الف. هوشیار – اندیشهٔ نو
یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
مقدمه
فروپاشی اتحاد شوروی در پایان قرن بیستم طلوع «عصر طلایی» نظم تکقطبی تحت هژمونی بلامنازع ایالات متحده را نوید داد. اما این تصور بیش از آنکه واقعیتی ماندگار باشد یک «توهّم گذرا» بود. اکنون، در دههٔ سوم قرن بیست و یکم، شواهد نشان میدهد که جهان در حال خروج از آن پارادایم و حرکت بهسمت یک نظم جدید، پیچیده، و چندلایه است. این مقاله با استناد به چارچوبهای نظری ارائهشده به بررسی ویژگیهای این دوران گذار و الزامات درک صحیح آن میپردازد.
۱. زوال توهّم تکقطبی و ناکارآمدی جنگ
ایدهٔ هژمونی مطلق آمریکا، که نظریهپردازانی چون چارلز کراتهامر مطرح کردند، در آزمون میدانهای نبرد شکست خورد. همانطور که نونو پی. مونتیرو (Nuno P. Monteiro, 2014) در کتاب «نظریهٔ سیاست تکقطبی» استدلال میکند، اگرچه ایالات متحده از برتری نظامی بیچونوچرایی برخوردار است، قادر به تحمیل نظم جهانی پایدار نیست. جنگهای طولانی و پُرهزینه عراق و افغانستان نهتنها مشروعیت و قدرت نرم آمریکا را تحلیل برد، بلکه همانطور که نوام چامسکی (Noam Chomsky, 1994) نیز دههها قبل پیشبینی کرده بود، ثابت کرد که «جنگ بهعنوان ابزار سیاست خارجی کارآمدی قبلیاش را از دست داده است». این ناکارآمدی حتی باعث شده است که خود ایالات متحده، با وجود داشتن برتری نظامی، از درگیر شدن در جنگهای جدید تا آنجا که ممکن است اجتناب کند.
۲. گذار از ذهنیت جنگ سرد: ظهور «دوران پساغربی»
یکی از موانع اصلی در درک صحیح نظم جدید «مشکل ادراکی» و ادامهٔ نگاه به جهان با عینک دوران جنگ سرد و نظام دوقطبی است. بسیاری هنوز از روسیه و چین توقع دارند در نقش اتحاد جماهیر شوروی جدید ظاهر شوند. اما واقعیت این است که جهان وارد عصر «پساغربی» شده است (الیور اشتوئنکل، ,Oliver Stuenkel 2016). در این عصر جدید، نه غرب برای همهچیز تصمیم میگیرد و نه همه وقایع مهم در غرب رخ میدهد. قدرت بهطور فراگیری در حال توزیع مجدد است و بازیگران جدیدی از خاورمیانه، آسیا، و آمریکای لاتین در حال اثرگذاری بر نظم بینالمللیاند.
۳. الگوی جدید قطببندی: سهلایه شدن قدرت
دیگر نمیتوان جهان را با مدل سنتی چندقطبی متشکل از ابرقدرتهای کاملاً مشابه توصیف کرد. قدرت امروز در سه لایهٔ مجزا توزیع شده است:
قطب نظامی: آمریکا همچنان برتری نظامی مطلق را حفظ کرده است (مونتیرو، ۲۰۱۴).
قطب اقتصادی: چین بهعنوان موتور محرک اقتصاد جهانی اکنون شریک تجاری اول بیش از ۱۵۰ کشور جهان است و عملاً قطب اقتصادی جهان محسوب میشود (اشتوئنکل، ۲۰۱۶).
قطب فناوری و نوآوری: این قطب منحصربهفرد دیگر در انحصار دولتها نیست. شرکتهای فراملیتی مانند گوگل، اپل، و تسلا دارای چنان ثروت و نفوذ و قدرت نوآوریای هستند که از بسیاری از دولتها فراتر رفته و این شرکتها را به بازیگران مستقل ژئوپلیتیک تبدیل کرده است (ری سیلویوس, Ray Silvius, 2017).
