ریچارد وُلف – اکونومیک آپدیت
ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو
بخش اول
۱. گزارش امنیت غذایی متوقف میشود
میخواهم دربارهٔ گروهی از کارمندان دولت فدرال صحبت کنم که اخیراً به مرخصی اجباری فرستاده شدهاند. آنها رئیس بخشی به نام ادارهٔ تحقیقات اقتصادی (ERS) در وزارت کشاورزی ایالات متحده بودند که دولت ترامپ آنها را برکنار کرد یا به مرخصی فرستاد.
یکی از مسئولیتهای آنها انتشار «گزارش امنیت غذایی خانوار» بود که در ایالات متحده به مدت ۳۰ سال هر سال منتشر میشد. امسال یا چنین گزارشی منتشر نمیشود، یا قرار است با تأخیر منتشر شود. این گزارش حاصل کار گروهی از اقتصاددانان و پژوهشگران بوده است که تلاش میکردند وضع امنیت یا ناامنی غذایی در کشور را تا حد امکان بهطور واضح و روشن گزارش دهند.
بهطور مشخص، «ناامنی غذایی» اصطلاحی است که بوروکراتها ابداع کردند، زیرا از واژهٔ «گرسنگی» کمتر ترسناک است و معنای همان کمبود غذا را میدهد. اما چرا دولت این دفتر را تعطیل کرد؟ سرنخ در این جمله نهفته است: «این گزارش خوراک زیادی برای لیبرالها دارد». و البته گفتند این کار پُرهزینه است و ضرورتی ندارد که ادامه یابد.
در صورتی که در حوزهٔ زندگی خودتان متوجه آن نشدهاید، بگذارید توضیح دهم جریان از چه قرار است: دولت میخواهد از دست هر چیز و هر کس که به نظرش به اندازهٔ کافی موضع طرفداری از ایالات متحده ندارد خلاص شود. آنها گزارشهای انتقادی نمیخواهند. این موضوع هیچ ربطی به آن ندارد که آیا انتقادها موجهاند یا نه، یا حقیقت ماجرا چیست. یا باید چیزی خوشایند بگویید، یا اخراج خواهید شد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که در چنین مسیری در حرکت است.
و حالا که صحبت از وزارت کشاورزی شد، بگذارید نکتهای دربارهٔ کشاورزی در ایالات متحده بگویم. نظام کشاورزی ما این روزها با چالشی روبهروست که در دستکم یک قرن گذشته سابقه نداشته است. دیگر ما «سبد نان» بخشهایی از جهان نیستیم، آنطور که روزگاری بودیم.
حتماً دربارهٔ مشکلات شدید کشاورزان سویاکار ما خواندهاید. سویا یکی از محصولات اصلی کشاورزی در ایالات متحده است و چین از بزرگترین مصرفکنندگان آن است. اما چینیها امسال هیچ خریدی از ما نکردند. آنها تأمینکنندگان دیگری دارند. کشورهایی که شمشیرشان را در برابر چین از نیام بیرون نکشیدهاند، چین را محکوم نکردهاند، بر چین تعرفهٔ گمرکی نبستهاند، و تحریم اعمال نکردهاند. متوجه منظورم میشوید.
میخواهم بهویژه دربارهٔ برزیل صحبت کنم که اکنون بزرگترین تأمینکنندهٔ سویای چین است. اما فراتر از آن، روسیه در حال تأمین غلات و کود شیمیایی در سراسر جهان است. روسیه تولیدکنندهای عمده است. این کشور مدتها پیش مشکل کمبود مواد غذایی، غلات، گندم، ذرت، و چاودار را حل کرده است و اکنون به یکی از بزرگترین صادرکنندگان تبدیل شده است. آنها نهتنها به اندازهٔ کافی برای مردم خودشان تولید میکنند، بلکه صادرات این محصولات به یکی از عرصههای عمدهٔ اقتصادیشان بدل شده است. غلات و کود شیمیایی از منابع فراوان نفت و گاز روسیه تأمین میشود، همان موادی که برای تولید کود از آن استفاده میشود.
