل درک میکنند. استعارهها مانند عینکی نامرئی بر چشمان فکر ما مینشینند و بر نحوهٔ دیدن جهان اثر میگذارند.
درک این موضوع به ما قدرت میدهد. اولاً، خودآگاهی بیشتری در مورد بنیانهای فکریمان پیدا میکنیم. ثانیاً، میتوانیم استعارههای محدودکننده یا مخرب را شناسایی کنیم و به نقد و چالش بکشیم (مثلاً آیا همیشه باید «بحث را ببریم»؟ چرا نمیشود بحث را «کاوشی مشترک برای یافتن حقیقت» دید؟). و در نهایت، درک استعاری پنجرهای به عمیقترین لایههای فرهنگ و زبان و ذهن انسان میگشاید و نشان میدهد که چگونه تجربیات سادهٔ جسمانی ما به پیچیدهترین مفاهیم فلسفی و اجتماعیمان شکل میبخشند.
بخش دوم را اینجا بخوانید.