این چندپارگی قدرت به این معنی است که دوران اتحادهای استراتژیک بلندمدت و ثابت (مانند ناتو در دوران جنگ سرد) در حال پایان یافتن است و جایش را به ائتلافهای موردی، موقت، و مبتنی بر موضوع (Issue-Based Alliances) داده است. بهعنوان مثال، یک کشور میتواند در موضوعی مانند امنیت انرژی با روسیه همکاری کند و همزمان در حوزهٔ فناوری با آمریکا مشارکت داشته باشد و بزرگترین طرف تجاریاش هم چین باشد.
۴. ظهور جهان شبکهای و بازیگران غیردولتی
در این جهان جدید، ساختار قدرت چندان عمودی نیست و گرایش به افقی شدن در شبکههایی متشکل از دولتها، شرکتها، نهادهای مدنی، شخصیتهای اثرگذار (influencers)، و مردم سازماندهی شده است (گذار به «جامعهٔ شبکهای». مانوئل کاستلز Manuel Castells, 1996). این تحولات بخشی از یک دگرگونی بزرگتر است. کاستلز توضیح میدهد که در این مدل «امنیتسازی»، یعنی تبدیل یک موضوع به مسئلهای امنیتی، نهتنها از جانب دولتها، که از سوی انواع بازیگران انجام میشود (مانند لابیهای صهیونیستی علیه برنامه هستهای ایران یا ایلان ماسک که با تشکیل کمیسیون کارایی و پاسخگویی دولت «Government Efficiency and Accountability Commission» مستقیماً به دخالت در مهمترین پروژهٔ رفرم ساختار حکومتی در آمریکا پرداخت، و نیز شرکتهای فناوری که خطمشی حریم خصوصی جهانی را تعیین میکنند). در این فضای شبکهای، انسانها بدون نیاز به داشتن مقام رسمی دولتی میتوانند کنشگران فعال و اثرگذار باشند.
۵. الزامات راهبردی جدید: موازنهٔ مثبت و عبور از دوگانههای قدیمی
درک این واقعیتهای نوین مستلزم در پیش گرفتن راهبردهایی هوشمندانه و منعطف است:
پایان دوگانههای مخرب: همانطور که چامسکی هشدار میدهد، «آمریکاپرستی همانقدر بد است که آمریکاستیزی». سیاست خارجی نباید حول محور ضدیّت با یک کشور (مثلاً آمریکا یا روسیه) تعریف شود. این میتواند به بنبست راهبردی بینجامد.
موازنهٔ مثبت: الگوی موفقیتآمیزی که کشورهایی مانند چین و هند و اخیراً تا حدی عربستان سعودی در پیش گرفتهاند مبتنی بر سیاست خارجی چندجانبه و موازنهٔ مثبت است، یعنی برقراری گستردهترین روابط ممکن با همهٔ قطبهای قدرت بدون وابستگی مطلق به هیچیک.
انتظار نکشیدن برای قطب نجاتبخش: نباید منتظر ظهور یک قطب جدید (مانند بلوک شرق سابق) برای ایجاد موازنه بود. بازی در جهان شبکهای مستلزم کنشگری فعال و ساختن ائتلافهای پویا است.
نتیجهگیری
جهان پس از جنگ سرد هرگز بهطور کامل تکقطبی نبود. اکنون با زوال آن توهّم شاهد ظهور نظمی هستیم که در آن قدرت همزمان در سه لایهٔ نظامی و اقتصادی و فناوری متمرکز شده و در عین حال در شبکهای از بازیگران دولتی و غیردولتی و نقش آفرینی مستقیم مردم توزیع شده است. درک این واقعیتهای نوین، که نظریهپردازانی چون مونتیرو، کاستلز، اشتوئنکل، و سیلویوس ترسیم کردهاند، ضرورتی اجتنابناپذیر است. «اشتباه در این شناخت مرگبار است». موفقیت در این جهان جدید نه در دنبالهروی کورکورانه یا تقابل جاهلانه، که در هوشمندی برای شناختن ساختار شبکهای قدرت، انعطافپذیری در دیپلماسی، و کنشگری فعال در همهٔ لایهها نهفته است.