چین اکنون بزرگترین واردکنندهٔ سویا، غلات، و پنبه در جهان است. از روسیه از طریق خطوط ریلی، و از برزیل از راه دریا.
ایالات متحده در حال از دست دادن بازارهای صادراتی محصولات کشاورزیاش است. این مسئله بحرانی به وجود آورده است. امسال آقای ترامپ زیر فشار قرار گرفت که بین ۱۰ تا ۲۰میلیارد دلار کمک مالی به کشاورزان آمریکایی اختصاص دهد، کشاورزانی که در صورت دریافت نکردن کمک، ورشکسته خواهند شد، زیرا که محصول سویاشان خریداری نمیشود. و این مشکل تنها به سویا محدود نیست، بلکه گریبان سایر محصولات را نیز گرفته است.
یکی از موادی که پیشتر برای تولید کود در ایالات متحده استفاده میشد «پُتاس» بود، مادهای معدنی که از کانادا وارد میشد. اما با اعمال تعرفههای گمرکی بر واردات از کانادا و ایجاد فاصله و خصومت با همسایهٔ کاناداییمان، این واردات یا متوقف شده یا با قیمت بسیار بیشتری وارد میشود. حالا نمیتوانید سویاها را بفروشید، ولی باید بهای بیشتری برای کودی بپردازید که بدون آن اصلاً نمیتوانید سویا بکارید.
نظام کشاورزی ایالات متحده، مانند بسیاری از بخشهای دیگر، در حال افول است، و این افول با افول امپراتوری ما و چرخش خصمانه و انزواطلبانهای که بهترین توصیف برای سیاست اقتصادی آقای ترامپ است گره خورده است.
۲. کارگران سفیدپوست و جنبش ماگا
میخواهم اکنون به گروه خاصی از مردم در آمریکا بپردازم که شاید هرگز از این زاویه به آنها فکر نکرده باشید. منظورم مردان سفیدپوست، مسیحی، و عضو اتحادیههای کارگری است.
اینها همان کسانی بودند که در میان طبقهٔ کارگر آمریکا بیشترین مزدها را میگرفتند. در بسیاری از موارد، بهترین و پُردرآمدترین مشاغل را در انحصار خودشان داشتند. آنها با تلاش، مبارزه، و سازماندهی جنبش کارگری را بنیان گذاشتند، اتحادیهها را ساختند- بهویژه در صنایع سنگین و کارخانههای این کشور- و مزد خوبی هم میگرفتند. اما به همین دلیل، گرفتار یکی از تناقضهای بزرگ سرمایهداری شدند.
ماجرا از این قرار است: هرچه کارگر در متحد شدن با همکارانش و گرفتن مزد بیشتر و داشتن شرایط کاری بهتر موفقتر باشد، انگیزهٔ کارفرما برای فرار از پرداخت این مزدها بیشتر میشود. و چطور از زیر بار آن درمیرود؟ با جایگزین کردن شما با ماشین، یا، در مورد این کشور، با انتقال شغلها به نقاط دیگر جهان، جایی که بتوان با هزینهای بسیار کمتر نیروی کار به دست آورد.
نخستین گروهی که قربانی این روند شدند همین کارگران سفیدپوست، مسیحی، و عضو اتحادیههای کارخانهها بودند.
و حالا ببینید چه کسانی هستهٔ اصلی حمایت از آقای ترامپ را تشکیل میدهند: درست همان گروه! نیروی کار سفیدپوست، مسیحی، چه عضو اتحادیه و چه غیرعضو، در کارخانههای این کشور.
میخواهم آماری را یادآور شوم که بهخوبی این وضع را خلاصه میکند. در سال ۱۹۷۰، موفقترین شهر اقتصادی آمریکا دیترویت بود. دو میلیون نفر جمعیت داشت. مزدها زیاد بود، سطح زندگی خوب بود، و حتی سیاهپوستان نیز اجازه یافته بودند در کارخانههای خودروسازی کار کنند.
حالا به امروز نگاه کنید: جمعیت دیترویت حدود ۷۰۰هزار نفر است. اکثریت بزرگی از مردم این شهر ناچار به ترک آن شدند، چون دیگر شغلی باقی نمانده بود. کارفرمایان برای یافتن نیروی کار ارزانتر به جاهای دیگر رفتند، و در نتیجه کارگران، چه سفیدپوست و چه سیاهپوست، متضرر شدند. بنابراین تعجبی ندارد که آقای ترامپ پایگاهی حمایتی از مردان سفیدپوست مسیحی خشمگین داشته باشد. این گروه بخش اصلی چیزی است که در واقع ماگا (MAGA، عظمت را به آمریکا بازگردانیم) را تشکیل میدهد.
و اکنون به نکتهٔ پایانی میرسم، نکتهای که پلی است به گفتوگوی بعدی ما.
۳. هوش مصنوعی قرار است چه کند؟
همهجا پیشبینیهای هولناکی دربارهٔ مشاغل اداری و کارمندی میشنویم که قرار است حذف شوند و انسانهایی که شغلشان را از دست خواهند داد. چرا؟ چون برای کارفرما سودآورتر است که ماشینهای مبتنی بر هوش مصنوعی کار را انجام دهند تا انسان. این نه برای انسان خوب است، نه برای خانوادهاش، نه برای جامعهای که او دیگر در آن شغلی ندارد، اما برای سودِ عدهای اندک بسیار خوب است.
اگر سودِ عدهای معدود هدف اصلی ما نبود، این را میفهمیدیم که وقتی فناوریای مانند هوش مصنوعی باعث میشود بازدهی هر کارگر دوبرابر شود، نباید نیمی از کارگران را اخراج کنیم تا کارفرما سود بیشتری ببرد- کاری که در سرمایهداری انجام میشود. در نظامی بهتر، به همهٔ کارگران گفته میشود: حالا نیمهوقت کار کنید، چون با این فناوری جدید یا با هوش مصنوعی میتوانید در چهار ساعت همان اندازه تولید کنید که پیشتر در هشت ساعت تولید میکردید. در چنین نظامی، ثمرهٔ پیشرفت فناوری اثرش را مستقیماً بر زندگی شما میگذارد. این دموکراسی است. چون شما کارگر هستید، شما اکثریت جامعهاید، و دموکراسی قرار است از شما حمایت کند، نه از سوداگران. پس چرا اجازه دادهایم فناوریهایی اجرا شوند که تنها به سود آنهاست و نه ما؟ این دموکراسی نیست، در واقع ضدّدموکراسی است.
بخش دوم
مصاحبه با رومش سینگواسان
باعث افتخار و خوشحالی من است که در این برنامه از استاد رومش سینگواسان (Romesh Singvasan) دعوت کردهام.
او مهندس، دانشمند علوم اجتماعی، پژوهشگر دانشگاهی، نویسنده، و مجری پادکست Utopias است. همچنین استاد مطالعات انفورماتیک در دانشگاه کالیفرنیا در لسآنجلس (UCLA) است و در عین حال در رشتهٔ طراحی و هنرهای رسانهای نیز تدریس میکند.
پژوهشهای او به بررسی ارتباط میان فناوری، سیاست، و فرهنگ میپردازد. سینگواسان بنیانگذار و مدیر «آزمایشگاه فرهنگهای دیجیتال» در دانشگاه UCLA از سال ۲۰۱۵ است و در عین حال بهعنوان معاون طرح «DataX» در این دانشگاه نیز فعالیت میکند.
ریچارد وُلف: خیلی خوب، رومش، واقعاً میخواهم از گسترهٔ چشمگیر موضوعهایی که در تدریس و پژوهش با آنها سروکار دارید بهره ببرم.
به من اجازه دهید بهعنوان تاریخدان اقتصادی، که تمام عمرم در این حوزه کار کردهام، نکتهای را مطرح کنم: تاریخ سرمایهداری، دستکم در سه یا چهار قرن گذشته، در واقع تاریخ تحول فناوریها بوده است- از دستگاههای بافندگی تا معدنکاری، از برق تا انرژی اتمی، از شیمی مدرن تا فناوریهای جدید، و همینطور تا امروز. تقریباً در هر مرحله تبلیغات عظیمی به راه افتاده که گویا این بار این فناوری تازه قرار است رنج و سختی کار را از زندگی انسانها بزداید، ما را از حیوانات کارگر به انسانهایی آزاد بدل کند که بتوانیم انسانیت، روابط، و خلاقیت خودمان را شکوفا کنیم. اما آمار چیز دیگری میگوید: انسانها سختتر از هر زمان دیگری کار میکنند. کجا اشتباه کردیم؟ چه اتفاقی افتاد؟ آیا مشکل در خود فناوری است؟ یا از نظام سرمایهداریای است که این فناوری را معرفی میکند و آن را بهگونهای به کار میگیرد که امکان بهرهبرداری انسانی از ظرفیتهای آن را از ما سلب میکند؟
رومش: بله، این دقیقاً یکی از پرسشهای اساسی زمانهٔ ماست. اگر فقط به ریشهٔ واژهٔ «فناوری» نگاه کنیم- تکنه (techne)- و به خاستگاه ارسطویی و یونانی آن برگردیم، فناوری چیزی نیست جز آنچه از ذهن عقلانی ما، و درعینحال از دل و روح ما، بهصورت مادّی در جهان متجلی میشود. بنابراین، فناوری میتواند اشکال گوناگونی داشته باشد. من حتی باور دارم که مدیتیشن نیز نوعی فناوری است، همانطور که نوشتن هم فناوری است. فناوریها چیزهاییاند که ما بر اساس ایدهها و بنیانهای متافیزیکیمان، و بر مبنای آنچه میپنداریم که میتواند یا باید باشد، به بیرون فرافکنی و عینیت میبخشیم.
اما مسئلهٔ واقعی زمانی پیش میآید که فناوریها به معنای واقعی زندگی انسانها و زیستمندان دیگر را دگرگون و بازتعریف میکنند. پرسش این است که چه کسانی این فناوریها را کنترل میکنند؟ چه کسانی از آنها بهرهبرداری اقتصادی میکنند و چه کسانی از آن سود میبرند؟ بنابراین، هنگامی که دربارهٔ فناوری و رابطهٔ آن با ناامنی اقتصادی، رنج انسانی، تنهایی، یا این احساس سخن میگوییم که مردم بیشتر کار میکنند، اما کمتر به دست میآورند، باید بر مسئلهٔ محوری «قدرت» تمرکز کنیم.
موضوع بر سر قدرت است. و همانطور که شما اشاره کردید، تاریخ نشان میدهد که فناوری همواره در دلِ محاسباتی جای داشته که به استخراج منابع، نیروی کار، و حتی خود انسانها وابسته بوده است. در سرمایهداری دیجیتال امروز، این استخراج دیگر فقط مربوط به منابع فیزیکی نیست، بلکه حتی شامل هورمونهای مغز ما میشود- همان مواد خامی که از آنها سود استخراج میشود.
در سرمایهداری متکی بر فناوری بزرگ (Big Tech) همهچیز حول ارزشگذاری سهام میچرخد- و نه لزوماً سود واقعی. به شرکتهایی مانند آمازون یا اوبر نگاه کنید: پیش از آنکه حتی سودی به دست آورند، ارزش بازارشان به صدهامیلیارد دلار رسید، چون با سرمایهٔ سرمایهگذاران خطرپذیر [غیرتولیدی] تغذیه میشدند. این اقتصادِ فناورانهٔ شبحوار یا زامبیگونه تماماً بر پایهٔ استخراج هرچه بیشتر از انسان و سیاره بنا شده است- برای انباشتِ ارزش سهام و در نهایت سودهای کلان. در نتیجه، همهچیز به پرسش دربارهٔ قدرت برمیگردد: چه کسانی رشتههای اصلی کنترل و بهرهکشی از هر آنچه را که فناوری مینامیم در دست دارند؟
ریچارد ولف: در هر صورت، نظر شما چیست؟ دیدگاه شما دربارهٔ رابطهٔ این سازوکارهای (مکانیسمهای) نسبتاً جدید پردازش دادههای فناوری و جامعهٔ مدرن چیست؟ آیا سرمایهداری… میدانید، همکارم، یانیس واروفاکیس، اصطلاح «تکنو فئودالیسم» را ابداع کرده است. آیا ما در نوعی گذار هستیم که حیاتی است و نیاز داریم بیشتر به آن توجه کنیم؟
رومش: بله، و این پرسش بسیار مهمی است. ما در یکی از قسمتهای پادکست خودمان گفتوگویی با دکتر یانیس واروفاکیس داشتیم. من او را در زمان کارزار انتخاباتی برنی سندرز و نیز از طریق «انترناسیونال مترقیخواه» ملاقات کردم. همانطور که میدانید، او اصطلاح بسیار جالبی را مطرح کرده است: سرمایهٔ ابری (Cloud Capital)- مفهومی که بهخوبی ماهیت سرمایهداری امروز را توضیح میدهد.
آنچه واروفاکیس بهدرستی بر آن تأکید میکند این است که امروزه هر چیز قابل تبدیل به داده، یعنی به مجموعهای از اعداد دودویی (صفر و یک)، در حال استخراج و بهرهبرداری است. این فرایند از طریق نظارت فراگیر (surveillance) انجام میشود، بدون آنکه مردم بدانند چه دادههایی از آنها جمعآوری میشود، چه کسی آن را در اختیار دارد، تا چه مدت نگهداری میشود، و با چه هدفی مورد استفاده قرار میگیرد.
اگر بخواهیم با زبان اقتصاد کلاسیک و حتی از منظر مارکسیستی صحبت کنیم، مواد خام سرمایهداری دیجیتال عبارتاند از:
● نیروی کار،
● مواد معدنی خاکی کمیاب (rare earths)،
● منابع انرژی،
● آب،
● هورمونهای مغز ما،
● و البته توجه ما.
تمام این منابع، بیآنکه ما از آن آگاه باشیم، استخراج میشوند و به سود عدهای بسیار اندک- ثروتمندترین افراد در تاریخ بشر- به کار گرفته میشوند تا ثروتشان از هر زمان دیگری بیشتر شود.
به بیان دیگر، ما در حال تجربهٔ شکلی از گذار به «فئودالیسم فناورانه» (تکنوفئودالیسم) هستیم- نظامی که در آن مالکیت ابزار تولید جایش را به مالکیت زیرساختهای دیجیتال و ابری داده است؛ جایی که انسانها نه کارگر کارخانه، بلکه سوژههای دادهمحورِ نظارت و استخراج دائمیاند. پس، از این منظر، این سیستم بهنوعی شبیه به فئودالیسم میشود، زیرا میتوان تصور کرد که پلتفرمی مانند آمازون اساساً اجاره میگیرد؛ یعنی برای تبلیغ روی پلتفرم از افراد اجاره میگیرد و از آن دادهها استفاده میکند. به خاطر داشته باشید که آمازون فقط شرکت تجارت الکترونیک نیست، بلکه شرکت مبتنی بر فضای ابری (cloud-based) است و از تمام این دادهها برای دستکاری، کنترل، و اساساً ایجاد انحصار در بازار استفاده میکند. این شرکت با تولید محصولات مشابه بر اساس دادههایش، بر اساس آنچه دربارهٔ این محصولات رصد شده است، در حقیقت کسانی را که اجارهٔ تبلیغ روی آمازون را پرداخت میکنند کنار میزند و حذف میکند.
کل این بازی به تبدیل همهچیز به داده، قرار دادن آنها در سرورفارمهایی (server farms) که هزینههای نجومی برای انرژی و خنکسازی با آب- از جمله برای هوش مصنوعی دارند- و استفاده از دادههای جمعآوریشده برای نظم دادن به جهان به نفع این شرکتها مربوط میشود. و این به هزینهٔ سنگینی برای بقیهٔ ما بهعنوان مصرفکننده، کارگر، و مهمتر از همه بهعنوان شهروند و موجود زنده روی این سیاره تمام میشود.
ریچارد ولف: حرفهای شما مرا به فکر انداخت و شاید بتوانیم این گفتوگو را در زمان دیگری ادامه دهیم. از نظر تاریخی، اوج فئودالیسم اروپایی در همان دورهای است که به پایانش نزدیک میشود، زمانی که تمرکز ثروت منجر به ظهور لویی چهاردهم شد. درست تا امروز هم مردم با شگفتی به میزان حیرتانگیز تمرکز ثروت در دوران فئودالی مینگرند، همان دورهای که میلیونها رعیت مازاد تولیدشان را به شاه فرانسه میدادند. اما همانطور که آن تمرکز ثروت نشانهٔ اوج و در عین حال آغاز فروپاشی آن نظام بود، امروز نیز نشانههایی از همان وضع در نظام کنونی دیده میشود.
رومش: بله، اگر به ثروتمندترین و قدرتمندترین افراد تاریخ نگاه کنیم، افرادی مانند ایلان ماسک، پیتر تیل، و دیگر چهرههای دنیای فناوری، میبینیم که بسیاری از آنها دیدگاهی آشکارا فاشیستی دربارهٔ انسانها، دموکراسی، و آیندهٔ سیاره دارند. ما در دوران چیزی زندگی میکنیم که به تعبیر نائومی کلاین و آسترا تیلور در مقالهای در گاردین «فاشیسم آخرالزمانی» (end-times fascism) است: یعنی زمانی که صاحبان قدرت و ثروت دیگر هیچ ایمان و امیدی به کرهٔ زمین یا به بقای نوع بشر ندارند.
به همین دلیل است که بسیاری از این سردمداران فناوری در حال سرمایهگذاری روی پناهگاههای آخرالزمانی یا حتی پروژههای فضایی برای ترک زمین هستند. این فضاهای نجاتبخش یا «پناهگاههای دکتر استرنجلاو» برای آنها ساخته میشود، نه برای بقیهٔ مردم. همانطور که افرادی مانند گیل اسکات هرون، برخی شاعران معاصر، و گروه موسیقی «Tribe Called Quest»- که نمونهای برجسته و تأثیرگذار در هنر و موسیقی سیاهپوستان است- در آثارشان یادآور میشوند، رستگاری در این نظام فقط برای صاحبان قدرت است، نه برای اکثریت.
همین افراد با ثروتهای افسانهایشان میتوانستند از فناوری برای درمان زمین، رفع نابرابری، و ساختن جهانی انسانیتر استفاده کنند، اما مسیر دیگری برگزیدهاند: مسیری مبتنی بر فرار از سیارهای که خودشان آن را ویران کردهاند. اگر این ثروت و فناوری در خدمت فعالیتهای خلاقانه و انسانی قرار گیرد، همان چیزی که خیلیها دههها پیش پیشبینی کردهاند، میتوان هنوز آیندهای متفاوت ساخت؛ آیندهای که در آن فناوری بهجای انزوا و سلطه، ابزار رهایی و همزیستی باشد.
ببینید، واکنش ما در برابر کسانی که مظهر ناامیدیاند- همانها که همه چیز را پیش میبرند و در عین حال احساس ناامیدی و تنهایی را در میان ما گسترش میدهند- باید تأکید دوباره بر زندگی باشد: تأکید بر تنها سیارهای که میشناسیم، بر جامعههایمان، و بر این درک که ما واقعاً همه در یک مسیر مشترک قرار داریم.
همین حالا که دارم با شما صحبت میکنم سگ زیبایم کنارم نشسته، دوستانم در کنارم هستند، و بعد از این گفتوگو راهی دانشگاه میشوم تا با همکارانم دیدار کنم. همین ارتباطها به من انرژی، مقاومت، و امید میدهد. و این در میانهٔ چالشهای عمیق با چیزی است که من آن را تکنوفاشیسم مینامم و آنگونه که یانیس واروفاکیس اشاره میکند، اشکال گوناگون تکنوفئودالیسم ایجاد کردهاند.
در چنین شرایطی، طبیعی است که احساس بیخانمانی، ناامیدی، انزوا، و بیاعتمادی در انسان تقویت شود. اما ما باید با بازگشت به معنای واقعی انسان بودن، این انرژی را بازیابیم- همانطور که دکتر کورنل وست سالهاست میپرسد: «معنای زنده بودن واقعاً چیست؟»
امروزه، با سلطهٔ فناوریهای بزرگ، ما با پرسشهایی اخلاقی و وجودی روبهرو هستیم. فناوریهای بزرگ در حال محدود کردن زندگی و هویت ما هستند، ما را به مرز جنون میکشانند، و با انبوهی از محتواهای توجهجلبکن و اغلب تولیدشده توسط هوش مصنوعی ما را به دنیایی از دوگانگی و گمگشتگی سوق میدهند.
ریچارد ولف: این ممکن است لحظهای مناسب برای اقدام باشد. دربارهٔ پروژهٔ پادکست Utopias (آرمانشهرها) خودت و اینکه چگونه با این گفتههایت ارتباط دارد برایمان بگو.
رومش: اصطلاح «یوتوپیا» (Utopia، «آرمانشهر»)، به نوشتههای توماس مور بازمیگردد و در واقع یک طنز انتقادی بود، اما در معنای عمیقتر، بهمثابهٔ ستارهٔ راهنما عمل میکند. و این مسیری است که باید بهسوی آن نگریست- نه هدفی واحد و نهایی. به همین دلیل ما آن را پادکست Utopias (یوتوپیاها) نامیدیم.
این پادکست در واقع بر این موضوع تمرکز دارد که ما باید بر اساس آنچه تصمیم داریم و به آن توجه میکنیم تابآوری و امیدمان را بسازیم. بنابراین، در پادکست افراد زیادی حضور دارند که منتقدند و، آنطور که میگوییم، واقعگرا هستند، مثل خود شما. اما همانطور که میدانم و در شما میبینم، انتقاد از موضع بدبینی نیست؛ در واقع خواهان تغییراتی هستی. شما به ما یادآوری میکنی که به تاریخ نگاه کنیم و آینده را بنگریم. اما اکنون که فناوری زندگی ما را فرا گرفته و تمام توجه ما را تسخیر کرده و عملاً مانند چشمبند بر چشمان ما گذاشته شده است، دیگر نمیتوانیم با آینده ارتباط برقرار کنیم. حتی دیگر حس درستی از تاریخ هم نداریم. بنابراین «آرمانشهر» یادآور چیزی است که از پیش میدانیم: اینکه زنده بودن تجربهای مقدس است.
به همین دلیل، من اندیشمندان برجستهای مانند شما، دکتر وست، دکتر واروفاکیس، آسترا تیلور، و بسیاری دیگر را به این پادکست دعوت کردهام. همچنین، برخی روزنامهنگاران نسبتاً جریاناصلی و هنرمندانی هم حضور داشتهاند. من خودم بسیار تحت تأثیر موسیقی و فرهنگ پانک راک بودهام. به همین دلیل چندان اهل فناوری بزرگ نیستم. من در این پادکست راهبان بودایی را نیز دعوت کردهام (چون در عمل خودم بودایی هستم) و حتی اندیشمندانی دینی مانند دکتر وست، که به ما یادآوری میکنند چه چیزهایی در زنده بودن زیباست و به ما کمک میکنند احساس کنیم در همین لحظه، در جهانی که سرشار از آشفتگی و افسردگی است، هنوز میتوانیم دست به کاری بزنیم.
ما میخواهیم از این وضع فراتر برویم و ستارهٔ راهنمای خودمان را بر نوع دیگری از چشمانداز برای زندگی بر این سیاره متمرکز کنیم.
ریچارد ولف: میدانم که زمانمان به پایان رسیده است. همسر من رواندرمانگر است و از استعارههایی مانند آنچه شما به کار میبری استفاده میکند تا به من بفهماند تنهاییِ عمیقی که در سالهای اخیر بر مراجعانش غلبه کرده تا چه اندازه به مسئلهای اساسی و طاقتفرسا تبدیل شده است.
گفتوگو به پایان رسیده و از تو سپاسگزارم. امیدوارم بتوانیم دوباره میزبانت باشیم. بهگمانم پروژهٔ شما خودش میتواند به مخاطبان من امید بدهد، زیرا نشان میدهد چنین نوع کار و طرز فکری در حال گسترش است. باز هم متشکرم و مشتاق گفتوگویی دوباره هستم.